PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : داستانها و مطالب کوتاه، زیبا، پنداموز و تامل برانگیز



$PouRia - P30$i
Wednesday 25 July 2007, 03:38 AM
در این پست هم من و هم شما داستانهای کوتاه ولی
زیبا و پندآموز را قرار بدید .

اولیش :

چند قورباغه از جنگلي عبور مي کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند.
بقيه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و و قتي ديدند که گودال چقدر عميق است به دو قورباغه ديگر گفتند :
ديگر چاره ايي نيست .شما به زودي خواهيد مرد .
دو قورباغه حرفهاي آنها را نشنيده گرفتند و با
تمام توانشان کوشيدند تا از گودال خارج شوند.
اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گفتند که دست از تلاش برداريد چون نمي توانيد از گودال خارج شويد ?
به زودي خواهيد مرد . بالاخره يکي از قورباغه ها تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت .
او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد.
اما قورباغه ديگر با حداکثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد .
بقيه قورباغه ها فرياد مي زدند که دست از تلاش بردار ?
اما او با توان بيشتري براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد و بالاخره از گودال خارج شد.
وقتي از گودال بيرون آمد بقيه قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي ؟
معلوم شد که قورباغه ناشنوا است و در واقع او در تمام راه فکر مي کرده که ديگران او را تشويق مي کنند .

$PouRia - P30$i
Wednesday 25 July 2007, 03:41 AM
در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل

مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از

كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردندكه اين چه شهري است كه نظم ندارد

. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر

نمي داشت . نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد.


بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار

داد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن

سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد. پادشاه در ان يادداشت نوشته بود : " هر سد و مانعي مي

تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد

$PouRia - P30$i
Wednesday 25 July 2007, 03:41 AM
پيله ابريشم : روزي سوراخ کوچکي در يک پيله ظاهر شد . شخصي نشست و ساعتها تقلاي پروانه براي

بيرون آمدن از سوراخ کوچک پيله راتماشا کرد. ناگهان تقلاي پروانه متوقف شدو به نظر رسيد

که خسته شده و ديگر نمي تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص مصمم شد به پروانه

کمک کندو با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد کرد. پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما جثه

اش ضعيف و بالهايش چروکيده بودند. آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد . او انتظار داشت

پر پروانه گسترده و مستحکم شود واز جثه او محافظت کند اما چنين نشد . در واقع پروانه

ناچار شد همه عمر را روي زمين بخزد . و هرگز نتوانست با بالهايش پرواز کند . آن شخص

مهربان نفهميد که محدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريز آن را خدا براي پروانه

قرار داده بود تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پيله به او امکان

پرواز دهد . گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم. اگر خداوند مقرر ميکرد بدون هيچ

مشکلي زندگي کنيم فلج ميشديم - به اندازه کافي قوي نميشديم و هر گز نمي توانستيم

پرواز کنيم

Mehdi1
Wednesday 25 July 2007, 11:50 PM
روزي مردي با ماشين از يك محله عبور مي كرد .او مدام مراقب كوچه ها بود تا مبادا كودكي از پشت ماشين هاي

پارك شده سرو كله اش پيدا شود.همين كه از سر كوچه ها مي گذشت ناگهان يك آجر محكم در ماشين خورد. مرد

بلافاصله ترمز كرد و از ماشين پياده شد.او پسر بچه اي را ديدكه آجر را پرت كرده بود.مرد او را با عصبانيت گرفت و به

شدت تكان دادوسرش فرياد زد :چرا؟ چرا؟ براي چي آجر پرت مي كني ؟. پسر بچه با ناراحتي از مرد عذرخواهي

كرد وگفت:نمي دانستم چه كار كنم من آجر را پرت كردم چون هيچ ماشيني نمي ايستاد. مجبور شدم اين كار را

بكنم و بعد زد زير گريه.او به سمت يك ماشين اشاره كرد و گفت: برادرم از روي صندلي چرخدارش افتاد روي زمين و

من نمي توانم به تنهايي او را روي صندلي بنشانم. من به كمك احتياج داشتم. به من كمك كنيد تا او را روي

صندلي بنشانم. مرد نگاهي به پشت ماشين انداخت و ديد يك پسر فلج روي زمين افتاده و دست هايش زخمي

شده. او به سرعت به طرف پسر رفت و او را از روي زمين بلند كرد و روي صندلي چرخدارش نشاند.

پسر بچه تشكر كرد و برادر فلج خود را كه روي صندلي نشسته بود به جلو هل داد و رفت و مرد همان جا ايستاد و

به آنها نگاه كرد. او با خود گفت: در زندگي نبايد آن قدر با سرعت حركت كرد تا كسي مجبور شود با پرت كردن آجر

توجه شما را جلب كند!!!! :confused:

Mehdi1
Sunday 9 September 2007, 02:12 AM
با سلام دوستان !
از اینجا میخوام براتون مجموعه داستانهای کوتاه انتوان چخوف را بزارم!

Mehdi1
Sunday 9 September 2007, 02:12 AM
نزد سلماني


صبح است. هنوز ساعت هفت نشده اما دكه ي ماكار كوزميچ بلستكين سلماني ، باز است. صاحب دكه ، جوانكي 23 ساله ، با سر و روي ناشسته و كثيف ، و در همان حال ، با جامه اي شيك و پيك ، سرگرم مرتب كردن دكه است. گرچه در واقع چيزي براي مرتب كردن وجود ندارد با اينهمه ، سر و روي او از زوري كه ميزند ، غرق عرق است. به اينجا كهنه اي ميكشد ، به آنجا انگشتي ميمالد ، در گوشه اي ديگر ساسي را به ضرب تلنگر از روي ديوار ، بر زمين سرنگون ميكند.

دكه اش تنگ و كوچك و كثيف است. به ديوارهاي چوبي ناهموارش ، پارچه ي ديواري كوبيده شده ــ پارچه اي كه انسان را به ياد پيراهن نخ نما و رنگ رفته ي سورچي ها مي اندازد. بين دو پنجره ي تار و گريه آور دكه ، دري تنگ و باريك و غژغژو و فرسوده ، و بالاي آن زنگوله ي سبز زنگ زده اي ديده ميشود كه گهگاه ، خودبخود و بدون هيچ دليل خاصي تكاني ميخورد و جرنگ و جرينگ بيمارگونه اي سر ميدهد. كافيست به آينه اي كه به يكي از ديوارها آويخته اند ، نيم نگاهي بيفكنيد تا قيافه تان به گونه اي ترحم انگيز ، پخش و پلا و كج و معوج شود. در برابر همين آينه است كه ريش مشتريها را ميتراشد و سرشان را اصلاح ميكند. روي ميز كوچكي كه به اندازه ي خود ماكار كوزميچ چرب و كثيف است همه چيز يافت ميشود: شانه هاي گوناگون ، چند تا قيچي و تيغ و آبفشان صناري ، يك قوطي پودر صناري ، ادوكلن بي بو و خاصيت صناري. تازه خود دكه هم بيش از چند تا صناري نمي ارزد.

جيغ زنگوله اي كه بالاي در است ، طنين افكن ميشود و مردي مسن با پالتو كوتاه پشت و رو شده و چكمه هاي نمدي ، وارد دكه ميشود ؛ شال زنانه اي به دور سر و گردن خود پيچيده است.

او ، اراست ايوانيچ ياگودف ، پدر تعميدي ماكار كوزميچ است. روزگاري دربان كليسا بود اما اكنون در حوالي محله ي « درياچه ي سرخ » سكونت دارد و آهنگري ميكند. اراست ايوانيچ خطاب به ماكار كوزميچ كه هنوز هم گرم جمع و جور كردن دكه است ، ميگويد:

ــ سلام ماكار جان ، نور چشمم!

روبوسي ميكنند. پدر تعميدي ، شال را از دور سر و گردن باز ميكند ، صليبي بر سينه رسم ميكند ، مي نشيند و سرفه كنان مگويد:

ــ تا دكانت خيلي راه است پسرم! مگر شوخي ست؟ از درياچه ي سرخ تا دروازه كالوژ سكايا!

ــ خوش آمديد! حال و احوالتان چطور است؟

ــ مريض احوالم برادر! تب داشتم.

ــ تب؟ انشاالله بلا دور است.

ــ آره ، تب داشتم. يك ماه آزگار ، توي رختخواب افتاده بودم ؛ گمان ميكردم دارم غزل خداحافظي را ميخوانم. حالم آنقدر بد بود كه كشيش بالاي سرم آوردند. ولي حالا كه شكر خدا ، حالم يك ذره بهتر شده ، موي سرم ميريزد. رفتم پيش دكتر ، دستور داد موهام را از ته بتراشم. ميگفت موي تازه اي كه بعد از تراشيدن سر در مي آد ، ريشه اش قويتر ميشود. نشستم و با خودم گفتم: خوبست سراغ ماكار خودمان برم. هر چه باشد ، قوم و خويش آدم ، بهتر از غريبه هاست ــ هم بهتر ميتراشد ، هم پول نميگيرد. درست است كه دكانت خيلي دور است ولي چه اشكالي دارد؟ خودش يك جور گشت و گذار است.

ــ با كمال ميل. بفرماييد!

ماكار ، پاكشان خش خش راه مي اندازد و با دستش به صندلي اشاره ميكند. ياگودف ميرود روي صندلي مي نشيند ، به قيافه ي خود در آينه خيره ميشود و از منظره اي كه مي بيند خشنود ميشود: پوزه اي كج و كوله ، با لبهاي زمخت و بيني پت و پهن ، و چشمهاي به پيشاني جسته. ماكار كوزميچ ملافه ي سفيدي را كه آغشته به لكه هاي زرد رنگ است ، روي شانه هاي او مي اندازد ، قيچي را چك چك به صدا در مي آورد و ميگويد:

ــ از ته ميتراشم ، پاكتراش!

ــ البته! طوري بتراش كه شبيه تاتارها شوم ، شبيه يك بمب! بجاش موي پرپشت در مي آد.

ــ راستي خاله جان حالشان چطور است؟

ــ زنده است ، شكر. همين چند روز پيش ، رفته بودش خدمت خانم سرگرد. يك روبل به اش مرحمت كردند.

ــ كه اينطور … يك روبل … بي زحمت گوش تان را بگيريد و اين جوري نگاهش داريد.

ــ دارمش … مواظب باش زخم و زيليش نكني. يواش تر ، اين جوري دردم مي آد! داري موهام را ميكشي.

ــ مهم نيست. پيش مي آد! راستي حال آنا اراستونا چطور است؟

ــ دخترم را ميگويي؟ بدك نيست ، براي خودش خوش است. همين چهارشنبه اي كه گذشت ، نامزدش كرديم. راستي تو چرا نيامدي؟

صداي قيچي قطع ميشود. ماكار كوزميچ بازوان خود را فرو مي آويزد و وحشت زده مي پرسد:

ــ كي را نامزد كرديد؟

ــ معلوم است ، آنا را.

ــ يعني چه؟ چطور ممكن است؟ با كي؟

ــ پروكوفي پترويچ شييكين. همان كه عمه اش در كوچه ي زلاتوئوستنسكي سرآشپز است. زن خوبي ست! همه مان از نامزد آنا خوشحاليم … هفته ي آينده هم عروسي شان را راه مي ندازيم. تو هم بيا ، خوش ميگذرد.

ماكار كوزميچ ، مبهوت و رنگپريده ، شانه هاي خود را بالا مي اندازد و ميگويد:

ــ چطور ممكن است اين كار را كرده باشيد؟ آخر چرا؟ اين … غير ممكن است ، اراست ايوانيچ! آخر آنا اراستونا … آخر من … من مي خواستمش … قصد داشتم بگيرمش! آخر چطور ممكن است؟ …

ــ چطور ندارد! كرديم و شد! آقا داماد ، مرد خوبي ست.

قطره هاي درشت عرق سرد ، چهره ي ماكار كوزميچ را خيس ميكند ؛ قيچي را كنار ميگذارد ، مشتش را به بيني ميمالد و ميگويد:

ــ من كه ميخواستم … اين ، غير ممكن است ، اراست ايوانيچ! من … من عاشقش بودم … به اش قول داده بودم بگيرمش … خاله جان هم موافق بودند … شما هميشه در حكم پدرم بوديد ، به اندازه ي مرحوم ابوي ، به شما احترام ميگذاشتم … هميشه مجاني اصلاحتان ميكردم … هميشه از من پول دستي ميگرفتيد … وقتي آقاجانم مرحوم شد شما كاناپه ي ما را برداشتيد و ده روبل پول نقد هم از من قرض گرفتيد و هيچ وقت هم پسش نداديد. يادتان هست؟

ــ چطور ممكن است يادم نباشد؟ البته كه يادم هست! ولي خودمانيم ماكار جان ، از تو كه داماد در نمي آد! نه پول داري ، نه اسم و رسم ؛ تازه شغلت هم چنگي به دل نميزند …

ــ ببينم ، مگر شييكين پولدار است؟

ــ در شركت تعاوني كار ميكند … هزار و پانصد روبل سپرده دارد … آره ، برادر … وانگهي حالا ديگر اين حرفها فايده ندارد … كار از كار گذشته … آب رفته كه به جوي بر نميگردد ، ماكار جان … خوبست زن ديگري براي خودت دست و پا كني … فقط آنا كه از آسمان نيفتاده … ببينم ، حالا چرا ماتت برده؟ چرا كارت را تمام نميكني؟

ماكار كوزميچ جواب نميدهد. بي حركت ايستاده است. بعد ، دستمالي از جيب خود در مي آورد و گريه سر ميدهد. اراست ايوانيچ ميكوشد دلداري اش بدهد:

ــ بس كن پسرم! طوري شيون ميكند كه انگار زن است! گفنم: بس كن! آرام بگير! همين كه سرم را تراشيدي ، هر چه دلت ميخواد زار بزن! حالا قيچي را بگير دستت و تمامش كن پسرم.

ماكار كوزميچ قيچي را بر مي دارد ، نگاه عاري از ادراك خود را به آن مي دوزد و پرتش ميكند روي ميز. دستهايش ميلرزد:

ــ نمي توانم! دستم به كار نمي رود! من آدم بدبختي هستم! آنا هم بدبخت است! ما همديگر را دوست داشتيم ، با هم عهد و پيمان بسته بوديم … ولي يك مشت آدم بي رحم ، از هم جدامان كردند … اراست ايوانيچ بفرماييد بيرون! چشم ندارم شما را ببينم.

ــ باشد ، ماكار جان ، فردا بر ميگردم. حالا كه امروز دستت به كار نميرود ، فردا مي آيم.

ــ بسيار خوب.

ــ امروز را آرام بگير ، من فردا صبح زودترك مي آيم.

انسان از مشاهده ي نصف كله ي از ته تراشيده ي اراست ايوانيچ ، به ياد تبعيدي ها مي افتد. خود او از اين بابت سخت شرمنده است اما چاره اي ندارد جز آنكه دندان روي جگر بگذارد. شال زنانه را دور سر و گردن خود مي پيچد و از دكه ي سلماني بيرون ميرود. و ماكار كوزميچ ، در تنهايي خويش ، همچنان اشك ميريزد.

روز بعد ، اراست ايوانيچ صبح زود به دكه ي ماكار كوزميچ مي آيد.

ماكار با لحني سرد مي پرسد:

ــ فرمايشي داريد؟

ــ ماكار جان ، آمده ام كارت را تمام كني. نصف سرم مانده …

ــ اول دستمزدم را مي گيرم ، بعد كار را تمام ميكنم. سر هيچكي را مفت و مجاني نميتراشم.

اراست ايوانيچ ، بدون اداي كلمه اي ، راه خود را ميگيرد و ميرود. تا امروز هم نصف موي سرش كوتاه و نصف ديگر ، بلند است. او ، پرداخت دستمزد به سلماني جماعت را اسراف ميداند ــ دندان روي جگر گذاشته و اميدوار است موي كوتاهش هر چه زودتر بلند شود. او ، با همان ريخت و قيافه هم در جشن عروسي دخترش ، آنا شركت كرد و خوش گذرانيد.

Mehdi1
Sunday 9 September 2007, 02:12 AM
نقل از دفتر خاطرات يك دوشيزه


13 اكتبر: بالاخره بخت ، در خانه ي مرا هم كوبيد! مي بينم و باورم نميشود. زير پنجره هاي اتاقم جواني بلند قد و خوش اندام و گندمگون و سياه چشم ، قدم مي زند. سبيلش محشر است! با امروز ، پنج روز است كه از صبح كله ي سحر تا بوق سگ ، همانجا قدم ميزند و از پنجره هاي خانه مان چشم بر نميدارد. وانمود كرده ام كه بي اعتنا هستم.

15 اكتبر: امروز از صبح ، باران مي بارد اما طفلكي همانجا قدم مي زند ؛ به پاداش از خود گذشتگي اش ، چشمهايم را برايش خمار كردم و يك بوسه ي هوايي فرستادم. لبخند دلفريبي تحويلم داد. او كيست؟ خواهرم واريا ادعا ميكند كه « طرف » ، خاطرخواه او شده و بخاطر اوست كه زير شرشر باران ، خيس ميشود. راستي كه خواهرم چقدر امل است! آخر كجا ديده شده كه مردي گندمگون ، عاشق زني گندمگون شود؟ مادرمان توصيه كرد بهترين لباسهايمان را بپوشيم و پشت پنجره بنشينيم. ميگفت: « گرچه ممكن است آدم حقه باز و دغلي باشد اما كسي چه ميداند شايد هم آدم خوبي باشد » حقه باز! … اين هم شد حرف؟! … مادر جان ، راستي كه زن بي شعوري هستي!

16 اكتبر: واريا مدعي است كه من زندگي اش را سياه كرده ام. انگار تقصير من است كه « او » مرا دوست ميدارد ،*نه واريا را! يواشكي از راه پنجره ام ، يادداشت كوتاهي به كوچه انداختم. آه كه چقدر نيرنگباز است! با تكه گچ ، روي آستين كتش نوشت: « نه حالا ». بعد ، قدم زد و قدم زد و با همان گچ ، روي ديوار مقابل نوشت: « مخالفتي ندارم اما بماند براي بعد » و نوشته اش را فوري پاك كرد. نميدانم علت چيست كه قلبم به شدت مي تپد.

17 اكتبر: واريا آرنج خود را به تخت سينه ام كوبيد. دختره ي پست و حسود و نفرت انگيز! امروز « او » مدتي با يك پاسبان حرف زد و چندين بار به سمت پنجره هاي خانه مان اشاره كرد. از قرار معلوم ، دارد توطئه مي چيند! لابد دارد پليس را مي پزد! … راستي كه مردها ، ظالم و زورگو و در همان حال ، مكار و شگفت آور و دلفريب هستند!

18 اكتبر: برادرم سريوژا ، بعد از يك غيبت طولاني ، شب دير وقت به خانه آمد. پيش از آنكه فرصت كند به بستر برود ، به كلانتري محله مان احضارش كردند.

19 اكتبر: پست فطرت! مردكه ي نفرت انگيز! اين موجود بي شرم ، در تمام 12 روز گذشته ، به كمين نشسته بود تا برادرم را كه پولي سرقت كرده و متواري شده بود ، دستگير كند.

« او » امروز هم آمد و روي ديوار مقابل نوشت: « من آزاد هستم و مي توانم ». حيوان كثيف! … زبانم را در آوردم و به او دهن كجي كردم!

Mehdi1
Sunday 9 September 2007, 02:12 AM
سكوت يا پُر حرفي ؟


يكي بود ، يكي نبود ، غير از خدا هيچكي نبود ، زير گنبد كبود دو تا دوست به اسم كريوگر و اسميرنف براي خودشان زندگي ميكردند. كريوگر استعدادهاي فكري زيادي داشت اما اسميرنف بيش از آنكه باهوش باشد ، محجوب و سر به زير و ضعيف النفس بود ــ اولي حراف و خوش بيان ،* دومي ،* آرام و كم سخن.

روزي آن دو را سفري با قطار پيش آمد كه طي آن سعي داشتند زني جوان را به دام افكنند. كريوگر كه كنار زن نشسته بود ،* مدام زبانبازي ميكرد و يكبند قربان صدقه ي او ميرفت اما اسميرنف كه مهر سكوت بر لب زده بود ،* مدام پلك ميزد و از سر حرص و حسرت ، لبهاي خود را مي ليسيد. كريوگر در ايستگاهي به اتفاق زن جوان ، پياده شد و تا مدتي دراز به واگن باز نگشت. وقتي هم كه مراجعت كرد ، چشمكي به اسميرنف زد و با زبانش صدايي در آورد كه شبيه به بشكن بود. اسميرنف ، با حقد و حسد پرسيد:

ــ تو برادر ، در اين جور كارها مهارت عجيبي داري! راستي چطور از عهده اش بر مي آيي؟ تا پهلويش نشستي ، فوري ترتيب كار را دادي … تو آدم خوش شانسي هستي!

ــ تو هم مي خواستي بيكار ننشيني! سه ساعت تمام همانجا نشستي و لام تا كام نگفتي و بر و بر نگاهش كردي ــ مثل سنگ ، لال شده بودي. نه برادر! در دنياي امروز از سكوت ، چيزي عايد انسان نميشود! آدم ، بايد حراف و سر زباندار باشد! ميداني چرا از عهده ي هيچ كاري بر نمي آيي؟ براي اينكه آدم شل و ولي هستي!

اسميرنف ، منطق دوست را پذيرا شد و تصميم گرفت اخلاق خود را تغيير بدهد. بعد از ساعتي بر حجب و كمرويي خود فايق آمد ، رفت و كنار مردي كه كت و شلوار سرمه اي رنگ به تن داشت ، نشست و جسورانه باب گفتگو گشود. همصحبت او مردي بس خوش سخن و اهل مجامله از آب درآمد و در دم ، باراني از سؤالهاي مختلف ، به ويژه در زمينه ي مسايل علمي ، بر سر او باريد. مي پرسيد كه آيا اسميرنف از زمين و از آسمان خوشش مي آيد يا از قوانين طبيعت و از زندگي مشترك جامعه ي بشري ، احساس رضايت ميكند؟ به طور ضمني درباره ي آزادانديشي اروپاييان و وضع زنان امريكايي نيز سؤالهايي كرد. اسميرنف كه بر سر شوق و ذوق آمده بود با رغبت و در عين حال با شور و هيجان ، پاسخهاي منطقي ميداد. اما ــ باور كنيد ــ هنگامي كه مرد سرمه اي پوش در يكي از ايستگاه ها بازوي او را گرفت و با لبخندي موذيانه گفت: « همراه من بياييد! » ، سخت دچار بهت و حيرت شد.

به ناچار همراه مرد سرمه اي پوش از قطار پياده شد و از آن لحظه ، چون قطره آبي كه بر خاك تشنه لب صحرا چكيده باشد ، ناپديد شد.

دو سال از اين ماجرا گذشت. بين دو دوست ، بار ديگر ملاقاتي دست داد. اسميرنف ، رنگ پريده و تكيده و نحيف شده بود ــ پوستي بر استخوان. كريوگر متعجبانه پرسيد:

ــ كجاها غيبت زده بود برادر؟

اسميرنف به تلخي لبخند زد و رنج هايي را كه طي دو سال گذشته ، متحمل شده بود ، براي دوست خود تعريف كرد.

ــ مي خواستي حرفهاي زيادي نزني! مي خواستي وراجي نكني! مي خواستي مواظب حرف زدنت ميشدي! مگر نشنيده اي كه زبان سرخ ، سر سبز ميدهد بر باد؟ آدم بايد زبانش را پشت دندانهايش حبس كند!

Mehdi1
Sunday 9 September 2007, 02:13 AM
مغروق


در خيابان ساحلي يك رودخانه ي بزرگ كشتي رو ، غلغله برپاست ــ از نوع غلغله هايي كه معمولاً در نيمروز گرم تابستاني برپا ميشود. گرماگرم بارگيري و تخليه ي كرجيها و بلمهاست. فش فش كشتيهاي بخار و ناله و غژغژ جرثقيلها و انواع فحش و ناسزا به گوش ميرسد.

هوا آكنده از بوي ماهي خشك و روغن قطران است … هيكلي كوتاه قد با چهره اي سخت پژمرده و پف كرده كه كتي پاره پوره و شلواري وصله دار و راه راه به تن دارد به كارگزار شركت كشتيراني « شچلكوپر » كه همانجا در ساحل ، بر لب آب نشسته و چشم به راه صاحب بار است نزديك ميشود. كلاه كهنه و مندرسي با لبه ي طبله كرده بر سر دارد كه از جاي نشانش پيداست كه زماني كلاه يك كارمند دولت بوده است … كراواتش از يقه بيرون زده و بر سينه اش ول است … به شيوه ي نظامي ها اداي احترام ميكند و با صداي گرفته اش خطاب به كارگزار ميگويد:

ــ سلام و درود فراوان به جناب تاجر باشي! درود عرض شد! حضرت آقا خوش ندارند يك كسي را در حال غرق شدن ببينند؟ منظورم يك مغروق است.

كارگزار كشتيراني مي گويد:

ــ كدام مغروق ؟

ــ در واقع مغروقي در كار نيست ولي بنده مي توانم نقش يك مغروق را ايفا كنم. بنده خودم را در آب مي اندازم و جنابعالي از تماشاي منظره ي غرق شدن يك آدم مستفيض ميشويد! اين نمايش بيش از آنكه غم انگيز باشد ، با توجه به ويژگيها و جنبه ي خنده آورش ، مسخره آميز است … جناب تاجر باشي ، حالا اجازه بفرماييد نمايش را شروع كنم!

ــ من تاجر نيستم.

ــ ببخشيد … ميل پاردون (به فرانسه: هزار بار معذرت) … اين روزها تجار هم به لباس روشنفكرها در آمده اند بطوري كه حتي حضرت نوح هم نميتواند تميز را از ناتميز بشناسد. حالا كه جنابعالي روشنفكر تشريف داريد ، چه بهتر! … زبان يكديگر را بهتر ميفهميم … بنده نجيب زاده هستم … پدرم افسر ارتش بود ، خود من هم براي كارمندي دولت نامزد بودم … و حالا ، حضرت اجل ، اين خادم عالم هنر ، در خدمت شماست … يك شيرجه در آب و تصويري زنده از يك مغروق!

ــ نه ، متشكرم …

ــ اگر نگران جنبه ي مالي قضيه هستيد بايد از همين حالا خيالتان را آسوده كنم … با جنابعالي گران حساب نميكنم … با چكمه دو روبل و بي چكمه فقط يك روبل …

ــ اينقدر تفاوت چرا ؟

ــ براي اينكه چكمه گرانترين جزء پوشاك انسان را تشكيل ميدهد ، خشك كردنش هم خيلي مشكل است ؛ ergo (به فرانسه: بنابراين) اجازه ميفرماييد كاسبي ام را شروع كنم ؟

ــ نه جانم ، من تاجر نيستم. از اين جور صحنه هاي هيجان انگيز هم خوشم نمي آيد …

ــ هوم … اينطور استنباط ميكنم كه احتمالاً جنابعالي از كم و كيف موضوع اطلاع درستي نداريد … شما تصور ميفرماييد كه بنده قصد دارم شما را به تماشاي صحنه هاي ناهنجار خشونت بار دعوت كنم اما باور بفرماييد آنچه در انتظار شماست نمايشي خنده آور و هجو آميز است … نمايش بنده سبب آن ميشود كه لبخند بر لب بياوريد … منظره ي آدمي كه لباس بر تن شنا ميكند و با امواج رودخانه دست و پنجه نرم ميكند در واقع خيلي خنده آور است! در ضمن … پول مختصري هم گير بنده مي آيد .

ــ بجاي آنكه از اين نمايشها راه بندازيد چرا به يك كار جدي نمي پردازيد ؟

ــ مي فرماييد كار ؟ … كدام كار ؟ شغل در شأن يك نجيب زاده را به عذر دلبستگي ام به مشروبات الكلي از بنده مضايقه ميكنند … گمان ميكنيد انسان تا پارتي نداشته باشد ميتواند كار پيدا كند؟ از طرف ديگر بنده هم به علت موقعيت خانوادگي ام نميتوانم به كارهاي معمولي از قبيل عملگي و غيره تن بدهم.

ــ چاره ي مشكل شما آن است كه موقعيت خانوادگي تان را فراموش كنيد.

هيكل سر خود را متكبرانه بالا ميگيرد ، پوزخندي تحويل مرد مي دهد و مي پرسد:

ــ گفتيد فراموشش كنم ؟ جايي كه حتي هيچ پرنده اي اصل و نسب خود را فراموش نميكند توقع داريد كه نجيب زاده اي چون من موقعيت خانوادگي اش را به بوته ي فراموشي بسپرد؟ گرچه بنده فقير و ژنده پوش هستم ولي غر … و … ر دارم آقا! … به خون اصيلم افتخار ميكنم!

ــ در عجبم كه غرورتان مانع آن نميشود كه اين نمايشها را راه بندازيد …

ــ از اين بابت شرمنده ام! تذكر جنابعالي در واقع بيانگر حقيقتي تلخ است. معلوم ميشود كه مرد تحصيل كرده اي هستيد. ولي به حرفهاي يك گناهكار ، پيش از آنكه سنگسارش كنند بايد گوش بدهند … درست است كه بين ما آدمهايي پيدا ميشوند كه عزت نفسشان را زير پا ميگذارند و براي خوش آمد مشتي تاجر ارقه حاضر ميشوند به سر و كله ي خود خردل بمالند يا مثلاً صورتشان را در حمام با دوده سياه كنند تا اداي شيطان را در آورده باشند و يا لباس زنانه بپوشند و هزار جور بيمزگي و جلفبازي در بياورند اما بنده … بنده از اينگونه ادا و اطوارها احتراز ميجويم! بنده به هيچ قيمتي حاضر نيستم محض خوشايند و تفريح تاجر جماعت ، به سر و كله ام خردل و حتي چيزهاي بهتر از خردل بمالم ولي اجراي نقش يك مغروق را زشت و ناپسند نميدانم … آب ماده اي سيال و تميز. غوطه در آب ، جسم را پاكيزه ميكند ، نه آلوده. علم پزشكي هم مؤيد نظر بنده است … در هر صورت با جنابعالي گران حساب نميكنم … اجازه بفرماييد با چكمه ، فقط يك روبل …

ــ نه جانم ، لازم نيست …

ــ آخر چرا ؟

ــ عرض كردم لازم نيست …

ــ كاش مي ديديد آب را چطور قورت مي دهم و چطور غرق مي شوم! … از اين سر تا آن سر رودخانه را بگرديد كسي را پيدا نميكنيد كه بتواند بهتر از من غرق شود … وقتي قيافه ي مرده ها را به خودم ميگيرم حتي آقايان دكترها هم به شك و شبهه مي افتند. بسيار خوب آقا ، از شما فقط 60 كوپك ميگيرم آنهم بخاطر آنكه هنوز دشت نكرده ام … از ديگران محال است كمتر از سه روبل بگيرم ولي از قيافه ي جنابعالي پيدا است كه آدم خوبي هستيد … بنده با دانشمندهايي چون شما ارزان حساب ميكنم …

ــ لطفاً راحتم بگذاريد!

ــ خود دانيد! … صلاح خويش خسروان دانند … ولي مي ترسم حتي به قيمت ده روبل هم نتوانيد غرق شدن يك آدم را ببينيد.

سپس هيكل ، همانجا در ساحل ، اندكي دورترك از كارگزار مي نشيند و جيبهاي كت و شلوار خود را فس فس كنان ميكاود …

ــ هوم … لعنت بر شيطان! … توتونم چه شد؟ انگار در بارانداز جاش گذاشتم … با افسري بحث سياسي داشتم و قوطي سيگارم را در عالم عصبانيت همانجا جا گذاشتم … آخر ميدانيد اين روزها در انگلستان صحبت از تغيير كابينه است … مردم حرفهاي عجيب و غريبي ميزنند! حضرت اجل ، سيگار خدمتتان هست؟

كارگزار سيگاري به هيكل تعارف ميكند. در همين موقع تاجر صاحب بار ــ مردي كه كارگزار منتظرش بود ــ در ساحل نمايان ميشود. هيكل شتابان از جاي خود ميجهد ، سيگار را در آستين كتش پنهان ميكند ، سلام نظامي ميدهد و با صداي گرفته اش ميگويد:

ــ سلام و درود فراوان به حضرت اجل! درود عرض شد!

كارگزار رو ميكند به تاجر و مي گويد:

ــ بالاخره آمديد ؟ مدتي است منتظرتان هستم! در غياب شما ، اين آدم سمج پدر مرا در آورد! با آن نمايشهايش دست از سر كچلم بر نميدارد! پيشنهاد ميكند 60 كوپك بگيرد و اداي آدمهاي مغروق را در بياورد …

ــ شصت كوپك ؟ … مي ترسم زيادت بكند داداش! مظنه ي شيرين اينجور كارها 25 كوپك است! … همين ديروز سي تا آدم بطور دستجمعي غرق شدن مسافرهاي يك كشتي را نمايش دادند و فقط 50 كوپك گرفتند … آقا را! … شصت كوپك! من بيشتر از 30 كوپك نميدهم.

هيكل ، باد به لپ هاي خود مي اندازد و پوزخند مي زند و مي گويد:

ــ 30 كوپك ؟ … مي فرماييد قيمت يك كله كلم بابت غرق شدن ؟! … خيلي چرب است آقا! …

ــ پس فراموشش كن … حال و حوصله ات را ندارم …

ــ باشد … امروز دشت نكرده ام وگرنه … فقط خواهش ميكنم به كسي نگوييد كه 30 كوپك گرفته ام.

هيكل چكمه ها را در مي آورد ، اخم ميكند ، چانه اش را متكبرانه بالا ميگيرد ، به طرف رودخانه ميرود و ناشيانه شيرجه ميزند … صداي سقوط جسم سنگيني به درون آب شنيده ميشود … لحظه اي بعد ، هيكل روي آب مي آيد ، ناشيانه دست و پا ميزند و ميكوشد قيافه ي آدمهاي وحشت زده را به خود بگيرد … اما بجاي وحشت از شدت سرما ميلرزد …

مرد تاجر فرياد ميكشد:

ــ غرق شو! غرق شو! چقدر شنا ميكني؟ … حالا ديگر غرق شو! …

هيكل چشمكي ميزند و بازوانش را از هم ميگشايد و در آب غوطه ور ميشود. همه ي نمايشش همين است! سپس ، بعد از « غرق شدن » ، از رودخانه بيرون مي آيد ، 30 كوپك خود را ميگيرد و خيس و لرزان از سرما در امتداد ساحل به راه خود ادامه ميدهد.

Mehdi1
Sunday 9 September 2007, 02:13 AM
از خاطرات يك ايده آليست


دهم ماه مه بود كه مرخصي 28 روزه گرفتم ، از صندوقدار اداره مان با هزار و يك چرب زباني ، صد روبل مساعده دريافت كردم و بر آن شدم به هر قيمتي كه شده يك بار « زندگي » درست و حسابي بكنم ــ از آن زندگي هايي كه خاطره اش تا ده سال بعد هم از ياد نميرود.

هيچ ميدانيد كه مفهوم كلمه ي « يك بار زندگي كردن » چيست؟ به اين معنا نيست كه انسان براي تماشاي يك اپرت به تئاتر تابستاني برود ، بعد شام مفصلي بخورد و مقارن سحر ،* شاد و شنگول به خانه بازگردد ، و باز به اين معنا نيست كه نخست به نمايشگاه تابلوهاي نقاشي و از آنجا به مسابقات اسب دواني برود و در شرط بندي شركت كند و پولي بر باد دهد. اگر ميخواهيد يك بار زندگي درست و حسابي كرده باشيد ، سوار قطار شويد و به جايي عزيمت كنيد كه هوايش آكنده از بوهاي ياس بنفش و گيلاس وحشي است ؛ به جايي برويد كه انبوه گل استكاني و لاله عباسي از پي هم از دل خاكش سر بر آورده اند و چشمهايتان را با رنگ سفيد ملايمشان و با ژاله هاي ريز الماسگونشان نوازش ميدهند. آنجا ، در فضاي وسيع و گسترده ، در آغوش جنگل سرسبز و جويبارهاي پر زمزمه اش ، در ميان پرندگان و حشرات سبز رنگ ، به مفهوم راستين كلمه ي « يك بار زيستن » پي خواهيد برد! به آنچه كه گفته شد بايد دو سه برخورد با كلاه هاي لبه پهن زنانه و چند جفت چشم و نگاه هاي سريعشان و همين طور چند پيش بند سفيد نيز اضافه شود … و وقتي ورقه مرخصي ام را در دست و لطف و احسان صندوقدار را در جيب داشتم و عازم ييلاق بودم اقرار ميكنم كه به چيزي جز اينها نمي انديشيدم.

به توصيه ي دوستي در ويلايي كه سوفيا پاولونا كنيگينا اجاره كرده بود اتاقي گرفتم. او ، يكي از اتاقهاي ويلا را ــ با مبلمان و همه ي وسايل راحتي ، به اضافه ي خورد و خوراك ــ اجاره ميداد. برخلاف انتظارم ، كار اجاره ي اتاق خيلي زود انجام شد ، به اين ترتيب كه به پرروا عزيمت كردم ، ويلاي ييلاقي خانم كنيگينا را يافتم و يادم مي آيد كه به مهتابي ويلا پا گذاشتم و … دست و پايم را گم كردم. مهتابي اش جمع و جور و راحت و دلپذير بود اما دلپذيرتر و (اجازه بفرماييد بگويم) راحتتر از خود مهتابي ، خانم جواني بود اندكي فربه كه پشت ميزي نشسته و سرگرم صرف چاي بود. زن جوان چشمهاي خود را تنگ كرد و به من خيره شد و پرسيد:

ــ چه فرمايشي داريد؟

جواب دادم:

ــ لطفاً بنده را ببخشيد … من … انگار عوضي آمده ام … دنبال ويلاي خانم كنيگينا مي گشتم …

ــ خودم هستم … چه فرمايشي داريد؟

دست و پايم را گم كردم … من هميشه عادت داشتم مالكان آپارتمانها و ويلاها را به شكل و شمايل زنهاي پير و رماتيسمي كه بوي درد قهوه هم ميدهند در نظرم مجسم كنم اما حالا … بقول هاملت: « نجاتمان دهيد ، اي فرشتگان آسماني! » زني زيبا و باشكوه و دلفريب و جذاب ،* روبروي من نشسته بود. مقصودم را تته پته كنان در ميان نهادم. گفت:

ــ آه ، بسيار خوشوقتم! بفرماييد بنشينيد! اتفاقاً در اين مورد نامه اي از دوست مشتركمان داشتم. چاي ميل ميكنيد؟ با سرشير ميخوريد يا ليمو؟

انسان كافي است چند دقيقه اي پاي صحبت تيره اي از زنان (و بطور اعم ، زنان موبور) بنشيند تا خويشتن را در خانه ي خود بيانگارد و چنين احساس كند كه با آنها از ديرباز آشناست. سوفيا پاولونا نيز در شمار زناني از همين تيره بود. پيش از آنكه بتوانم اولين ليوان چاي را به آخر برسانم ، دستگيرم شد كه او شوهر ندارد و با بهره ي پولش امرار معاش ميكند و قرار است به زودي عمه اش براي مدتي مهمانش باشد. در همان حال به انگيزه ي اجاره دادن يكي از اتاقهايش هم پي بردم ؛ ميگفت كه اولاً 120 روبل اجاره اي كه خودش ميپردازد براي يك زن تنها بسيار سنگين است و ثانياً بيم از آن دارد كه شبها دزدي يا روزها دهقاني وحشت انگيز وارد ويلا شود و برايش دردسر ايجاد كند. از اين رو چنانچه اتاق گوشه اي ويلا را به زن يا مردي مجرد اجاره دهد نبايد از اين بابت ،* مورد ملامت قرار بگيرد.

شيره ي مربا را كه به ته قاشق ماسيده بود ليسيد و آه كشان گفت:

ــ اما مستأجر مرد را به زن ترجيح ميدهم! از يك طرف گرفتاري آدم با مردها كمتر است و از طرف ديگر وجود يك مرد در خانه ، از وحشت تنهايي ميكاهد …

خلاصه ، ساعتي بعد با سوفيا پاولونا دوست شده بودم. هنگامي كه ميخواستم خداحافظي كنم و به اتاقم بروم گفتم:

ــ راستي يادم رفت بپرسم! ما درباره ي همه چيز صحبت كرديم جز اصل مطلب! بابت اقامتم كه به مدت 28 روز خواهد بود چقدر بايد بپردازم؟ البته به اضافه ي ناهار … و چاي و غيره …

ــ مطلب ديگري پيدا نكرديد كه درباره اش حرف بزنيد؟ هر چقدر ميتوانيد بپردازيد … من كه اتاق را بخاطر كسب درآمد اجاره نميدهم بلكه همين طوري … براي نجات از تنهايي … ميتوانيد 25 روبل بپردازيد؟

بديهي است كه مي توانستم. به اين ترتيب زندگي ام در ييلاق شروع شد … اين زندگي از آن رو جالب است كه روزش به روز ميماند و شبش به شب ، و چه زيباست اين يكنواختي! چه روزها و چه شبهايي! خواننده ي عزيز ، چنان به شوق و ذوق آمده بودم كه اجازه ميخواهم شما را بغل كنم و ببوسم! صبحها ، فارغ از انديشه ي مسئوليتهاي اداري ،* چشم ميگشودم و به صرف چاي با سرشير مي نشستم. حدود ساعت يازده صبح ، جهت عرض « صبح بخير » ميرفتم خدمت سوفيا پولونا و در خدمت ايشان قهوه و سرشير جانانه ميل ميكردم و بعد ، تا ظهر نوبت وراجي هايمان بود. ساعت 2 بعدازظهر ، ناهار … و چه ناهاري! در نظرتان مجسم كنيد كه مانند گرگ ، گرسنه هستيد ،*مي نشينيد پشت ميز غذاخوري و يك گيلاس بزرگ پر از عرق تمشك را تا ته سر ميكشيد و گوشت داغ خوك و ترشي ترب كوهي را مزه ي عرقتان ميكنيد. بعد ، گوشت قرمه يا آش سبزيجات با خامه و غيره و غيره را هم در نظرتان مجسم كنيد. ناهار كه صرف شد ، خواب قيلوله و استراحتي آرام و بي دغدغه ، و قرائت رمان ، و از جا جهيدنهاي پي در پي ، زيرا سوفيا پاولونا گاه و بيگاه در آستانه ي در اتاقتان ظاهر ميشود و ــ « راحت باشيد! مزاحمتان نميشوم! » … بعد ، نوبت به آبتني ميرسد. غروبها تا ديروقت ،* گردش و پياده روي در معيت سوفيا پاولونا … در نظرتان مجسم كنيد كه شامگاهان ،* آنگاه كه جز بلبل و حواصلي كه هر از گاه فرياد بر ميكشد ،* همه چيز در خواب خوش غنوده است ،* و آنگاه كه باد ملايم ، همهمه ي يك قطار دوردست را به آهستگي در گوشهايتان زمزمه ميكند ، در بيشه اي انبوه يا در طول خاكريز خط راه آهن ، شانه به شانه ي زني موبور و اندكي فربه ، قدم ميزنيد. او از خنكاي شامگاهي كز ميكند و سيماي رنگپريده از مهتابش را گاه به گاه به سمت شما ميگرداند … فوق العاده است! عاليست!

هنوز هفته اي از اقامتم در ييلاق نگذشته بود كه همان اتفاقي رخ داد كه شما ، خواننده ي عزيز ، مدتي است انتظار وقوعش را ميكشيد ــ اتفاقي كه هيچ داستان جالب و گيرا را از آن گريز نيست … ديگر نميتوانستم مقاومت و خويشتن داري كنم … اظهار عشق كردم … او گفته هايم را با خونسردي ، تقريباً با سردي بسيار گوش كرد ــ گفتي كه از مدتها پيش منتظر شنيدن اين حرفها بود ؛ فقط لبهاي ظريف خود را اندكي كج و معوج كرد ــ انگار كه قصد داشت بگويد: « اين كه اينهمه صغرا و كبرا چيدن نداشت؟ »



28 روز بسان ثانيه اي گذشت. در آخرين روز مرخصي ام ، غمگين و ارضا نشده ، با سوفيا پاولونا و با ييلاق وداع كردم. هنگامي كه مشغول بستن چمدانم بودم ، روي كاناپه نشسته بود و اشك چشمهاي زيبايش را خشك ميكرد. من كه به زحمت قادر ميشدم از جاري شدن اشكم جلوگيري كنم ، دلداري اش دادم و سوگند خوردم كه در تعطيلات آخر هفته به ديدنش بيايم و در زمستان هم ، در مسكو ، به خانه اش سر بزنم. ناگهان به ياد اجاره ي اتاق افتادم و گفتم:

ــ آه عزيزم ، فراموش كردم حسابم را تسويه كنم! لطفاً بگو چقدر بدهكارم؟

« طرف » من ، هق هق كنان جواب داد:

ــ چه عجله اي داري … باشد براي يك وقت ديگر …

ــ چرا يك وقت ديگر؟ عزيزم ، حساب حساب است و كاكا برادر! گذشته از اين ، دوست ندارم به حساب تو زندگي كرده باشم. سوفيا ، عزيزم خواهش ميكنم تعارف را بگذاري كنار … چقدر بدهكارم؟

كشو ميز را هق هق كنان بيرون كشيد و گفت:

ــ چيزي نيست … قابل تو را ندارد …. مي تواني بعداً بدهي …

لحظه اي در كشو ميز كاوش كرد و دمي بعد ، كاغذي را از آن تو در آورد و به طرف من دراز كرد.

پرسيدم:

ــ صورتحساب است؟ حالا درست شد! … بسيار هم عاليست! … (عينك بر چشم نهادم) همين الان هم تسويه حساب ميكنم … (نگاه سريعي به صورتحساب افكندم) جمعاً … صبر كن ببينم! چقدر؟ … جمعاً … عزيزم اشتباه نميكني؟ نوشته اي جمعاً 212 روبل و 44 كوپك. اين كه صورتحساب من نيست!

ــ مال توست ،* دودو جان! خوب نگاهش كن!

ــ آخر چرا اين قدر زياد؟ … 25 روبل بابت اجاره ي اتاق و خورد و خوراك ، قبول … قسمتي از حقوق كلفت ــ سه روبل ؛ اينهم قبول.

با چشمهاي گريانش ، شگفت زده نگاهم كرد و با صداي كشدارش پرسيد:

ــ نمي فهمم دودو جان … تو به من اطمينان نميكني؟ پس ،* صورتحساب را بخوان! عرق تمشك را تو ميخوردي … من كه نميتوانستم با 25 روبل اجاره ، ودكا را هم سر ميز بياورم! قهوه و سرشير براي چاي و … بعدش هم توت فرنگي و خيارشور و آلبالو … همين طور سرشير براي قهوه … تو كه طي نكرده بودي قهوه هم بخوري ولي هر روز ميخوردي! بهر صورت آنقدر ناقابل است كه اگر اصرار داشته باشي 12 روبلش را هم نميگيرم ، تو 200 روبل بده.

ــ اما اينجا يك رقم 75 روبلي هم مي بينم كه نمي دانم بابت چيست … راستي اين 75 روبل از كجا آمده؟

ــ عجب! اختيار داري! خودت نمي داني بابت چيست؟

به چهره اش نگريستم. قيافه اش چنان صادق و روشن و شگفت زده بود كه نتوانستم حتي كلمه اي بر زبان بياورم. صد روبل موجودي پولم را به او دادم ، صد روبل هم سفته امضا كردم و چمدانم را بر دوش گرفتم و به طرف ايستگاه راه آهن رهسپار شدم.

راستي خوانندگان عزيز ، بين شما كسي پيدا نميشود كه صد روبل به من قرض بدهد؟

Mehdi1
Sunday 9 September 2007, 02:13 AM
شوخي كوچولو


نيمروزي بود آفتابي ، در يك روز سرد زمستاني … يخبندان شديد و منجمد كننده ، بيداد ميكرد. جعدهاي فرو لغزيده بر پيشاني نادنكا كه بازو به بازوي من داده بود و كرك بالاي لبش از برف ريزه هاي سيمگون پوشيده شده بود. من و او بر تپه ي بلندي ايستاده بوديم. از زير پايمان تا پاي تپه ، تنده ي صاف و همواري گسترده شده بود كه بازتاب نور خورشيد بر سطح آن ، طوري ميدرخشيد كه بر سطح آيينه ، كنار پايمان سورتمه ي كوچكي ديده ميشد كه پوشش آن از ماهوت ارغواني رنگ بود. رو كردم به ناديا و التماس كنان گفتم:

ــ نادژدا پترونا بياييد تا پايين تپه سر بخوريم! فقط يك دفعه! باور كنيد هيچ آسيبي نمي بينيم.

اما نادنكا مي ترسيد. همه ي فضايي كه از نوك گالوشهاي كوچك او شروع و به پاي تپه ي پوشيده از يخ ختم ميشد به نظرش مي آمد كه مغاكي دهشتناك و بي انتها باشد. هر بار كه از بالاي تپه به پاي آن چشم ميدوخت و هر بار پيشنهاد ميكردم كه سوار سورتمه شود نفسش بند مي آمد و قلبش از تپيدن باز مي ايستاد. آخر چطور ميشد دل به دريا بزند و خود را به درون ورطه پرت كند! لابد قالب تهي ميكرد يا كارش به جنون ميكشيد. گفتم:

ــ خواهش ميكنم! نترسيد! آدم نبايد ترسو باشد!

سرانجام تسليم شد. از قيافه اش پيدا بود كه خطر مرگ را پذيرفته است. او را كه رنگپريده و سراپا لرزان بود روي سورتمه نشاندم و بازوهايم را دور كمرش حلقه كردم و با هم به درون مغاك سرازير شديم.

سورتمه مانند تيري كه از كمان رها شده باشد در نشيب تند تپه ، سرعت گرفت. هوايي كه جر ميخورد به چهره هايمان تازيانه ميزد ، نعره بر مي آورد ، در گوشهايمان سوت ميكشيد ، خشماگين نيشگونهاي دردناك ميگرفت ، سعي داشت سر از تنمان جدا كند … فشار باد به قدري زياد بود كه راه بر نفسمان مي بست ؛ طوري بود كه انگار خود شيطان ، ما را در چنگالهايش گرفتار كرده بود و نعره كشان به دوزخمان مي برد. هر آنچه در دور و برمان بود به نواري دراز و شتابنده مبدل شده بود … هر آن گمان ميكرديم كه آن ديگر به هلاكت ميرسيم! و درست در همان لحظه دم گوش نادنكا زمزمه كردم:

ــ دوستتان دارم ، ناديا!

از سرعت ديوانه كننده ي سورتمه و از بند آمدن نفسهايمان و از ترس و دهشتي كه از نعره ي باد و غژغژ سورتمه بر سطح يخ ، در دلهايمان افتاده بود رفته رفته كاسته شد و سرانجام به پاي تپه رسيديم. نادنكا تقريباً نيمه جان شده بود ــ رنگ بر چهره نداشت و به سختي نفس ميكشيد. كمكش كردم تا از سورتمه برخيزد و بايستد. با چشمهاي درشت آكنده از ترس نگاهم كرد و گفت:

ــ اين تجربه را از اين پس به هيچ قيمتي حاضر نيستم تكرار كنم! به هيچ قيمتي! نزديك بود از ترس بميرم!

دقايقي بعد كه حالش جا آمده بود نگاه پرسشگرش را به من دوخت ــ درمانده بود كه آيا آن سه كلمه را من ادا كرده بودم يا خود او در غوغاي همهمه ي گردباد ، دچار توهم شده بود؟ اما من با كمال خونسردي كنار او ايستاده بودم ، سيگار دود ميكردم و با دقت به دستكشهايم مينگريستم.

نادنكا بازو به بازوي من داد و مدتي در دامنه ي تپه گردش كرديم. از قرار معلوم معماي آن سه كلمه آرامش خاطر او را بر هم زده بود. آيا آن سه كلمه ادا شده بود؟ آري يا نه! آري يا نه! اين سوال ، مسئله ي عزت نفس و شرف و زندگي و سعادت او بود. مسئله اي بود مهم و در واقع مهمترين مسئله ي دنيا. نادنكا ، غمزده و ناشكيبا ، نگاه نافذ خود را به چهره ام دوخته بود و به سوالهاي من جوابهاي بي ربط ميداد و منتظر آن بود كه به اصل مطلب بپردازم. راستي كه بر چهره ي دلنشين او چه شور و هيجاني كه نقش نخورده بود! مي ديدم كه با خود در جدال بود و قصد داشت چيزي بگويد يا بپرسد اما كلمات ضروري را نمي يافت ؛ خجالت ميكشيد ، ميترسيد ، زبانش از شدت خوشحالي ميگرفت … بي آنكه نگاهم كند گفت:

ــ مي دانيد دلم چه ميخواهد؟

ــ نه ، نمي دانم.

ــ بياييد يك دفعه ي ديگر … سر بخوريم.

از پله ها بالا رفتيم و به نوك تپه رسيديم. نادنكاي پريده رنگ و لرزان را بار ديگر بر سورتمه نشاندم و باز به ورطه هولناك سرازير شديم. اين بار نيز باد نعره ميكشيد و سورتمه غژغژ ميكرد و باز در اوج سرعت پر هياهوي سورتمه ، زير گوشش نجوا كردم:

ــ دوستتان دارم ، نادنكا!

هنگامي كه سورتمه از حركت باز ايستاد ، نگاه خود را روي تپه اي كه چند لحظه پيش از آن سر خورده بوديم لغزاند ، سپس مدتي به صورت من خيره شد و به صداي خونسرد و عاري از شور من گوش داد و آثار حيرتي بي پايان بر همه و همه چيزش ــ حتي بر دستكشها و كلاه و اندام ظريفش ــ نقش بست. از حالت چهره ي او پيدا بود كه از خود مي پرسيد: « يعني چه؟ پس آن حرفها را كي زده بود؟ او يا خيال من؟ »

اين ابهام ، نگران و بي حوصله اش كرده بود. دخترك بينوا ديگر به سوالهاي من جواب نميداد. رو ترش كرده و نزديك بود بغضش بتركد. پرسيدم:

ــ نميخواهيد برگرديم خانه؟

سرخ شد و جواب داد:

ــ ولي … ولي من از سرسره بازي خوشم آمد. نميخواهيد يك دفعه ي ديگر سر بخوريم؟

درست است كه از سرسره بازي « خوشش » آمده بود اما همين كه روي سورتمه نشست مانند دوبار گذشته رنگ از رويش پريد ؛ سراپا ميلرزيد و نفسش از ترس بند آمده بود.

بار سوم هم سورتمه در سراشيبي تپه سرعت گرفت. ديدمش كه به صورت من چشم دوخته و حواسش به لبهايم بود. دستمال جيبم را بر دهانم فشردم ، سرفه اي كردم و در كمركش تنده ي تپه با استفاده از فرصتي كوتاه ، زير گوشش زمزمه كردم:

ــ دوستان دارم ، ناديا!

و معما كماكان باقي ماند. نادنكا خاموش بود و انديشناك … او را تا در خانه اش همراهي كردم. ميكوشيد به آهستگي راه برود ، قدمهايش را كند ميكرد و هر آن منتظر بود آن سه كلمه را از دهان من بشنود. مي ديدم كه روحش در عذاب بود و به خود فشار مي آورد كه نگويد: « محال است آن حرفها را باد گفته باشد! دلم نميخواهد آنها را از باد شنيده باشم! »

صبح روز بعد ، نامه ي كوتاهي از نادنكا به دستم رسيد. نوشته بود: « امروز اگر خواستيد به سرسره بازي برويد مرا هم با خودتان ببريد. ن. ». از آن پس ، هر روز با نادنكا سرسره بازي ميكردم. هر بار هنگامي كه با سرعت ديوانه كننده از شيب تپه سرازير ميشديم زير گوشش زمزمه ميكردم: « دوستتان دارم ، ناديا! »

ناديا بعد از مدتي كوتاه ، طوري به اين سه كلمه معتاد شده بود كه به شراب يا به مورفين. زندگي بدون شنيدن آن عبارت كوتاه به كامش تلخ و ناگوار مي نمود. گرچه هنوز هم از سر خوردن از بالاي تپه وحشت داشت اما اكنون خود ترس به سه كلمه ي عاشقانه اي كه منشأ آن همچنان پوشيده در حجاب رمز بود و جان او را مي آزرد ، گيرايي مخصوصي مي بخشيد. در اين ميان نادنكا به دو تن شك مي برد: به من و به باد … نميدانست كدام يك از اين دو اظهار عشق ميكرد اما چنين به نظر مي آمد كه حالا ديگر برايش فرق چنداني نميكرد ؛ مهم ، باده نوشي و مستي است ، حالا با هر پياله اي كه ميخواهد باشد.

روزي حدود ظهر ، به تنهايي به محل سرسره بازي رفتم. قاطي جمعيت شدم و ناگهان نادنكا را ديدم كه به سمت تپه مي رفت و با نگاهش در جست و جوي من بود … آنگاه ترسان و لرزان از پله ها بالا رفت … راستي كه به تنهايي سر خوردن سخت هراس انگيز است! رنگ صورتش به سفيدي برف بود و سراپايش طوري ميلرزيد كه انگار به پاي چوبه ي دار ميرفت ؛ با وجود اين بي آنكه به پشت سر خود نگاه كند مصممانه به راه خود به بالاي تپه ادامه ميداد. از قرار معلوم سرانجام بر آن شده بود مطمئن شود كه آيا در غياب من نيز همان عبارت شيرين را خواهد شنيد يا نه؟ ديدمش كه با چهره اي به سفيدي گچ و با دهاني گشوده از ترس ، روي سورتمه نشست و چشمها را بست و براي هميشه با زمين وداع گفت و سرازير شد … « غژ ــ ژ ــ ژ ــ ژ … » ــ صداي خشك سورتمه در گوشم پيچيد. نميدانم در آن لحظه ، آن سه كلمه ي دلخواهش را شنيد يا نه … فقط ديدمش كه با حالتي آميخته به ضعف و خستگي بسيار از روي سورتمه ، به پا خاست. از قيافه اش پيدا بود كه خود او هم نميدانست كه آن عبارت دلخواه را شنيده بود يا نه. ترس و وحشتي كه از سر خوردن سقوط آسا به او دست داده بود توان شنيدن و تشخيص اصوات و نيز قوه ي ادراك را از او سلب كرده بود …

ماه مارس ــ نخستين ماه بهار ــ فرا رسيد … خورشيد بيش از پيش نوازشگر و مهربانتر ميشد. تپه ي پوشيده از يخ مان درخشندگي اش را از دست ميداد و روز به روز به رنگ خاك در مي آمد تا آنكه سرانجام برف آن به كلي آب شد. من و نادنكا سرسره بازي را به حكم اجبار كنار گذاشتيم. به اين ترتيب ، دخترك بينوا از شنيدن آن سه كلمه محروم شد. گذشته از اين كسي هم نمانده بود كه عبارت دلخواه او را ادا كند زيرا از يك طرف هيچ ندايي از باد بر نمي خاست و از سوي ديگر من قصد داشتم براي مدتي طولاني ــ و شايد براي هميشه ــ روانه ي پتربورگ شوم.

دو سه روز قبل از عزيمتم به پتربورگ ، در گرگ و ميش غروب ، در باغچه اي كه همجوار حياط خانه ي نادنكا بود و فقط با ديواري از چوبهاي بلند و نوك تيز از آن جدا ميشد نشسته بودم … هوا هنوز كم و بيش سرد بود. اينجا و آنجا برف از تپاله ها سفيدي ميزد ، درختها هنوز خواب بودند. اما بوي بهار در همه جا پيچيده بود و كلاغها در راه بازگشتشان به لانه ها قارقار ميكردند. به ديوار چوبي نزديك شدم و مدتي از لاي درز چوبها دزدكي نگاه كردم. ناديا را ديدم كه به ايوان آمد و همانجا ايستاد و نگاه افسرده ي خود را به آسمان دوخت … باد بهاري بر چهره ي رنگپريده و غمين او ميوزيد … و انسان را به ياد بادي مي انداخت كه هنگام سر خوردنمان زوزه ميكشيد و نعره بر مي آورد و آن سه كلمه را در گوش او زمزمه ميكرد. غبار غم بر سيماي نادنكا نشست و قطره اشكي بر گونه اش جاري شد … دخترك بينوا بازوان خود را به سمت جلو دراز كرد ــ گفتي كه از باد تقاضا ميكرد آن سه كلمه ي دلخواه را به گوش او برساند. منتظر وزش مجدد باد شدم ، آنگاه به آهستگي گفتم:

ــ دوستتان دارم ، نادنكا!

خداي من ، چه حالي پيدا كرد! فرياد ميكشيد و مي خنديد و بازوانش را ــ خوشحال و خوشبخت و زيبا ــ به سوي باد دراز ميكرد … و من به خانه ام بازگشتم تا اسباب سفر ببندم …

از اين ماجرا ساليان دراز ميگذرد. اكنون نادنكا زني است شوهردار. شوهرش كه معلوم نيست نادنكا او را انتخاب كرده بود يا ديگران برايش انتخاب كرده بودند ــ تازه چه فرق ميكند ــ دبير مؤسسه ي قيموميت اشراف است. آن دو ، سه اولاد دارند. ايامي را كه سرسره بازي ميكرديم و باد در گوش او زمزمه ميكرد: « دوستتان دارم ،* نادنكا » فراموش نكرده است. و اكنون آن ماجراي ديرين ، سعادتبارترين و شورانگيزترين و قشنگترين خاطره ي زندگي اش را تشكيل ميدهد …

حالا كه سني از من گذشته است درست نميفهمم چرا آن كلمات را بر زبان مي آوردم و اصولاً چرا شوخي ميكردم …

Mehdi1
Sunday 9 September 2007, 02:13 AM
سپاسگزار


ايوان پترويچ يك بسته اسكناس به طرف ميشابوبوف ، منشي و قوم و خويش دور خود ، دراز كرد و گفت:

ــ بگير! اين سيصد روبل ، مال تو! برش دار! … مال خودت … نمي خواستم بدهم اما … چه كنم؟ بگيرش … فراموش نكن كه اين ، براي آخرين دفعه است … بايد ممنون زنم باشي … اگر اصرار او نبود ، غير ممكن بود … خلاصه ، زنم متقاعدم كرد …

ميشا پول را گرفت و چندين بار پلك زد. درمانده بود كه به چه زباني از ايوان پترويچ تشكر كند. چشمهايش سرخ و پر از اشك شده بود. دلش ميخواست ايوان پترويچ را بغل كند اما … كجا ديده شده است كه آدم ، رئيس خود را به آغوش بكشد؟

آقاي رئيس بار ديگر گفت:

ــ تو بايد از زنم تشكر كني … او بود كه توانست متقاعدم كند … قيافه ي گريانت ، قلب مهربان او را چنان متأثر كرده بود كه … خلاصه بايد ممنون او باشي.

ميشا پس پس رفت و اتاق كار آقاي رئيس را ترك گفت. از آنجا ، يكراست نزد همسر ايوان پترويچ و به عبارت ديگر به اتاق قوم و خويش دور خود رفت. اين زن مو بور و ريز نقش و تو دل برو ، روي كاناپه ي كوچكي نشسته و سرگرم خواندن يك رمان بود.

ميشا در برابر او ايستاد و گفت:

ــ زبانم از تشكر قاصر است!

زن ، با حالتي آميخته به فروتني لبخند زد ، كتاب را به يك سو نهاد و مرد جوان را ــ از سر لطف و مرحمت ــ به نشستن دعوت كرد. ميشا كنار زن نشست و گفت:

ــ آخر چطور ميتوانم از شما تشكر كنم؟ چطور ؟ چگونه؟ يادم بدهيد ماريا سيميونونا! لطف شما ، بيش از يك احسان بود! حالا با اين پول ، ميتوانم با كاتياي عزيزم عروسي كنم.

قطره اشكي بر گونه اش راه افتاد. صدايش مي لرزيد.

ــ واقعاً از شما ممنون و سپاسگزارم! …

آنگاه خم شد و دست كوچك و ظريف ماريا سيميونونا را ملچ و ملوچ كنان بوسيد و ادامه داد:

ــ راستي كه شما موجود مهرباني هستيد! ايوان پترويچ هم مهربان است! مهربان و متواضع! قلبش از طلاست! شما بايد به درگاه خدا شكر كنيد كه چنين شوهري را نصيبتان كرده است! دوستش داشته باشيد ، عزيزم! خواهش ميكنم ، تمنا ميكنم دوستش داشته باشيد!

بار ديگر خم شد و اين بار هر دو دست او را ملچ و ملوچ كنان بوسيد. در اين لحظه ، بر گونه ي ديگرش قطره اشكي جاري شد. در اين حال ، يك چشمش كوچكتر از چشم ديگرش مي نمود.

ــ شوهرتان گر چه پير و بي ريخت است اما قلب رئوفي دارد! قلبش كيمياست! محال است مردي نظير او را پيدا كنيد! آري ، محال است! دوستش داشته باشيد! شما زنهاي جوان ، موجودات سبكسري هستيد! بيشتر به ظاهر مرد توجه داريد تا به باطنش … تمنا ميكنم دوستش داشته باشيد!

ساعدهاي زن جوان را گرفت و آنها را بين دستهاي خود فشرد. صدايش آميزه اي شده بود از ناله و زاري:

ــ هرگز به او خيانت نكنيد! نسبت به او وفادار باشيد! خيانت به اين نوع آدمها ، در حكم خيانت به فرشته هاست! قدرش را بدانيد و دوستش داشته باشيد! دوست داشتن اين انسان بي نظير و تعلق داشتن به او … راستي كه كمال خوشبختي است! شما زنها ، خيلي چيزها را نميخواهيد بفهميد … من شما را دوست ميدارم … ديوانه وار دوستان دارم زيرا به او تعلق داريد! من ، موجود مقدسي را كه متعلق به اوست ، مي بوسم … و اين ، بوسه اي ست مقدس … وحشت نكنيد ، من نامزد دارم … هيچ اشكالي ندارد …

لرزان و نفس نفس زنان ، لبهاي خود را از زير گوش ماريا سيميونونا به طرف صورت او لغزاند و سبيل خود را با گونه ي زن جوان ، مماس كرد:

ــ به او خيانت نكنيد ، عزيزم! شما او را دوست مي داريد ، مگر نه ؟ دوستش داريد ؟

ــ بله ، دوستش دارم!

ــ راستي كه موجود شگفت انگيزي هستيد!

آنگاه نگاه آكنده از شوق و محبت خود را براي لحظه اي به چشمهاي او دوخت ــ در آن چشمها ، چيزي جز روح نجابت مشاهده نميشد. سپس دست خود را به دور كمر زن جوان حلقه كرد و ادامه داد:

ــ واقعاً شگفت انگيز هستيد! … شما آن فرشته ي … شگفت انگيز را … دوست داريد … آن قلب … طلايي را …

ماريا سيميونونا كمي جابجا شد و سعي كرد كمر خود را آزاد كند اما بيش از پيش در ميان دستهاي ميشا گرفتار شد … ناگهان سر كوچكش به يك سو خم شد و روي سينه ي ميشا آرميد ــ راستي كه كاناپه ، مبلي است ناجور!

ــ روح او … قلب او … كي ميتوان نظير اين مرد را پيدا كرد ؟ دوست داشتن او … شنيدن تپش هاي قلب او … دست در دست او ، در راه زندگي قدم نهادن … رنج بردن … در شاديهاي او شريك شدن … منظورم را بفهميد! دركم كنيد!

قطره هاي اشك از چشمهايش بيرون جستند … سرش با حالتي آميخته به ارتعاش ، خم شد و بر سينه ي ماريا سيميونونا ، فرود آمد … در حالي كه اشك ميريخت و هاي هاي ميگريست ، زن جوان را در آغوش خود فشرد …

نشستن روي اين كاناپه ، راستي كه مكافات است! ماريا سيميونونا تلاش كرد تا مگر خود را از آغوش او برهاند و مرد جوان را آرام كند و تسكينش دهد! … واي كه اين جوان ، چه اعصاب متشنجي دارد! زن جوان ، وظيفه ي خود ميدانست از آنهمه علاقه ي او به ايوان پترويچ ، اظهار تشكر كند اما به هيچ تدبيري نميتوانست از جاي خود بلند شود.

ــ دوستش بداريد! … به او خيانت نكنيد … تمنا ميكنم! شما … زن ها … آنقدر سبكسر تشريف داريد … نمي فهميد … درك نميكنيد …

ميشا ، كلمه اي بيش از اين نگفت … زبانش هرز شد و خشكيد …

حدود پنج دقيقه بعد ، ايوان پترويچ براي انجام كاري به اتاق مارياسيميونونا وارد شد … مرد بينوا! چرا زودتر از اين نيامده بود؟ وقتي ميشا و ماريا ، چهره ي كبود و مشتهاي گره شده ي آقاي رئيس را ديدند و صداي خفه و گرفته اش را شنيدند ، از جا جهيدند …

ماريا سيميونونا با صورتي به سفيدي گچ ، رو كرد به ايوان پترويچ و پرسيد:

ــ تو ، چه ات شده ؟

پرسيد ، زيرا مي بايست حرفي مي زد!

ميشا هم زير لب ، من من كنان گفت؛

ــ اما … ولي من صادقانه … جناب رئيس! … به شرفم قسم مي خورم كه صادقانه …

Mehdi1
Sunday 9 September 2007, 02:13 AM
به اقتضاي زمان


زن و مردي جوان ، در اتاق پذيرايي كه كاغذ ديواري آن به رنگ آبي آسماني بود ، دل داده و قلوه گرفته بودند.

مرد خوش قيافه ، جلو دختر جوان زانو زده بود و قسم مي خورد:

ــ بدون شما عزيزم ، نمي توانم زندگي كنم! قسم مي خورم كه اين عين حقيقت است!

و همچنانكه به سنگيني نفس مي زد ، ادامه داد:

ــ از لحظه اي كه شما را ديدم ، آرامشم از دست رفت! عزيزم حرف بزنيد … عزيزم … آره يا نه ؟

زن جوان ، دهان كوچك خود را باز كرد تا جواب دهد اما درست در همين لحظه ، در اتاق اندكي باز شد و برادرش از لاي در گفت:

ــ لي لي ، لطفاً يك دقيقه بيا بيرون!

لي لي از در بيرون رفت و پرسيد:

ــ كاري داشتي ؟!

ــ عزيزم ، ببخش كه موي دماغتان شدم ولي … من برادرت هستم و وظيفه ي مقدس برادري حكم ميكند به تو هشدار بدهم … مواظب اين يارو باش! احتياط كن … مواظب حرف زدنت باش … لازم نيست با او از هر دري حرف بزني.

ــ او دارد به من پيشنهاد ازدواج مي كند!

ــ من كاري به پيشنهادش ندارم … اين تو هستي كه بايد تصميم بگيري ، نه من … حتي اگر در نظر داري با او ازدواج كني ، باز مواظب حرف زدنت باش … من اين حضرت را خوب ميشناسم … از آن پست فطرتهاي دهر است! كافيست حرفي بهش بزني تا فوري گزارش بدهد …

ــ متشكرم ماكس! … خوب شد گفتي … من كه نمي شناختمش!

زن جوان به اتاق پذيرايي بازگشت. پاسخ او به پيشنهاد مرد جوان « بله » بود. ساعتي كنار هم نشستند ، بوسه ها رد و بدل كردند ، همديگر را در آغوش گرفتند و قسمها خوردند اما … اما زن جوان ، احتياط خود را از دست نداد: جز از عشق و عاشقي ، سخني بر زبان نياورد.

Mehdi1
Sunday 9 September 2007, 02:13 AM
صدف


اگر بخواهم غروب هاي باراني پاييزي را با تمام جزئياتش در ذهنم زنده كنم ــ همان غروب هايي كه به اتفاق پدرم در يكي از خيابانهاي پر آمد و شد مسكو مي ايستم و حس ميكنم كه بيماري عجيب و غريبي ، رفته رفته بر وجوم چيره ميشود ــ احتياج ندارم فشار چنداني به مغزم بياورم. درد نميكشم اما زانوانم تا ميشوند ، كلمات در گلويم گير ميكنند ، سرم با ناتواني به يك سو خم ميشود … حالي به من دست ميدهد كه انگار در لحظه ي ديگر مي افتم و هوش و حواسم را از دست ميدهم.

در چنين لحظه هايي چنانچه به بيمارستان مراجعه ميكردم ، دكترهاي معالج لابد بر لوحه ي بالاي تختم مي نوشتند: Fames « گرسنگي » ــ نوعي بيماري كه در كتابهاي پزشكي از آن ياد نشده است.

پدرم با پالتو تابستاني نيمدار و كلاه تريكويي كه يك تكه پنبه ي سفيد از گوشه ي آن بيرون زده ، كنار من در پياده رو ايستاده است. گالوشهاي بزرگ و سنگيني به پا دارد. اين انسان محجوب و مشوش از بيم آنكه رهگذران متوجه شوند كه او گالوش را با پاي بي جوراب پوشيده است ، ساق پا را در ساقه ي چكمه ي كهنه ي خود پنهان كرده است.

اين ابله خل وضع و بينوا كه پالتو تابستاني خوش دوختش هر چه مندرس تر و كثيف تر ميشود ، به همان نسبت علاقه ام نيز به او افزونتر ميگردد ، از پنج ماه به اين طرف ، در جست و جوي شغلي در حد ميرزا بنويسي به پايتخت آمده است. در پنج ماهي كه گذشت ، به هر دري زده و تقاضاي ارجاع شغل كرده بود ، اما فقط همين امروز است كه تصميم گرفته به خيابان بيايد و دست تكدي دراز كند …

درست روبروي محلي كه من و او ايستاده ايم ، يك ساختمان بزرگ سه طبقه با تابلو آبي رنگ « رستوران » بر ديوار آن ، به چشم ميخورد. سرم كمي به يك سو و اندكي به عقب خم شده است و بي اختيار به سمت بالا ، به پنجره هاي روشن رستوران ، چشم دوخته ام. پشت آنها ، آدمهايي رفت و آمد ميكنند. از محلي كه ايستاده ام ، قسمتي از جايگاه اركستر يعني جناح راست جايگاه را و همچنين دو تابلو نقاشي بر ديوار و چراغهاي آويز رستوران را مي بينم. به يكي از پنجره هاي آن خيره ميشوم و لكه اي سفيدگون را تماشا ميكنم. لكه ي بي حركت كه طرحي است مركب از رشته اي خطوط موازي ، بر زمينه ي عمومي رنگ قهوه اي ديوار ، بطور چشمگيري مشخص ميشود. به بينايي ام فشار مي آورم و يك تابلو ديواري را كه چيزي روي آن نوشته شده است ،* تشخيص ميدهم ؛ نوشتار روي تابلو را نميتوانم بخوانم …

حدود نيم ساعتي ، چشم از آن بر نمي گيرم. رنگ سفيدش چشمهايم را به خود جذب كرده است و انگار كه مغزم را افسون ميكند. ميكوشم نوشتار را بخوانم اما همه ي تلاشم بي نتيجه ميماند.

سرانجام ، بيماري عجيب و غريبم ، كار خودش را مي كند.

سر و صداي كالسكه ها ، رفته رفته به غرش تندر شباهت پيدا ميكند ، از ميان بوي تعفن خيابان ، هزار بو را تميز ميدهم و چشمهايم چراغهاي رستوران و چراغهاي خيابان را به رعد و برق كور كننده تشبيه ميكند. هر پنج تا حسم بيدارند و به شدت تحريك شده اند. رفته رفته آن چيزي را كه تا دقايقي پيش ، قادر به ديدنش نبودم ، مشاهده ميكنم ــ نوشته ي روي تابلو را ميخوانم: « صدف … »

چه كلمه ي عجيب و غريبي! درست ، هشت سال و سه ماه از عمرم ميگذرد اما اين كلمه ، حتي يك بار هم كه شده ، به گوشم نخورده است. صدف! چه ميتواند باشد؟ نكند اسم خود صاحب رستوران باشد؟ اما تا آنجايي كه ميدانم اسم صاحب رستوران را روي تابلو بالاي سر در ورودي مي نويسند ، نه روي تابلوي ديواري. ميكوشم صورتم را به طرف پدرم بچرخانم و با صدايي گرفته مي پرسم:

ــ پدر جان ، صدف يعني چه ؟

سؤالم را نمي شنود ــ به آمد و شد انبوه آدم ها خيره شده است و تك تك رهگذران را با نگاهش بدرقه ميكند … از نگاه او پيداست كه ميخواهد حرفي به آنها بزند اما آن كلام شوم چون وزنه اي سنگين ، به لبان لرزانش مي چسبد و نميتواند از دو لبش ، كنده شود. حتي چند گامي از پي رهگذري بر ميدارد و آستين وي را لمس ميكند اما همين كه مرد سر خود را به طرف او بر ميگرداند ، زير لب با شرمندگي ميگويد: « ببخشيد » و به جاي نخستش بر ميگردد. سؤالم را تكرار ميكنم:

ــ پدر جان ، صدف يعني چه ؟

ــ يك نوع جانور … جانور دريايي …

و من ، اين جانور دريايي را در يك آن ، در نظرم مجسم ميكنم ــ قاعدتاً بايد چيزي بين ماهي و خرچنگ دريايي باشد. و چون جانوري ست آبزي ، البته از آن ، سوپ ماهي گرم و خوشمزه با چاشني فلفل خوش عطر و برگ بو ، و يا خوراك ترشمزه ماهي با غضروف و ترشي كلم ، و يا سس سرد خرچنگ با ترب كوهي و ساير مخلفاتش ، تهيه ميكنند. در يك چشم به هم زدن ، در نظرم مجسم ميكنم كه اين جانور دريايي را از بازار مي آورند و با عجله پاكش ميكنند و با عجله مي اندازندش توي ديگ … خيلي عجله دارند … آخر همگي گرسنه اند … سخت گرسنه! بوي ماهي برشته و سوپ خرچنگ از آشپزخانه به مشام ميرسد.

حس ميكنم كه اين بو ، سوراخ هاي بيني و سق دهانم را غلغلك ميدهد و رفته رفته بر وجوم چيره ميشود … از رستوران و از پدرم و از تابلوي سفيد رنگ و از آستينهايم ــ از همه جا و همه چيز ــ بوي سوپ ماهي بلند ميشود و هر آن شدت پيدا ميكند بطوري كه بي اختيار شروع ميكنم به جويدن. چنان مي جوم و چنان مي بلعم كه انگار تكه اي از اين جانور دريايي را در دهان دارم …

آنقدر لذت مي برم كه نزديك است زانوانم تا شوند ، پس به آستين خيس پالتو تابستاني پدرم چنگ مي اندازم تا بر زمين نيفتم. پدرم سراپا ميلرزد و كز ميكند ــ سردش است …

ــ پدر جان ، صدف را در ايام پرهيز هم مي شود خورد ؟

جواب ميدهد:

ــ صدف را زنده زنده مي خورند … مثل لاك پشت ، لاك دارد اما … لاكش از وسط نصف مي شود.

و در همان دم ، بوي دلاويز سوپ ماهي ، از غلغلك دادن كامم ، دست بر مي دارد و توهماتم محو ميشوند … به همه چيز پي مي برم! زير لب زمزمه ميكنم:

ــ چه نجاستي! چه كثافتي!

پس ، اين است صدف! حيواني شبيه به قورباغه را در نظرم مجسم ميكنم كه توي لاكش نشسته است و از همانجا با چشمهاي درشت و براق خود ، نگاهم ميكند و آرواره هاي نفرت انگيزش را مي جنباند. اين جانور نشسته در لاك را ــ با آن چنگالها و چشمهاي درشت و آن پوست لزجش ــ در نظرم مجسم ميكنم كه از بازار به رستوران مي آورند … بچه ها از ترسشان قايم ميشوند و آشپز رستوران از سر كراهت و اشمئزاز چهره در هم ميكشد ، سپس چنگال جانور را ميگيرد و آن را توي بشقاب ميگذارد و به سالن رستوران مي برد. و آدمهاي گنده ،* جانور را از توي بشقاب بر ميدارند و آن را … زنده زنده ــ با آن چشمها و دندانها و چنگالهايش ــ ميخورند! و جانور ، جيغ ميكشد و سعي ميكند لبهاي آدم را گاز بگيرد …

رويم را در هم مي كشم اما … اما سبب چيست كه دندانهايم مشغول جويدن شده اند؟ آنچه كه مي جوم ، جانوري ست تهوع آور و نفرت انگيز و هولناك ، با اينهمه حريصانه ميخورمش و در همان حال بيم آن دارم كه به بو و طعمش پي ببرم. يكي از جانورها را ميخورم و در همان لحظه ، چشمهاي براق دومي و سومي در نظرم مجسم ميشوند … آنها را هم ميخورم … بعد نوبت به دستمال سفره و بشقاب و گالوشهاي پدرم و تابلوي سفيد رنگ ميرسد … آنها را هم ميخورم … هر آنچه را كه مي بينم ميخورم زيرا حس ميكنم كه چيزي جز خوردن ، بيماري ام را درمان نخواهد كرد. صدفهاي نفرت آور با چشمهاي هراس انگيزشان نگاهم ميكنند ؛ از اين انديشه ، سراپا ميلرزم. با اينهمه ، باز دلم ميخواهد بخورمشان! فقط بخورم! دستهايم را به جلو دراز ميكنم و با تمام وجوم فرياد ميكشم:

ــ صدف مي خواهم ! به من صدف بدهيد!

در همين دم ، صداي گرفته ي پدرم را مي شنوم:

ــ آقايان كمك كنيد! من از گدايي شرم دارم! اما ــ خداي من ــ رمقي برايم نمانده!

دامان كتش را مي كشم و همچنان بانگ مي زنم:

ــ من صدف مي خواهم!

كنار من ، چند نفر خنده كنان مي پرسند:

ــ كوچولو ، تو مگر صدف هم مي خوري ؟

دو مرد با كلاه ملون ، روبروي من و پدرم ايستاده اند و خنده كنان به چهره ام مي نگرند.

ــ پسرك تو صدف مي خوري ؟ راست مي گويي ؟ خيلي جالب است ؟ چه جوري مي خوريش ؟

يادم مي آيد ، دستي قوي مرا به طرف رستوران غرق در نور ميكشاند. چند دقيقه بعد ، عده اي به دورم حلقه زده اند و با خنده و كنجكاوي تماشايم ميكنند. پشت ميزي نشسته ام و چيزي لزج و شورمزه را كه بوي نا و گنديدگي از آن بلند ميشود ،* ميخورم. با حرص و ولع ميخورم ــ نه مي جوم ، نه نگاهش ميكنم ، نه مي پرسم … مي پندارم كه اگر چشم بگشايم ، بدون شك چشمهاي براق و چنگ و دندان تيز جانور را خواهم ديد …

ناگهان پي مي برم كه مشغول جويدن چيز سختي هستم. صداي قرچ و قروچ به گوشم مي رسد. مردم مي خندند و مي گويند:

ــ ها ــ ها ــ ها! دارد لاك صدف را مي خورد! احمق جان ، لاك كه خوردني نيست!

و بعد ، نوبت به عطش وحشتناك مي رسد. در بسترم دراز كشيده ام و از شدت سوزش و بوي عجيبي كه در دهانم پيچيده است ،* نميتوانم بخوابم. پدرم در اتاق قدم ميزند ،* دستهايش را با درماندگي تكان ميدهد و زير لب من من كنان ميگويد:

ــ مثل اينكه سرما خورده ام. سرم … طوري ست كه انگار يك كسي توي آن راه مي رود … شايد هم علتش اين باشد كه امروز … امروز چيزي نخورده ام … راستي كه آدم عجيبي … آدم ابلهي هستم … مي بينم كه اين آقايان بابت صدف ، ده روبل پول ميدهند … چرا چند روبل از آنها قرض نكردم؟ حتماً ميدادند.

بالاخره حدود ساعت 5 صبح مي خوابم و قورباغه اي را با چنگالهايش كه توي لاك نشسته و چشمهايش دودو ميكند ، در خواب مي بينم. حدود ظهر ، از شدت تشنگي ، چشم ميگشايم و با نگاهم ،* پدرم را جست و جو ميكنم: هنوز هم دارد قدم ميزند و دستهايش را در هوا تكان ميدهد …

Mehdi1
Sunday 9 September 2007, 02:13 AM
ناكامي


ايليا سرگي يويچ پپلف و همسرش كلئوپاترا پترونا ، پشت در اتاق ،* گوش ايستاده و حريصانه سرگرم استراق سمع بودند. از قرار معلوم در پس در اتاق پذيرايي كوچكشان دو نفر به هم اظهار عشق ميكردند. « اظهار كنندگان » عبارت بودند از ناتاشنكا دختر آقاي پپلف و شچوپكين دبير آموزشگاه شهرشان. پپلف كه از شدت هيجان و بي تابي سراپا ميلرزيد و دستهايش را به هم ميماليد ، زير لب نجواكنان گفت:

ــ دارد به قلاب نك مي زند! پترونا تو بايد حواست را كاملاً جمع كني و همين كه صحبتشان به احساسات و اين جور حرفها رسيد فوراً بدو و شمايل مقدسين را از روي ديوار بردار و راه بيفت تا دعاي خيرشان كنيم … بايد غافلگيرشان كرد … بايد مچشان را سر بزنگاه بگيريم … و دعاي خيرشان كنيم … دعاي خير كردن جزو امور مقدس است ، كسي را كه دعاي خيرش كنند ، ديگر نميتواند از زير بار ازدواج شانه خالي كند … اگر هم يك وقت خواست طفره برود ، ناچار با دادگستري سر و كار پيدا ميكند.

و اما در همان لحظه و پشت همان در ، شچوپكين در حالي كه چوب كبريتي را به شلوار شطرنجي خود ميكشيد تا بگيراند ، خطاب به ماشنكا ميگفت:

ــ از اين اخلاقتان دست برداريد! هرگز به شما نامه اي ننوشته ام!

دختر جوان كه يكبند ادا و اطوار مي آمد و گهگاه هيكل خود را در آينه برانداز ميكرد ، جواب داد:

ــ شما گفتيد و من باور كردم! خط شما را فوري شناختم! راستي كه آدم عجيب و غريبي هستيد! دبير تعليم خط و خطش اينقدر خرچنگ قورباغه! با آن خط بدي كه داريد ، چطور ميتوانيد خوشنويسي ياد بدهيد؟

ــ هوم! … چه اهميتي دارد؟ در تعليم خط ، مهم اصل خوش نويسي نيست بلكه مهم آن است كه شاگردها سر كلاس چرت نزنند. من وقتي شاگردهايم را در حال چرت زدن مي بينم ، خط كش را بر ميدارم و مي افتم به جانشان … تازه چه فرقي ميكند خط يكي خوب باشد يا بد؟ … من معتقدم كه خط خوش يعني حرف مفت! مثلاً نكراسف با آنكه خط گندي داشت ،* نويسنده ي خوبي بود. نمونه ي خط او را در كتاب مجموعه ي آثارش چاپ كرده بودند.

ــ بين شما و نكراسف از زمين تا آسمان تفاوت هست …

آنگاه آه كشيد و افزود:

ــ اگر نويسنده اي از من خواستگاري كند ، بي معطلي زنش ميشوم تا چپ و راست بعنوان يادگاري برايم شعر بنويسد!

ــ اينكه كاري ندارد! من هم بلدم برايتان شعر بنويسم.

ــ مثلاً درباره ي چي ؟

ــ درباره ي عشق … احساسات … چشمهايتان … اشعاري بنويسم كه از خود بي خود شويد … اشكتان در بيايد! راستي اگر برايتان شعر عاشقانه بنويسم ، اجازه خواهيد داد ، دستتان را ببوسم؟

ــ چه تقاضاي مهمي؟! … الآنش هم اگر بخواهيد ، ميتوانيد دستم را ببوسيد!

شچوپكين از جاي خود جهيد و با چشمهايي از حدقه برآمده ، لبهايش را به دست نرم ناتاشنكا كه بوي صابون تخم مرغي مي داد ، فشرد. در همين هنگام پپلف ، آرنج خود را شتابان به پهلوي كلئوپاترا پترونا زد ، رنگ رخسارش به سفيدي گچ شد ، دگمه هاي كتش را با عجله انداخت و گفت:

ــ بجنب! شمايل! شمايل را از روي ديوار بردار! راه بيفت ، زن! يالله بجنب!

آنگاه بدون اتلاف وقت ، در اتاق را چارطاق باز كرد و دستهايش را به طرف آسمان گرفت و با چشمهاي آلوده به اشكش پلك زد و گفت:

ــ بچه ها! … دعاي خيرتان ميكنم … بچه هاي عزيز … خداوند خوشبختتان كند … اولاد فراوان داشته باشيد …

مادر نيز كه از فرط خوشحالي اشك مي ريخت ، گفت:

ــ من … من هم دعاي خيرتان مي كنم … عزيزان من انشاالله خوشبخت شويد ، پا به پاي هم پير شويد!

آنگاه رو كرد به شچوپكين و ادامه داد:

ــ آه ، شما يگانه گنجينه ام را از من مي گيريد! دخترم را دوست داشته باشيد … با او مهربان باشيد …

دهان شچوپكين بينوا از ترس و تعجب باز ماند ، شبيخون والدين ناتاشنكا آنقدر جسورانه و غيرمنتظره بود كه مرد جوان فرصت نيافت حتي كلمه اي بر زبان بياورد. در حالي كه از وحشت سراپا ميلرزيد ، با خود فكر كرد: « اي داد بيداد ، دم به تله دادم! غافلگيرم كردند! كار زار است! محال است بتوانم از اين معركه جان سالم بدر ببرم! »

بناچار سر خود را از سر تسليم خم كرد تا شمايل را بالاي آن بگيرند ، انگار ميخواست بگويد: « تسليم ميشوم! » پدر ناتاشنكا كه او نيز اشك ميريخت ، گفت:

ــ دعا … دعاي خير مي كنم. ناتاشنكا دخترم … برو كنارش بايست … پترونا ،* شمايل را بده من …

اما در اين لحظه ، پدر ناگهان از گريستن باز ماند و چهره اش از شدت خشم ، كج و معوج شد. با حالتي آكنده از غيظ و عصبانيت رو كرد به پترونا و داد زد:

ــ خنگ خدا! كله پوك! ببين بجاي شمايل چه ميدهد دستم!

ــ واي خدا مرگم بده!

راستي مگر چه شده بود ؟

شچوپكين نگاه آميخته به ترس و وحشت خود را به شمايل دوخت و در همان آن پي برد كه نجات يافته است: در آن هير و وير ، والده ي ناتاشنكا بجاي شمايل مقدس ، عكس لاژچنيكف نويسنده را از ديوار برداشته بود. پپلف پير و كلئوپاترا پترونا تصوير در دست ، حيران و شرمنده ايستاده بودند. در اين ميان آقاي دبير با استفاده از آشفتگي وضع ، پا به فرار گذاشت.

Mehdi1
Sunday 9 September 2007, 02:13 AM
بوقلمون صفت


اچوملف ، افسر كلانتري ، شنل نو بر تن و بقچه ي كوچكي در دست ، در حال عبور از ميدان بازار است و پاسباني موحنايي با غربالي پر از انگور فرنگي مصادره شده ، از پي او روان. سكوت بر همه جا و همه چيز حكمفرماست … ميدان ، كاملاً خلوت است ، كسي در آن ديده نميشود … درهاي باز دكانها و ميخانه ها ، مثل دهانهاي گرسنه ، با نگاهي آكنده از غم و ملال ، به روز خدا خيره شده اند ؛ كنار اين درها ، حتي يك گدا به چشم نميخورد. ناگهان صدايي به گوش ميرسد كه فرياد ميكشد:

ــ لعنتي ، حالا ديگر گازم ميگيري؟! بچه ها ولش نكنيد! گذشت آن روزها ، حالا ديگر گاز گرفتن ممنوع است! بچه ها بگيريدش! آهاي … بگيريدش!

و همان دم ، زوزه ي سگي هم به گوش ميرسد. اچوملف به آن سو مي نگرد و سگي را مي بيند كه سراسيمه و مضطرب ، روي سه پاي خود ورجه ورجه كنان از توي انبار هيزم پيچوگين تاجر بيرون مي جهد و پا به فرار ميگذارد. مردي هم با پيراهن چيت آهار خورده و جليتقه ي دگمه باز ، از پي سگ ميدود. مرد ، همچنانكه ميدود اندام خود را به طرف جلو خم ميكند ، خويشتن را بر زمين مي اندازد و به دو پاي سگ ، چنگ مي افكند. زوزه ي سگ و بانگ مرد ــ « ولش نكنيد! » ــ بار ديگر شنيده ميشود. از درون دكانها ، چهره هايي خواب آلود ، سرك ميكشند و لحظه اي بعد ،* عده اي ــ انگار كه از دل زمين روييده باشند ــ كنار انبار هيزم ازدحام ميكنند.

پاسبان ، رو ميكند به افسر و مي گويد:

ــ قربان ، انگار اغتشاش و بي نظمي راه افتاده! …

اچوملف نيم چرخي به سمت چپ مي زند و به طرف جمعيت مي رود. دم در انبار ، مردي كه وصفش رفت با جليتقه ي دگمه باز خود ديده ميشود ــ دست راستش را بلند كرده است و انگشت آغشته به خونش را به جمعيت ، نشان ميدهد. قيافه ي نيمه مستش انگار كه داد ميزند: « حقت را ميگذارم كف دستت لعنتي! » انگشت آغشته به خون او ، به درفش پيروزي ميماند. افسر كلانتري ،* نگاهش ميكند و استاد خريوكين ــ زرگر معروف ــ را بجا مي آورد. باني جنجال نيز ــ يك توله ي تازي سفيد رنگ با پوزه ي باريك و لكه ي زردي بر پشت ــ با دستهاي از هم گشوده و اندام لرزان ، در حلقه ي محاصره ي جمعيت ، همانجا روي زمين نشسته است. چشمهاي نمورش ، از اندوه و از وحشت بيكرانش حكايت ميكند. اچوملف ، صف جمعيت را ميشكافد و مي پرسد:

ــ چه خبر شده؟ به چه مناسبت؟ اينجا چرا؟ … تو ديگر انگشتت را چرا؟ … كي بود داد مي زد؟

خريوكين توي مشت خود سرفه اي ميكند و مي گويد:

ــ قربان ، داشتم براي خودم مي رفتم ، كاري هم به كار كسي نداشتم … با ميتري ميتريچ درباره ي مظنه ي هيزم حرف مي زديم … يكهو اين حيوان لعنتي پريد و بيخود و بي جهت ، انگشتم را گاز گرفت … ببخشيد قربان ، من آدم زحمتكشي هستم … كارهاي ظريف ميكنم … من بايد خسارت بگيرم ، آخر ممكن است انگشتم را نتوانم يك هفته تكان بدهم … آخر كدام قانون به حيوان اجازه ميدهد؟ … اگر بنا باشد هر كسي آدم را گاز بگيرد ، بهتره سرمان را بگذاريم و بميريم …

اچوملف سرفه اي ميكند ، ابروانش را بالا مي اندازد و با لحن جدي مي گويد:

ــ هوم! … بسيار خوب … سگ مال كيست؟ من اجازه نميدهم! يعني چه؟ سگهايشان را توي كوچه و خيابان ، ول ميكنند به امان خدا! تا كي بايد به آقاياني كه خوش ندارند قوانين را مراعات كنند روي خوش نشان داد؟ صاحب سگ را ، هر پست فطرتي كه ميخواهد باشد ، چنان جريمه كنم كه ول دادن سگ و انواع چارپا ، يادش برود! مادرش را به عزايش مينشانم! …

آنگاه رو ميكند به پاسبان و مي گويد:

ــ يلديرين! ببين سگ مال كيست و موضوع را صورتمجلس كن! خود سگ را هم بايد نفله كرد. فوري! احتمال ميرود هار باشد … مي پرسم: اين سگ مال كيست؟

مردي از ميان جمعيت مي گويد:

ــ غلط نكنم بايد مال ژنرال ژيگانف باشد.

ــ ژنرال ژيگانف؟ هوم! … يلديرين بيا كمكم كن پالتويم را در آرم … چه گرمايي! انگار ميخواهد باران ببارد …

بعد ، رو ميكند به خريوكين و ادامه ميدهد:

ــ من فقط از يك چيز سر در نمي آورم: آخر چطور ممكن است سگ به اين كوچكي گازت گرفته باشد؟ او كه قدش به انگشت تو نميرسد! سگ به اين كوچكي … و تو ماشاالله با آن قد ديلاقت! … لابد انگشتت را با ميخي سيخي زخم كردي و حالا به كله ات زده كه دروغ سر هم كني و بهتان بزني. امثال تو ارقه ها را خوب ميشناسم!

يك نفر از ميان جمعيت مي گويد:

ــ قربان ، خريوكين محض خنده و تفريح مي خواست پوزه ي سگ را با آتش سيگار بسوزاند ، سگه هم ــ بالاخره خل كه نيست ــ پريد و انگشت او را گاز گرفت … خودتان كه ميشناسيد اين آدم چرند را!

خريوكين داد مي زند:

ــ آدم بي قواره ، چرا دروغ مي گويي؟ تو كه آنجا نبودي! چرا دروغ سر هم مي كني؟ جناب سروان ، خودشان آدم فهميده اي هستند ، حاليشان ميشود كي دروغ ميگويد و كي پيش خدا روسفيد است … اگر دروغ گفته باشم حاضرم محاكمه ام كنند … قاضي قانونها را خوب بلد است … گذشت آن زمان … حالا ديگر ، قانون همه را به يك چشم نگاه ميكند … تازه ، داداش خودم هم در اداره ي ژاندارمري خدمت ميكند …

ــ جر و بحث موقوف!

در اين لحظه پاسبان با لحني جدي و با حالتي آميخته به ژرف انديشي مي گويد:

ــ نه ، نبايد مال ژنرال باشد … ژنرال و اين جور سگ؟ … سگ هاي ايشان از نژاد اصيل اند …

ــ مطمئني ؟

ــ بله قربان ، مطمئنم …

ــ خود من هم مي دانستم. سگهاي ژنرال ، گران قيمت و اصيل اند ، حال آنكه اين سگه به لعنت خدا نمي ارزد! نه پشم و پيله ي حسابي دارد ، نه ريخت و قيافه و هيكل حسابي … نژادش ، حتماً پست است … مگر ممكن است ژنرال ، اين جور سگها را در خانه اش نگه دارد؟! … عقل و شعورتان كجا رفته؟ اين سگ اگر گذرش به مسكو يا پتربورگ مي افتاد ميدانيد باهاش چكار ميكردند؟ قانون ، بي قانون فوري خفه اش ميكردند! گوش كن خريوكين ، حالا كه به تو خسارت وارد آمده نبايد از شكايتت بگذري … حق اين نوع آدمها را بايد كف دستشان گذاشت! وقت آن است كه …

پاسبان ، زير لب مي گويد:

ــ اما شايد هم مال ژنرال باشد … روي پوزه اش كه نوشته نشده … چند روز پيش ، حيواني شبيه اين را در خانه ي ژنرال ديده بودم.

صدايي از ميان جمعيت مي گويد:

ــ من مي شناسمش. مال ژنرال است!

ــ هوم! … يلديرين ، برادر سردم شد ، پالتويم را بنداز روي شانه هام … چه سوزي! … لرزم گرفت … اصلاً سگ را ببر خدمت ژنرال و خودت از ايشان پرس و جو كن … به ايشان بگو كه سگ را من پيدا كردم و فرستادم خدمتشان … در ضمن به ايشان يادآوري كن كه سگ را در كوچه و خيابان ، رها نكنند … شايد اين حيوان ، سگ گران قيمتي باشد و اگر هر رهگذري بخواهد آتش سيگارش را به پوزه ي سگ بيچاره بچسباند ، چه بسا از اين زبان بسته چيزي باقي نماند. حيوانيست ظريف … و اما تو ، كله پوك بيشعور . دستت را بگير پايين! لازم نيست آن انگشت احمقانه ات را به معرض نمايش بگذاري! اصلاً همه اش تقصير خودت است! …

ــ اونهاش ، آشپز ژنرال دارد مي آيد اين طرف ، خوب است ازش بپرسيد … هي ، پروخور! بيا اينجا جانم! نگاهي به اين سگ بنداز … مال شماست؟

ــ چه حرفها! ما هيچ وقت از اين سگها نداشتيم!

اچوملف مي گويد:

ــ اين كه پرسيدن نداشت! معلوم است كه ولگرده! احتياج به اين همه جر و بحث هم ندارد! … وقتي من مي گويم ولگرده ، حتماً ولگرده … بايد كارش را ساخت.

پروخور همچنان ادامه ميدهد:

ــ گفتم مال ما نيست ، مال اخوي ژنرال است ؛ هماني كه از چند روز به اين طرف مهمان ماست. ژنرال خودمان علاقه ي چنداني به سگ شكاري ندارد ، ولي اخوي شان طرفدار اين جور سگهاست …

اچوملف با لحني آميخته به محبت مي پرسد:

ــ مگر اخوي ايشان تشريف آورده اند اينجا؟ ولاديمير ايوانيچ را مي گويم ، خداي من! اصلاً خبر نداشتم! لابد مهمان برادرشان هستند …

ــ بله مهمان هستند …

ــ خداي من … لابد دلشان براي برادرشان تنگ شده بود … و مرا ببين كه اصلاً خبر نداشتم! پس سگ مال ايشان است؟ واقعاً خوشحالم … بيا با خودت ببرش خانه … سگ بدي نيست … حيوان زبر و زرنگي است … پريد و انگشت آن يارو را گاز گرفت! ها ــ ها ــ ها … حيوانكي دارد ميلرزد … ناكس كوچولو هنوز هم دارد مي غرد … چه با نمك! …

پروخور توله را صدا مي زند و همراه سگ از در انبار دور ميشود … جمعيت به ريش خريوكين مي خندد. اچوملف با لحني آميخته به تهديد ، بانگ ميزند:

ــ صبر كن ، به حسابت مي رسم!

آنگاه شنل را به دور تن خود مي پيچد و ميدان بازار را ترك مي كند.

Mehdi1
Sunday 9 September 2007, 02:14 AM
زندگي زيباست


( براي آنهايي كه قصد انتحار دارد )

زندگي ، چيزي ست تلخ و نامطبوع اما زيباسازي آن كاري ست نه چندان دشوار. براي ايجاد اين دگرگوني كافي نيست كه مثلاً دويست هزار روبل در لاتاري ببري يا به اخذ نشان « عقاب سفيد » نايل آيي يا با زيبارويي دلفريب ازدواج كني يا به عنوان انساني خوش قلب شهره ي دهر شوي ــ نعمتهايي را كه برشمردم ، فناپذيرند ، به عادت روزانه مبدل ميشوند. براي آنكه مدام ــ حتي به گاه ماتم و اندوه ــ احساس خوشبختي كني بايد: اولاً از آنچه كه داري راضي و خشنود باشي ، ثانياً از اين انديشه كه « ممكن بود بدتر از اين شود » احساس خرسندي كني و اين كار دشواري نيست:

وقتي قوطي كبريت در جيبت آتش ميگيرد از اينكه جيب تو انبار باروت نبود خوش باش ، رو خدا را شكر كن.

وقتي عده اي از اقوام فقير بيچاره ات سرزده به ويلاي ييلاقي ات مي آيند ، رنگ رخساره ات را نباز ، بلكه شادماني كن و بانگ بر آر كه: « جاي شكرش باقيست كه اقوامم آمده اند ، نه پليس! »

اگر خاري در انگشتت خليد ، برو شكر كن كه: « چه خوب شد كه در چشمم نخليد! »

اگر زن يا خواهر زنت بجاي ترانه اي دلنشين گام مي نوازد ، از كوره در نرو بلكه تا مي تواني شادماني كن كه موسيقي گوش ميكني ، نه زوزه ي شغال يا زنجموره ي گربه.

رو خدا را شكر كن كه نه اسب باركش هستي ، نه ميكرب ، نه كرم تريشين ، نه خوك ، نه الاغ ، نه ساس ، نه خرس كولي هاي دوره گرد … پايكوبي كن كه نه شل هستي ، نه كور ، نه كر ، نه لال و نه مبتلا به وبا … هلهله كن كه در اين لحظه روي نيمكت متهمان ننشسته اي ،* روياروي طلبكار نايستاده اي و براي دريافت حق التأليفت در حال چانه زدن با ناشرت نيستي.

اگر در محلي نه چندان پرت و دور افتاده سكونت داري از اين انديشه كه ممكن بود محل سكونتت پرت تر و دور افتاده تر از اين باشد شادماني كن.

اگر فقط يك دندانت درد ميكند ، دل به اين خوش دار كه تمام دندانهايت درد نمي كنند.

اگر اين امكان را داري كه مجله ي « شهروند » را نخواني يا روي بشكه ي مخصوص حمل فاضلاب ننشسته و يا در آن واحد سه تا زن نگرفته باشي ، شادي و پايكوبي كن.

وقتي به كلانتري جلبت ميكنند از اينكه مقصد تو كلانتري ست ، نه جهنم سوزان ، خوشحال باش و جست و خيز كن.

اگر با تركه ي توس به جانت افتاده اند هلهله كن كه: « خوشا به حالم كه با گزنه به جانم نيفتاده اند! »

اگر زنت به تو خيانت مي كند ، دل بدين خوش دار كه به تو خيانت مي كند ،* نه به مام ميهن.

و قس عليهذا … اي آدم ، پند و اندرزهايم را به كار گير تا زندگي ات سراسر هلهله و شادماني شود.

Mehdi1
Sunday 9 September 2007, 02:14 AM
تهيه كننده در زير كاناپه


كمدي « تعويض لباس » بر صحنه بود. هنرپيشه اي جوان و خوش بر و رو به اسم كلاوديا ماتوييونا دولسكايا كائوچوكوا كه تمام وجود خود را با شور و اشتياق به هنر مقدس بازيگري تئاتر وقف كرده بود ، دوان دوان وارد رختكن خود شد ، لباس مخصوص كوليها را از تن در آورد تا در يك چشم به هم زدن لباس مخصوص سواركاران را بپوشد. اين بازيگر خوش قريحه از آنجا كه مايل نبود لباسي كه ميپوشد چين و چروك اضافي داشته باشد تصميم گرفت سراپا لخت شود و لباس سواركاران را بر تن برهنه ــ و بقول معروف روي جامه ي حضرت حوا ــ بپوشد. پس لخت شد و در حالي كه تنش از خنكاي اتاق رختكن اندكي ميلرزيد مشغول صاف كردن چينهاي شلوارش شد. اما ناگهان صداي يك آه به گوشش رسيد. چشمهايش از فرط تعجب گرد شدند. به دقت گوش فرا داد. صدا بار ديگر آه كشيد و به نجوا گفت:

ــ خدايا از سر گناهانم بگذر … آه …

هنرپيشه ي جوان حيرت زده به پيرامون خود نگريست اما هيچ چيز شبهه انگيزي نديد با وجود اين از سر احتياط تصميم گرفت به زير يگانه مبل رختكن يعني كاناپه اي كه در گوشه ي اتاق قرار داشت نگاهي بيفكند. و تصور ميكنيد چه ديد؟ آنجا ، اندام بلند يك مرد ، درازكش بود. زن جوان وحشت زده واپس جهيد ، نيم تنه ي لباس اسب سواري را روي شانه هاي خود انداخت و با صدايي خفه فرياد كشيد:

ــ تو كي هستي ؟

از زير كاناپه زمزمه اي لرزان به گوش رسيد:

ــ منم … من … نترسيد ، من هستم … هيس!

هنرپيشه ي جوان وقتي زمزمه ي تودماغي را كه به فش فش روغن در ماهيتابه ي داغ ميمانست شنيد به آساني به هويت مردي كه زير كاناپه مخفي شده بود پي برد. او كسي جز اينديوكف تهيه كننده و اجاره دار تئاتر نبود. خانم هنرپيشه مانند گل صد توماني سرخ شد و با لحني آكنده از خشم گفت:

ــ شما ؟ چطور … چطور جرأت كرديد ؟ پيرمرد پست فطرت! پس در تمام اين مدت ، *همين جا قايم شده بوديد؟ فقط همين را كم داشتم!

اينديوكف كله ي طاس خود را از زير كاناپه بيرون آورد و فش فش كنان جواب داد:

ــ عزيز من … عمر من! عصباني نشويد عزيزم! مرا بكشيد! فكر كنيد مار هستم ، زير پايتان له ام كنيد ولي شما را به خدا قسم ميدهم سر و صدا راه نيندازيد! من تن لخت شما را نديدم و نمي بينم و دلم هم نميخواهد ببينم. عزيزمن ،* خوشگل من آنقدر نمي بينم كه حتي لازم نيست خودتان را بپوشانيد! به حرف من پيرمرد كه پا بر لب گور دارم گوش بدهيد! من از ترس جان به زير كاناپه پناه آورده ام! نزديك است قالب تهي كنم! مگر نمي بينيد كه از ترس ، موي سرم سيخ شده است؟ ميدانيد ، پريندين شوهر گلاشا جان از مسكو برگشته و حالا تمام تئاتر را زير پا گذاشته است و دربدر دنبال من ميگردد تا بكشدم. ميترسم! وحشتناك است! آخر گذشته از رابطه اي كه با گلاشا جان دارم پنج هزار روبل هم به اين قاتل جانم بدهكارم!

ــ اين حرفها اصلاً به من مربوط نيست! همين الان گورتان را از اينجا گم كنيد وگرنه … وگرنه خدا مي داند كه چه بلايي بر سرتان مي آورم … پست فطرت رذل!

ــ هيس! … عزيزم هيس! التماستان ميكنم ،* جلو پايتان زانو ميزنم! چه جايي مناسبتر از رختكن شما؟ هر جايي كه مخفي شوم حتماً پيدا ميكند ولي جرأت نخواهد كرد به اينجا بيايد! خواهش ميكنم! التماستان ميكنم! حدود دو ساعت پيش بود كه ديدمش! در جريان پرده ي اول نمايش ، پشت دكورها ايستاده بودم ، يك وقت ديدم كه از سمت لژ به طرف صحنه مي آيد.

خانم بازيگر وحشت زده پرسيد:

ــ پس در تمام مدت نمايش درام همين جا افتاده بوديد؟ و … و هر دفعه هم كه لباس عوض ميكردم مرا ديد مي زديد؟

اينديوكف گريه كنان جواب داد:

ــ دارم ميلرزم! سراپا ميلرزم! واي مادر جان ، دارم ميلرزم! آن مردكه ي لعنتي مي كشدم! پيش از اين هم يك بار در نيژني به طرف من تيراندازي كرده بود … قضيه آنقدر مهم بود كه حتي روزنامه ها چاپش كردند!

ــ آه … رفتار شما غير قابل تحمل است! بيرون! من وقت ندارم ، الان بايد لباس بپوشم و روي صحنه بروم! بيرون ، وگرنه … فرياد ميكشم ،* داد و بيداد راه مي اندازم … چراغ روميزي را به سرتان ميكوبم!

ــ هيس! … اميد من … ساحل نجات من! … اگر بيرونم نكنيد 50 روبل به حقوقتان اضافه ميكنم. 50 روبل!

هنرپيشه ي جوان تن برهنه ي خود را با لباسهايي كه دم دستش بود پوشاند و به سمت در دويد تا هوار بكشد. اينديوكف از زير كاناپه بيرون خزيد و چار دست و پا از پي او راه افتاد و پاي زن را اندكي بالاتر از قوزك پا گرفت و هن هن كنان گفت:

ــ 75 روبل! از اينجا بيرونم نكنيد! 75 روبل به اضافه ي نصف درآمد تئاتر!

ــ دروغ مي گوييد!

ــ خدا لعنتم كند اگر دروغ بگويم! قسم مي خورم! از زندگي ام خير نبينم اگر دروغ بگويم … 75 روبل و نصف درآمد!

هنرپيشه ي جوان لحظه اي دچار ترديد شد و از در فاصله گرفت. آنگاه با صدايي آلوده به گريه گفت:

ــ من كه مي دانم دروغ مي گوييد!

ــ به خاك سياه بنشينم اگر دروغ بگويم! خدا مرا ذليل كند اگر دروغ بگويم! خيال كرده ايد اينقدر رذلم!

زن جوان سرانجام رضايت داد:

ــ بسيار خوب … فقط قولتان را فراموش نكنيد … حالا برگرديد زير كاناپه.

اينديوكف آه بلندي كشيد و فس فس كنان و هن هن كنان به زير كاناپه خزيد. دولسكايا كائوچوكوا نيز با عجله مشغول تعويض لباس شد. از اينكه مرد غريبه اي زير كاناپه ي اتاق رختكنش دراز كشيده است احساس وحشت و ناراحتي ميكرد اما از درك اين حقيقت كه گذشتش صرفاً از عشق و علاقه اش به هنر مقدس بازيگري ناشي ميشود چنان به اشتياق آمده بود كه لحظه اي بعد وقتي نيم تنه را از روي شانه هايش به زير مي انداخت نه تنها درشتگويي نكرد كه همدردي هم كرد:

ــ كوزما آلكسي يويچ ، عزيزم مي ترسم لباستان كثيف شود! آخر من هر آشغالي كه به دستم ميرسد مي چپانم زير كاناپه!

نمايش به پايان رسيد. تماشاچيان ، هنرپيشه ي خوش قريحه را هلهله كنان يازده بار به روي صحنه فرا خواندند و دسته گلي كه روي روبانش نوشته شده بود: « هرگز تركمان نكنيد! » تقديمش كردند. همين كه هلهله ي تماشاچيان فروكش كرد زن جوان به طرف اتاق رختكن خود راه افتاد اما پشت دكورها با اينديوكف روبرو شد. تهيه كننده با موي ژوليده و لباس مچاله و غبارآلود ، دستهاي خود را به هم ميماليد و به قدري خوشحال بود كه در پوستش نميگنجيد ؛ همين طور كه به زن جوان نزديك ميشد با خوشحالي گفت:

ــ هه ــ هه ــ هه! … تصورش را بكنيد! … نه ، پيش از هر كاري به ريش من پير خرفت بخنديد! فكرش را بكنيد ، يارو اصلاً پريندين نبود! هه ــ هه ــ هه! … مرده شوي ريش دراز و بورش را ببرد كه پاك گيج و منگم كرده بود … آخر ميدانيد ، پريندين هم ريش بور و دراز دارد … و من خنگ ، يارو را عوضي گرفتم! هه ــ هه ــ هه … متأسفم كه بيجهت مزاحم شما شدم ، خوشگلم …

ــ ولي قولي را كه به من داده ايد فراموش نكنيد …

ــ فراموش نكرده ام عزيزم ،* عمر من … ولي يارو كه پريندين نبود! قرار و مدار من و شما بر سر پريندين بود ،* نه هر كسي … و حالا كه يارو پريندين نبود دليلي نمي بينم وفاي به عهد كنم. البته يارو اگر خود پريندين مي بود ، وضع كاملاً فرق ميكرد ولي مي بينيد كه عوضي گرفته بودم … مردكه ي احمق الدنگ را بجاي پريندين گرفته بودم!

دولسكايا كائوچوكوا با لحني آميخته به خشم ، اعتراض كرد:

ــ رذل! رذل و بي شرم!

ــ اگر يارو خود پريندين مي بود شما حق داشتيد متوقع باشيد … ولي پريندين نبود! يارو شايد كفاش يا ببخشيد خياط بود و شما ميفرماييد كه بنده بايد بابت چنين آدمي پول بدهم؟ عزيزم ،* من آدم شرافتمندي هستم … مي فهميد …

و در حالي كه به راه خود ادامه مي داد ، دستهايش را در هوا تكان داد و اضافه كرد:

ــ باز اگر يارو خود پريندين مي بود البته وظيفه داشتم وفاي به عهد كنم ولي من چه مي دانم يارو كي و چكاره بود! … يك مرد موبور … او كه پريندين نبود!

Mehdi1
Sunday 9 September 2007, 02:14 AM
بچه ي تُخص

ايوان ايوانيچ لاپكين ، جواني آراسته و خوش قيافه ، و آناسيميونونا زامبليتسكايا دختري جوان با بيني كوچك فندقي ، از ساحل شيبدار سرازير شدند و روي نيمكتي نشستند. نيمكت ، درست بر لب رودخانه ، در محاصره ي انبوه بوته هاي يك بيدستان جوان برپا ايستاده بود. چه گوشه ي دنجي! كافيست انسان روي نيمكتي بنشيند تا از انظار جهانيان ، نهان شود ــ فقط نگاه عنكبوتهاي آبي كه به سرعت برق بر سطح آب رودخانه ، به اين سو و آن سو ميدوند ، و نگاه ماهيهاست كه بر نيمكت نشينان مي افتد. مرد و زن جوان به چوب و قلاب و قوطي پر از كرم و ساير وسايل ماهيگيري مجهز بودند. هر دو نشستند و بدون اتلاف وقت ، مشغول صيد شدند. دقيقه اي بعد ، لاپكين به پيرامون خود نگريست و گفت:

ــ خوشحالم كه تنها هستيم. آناسيميونونا ، مطالب زيادي هست كه بايد با شما در ميان بگذارم … خيلي حرف دارم … از لحظه اي كه شما را ديدم … مواظب باشيد ، مال شما دارد نك ميزند … به مفهوم زندگي پي بردم و بتم را ــ بتي كه بايد تمام زندگي شرافتمندانه ام را به پايش بريزم ــ شناختم … از نك زدنش پيداست كه بايد درشت باشد … همين كه نگاهم به شما افتاد ، براي اولين بار ، عاشق شدم … دل به شما سپردم! حوصله كنيد ، چوب را به اين شكل نكشيد ، بگذاريد باز هم نك بزند … عزيزم ، شما را به خدا قسم ميدهم صاف و پوست كنده بگوييد كه آيا ميتوانم؟ … خيال نكنيد كه به عشق متقابل اميد بسته ام ، نه! من خود را شايسته ي عشق شما نميدانم ، نميتوانم حتي فكرش را بكنم … ولي آيا ميتوانم اميدوار باشم كه … بكشيدش بيرون!

آناسيميونونا دست خود را بلند كرد ، قلاب را با حركتي سريع از آب بيرون كشيد و شادمانه فرياد زد ؛ ماهي كوچكي به رنگ نقره اي مايل به سبز ، در هوا به شدت پيچ و تاب ميخورد.

ــ خداي من ، ماهي سوف! يالله … بجنبيد! حيف شد ، در رفت!

ماهي كوچك از قلاب رهاشد ؛ روي چمن به سمت دنياي دلخواه خود جست و خيزي كرد و … شلپ ، در آب افتاد!

لاپكين كه قصد داشت ماهي را پيش از فرو رفتنش در آب ، تعقيب كند بجاي ماهي ،* ناخودآگاه دست دختر جوان را گرفت و لبهاي خود را ناخودآگاه بر آن فشرد … آناسيميونونا دست خود را واپس كشيد اما كار از كار گذشته بود. لبهاي آن دو ، با بوسه اي به هم آمده بودند. و اين پيشامد ، به گونه اي ناخودآگاه رخ داده بود. از پي بوسه ي نخست ، نوبت به بوسه ي دوم و سپس به قسم خوردنها و اطمينان دادنها رسيد … چه لحظه هاي سعادتباري! اما در زندگي انسان فاني ، چيزي به اسم سعادت مطلق ،* وجود ندارد. معمولاً خوشبختي يا خود آلوده به زهر است يا چيزي از خارج ، به زهر آلوده اش ميكند. و اين روال ، شامل حال آن روز هم شد. در لحظه هايي كه زن و مرد جوان گرم بوس و كنار بودند ناگهان صداي خنده اي طنين انداز شد. هر دو چشم به رودخانه دوختند و از فرط دهشت خشكشان زد: برادر آناسيميونونا يعني كولياي محصل تا كمر در آب ايستاده بود ــ آن دو را تماشا ميكرد و لبخند ميزد:

ــ اهه! … ماچ و بوسه ؟ مي روم براي مادر جان تعريف مي كنم.

لاپكين كه تا بناگوش سرخ شده بود زير لب من من كنان گفت:

ــ اميدوارم شما به عنوان يك انسان شرافتمند … زاغ سياه كسي را چوب زدن ، نهايت فرومايگي است ولي باز گفتن مشاهدات ، عين پستي و رذالت و دنائت است! … تصور ميكنم شما كه جوان شريف و نجيبي هستيد …

اما جوان شريف و نجيب ، سخن او را قطع كرد و گفت:

ــ يك روبل مي گيرم و لوتان نمي دهم!

لاپكين يك اسكناس يك روبلي از جيب خود در آورد و آن را به كوليا داد. پسرك اسكناس را در مشت خيس خود مچاله كرد ، سوتي كشيد و شناكنان دور شد. گرچه دو دلداده تنها ماندند اما هواي عشقبازي از سرشان پريده بود.

فرداي آن روز ، لاپكين يك جعبه آبرنگ و يك توپ ، از شهر با خود آورد و آنها را به كوليا اهدا كرد. آناسيميونونا هم قوطيهاي خالي خود را به برادرش بخشيد. بعد هم بناچار يك جفت دگمه سردست را كه تصوير كله ي درشت سگي بر آن نقش خورده بود ، به او هديه داد. از قرار معلوم ، اين وضع به مذاق بچه ي شرور ، خوش آمده بود چرا كه از آن روز ، به طمع كسب غنايم بيشتر ، دو دلداده را به زير مراقبت دايمي خود كشيد. به هر گوشه اي كه پناه مي بردند كوليا نيز همانجا سبز ميشد و زاغ سياهشان را چوب ميزد ؛ خلاصه آنكه لحظه اي آن دو را تنها نميگذاشت. لاپكين دندان قروچه ميكرد و زير لب ميغريد:

ــ پست فطرت! با اين سن و سال كمش ، راستي كه رذل بزرگي ست! خدا مي داند در آينده چه جانوري از آب در بيايد!

در سراسر ماه ژوئن ، كوليا روز و روزگار آن دو دلداده را سياه كرد. مدام تهديد به لو دادن ميكرد. سايه به سايه به تعقيبشان مي پرداخت و مدام هديه ميطلبيد. هر چه ميدادند كمش بود تا آنجا كه حتي روزي طلب ساعت جيبي كرد. چه ميتوانستند بكنند؟ ناچار شدند وعده ي خريد ساعت را هم بدهند.

يك روز كه دور ميز نشسته و مشغول صرف عصرانه بودند ناگهان كوليا بلند بلند خنديد و چشمكي زد و از لاپكين پرسيد:

ــ بگويم ؟ ها ؟

لاپكين سرخ شد و بجاي كلوچه ، دستمال سفره را جويد. آناسيميونونا هم شتابان از پشت ميز بلند شد و دوان دوان به اتاق خود رفت.

اين وضع تا آخر ماه اوت يعني تا روزي كه سرانجام لاپكين رسماً از آناسيميونونا خواستگاري كرد ،* ادامه يافت. چه روز خوشي! لاپكين بعد از پايان مذاكره با والدين آنا و كسب موافقت آنان ، پيش از هر كاري به باغ دويد و به جست و جوي كوليا پرداخت. همين كه چشم او به كوليا افتاد ، در حالي كه دلش ميخواست از شدت شوق فرياد بزند ، چنگ انداخت و گوش بچه ي تخص را گرفت. در هيمن هنگام آنا هم كه دنبال كوليا ميگشت سر رسيد و گوش ديگر او را چسبيد. بايد آنجا مي بوديد و لذتي را كه بر چهره ي دو دلداده ي جوان نقش بسته بود تماشا ميكرديد! كوليا اشك ميريخت و التماس ميكرد:

ــ قربان آن شكلتان بروم ، غلط كردم! ببخشيد! ديگر نمي كنم! …

تا چندين سال بعد ، لاپكين و آناسيميونونا در هر موقعيتي كه دست ميداد اعتراف ميكردند كه بالاترين لذت نفس گيري كه در تمام دوران دلباختگيشان نصيبشان شده بود ، همانا لحظه اي بود كه گوشهاي آن بچه ي تخص را ميكشيدند.

Mehdi1
Sunday 9 September 2007, 02:14 AM
در اتاقهاي يك هتل


همسر سرهنگ ناشاتيرين ــ ساكن اتاق شماره ي 47 ــ برافروخته و كف بر لب ، به صاحب هتل پريد و فرياد زنان گفت:

ــ گوش كنيد آقاي محترم! يا همين الان اتاقم را عوض مي كنيد يا از هتل لعنتي تان بيرون مي روم! اينجا كه هتل نيست ، پاتوق اوباش است! ببينيد آقا ، من دو دختر بزرگ دارم و از پشت ديوار اتاقمان ، از صبح تا غروب حرفهاي ركيك و زننده شنيده ميشود! آخر اين هم شد وضع؟ شب و روز! گاهي اوقات حرفهايي مي پراند كه مو به تن آدم سيخ ميشود! عين يك گاريچي! باز جاي شكرش باقيست كه دخترهاي بينواي من ، چيزي از اين حرفها نميفهمند وگرنه مي بايست دستشان را ميگرفتم و ميزدم به كوچه … بفرماييد ، ميشنويد؟ الان هم دارد بد و بيراه ميگويد! خودتان گوش كنيد!

از اتاق ديوار به ديوار اتاق شماره ي 47 صدايي بم و گرفته به گوش مي رسيد كه مي گفت:

ــ من ، برادر داستان بهتري بلدم. ستوان دروژكف يادت هست كه؟ يك روز كه داشتيم بيليارد بازي ميكرديم پايش را بلند كرد و زانويش را گذاشت روي ميز تا Vugl (به گوشه) بزند ، يكهو يك چيزي گفت: جر ــ ر ــ ر ــ ر! اول فكر كرديم كه ماهوت ميز بيليارد جر خورد ولي وقتي دقت كرديم برادر ، ديديم اي بابا ، ايالات متحده ي جناب سروان ، پاك در رفته! اين لامذهب پايش را آنقدر بلند كرده بود كه خشتكش از اين سر تا آن سر ، جر خورده بود … ها ــ ها ــ ها! چند تا از زنها ــ از جمله زن اوكوركين بي بته ــ هم آنجا بودند … كفر اوكوركين درآمد و رنگش شد گچ خالي … جنجال بپا كرد و مدعي شد كه دروژكف حق نداشت در حضور زن او بي ادبي كند … معلوم است ديگر ، حرف حرف مي آورد … تو كه بچه هاي ما را ميشناسي! … اوكوركين شاهدهايش را پيش ستوان فرستاد و او را به دوئل دعوت كرد ولي دروژكف بجاي آنكه مرتكب حماقت شود … ها ــ ها ــ ها … گفت: « به من چه مربوط است! بگذار شاهدهاش بروند سراغ خياطي كه شلوارم را دوخته بود … تقصير اوست ، نه من! » ها ــ ها ــ ها! … ها ــ ها ــ ها!

ليليا و ميليا ، دختران سرهنگ كه پاي پنجره نشسته و مشت ها را تكيه گاه گونه هاي گوشت آلودشان كرده بودند ، چشمهاي ريز خود را به زمين دوختند و سرخ شدند. خانم سرهنگ رو كرد به صاحب هتل و ادامه داد:

ــ شنيديد؟ و شما ميگوييد كه اين جور حرفها اشكالي ندارد؟ آقاي محترم ، من زن يك سرهنگ هستم! شوهرم يك فرمانده ي نظامي است! من اجازه نميدهم كه يك گاريچي ، تقريباً در حضور من ، حرفهاي زشت و نامربوط بزند!

ــ خانم محترم ، ايشان گاريچي نيستند ، اسمشان سروان ستاد كيكين است … ايشان اشراف زاده اند …

ــ حالا كه ايشان اشرافيت شان را طوري ار ياد برده اند كه درست مانند يك گاريچي حرفهاي ركيك مي زنند ، مستحق تحقير و تنفر بيشتري هستند! خلاصه آقاي محترم ، بجاي آنكه با من جر و بحث كنيد ، تشريف ببريد و اقدام كنيد!

ــ خانم محترم ، آخر بنده چكار ميتوانم بكنم؟ نه فقط شما ، بلكه همه از دست او مي نالند ؛ من كه كاري از دستم ساخته نيست! گاهي اوقات به اتاقش ميروم و سرزنشش ميكنم و ميگويم: « گانيبال ايوانيچ ،* از خدا بترسيد! حيا كنيد! » ولي او مشتهايش را گره ميكند و هزار جور ليچار و حرف مفت تحويلم ميدهد ؛* مثلاً ميگويد: « بيلاخ! » و از همين حرفهاي ركيك … افتضاح است ، افتضاح! مثلاً صبح كه از خوب بيدار ميشود يك وقت مي بينيد ــ ببخشيد ، ها ــ با لباس زير ، توي راهرو راه مي افتد … گاهي وقتها هم كه مست ميكند هر چه فشنگ در تپانچه دارد به ديوارهاي اتاق شليك ميكند … از صبح تا غروب شراب كوفت ميكند ، شبها هم قمار ميزند … بعد از قمار هم ، دعوا و كتك كاري راه مي اندازد … باور بفرماييد ، از روي مشتريهاي هتل ، خجالت ميكشم!

ــ چرا اين پست فطرت را بيرون نمي اندازيد!

ــ بيرون؟ مگر ميشود اين آدم را بيرون انداخت؟ در عرض همين سه ماه گذشته ، كلي به بنده بدهكار شده … البته ما حاضريم از خير طلبمان بگذريم به شرط آنكه به زبان خوش ول كند و برود …. قاضي صلح حكم تخليه ي اتاق را صادر كرده ولي او كار را به تجديد نظر و استيناف و پژوهش و اين جور حرفها كشانده است و مرتب هم قضيه را كش ميدهد … باور بفرماييد بلاي جانم شده! ولي راستش را بخواهيد مرد خوبيست! جوان ، خوش قيافه ، باهوش … وقتي كه هشيار است ، از خوبي لنگه ندارد. همين ديروز كه مست نبود همه ي روز را نشست و براي پدر و مادرش نامه نوشت.

همسر سرهنگ آهي كشيد و گفت:

ــ بيچاره پدر و مادرش!

ــ راستي كه بيچاره! كدام پدر و مادري خوش دارند فرزندشان تنبل و بي عار بار بيايد؟ … هم فحشش ميدهند ، هم از هتلها بيرونش ميكنند ولي روزي نيست كه بخاطر دعوا و رسوايي ، كارش به دادگاه نكشد … راستي كه بدبختي است!

خانم سرهنگ بار ديگر آه كشيد و گفت:

ــ بيچاره زنش!

ــ ايشان مجرد هستند ، خانم ، كي حاضر ميشود به اين جور آدمها زن بدهد؟ اگر سر سالم به گور ببرد بايد خدا را شكر كند …

خانم سرهنگ از اين گوشه ي اتاق تا گوشه ي ديگر قدم زد و پرسيد:

ــ گفتيد مجرد است؟

ــ بله خانم محترم.

خانم سرهنگ ، راه رفته را بازگشت ، لحظه اي به فكر فرو رفت و زير لب به آهستگي گفت:

ــ هوم! … مجرد است … هوم! ليليا ، ميليا ، از پشت پنجره بياييد اين طرف ،* ميترسم سرما بخوريد! حيف! اينقدر جوان و اينقدر فاسد! چرا بايد اينطور باشد؟ لابد كسي را ندارد كه اثر مطلوب رويش بگذارد! مادري در كنار خود ندارد كه … گفتيد كه متأهل نيست؟ … كه اينطور …

و بعد از دمي تأمل با لحن ملايمي اضافه كرد:

ــ بسيار خوب … لطفاً به اتاقش برويد و از قول من خواهش كنيد كه … از اداي كلمات زشت و ناهنجار خودداري كند … بگوييد: خانم سرهنگ ناشاتيرينا خواهش كرده اند … بگوييد كه ايشان يعني من به اتفاق دخترهايم در اتاق شماره 47 زندگي ميكنيم … بگوييد كه آنها يعني ما ، از ملك شخصي شان آمده اند …

ــ اطاعت ميكنم خانم!

ــ بگوييد: خانم سرهنگ و دخترهايش .. لااقل بيايد از ما عذرخواهي كند … بعدازظهرها بيرون نمي رويم ،* هستيم! آه ، ميليا ، پنجره را ببند!

بعد از رفتن صاحب هتل ، ليليا با صداي كشدار خود پرسيد:

ــ مادر جان ، آخر اين آدم … فاسد و گمراه به چه دردتان ميخورد؟ آخر اين هم شد آدم كه دعوتش كنيد! ميخواره ، عربده جو ، لات!

ــ اين حرفها را نزن ma chere (به فرانسه: عزيزم) … هميشه از همين حرفها مي زنيد و … روي دستم مي مانيد! او هر كه ميخواهد باشد ، ولي آدم نبايد نسبت به ديگران بي اعتنايي كند … بيخود نيست كه ميگويند: هر بذري كه كاشته شود به سود انسان است.

سپس آهي كشيد و نگاه آكنده از غمخواري اش را به دخترها دوخت و ادامه داد:

ــ چه مي دانم؟ شايد اين خود سرنوشت است … حالا محض احتياط هم كه شده خوب است لباس عوض كنيد …

Mehdi1
Sunday 9 September 2007, 02:14 AM
بي عرضه


چند روز پيش ، خانم يوليا واسيلي يونا ، معلم سر خانه ي بچه ها را به اتاق كارم دعوت كردم. قرار بود با او تسويه حساب كنم. گفتم:

ــ بفرماييد بنشينيد يوليا واسيلي يونا! بياييد حساب و كتابمان را روشن كنيم … لابد به پول هم احتياج داريد اما مشاءالله آنقدر اهل تعارف هستيد كه به روي مباركتان نمي آوريد … خوب … قرارمان با شما ماهي 30 روبل …

ــ نخير 40 روبل … !

ــ نه ، قرارمان 30 روبل بود … من يادداشت كرده ام … به مربي هاي بچه ها هميشه 30 روبل مي دادم … خوب … دو ماه كار كرده ايد …

ــ دو ماه و پنج روز …

ــ درست دو ماه … من يادداشت كرده ام … بنابراين جمع طلب شما مي شود 60 روبل … كسر ميشود 9 روز بابت تعطيلات يكشنبه … شما كه روزهاي يكشنبه با كوليا كار نميكرديد … جز استراحت و گردش كه كاري نداشتيد … و سه روز تعطيلات عيد …

چهره ي يوليا واسيلي يونا ناگهان سرخ شد ، به والان پيراهن خود دست برد و چندين بار تكانش داد اما … اما لام تا كام نگفت! …

ــ بله ، 3 روز هم تعطيلات عيد … به عبارتي كسر ميشود 12 روز … 4 روز هم كه كوليا ناخوش و بستري بود … كه در اين چهار روز فقط با واريا كار كرديد … 3 روز هم گرفتار درد دندان بوديد كه با كسب اجازه از زنم ، نصف روز يعني بعد از ظهرها با بچه ها كار كرديد … 12 و 7 ميشود 19 روز … 60 منهاي 19 ، باقي ميماند 41 روبل … هوم … درست است؟

چشم چپ يوليا واسيلي يونا سرخ و مرطوب شد. چانه اش لرزيد ، با حالت عصبي سرفه اي كرد و آب بيني اش را بالا كشيد. اما … لام تا كام نگفت! …

ــ در ضمن ، شب سال نو ، يك فنجان چايخوري با نعلبكي اش از دستتان افتاد و خرد شد … پس كسر ميشود 2 روبل ديگر بابت فنجان … البته فنجانمان بيش از اينها مي ارزيد ــ يادگار خانوادگي بود ــ اما … بگذريم! بقول معروف: آب كه از سر گذشت چه يك ني ، چه صد ني … گذشته از اينها ، روزي به علت عدم مراقبت شما ، كوليا از درخت بالا رفت و كتش پاره شد … اينهم 10 روبل ديگر … و باز به علت بي توجهي شما ، كلفت سابقمان كفشهاي واريا را دزديد … شما بايد مراقب همه چيز باشيد ، بابت همين چيزهاست كه حقوق ميگيريد. بگذريم … كسر ميشود 5 روبل ديگر … دهم ژانويه مبلغ 10 روبل به شما داده بودم …

به نجوا گفت:

ــ من كه از شما پولي نگرفته ام … !

ــ من كه بيخودي اينجا يادداشت نمي كنم!

ــ بسيار خوب … باشد.

ــ 41 منهاي 27 باقي مي ماند 14 …

اين بار هر دو چشم يوليا واسيلي يونا از اشك پر شد … قطره هاي درشت عرق ، بيني دراز و خوش تركيبش را پوشاند. دخترك بينوا! با صدايي كه مي لرزيد گفت:

ــ من فقط يك دفعه ــ آنهم از خانمتان ــ پول گرفتم … فقط همين … پول ديگري نگرفته ام …

ــ راست مي گوييد ؟ … مي بينيد ؟ اين يكي را يادداشت نكرده بودم … پس 14 منهاي 3 ميشود 11 … بفرماييد اينهم 11 روبل طلبتان! اين 3 روبل ، اينهم دو اسكناس 3 روبلي ديگر … و اينهم دو اسكناس 1 روبلي … جمعاً 11 روبل … بفرماييد!

و پنج اسكناس سه روبلي و يك روبلي را به طرف او دراز كردم. اسكناسها را گرفت ، آنها را با انگشتهاي لرزانش در جيب پيراهن گذاشت و زير لب گفت:

ــ مرسي.

از جايم جهيدم و همانجا ، در اتاق ، مشغول قدم زدن شدم. سراسر وجودم از خشم و غضب ، پر شده بود . پرسيدم:

ــ « مرسي » بابت چه ؟!!

ــ بابت پول …

ــ آخر من كه سرتان كلاه گذاشتم! لعنت بر شيطان ، غارتتان كرده ام! علناً دزدي كرده ام! « مرسي! » چرا ؟!!

ــ پيش از اين ، هر جا كار كردم ، همين را هم از من مضايقه مي كردند.

ــ مضايقه مي كردند ؟ هيچ جاي تعجب نيست! ببينيد ، تا حالا با شما شوخي ميكردم ، قصد داشتم درس تلخي به شما بدهم … هشتاد روبل طلبتان را ميدهم … همه اش توي آن پاكتي است كه ملاحظه اش ميكنيد! اما حيف آدم نيست كه اينقدر بي دست و پا باشد؟ چرا اعتراض نميكنيد؟ چرا سكوت ميكنيد؟ در دنياي ما چطور ممكن است انسان ، تلخ زباني بلد نباشد؟ چطور ممكن است اينقدر بي عرضه باشد؟!

به تلخي لبخند زد. در چهره اش خواندم: « آره ، ممكن است! »

بخاطر درس تلخي كه به او داده بودم از او پوزش خواستم و به رغم حيرت فراوانش ، 80 روبل طلبش را پرداختم. با حجب و كمروئي ، تشكر كرد و از در بيرون رفت … به پشت سر او نگريستم و با خود فكر كردم: « در دنياي ما ، قوي بودن و زور گفتن ، چه سهل و ساده است! ».

Mehdi1
Sunday 9 September 2007, 02:14 AM
خوشحالي


حدود نيمه هاي شب بود. دميتري كولدارف ، هيجان زده و آشفته مو ، ديوانه وار به آپارتمان پدر و مادرش دويد و تمام اتاقها را با عجله زير پا گذاشت. در اين ساعت ، والدين او قصد داشتند بخوابند. خواهرش در رختخواب خود دراز كشيده و گرم خواندن آخرين صفحه ي يك رمان بود. برادران دبيرستاني اش خواب بودند.

پدر و مادرش متعجبانه پرسيدند:

ــ تا اين وقت شب كجا بودي ؟ چه ات شده ؟

ــ واي كه نپرسيد! اصلاً فكرش را نميكردم! انتظارش را نداشتم! حتي … حتي باور كردني نيست!

بلند بلند خنديد و از آنجايي كه رمق نداشت سرپا بايستد ، روي مبل نشست و ادامه داد:

ــ باور نكردني! تصورش را هم نمي توانيد بكنيد! اين هاش ، نگاش كنيد!

خواهرش از تخت به زير جست ، پتويي روي شانه هايش افكند و به طرف او رفت. برادران محصلش هم از خواب بيدار شدند.

ــ آخر چه ات شده ؟ رنگت چرا پريده ؟

ــ از بس كه خوشحالم ، مادر جان! حالا ديگر در سراسر روسيه مرا مي شناسند! سراسر روسيه! تا امروز فقط شما خبر داشتيد كه در اين دار دنيا كارمند دون پايه اي به اسم دميتري كولدارف وجود خارجي دارد! اما حالا سراسر روسيه از وجود من خبردار شده است! مادر جانم! واي خداي من!

با عجله از روي مبل بلند شد ، بار ديگر همه ي اتاقهاي آپارتمان را به زير پا كشيد و دوباره نشست.

ــ بالاخره نگفتي چه اتفاقي افتاده ؟ درست حرف بزن ؟

ــ زندگي شماها به زندگي حيوانات وحشي مي ماند ، نه روزنامه مي خوانيد ، نه از اخبار خبر داريد ، حال آنكه روزنامه ها پر از خبرهاي جالب است! تا اتفاقي مي افتد فوري چاپش ميكنند. هيچ چيزي مخفي نمي ماند! واي كه چقدر خوشبختم! خداي من! مگر غير از اين است كه روزنامه ها فقط از آدمهاي سرشناس مي نويسند؟ … ولي حالا ، راجع به من هم نوشته اند!

ــ نه بابا! ببينمش!

رنگ از صورت پدر پريد. مادر ، نگاه خود را به شمايل مقدسين دوخت و صليب بر سينه رسم كرد. برادران دبيرستاني اش از جاي خود جهيدند و با پيراهن خوابهاي كوتاه به برادر بزرگشان نزديك شدند.

ــ آره ، راجع به من نوشته اند! حالا ديگر همه ي مردم روسيه ، مرا مي شناسند! مادر جان ، اين روزنامه را مثل يك يادگاري در گوشه اي مخفي كنيد! گاهي اوقات بايد بخوانيمش. بفرماييد ، نگاش كنيد!

روزنامه اي را از جيب در آورد و آن را به دست پدر داد. آنگاه انگشت خود را به قسمتي از روزنامه كه با مداد آبي رنگ ، خطي به دور خبري كشيده بود ، فشرد و گفت:

ــ بخوانيدش!

پدر ، عينك بر چشم نهاد.

ــ معطل چي هستيد ؟ بخوانيدش!

مادر ، باز نگاه خود را به شمايل مقدسين دوخت و صليب بر سينه رسم كرد. پدر سرفه اي كرد و مشغول خواندن شد: « در تاريخ 29 دسامبر ، مقارن ساعت 23 ، دميتري كولدارف … »

ــ مي بينيد ؟ ديديد ؟ ادامه اش بدهيد!

ــ « … دميتري كولدارف كارمند دون پايه ي دولت ، هنگام خروج از مغازه ي آبجو فروشي واقع در مالايا برونا (ساختمان متعلق به آقاي كوزيخين) به علت مستي … »

ــ مي دانيد با سيمون پترويچ رفته بوديم آبجو بزنيم … مي بينيد ؟ جزء به جزء نوشته اند! ادامه اش بدهيد! ادامه!

ــ « … به علت مستي ، تعادل خود را از دست داد ، سكندري رفت و به زير پاهاي اسب سورتمه ي ايوان دروتف كه در همان محل متوقف بود ، افتاد. سورچي مذكور اهل روستاي دوريكين از توابع بخش يوخوسكي است. اسب وحشت زده از روي كارمند فوق الذكر جهيد و سورتمه را كه يكي از تجار رده ي 2 مسكو به اسم استپان لوكف سرنشين آن بود ، از روي بدن شخص مزبور ، عبور داد. اسب رميده ، بعد از طي مسافتي توسط سرايدارهاي ساختمانهاي همان خيابان ، مهار شد. كولدارف كه به حالت اغما افتاده بود ، به كلانتري منتقل گرديد و تحت معاينه ي پزشكي قرار گرفت. ضربه ي وارده به پشت گردن او … »

ــ پسِ گردنم ، پدر ، به مال بند اسب خورده بود . بخوانيدش ؛ ادامه اش بدهيد!

ــ « … به پشت گردن او ، ضربه ي سطحي تشخيص داده شده است. كمكهاي ضروري پزشكي ، بعد از تنظيم صورتمجلس و تشكيل پرونده ، در اختيار مصدوم قرار داده شد »

ــ دكتر براي پس گردنم ، كمپرس آب سرد تجويز كرد. خوانديد كه ؟ ها ؟ محشر است! حالا ديگر اين خبر در سراسر روسيه پيچيد!

آنگاه روزنامه را با عجله از دست پدرش قاپيد ، آن را چهار تا كرد و در جيب كت خود چپاند و گفت:

ــ مادر جان ، من يك تك پا مي روم تا منزل ماكارف ، بايد نشانشان داد … بعدش هم سري به ناتاليا ايوانونا و آنيسيم واسيليچ ميزنم و ميدهم آنها هم بخوانند … من رفتم! خداحافظ!

اين را گفت و كلاه نشاندار اداري را بر سر نهاد و شاد و پيروزمند ، به كوچه دويد.

Mehdi1
Sunday 9 September 2007, 02:15 AM
انتقام زن


زنگ در را به صدا در آوردند. نادژدا پترونا ، مالك آپارتماني كه محل وقوع داستان ماست ، شتابان از روي كاناپه بلند شد و دوان دوان به طرف در رفت. با خود ميگفت: « لابد شوهرم است … » اما وقتي در را باز كرد ، با مردي ناآشنا روبرو شد. مردي بلند قامت و خوش قيافه ، با پالتو پوست نفيس و عينك دسته طلايي در برابرش ايستاده بود ؛ گره بر ابرو و چين بر پيشاني داشت ؛ چشمهاي خواب آلودش با نوعي بيحالي و بي اعتنايي ، به دنياي خاكي ما مينگريستند. نادژدا پرسيد:

ــ فرمايش داريد ؟

ــ من پزشك هستم خانم محترم. از طرف خانواده اي به اسم … به اسم چلوبيتيف به اينجا دعوت شده ام … شما خانم چلوبيتيف نيستيد؟

ــ چرا … خودم هستم … اما شما را به خدا آقاي دكتر … معذرت ميخواهم. شوهرم گذشته از آنكه تب داشت ، دندانش هم آپسه كرده بود. خود او خدمتتان نامه نوشته و خواهش كرده بود تشريف بياوريد اينجا ولي شما ، از بس دير كرديد كه او نتوانست درد دندان را تحمل كند و رفت پيش دندانساز.

ــ هوم … حق اين بود كه نزد دندانپزشكش مي رفت و مزاحم من نمي شد …

اين را گفت و اخم كرد. حدود يك دقيقه در سكوت گذشت.

ــ آقاي دكتر از زحمتي كه به شما داديم و شما را تا اينجا كشانديم عذر ميخواهم … باور كنيد اگر شوهرم ميدانست كه تشريف مي آوريد ، ممكن نبود پيش دندانساز برود … ببخشيد …

دقيقه اي ديگر در سكوت گذشت. نادژدا پترونا پشت گردن خود را خاراند. دكتر زير لب لندلندكنان گفت:

ــ خانم محترم ، لطفاً مرخصم كنيد! جايز نيست بيش از اين معطل شوم. وقت ماها آنقدر ارزش دارد كه …

ــ يعني … من كه … من كه معطلتان نكرده ام …

ــ ولي خانم محترم ، بنده كه نمي توانم بدون دريافت حق القدم از خدمتتان مرخص شوم!

نادژدا پترونا تا بناگوش سرخ شد و تته پته كنان گفت:

ــ حق القدم ؟ آه ، بله ، حق با شماست … بايد حق القدم داد ، درست مي فرماييد … شما زحمت كشيده ايد ، تشريف آورده ايد اينجا … ولي آقاي دكتر … باور بفرماييد شرمنده ام … موقعي كه شوهرم از منزل بيرون ميرفت ، كيف پولمان را هم با خودش برد … متأسفانه يك پاپاسي در خانه ندارم …

ــ هوم! … عجيب است! … پس مي فرماييد تكليف بنده چيست؟ من كه نميتوانم همين جا بنشينم و منتظر شوهرتان باشم. اتاقهايتان را بگرديد شايد پولي پيدا كنيد … حق القدم من ، در واقع مبلغ قابلي نيست …

ــ آقاي دكتر باور بفرماييد شوهرم تمام پولمان را با خودش برده … من واقعاً شرمنده ام … اگر پولي همراهم بود ممكن نبود بخاطر يك روبل ناقابل ، اين وضع … وضع احمقانه را تحمل كنم …

ــ مردم تلقي عجيبي از حق القدم پزشك ها دارند … به خدا قسم كه تلقي شان مايه ي حيرت است! طوري رفتار ميكنند كه انگار ما آدم نيستيم. كار و زحمت ما را ، كار به حساب نمي آورند … فكر كنيد اينهمه راه را آمده ام و زحمت كشيده ام … وقتم را تلف كرده ام …

ــ مشكل شما را مي فهمم آقاي دكتر ، ولي قبول بفرماييد گاهي اوقات ممكن است در خانه ي آدم حتي يك صناري پيدا نشود!

ــ آه … من چه كار به اين « گاهي اوقات ها » دارم ؟ خانم محترم شما واقعاً كه … ساده و غير منطقي تشريف داريد … خودداري از پرداخت حق القدم يك پزشك … عملي است ــ حتي نميتوانم بگويم ــ خلاف وجدان … از اينكه نميتوانم از دست شما به پاسبان سر كوچه شكايت كنم ، آشكارا سوءاستفاده ميكنيد … واقعاً كه عجيب است!

آنگاه اندكي اين پا و آن پا كرد … بجاي تمام بشريت ، احساس شرمندگي ميكرد … صورت نادژدا پترونا به قدري سرخ شد كه گفتي لپهايش مشتعل شده بودند ؛ عضلات چهره اش از شدت نفرت و انزجار ، تاب برداشته بودند ؛ بعد از سكوتي كوتاه ، با لحن تندي گفت:

ــ بسيار خوب! يك دقيقه به من مهلت بدهيد! … الان كسي را به دكان سر كوچه مان مي فرستم ، شايد بتوانم از او قرض بگيرم … حق القدمتان را مي پردازم ، نگران نباشيد.

سپس به اتاق مجاور رفت و يادداشتي براي كاسب سر گذر نوشت. دكتر پالتو پوست خود را در آورد ، به اتاق پذيرايي رفت و روي مبلي يله داد. هر دو خاموش و منتظر بودند. حدود پنج دقيقه بعد ، جواب آمد. نادژدا پترونا سر پاكت را باز كرد ، از لاي يادداشت جوابيه ي كاسب ، يك اسكناس يك روبلي در آورد و آن را به طرف دكتر دراز كرد. چشمهاي پزشك از شدت خشم درخشيدند. اسكناس را روي ميز گذاشت و گفت:

ــ خانم محترم از قرار معلوم ، بنده را دست انداخته ايد … شايد نوكرم يك روبل بگيرد ولي … بنده هرگز! ببخشيد …

ــ پس چقدر ميخواهيد ؟!

ــ معمولاً ده روبل مي گيرم … البته اگر مايل باشيد مي توانم از شما پنج روبل قبول كنم.

ــ پنج روبلم كجا بود ؟ … من همان اول كار به شما گفتم: پول ندارم!

ــ يادداشت ديگري براي كاسب سر گذر بفرستيد. آدمي كه بتواند به شما يك روبل قرض بدهد ، چرا پنج روبل ندهد؟ مگر برايش فرق ميكند؟ خانم محترم ، لطفاً بيش از اين معطلم نكنيد. من آدم بيكاري نيستم ، وقت ندارم …

ــ گوش كنيد آقاي دكتر ، اگر اسمتان را « گستاخ » ندانم ، دستكم بايد بگويم كه .. كم لطف و نامهربان تشريف داريد! نه! خشن و بيرحم! حاليتان شد؟ شما … نفرت انگيز هستيد!

نادژدا پترونا به طرف پنجره چرخيد و لب به دندان گرفت ؛ قطره هاي درشت اشك از چشمهايش فرو غلتيدند. با خود فكر كرد:

« مردكه ي پست فطرت! بي شرف! حيوان صفت! به خودش اجازه ميدهد … جرأت ميكند … آخر چرا نبايد وضع وحشتناك و اسفناك مرا درك كند؟ … لعنتي! صبر كن تا حاليت كنم! »

در اين لحظه به سمت دكتر چرخيد ؛ آثار رنج و التماس بر چهره اش نقش خورده بود. با صدايي آرام و لحني ملتمسانه گفت:

ــ آقاي دكتر! آقاي دكتر كاش قلبي در سينه تان مي تپيد ، كاش ميخواستيد درك كنيد … هرگز راضي نميشديد بخاطر پول … اينقدر رنج و عذابم بدهيد … خيال ميكنيد درد و غصه ي خودم كم است؟ …

در اين لحظه دست برد و شقيقه هاي خود را فشرد ؛ خرمن گيسوانش در يك چشم به هم زدن ــ گفتي فنري را فشرده بود ، نه شقيقه هايش را ــ بر شانه هايش فرو ريخت …

ــ از دست شوهر نادانم عذاب ميكشم … اين بيغوله ي گند و نفرت انگيز را تحمل ميكنم … و حالا يك مرد تحصيل كرده به خودش اجازه ميدهد ملامتم كند ، سركوفتم بزند. خداي من! تا كي بايد عذاب بكشم؟

ــ ولي خانم محترم ، قبول كنيد كه موقعيت خاص صنف ما …

اما دكتر ناچار شد خطابه اي را كه آغاز كرده بود قطع كند: نادژدا پترونا تلوتلو خورد و به بازوان دكتر كه به طرف او دراز شده بود ، در آويخت و از هوش رفت … سر او به سمت شانه ي دكتر خم شد و روي آن آرميد.

دقيقه اي بعد ، زمزمه كنان گفت:

ــ بياييد از اين طرف … جلو شومينه دكتر … جلوتر … همه چيز را برايتان تعريف ميكنم … همه چيز …

ساعتي بعد دكتر ، آپارتمان نادژدا پترونا را ترك گفت ؛

هم دلخور بود ؛ هم شرمنده ؛ هم سرخوش … در حالي كه سوار سورتمه ي خود ميشد ، زير لب گفت:

« انسان وقتي صبح ها از خانه اش بيرون مي رود ، نبايد پول زياد با خودش بردارد! يك وقت ناچار ميشود پولش را بسلفد! »

Mehdi1
Sunday 9 September 2007, 02:15 AM
در پستخانه


همسر جوان و خوشگل « سلادكوپرتسوف » ، رئيس پستخانه ي شهرمان را چند روز قبل ، به خاك سپرديم. بعد از پايان مراسم خاكسپاري آن زيبارو ، به پيروي از آداب و سنن پدران و نياكانمان ، در مجلس يادبودي كه به همين مناسبت در ساختمان پستخانه برپا شده بود شركت كرديم. هنگامي كه بليني (نوعي نان گرد و نازك كه خمير آن از آرد و شير و شكر و تخم مرغ تهيه ميشود) آوردند ، پيرمردِ زن مرده ، به تلخي زار زد و گفت:

ــ به اين بليني ها كه نگاه ميكنم ، ياد زنم مي افتم … طفلكي مانند همين بليني ها ، نرم و گلگون و خوشگل بود … عين بليني!

تني چند سر تكان دادند و اظهار نظر كردند كه:

ــ از حق نمي شود گذشت ، خانم تان واقعاً خوشگل بود … زني درجه يك!

ــ بله … آنقدر خوشگل بود كه همه از ديدنش مبهوت ميشدند … ولي آقايان ، خيال نكنيد كه او را فقط بخاطر وجاهتش و خلق خوش و ملكوتي اش دوست ميداشتم. نه! در دنيايي كه ماه بر آن نور مي پاشد ، اين دو خصلت را زنهاي ديگر هم دارند … او را بخاطر خصيصه ي روحي ديگري دوست ميداشتم. بله ، خدا رحمتش كند … ميدانيد: گرچه زني شوخ طبع و جسور و بذله گو و عشوه گر بود با اينهمه نسبت به من وفادار بود. با آنكه خودم نزديك است 60 سالم تمام شود ولي زن 20 ساله ام دست از پا خطا نميكرد! هرگز اتفاق نيفتاد كه به شوهر پيرش خيانت كند!

شماس كليسا كه در جمع ما گرم انباشتن شكم خود بود با سرفه اي و لندلندي خوش آهنگ ، ابراز شك كرد. سلادكوپرتسوف رو كرد به او و پرسيد:

ــ پس شما حرفهاي مرا باور نمي كنيد ؟

شماس ، با احساس شرمساري جواب داد:

ــ نه اينكه باور نكنم ولي … اين روزها زنهاي جوان خيلي … سر به هوا و … فرنگي مآب شده اند … رانده وو و سس فرانسوي و … از همين حرفها …

ــ شما شك ميكنيد اما من ثابت ميكنم! من با توسل به انواع شيوه هاي به اصطلاح استراتژيكي ، حس وفاداري زنم را مانند استحكامات نظامي ، تقويت ميكردم. با رفتاري كه من دارم و با توجه به حيله هايي كه به كار مي بردم ، محال بود بتواند به نحوي ، به من خيانت كند. بله آقايان ، نيرنگ به كار ميزدم تا بستر زناشويي ام از دست نرود. ميدانيد ، كلماتي بلدم كه به اسم شب مي مانند. كافيست آنها را بر زبان بياورم تا سرم را با خيال راحت روي بالش بگذارم و تخت بخوابم …

ــ منظورتان كدام كلمات است ؟

ــ كلمات خيلي ساده. مي دانيد ، در سطح شهر ، شايعه پراكني هاي سوء ميكردم. البته شما از اين شايعات اطلاع كامل داريد ؛ مثلاً به هر كسي ميرسيدم ميگفتم: « زنم آلنا ، با ايوان آلكس ييچ زاليخواتسكي ، يعني با رئيس شهرباني مان روي هم ريخته و مترسش شده » همين مختصر و مفيد ، خيالم را تخت ميكرد. بعد از چنين شايعه اي ، مرد ميخواستم جرأت كند و به آلنا چپ نگاه كند. در سرتاسر شهرمان يكي را نشانم بدهيد كه از خشم زاليخواتسكي وحشت نداشته باشد. مردها همين كه با زنم روبرو ميشدند ، با عجله از او فاصله ميگرفتند تا مبادا خشم رئيس شهرباني را برانگيزند. ها ــ ها ــ ها! آخر هر كه با اين لعبت سبيل كلفت در افتاد ، ور افتاد! تا چشم بهم بزني ، پنج تا پرونده براي آدم ، چاق ميكند. مثلاً بلد است اسم گربه ي كسي را بگذارد: « چارپاي سرگردان در كوچه » و تحت همين عنوان ، پرونده اي عليه صاحب گربه درست كند.

همه مان شگفت زده و انگشت به دهان ، پرسيديم:

ــ پس زنتان مترس زاليخواتسكي نبود ؟!!

ــ نه. اين همان حيله اي ست كه صحبتش را ميكردم … ها ــ ها ــ ها! اين همان كلاه گشادي ست كه سر شما جوانها ميگذاشتم!

حدود سه دقيقه در سكوت مطلق گذشت. نشسته بوديم و مهر سكوت بر لب داشتيم. از كلاه گشادي كه اين پير خيكي و دماغ گنده ، سرمان گذاشته بود ، دلخور و شرمنده بوديم. سرانجام ، شماس ، دهان گشود و لندلندكنان گفت:

ــ خدا اگر بخواهد ، باز هم زن مي گيري!

Mehdi1
Sunday 9 September 2007, 02:23 AM
ديوار


ايوان ، پيشخدمت مخصوص آقاي بوكين ضمن آنكه ريش ارباب خود را مي تراشيد گفت:

ــ مردي به اسم ماسلف هر روز دو دفعه به خانه مان مي آيد و ميخواهد با شما حرف بزند … امروز هم آمده بود ، ميگفت كه مايل است پيش شما به عنوان مباشر استخدام شود … ميگفت كه ساعت يك بعد از ظهر بر ميگردد … آدم عجيب و غريبي بود!

ــ چطور مگر؟

ــ هر وقت مي آيد در پيش اتاقي مي نشيند و يك بند غرولند ميكند كه: « من نه پيشخدمت هستم ، نه ارباب رجوع كه دو ساعت تمام در پيش اتاقي علافم كنند … من آدم تحصيل كرده اي هستم! … با اينكه اربابت يك ژنرال است بهش بگو كه جان مردم را در انتظار به لب رساندن ، قباحت دارد … »

بوكين اخم كرد و گفت:

ــ حق با اوست! تو برادر ، گاهي وقتها پاك بي نزاكت ميشوي! ارباب رجوع اگر آدم حسابي است و سر و وضع تر و تميزي دارد بايد به اتاق دعوتش كرد … مثلاً مي توانستي به اتاق خودت يا …

ايوان پوزخندزنان جواب داد:

ــ آدم مهمي نبود ارباب! اگر آمده بود كه شما به عنوان ژنرال استخدامش كنيد ، يك چيزي … در پيش اتاقي معطلش نميكردم … ميخواستم بهش بگويم: آخر مرد حسابي آدمهاي تر و تميزتر از تو در پيش اتاقي معطل ميشوند و جيكشان هم در نمي آيد … مباشر هميشه ي خدا نوكر ارباب است ، پس بايد مباشر باقي بماند و از خودش هم حرف در نيارد و تحصيلاتش را به رخ اين و آن نكشد! … آقا را باش ، توقع داشت ببرمش به اتاق پذيرايي … هيكل نجس! … حضرت اشرف ، اين روزها آدمهاي مضحك دنيا را پر كرده اند!

ــ اين آقاي ماسلف اگر دوباره مراجعه كند راهنمايي اش كن پيش من …

و آقاي ماسلف ، درست سر ساعت يك بعد از ظهر آمد … ايوان او را به دفتر كار ژنرال هدايت كرد. بوكين به استقبال او رفت و پرسيد:

ــ شما را جناب آقاي كنت به اينجا فرستاده اند؟ از آشنايي تان خوشحالم! بفرماييد بنشينيد ؛ روي اين مبل كه نرمتر است … گويا يكي دو بار مراجعه كرده بوديد … به من گزارش دادند ولي … ولي ببخشيد ، معمولاً نيستم يا گرفتارم. بفرماييد سيگار بكشيد عزيزم … خوب ، حقيقتش را بخواهيد من به يك مباشر احتياج دارم … مي دانيد با مباشر قبلي ام كمي نساختيم … نه من توقعش را بر مي آوردم ، نه او رضايتم را. در واقع دو آدم متبايني بوديم … هه ــ هه ــ هه … راستي در اين كار چقدر سابقه داريد؟ تا حالا ملكي را اداره كرده ايد؟

ــ بله ، پيش از اين به مدت يك سال در ملك كيرشماير ، مباشر بودم. ملك ايشان را حراج كردند و بنده بالاجبار بيكار شدم … البته تقريباً تجربه ي كاري ندارم اما رشته ي كشاورزي را در آكادمي پتروسكي تمام كرده ام … تصور ميكنم تحصيلاتم بي تجربگي ام را تا حدودي جبران كند …

ــ تحصيلات كدام است ، پدر جان؟ اموري مثل نظارت بر كار كارگرها و جنگلبانها … و فروش محصول غلات و سالي يك دفعه هم تهيه و ارائه صورت دخل و خرج ملك كه احتياج به تحصيلات ندارد! آنچه به درد مباشر ميخورد چشم تيزبين و زبان دراز و صداي رسا است …

سپس آهي از سينه برآورد و ادامه داد:

ــ البته داشتن تحصيلات هم ضرري ندارد … خوب ، برگرديم به اصل قضيه … از كم و كيف ملكم كه در ايالت ارلوسكايا واقع شده است مي توانيد از طريق مطالعه ي اين نقشه ها و گزارشها سر در بياوريد. خود من هرگز به آنجا پا نميگذارم و اصولاً در امور ملك دخالت نميكنم. معلوماتم در اين نوع مسائل از معلومات راسپليويف كه فقط مي دانست خاك سياهرنگ است و جنگل سبز رنگ ،* تجاوز نميكند … شرايط استخدام تصور ميكنم همان شرايط مباشر سابق باشد يعني سالي هزار روبل مواجب به اضافه آپارتمان مسكوني و خورد و خوراك و كالسكه و آزادي مطلق!

ماسلف با خود فكر كرد: « چه مرد نازنيني! ». بوكين بعد از كمي مكث گفت:

ــ فقط يك چيزي پدر جان … عذر ميخواهم ولي جنگ اول به از صلح آخر است. از لحاظ اداره ي امور ملك ، به شما آزادي كامل ميدهم ،* هر كاري دلتان ميخواهد بكنيد اما شما را به خدا يك وقت دست به ابتكار و نوآوري نزنيد ، رعيت را از راه به در نكنيد و مهمتر از همه ، سالي بيشتر از يك هزار روبل بالا نكشيد …

ماسلف زير لب من من كنان گفت:

ــ ببخشيد قربان ، عبارت آخرتان را درست نشنيدم …

ــ سالي بيشتر از يك هزار روبل بالا نكشيد … قبول دارم كه آدم اگر بالا نكشد چرخ زندگي اش نمي چرخد ولي معتقدم كه هر چيزي حد و اندازه دارد ، عزيزم! سلف شما در اين كار آنقدر پيش رفت كه فقط از محل فروش پشم گوسفندهاي ملكم پنج هزار روبل بالا كشيد و … و ما به ناچار از هم جدا شديم. البته به مصداق آنكه پيراهن هر كسي به تن خودش نزديكتر است از دريچه ي چشم او ، حق با او بود ولي قبول كنيد كه تحمل چنين وضعي براي من بسيار دشوار بود. پس يادتان بماند: سالي تا يك هزار روبل مجاز هستيد … بسيار خوب ، تا دو هزار روبل ولي نه بيشتر!

ماسلف با چهره اي برافروخته به پا خاست و گفت:

ــ طوري با من صحبت مي كنيد كه انگار با يك كلاش و كلاهبردار! … ببخشيد ، بنده عادت ندارم اين حرفها را بشنوم …

ــ راست مي گوييد؟ هر طور ميل شما است … من مانع رفتنتان نمي شوم …

ماسلف كلاه خود را برداشت و شتابان از در بيرون رفت. بعد از رفتن او ، دختر بوكين رو كرد به پدر و پرسيد:

ــ چه شد پدر؟ مباشر جديد را بالاخره استخدام كردي يا نه!

ــ نه عزيزم ، خيلي جوان بود … يعني … زيادي درستكار بود …

ــ اين كه عالي است! ديگر چه مي خواهي؟

ــ نه دخترم. خدا ما را از شر آدمهاي درستكار در امان بدارد! … آدم درستكار يا كارش را بلد نيست يا ماجراجو و وراج و … احمق است. خدا نصيب نكند! … اين نوع آدمها نمي دزدند ، نمي دزدند اما در عوض يك وقت به چنان لقمه ي چرب و نرمي چنگ مي اندازند كه آدم انگشت به دهان ميماند … نه عزيزم ، خداوند ما را گرفتار اين درستكارها نكند! …

آنگاه لحظه اي مكث كرد و افزود:

ــ تا امروز پنج نفر مراجعه كرده اند و هر پنج تا مثل هم … اينهم از شانس بد ما! انگار چاره اي ندارم جز آنكه مباشر سابقمان را به كار دعوت كنم …

Mehdi1
Sunday 9 September 2007, 02:23 AM
چاق و لاغر


دو دوست در ايستگاه راه آهن نيكولايوسكايا ، به هم رسيدند: يكي چاق و ديگري لاغر. از لبهاي چرب مرد چاق كه مثل آلبالوي رسيده برق ميزد پيدا بود كه دمي پيش در رستوران ايستگاه ، غذايي خورده است ؛ از او بوي شراب قرمز و بهار نارنج به مشام ميرسيد. اما از دستهاي پر از چمدان و بار و بنديل مرد لاغر معلوم بود كه دمي پيش از قطار پياده شده است ؛ او بوي تند قهوه و ژامبون ميداد. پشت سر او زني تكيده ، با چانه ي دراز ــ همسر او ــ و دانش آموزي بلندقد با چشمهاي تنگ ــ فرزند او ــ ايستاده بودند. مرد چاق به مجرد ديدن مرد لاغر فرياد زد:

ــ هي پورفيري! تويي؟ عزيزم! پارسال دوست ، امسال آشنا!

مرد لاغر نيز شگفت زده بانگ زد:

ــ خداي من! ميشا! يار دبستاني من! اين طرف ها چكار ميكني پسر؟

دوستان ، سه بار ملچ و ملوچ كنان روبوسي كردند و چشم هاي پر اشكشان را به هم دوختند. هر دو ، خوشحال و مبهوت بودند. مرد لاغر ، بعد از روبوسي گفت:

ــ رفيق عزيز خودم! اصلاً انتظارش را نداشتم! مي داني ، اين ديدار ، به يك هديه ي غيرمنتظره ميماند! بگذار حسابي تماشات كنم! بعله … خودشه … همان خوش قيافه اي كه بود! همان شيك پوش و همان خوش تيپ! خداي من! خوب ، كمي از خودت بگو: چكارها ميكني؟ پولداري؟ متأهلي؟ من ، همانطوري كه مي بيني در بند عيال هستم … اين هم زنم لوييزا … دختريست از فاميل وانتسباخ … زنم آلماني است و لوترين … اين هم پسرم ، نافاناييل … سال سوم متوسطه است … نافا جان ، پسرم ، اين آقا را كه مي بيني دوست من است! دوره ي دبيرستان را با هم بوديم.

نافاناييل بعد از دمي تأمل و تفكر ، كلاه از سر برداشت. مرد لاغر همچنان ادامه داد:

ــ آره پسرم ، در دبيرستان ، با ايشان هم دوره بودم! راستي يادته در مدرسه چه جوري سر به سر هم ميگذاشتيم؟ يادم مي آيد بعد از آنكه كتابهاي مدرسه را با آتش سيگار سوراخ سوراخ كردي اسمت را گذاشتيم هروسترات ؛ اسم مرا هم بخاطر آنكه پشت سر اين و آن صفحه ميگذاشتم گذاشته بوديد افيالت. ها ــ ها ــ ها! چه روزهايي داشتيم! بچه بوديم و از دنيا بيخبر! نافا جان پسرم! نترس! بيا جلوتر … اينهم خانمم ، از فاميل وانتسباخ … پيرو لوتر است …

نافاناييل پس از لحظه اي تفكر ، حركتي كرد و به پشت پدر پناه برد. مرد چاق در حالي كه دوست ديرين خود را مشتاقانه نگاه ميكرد پرسيد:

ــ خوب ، حال و احوالت چطور است؟ كجا كار ميكني؟ به كجاها رسيده اي؟

ــ خدمت ميكنم ، برادر! دو سالي هست كه رتبه ي پنج اداري دارم ، نشان « استانيسلاو » (از نشانهاي عصر تزار) هم گرفته ام ؛ حقوقم البته چنگي به دل نميزند … با اينهمه ، شكر! زنم معلم خصوصي موسيقي است ، خود من هم بعد از وقت اداري قوطي سيگار چوبي درست ميكنم ــ قوطيهاي عالي! و دانه اي يك روبل مي فروشمشان. البته به كساني كه عمده ميخرند ــ ده تا بيشتر ــ تخفيفي هم ميدهيم. خلاصه ، گليم مان را از آب بيرون ميكشيم … مي داني در سازمان عالي اداري خدمت ميكردم و حالا هم از طرف همان سازمان ، به عنوان كارمند ويژه ، به اينجا منتقل شده ام … قرار است همين جا خدمت كنم ؛ تو چي؟ بايد به پايه ي هشت رسيده باشي! ها؟

ــ نه برادر ، برو بالاتر. مدير كل هستم … همرديف ژنرال دو ستاره …

در يك چشم به هم زدن ،* رنگ از صورت مرد لاغر پريد. درجا خشكش زد اما لحظه اي بعد ، تبسمي بزرگ عضلات صورتش را كج و معوج كرد. قيافه اش حالتي به خود گرفت كه گفتي از چهره و از چشمهايش جرقه مي جهد. در يك چشم به هم زدن خود را جمع و جور كرد ، پشتش را اندكي خم كرد و باريك تر و لاغرتر از پيش شد … حتي چمدانها و بقچه هايش هم جمع و جور شدند و چين و چروك برداشتند … چانه ي دراز زنش ،* درازتر شد ؛ نافاناييل نيز پشت راست كرد ، « خبردار » ايستاد و همه ي دگمه هاي كت خود را انداخت …

ــ بنده … حضرت اجل … بسيار خوشوقتم! خدا را سپاس مي گويم كه دوست ايام تحصيل بنده ، به مناصب عاليه رسيده اند!

مرد چاق اخم كرد و گفت:

ــ بس كن ، برادر! چرا لحنت را عوض كردي؟ دوستان قديمي كه با هم اين حرف ها را ندارند! اين لحن اداري را بگذار كنار!

مرد لاغر در حالي كه دست و پاي خود را بيش از پيش جمع ميكرد گفت:

ــ اختيار داريد قربان! … لطف و عنايت جنابعالي … در واقع آبيست حيات بخش … اجازه بفرماييد فرزندم نافاناييل را به حضور مباركتان معرفي كنم … ايشان هم ،* همسرم لوييزا است … لوترين هستند …

مرد چاق ، باز هم مي خواست اعتراض كند اما آثار احترام و تملق ، بر چهره ي مرد لاغر چنان نقش خورده بود كه جناب مدير كل ، اقش گرفت و لحظه اي بعد از او روگردانيد و دست خود را من باب خداحافظي ، به طرف او دراز كرد.

مرد لاغر ، سه انگشت مدير كل را به نرمي فشرد ، با تمام اندام خود تعظيم كرد و مثل چيني ها خنده ي ريز و تملق آميزي سر داد ؛ همسرش نيز لبخند بر لب آورد. نافاناييل پاشنه هاي پا را به شيوه ي نظامي ها محكم به هم كوبيد و كلاه از دستش بر زمين افتاد. هر سه ، به نحوي خوشايند ، شگفت زده و مبهوت شده بودند.

Mehdi1
Sunday 9 September 2007, 02:24 AM
آدم مغرور


اين ماجرا در جشن عروسي تاجري موسوم به سينريلف اتفاق افتاد.

ندورزف ــ جواني بلند قامت با چشم هاي ور قلمبيده و كله ي از ته تراشيده و فراك دو دم ــ كه ساقدوش عروس و داماد بود ، در جمع دختران جوان ايستاده بود و داد سخن مي داد:

ــ زن ، بايد خوشگل باشد ولي مرد ، اگر هم خوش تيپ نبود غمي نيست ؛ چيزي كه ارزش او را بالا مي برد ، شعور و تحصيلات اوست. والا قيافه ي خوش را بگذار در كوزه و آبش را بخور! يك مرد خوش بر و رو اگر مغزش از علم و شعور خالي باشد ، به يك پول سياه نمي ارزد! … راستش را بخواهيد من از مردهاي خوش قيافه خوشم نمي آيد …! Fi donc (به فرانسه: اوف)

ــ البته كسي كه قيافه ي جالبي نداشته باشد ، بايد هم از اين حرف ها بزند! ولي مردي را كه در آن اتاق نشسته و از اينجا پيداست تماشا كنيد. اين را به اش ميگويند: مرد خوش قيافه! فقط حالت چشمهايش ، به هر چه بگوييد مي ارزد! نگاهش كنيد! الحق كه خوش تيپ است! راستي ، ايشان كي باشند؟

ساقدوش نظري به اتاق مجاور افكند و پوزخند زد. آنجا مردي گندمگون و خوش منظر و سياه چشم ، روي مبلي لميده بود ؛ پا روي پا انداخته بود و با زنجير ساعتش بازي ميكرد ؛ چشمها را تنگ كرده و نگاه آكنده از نخوتش را به مهمانها دوخته بود ؛ پوزخندي بر گوشه ي لبهايش پديد و ناپديد ميشد. ساقدوش گفت:

ــ چيز بخصوصي در او نمي بينم! اي … حتي ميتوان گفت كه ريختش چنگي به دل نميزند … قيافه اش حالت ابلهانه اي دارد … گردنش را تماشا كنيد ــ سيبكي دارد قد دو ذرع و نيم!

ــ با اينهمه ، خيلي تو دل بروست!

ــ به نظر شما خوش تيپ است ولي به عقيده ي من ، نه. وانگهي اگر هم خوش قيافه باشد حتماً بيشعور و بيسواد است. راستي ايشان كي باشند؟

ــ نمي شناسيم … به قيافه اش نمي آيد از صنف تجار باشد …

ــ هوم … حاضرم شرط ببندم كه احمق است … ببينيد پايش را چه جوري تاب ميدهد … حال آدم را بهم ميزند … حلا از كارش سر در مي آرم … رفتم پي كشفيات! … حلا بر ميگردم.

آنگاه تك سرفه اي كرد ،* جسورانه به اتاق مجاور رفت ، در برابر مرد گندمگون ايستاد ، يك بار ديگر سرفه كرد ، لحظه اي به فكر فرو رفت و پرسيد:

ــ حالتان چطور است؟

مرد سراپاي او را ورانداز كرد ،* پوزخندي زد و با بي ميلي جواب داد:

ــ اي ، بدك نيستم.

ــ چرا بدك؟ آدم بايد هميشه پيش بره.

ــ چرا حتماً پيش؟

ــ همين طوري گفتم … اين روزها همه چي پيش مي ره … هم برق ، هم تلغراف ، هم تيليفون … بله! مثلاً خود پيشرفت را بگيريم … خود اين كلمه چه معني ميدهد؟ معنيش اين است كه هر كسي بايد پيش بره … پس شما هم پيش برويد …

مرد دوباره پوزخند زد و پرسيد:

ــ مي فرماييد الان كجا پيش بروم؟

ــ مگر جا قحطي است! آدم اگر دلش بخواد … جا زياد است … مثلاً تشريف ببريد دم بوفه … راستي خوش نداريد به افتخار آشنايي مان نفري يك پيك كنياك بزنيم؟ … ها؟ گپي ميزنيم …

ــ چرا كه نه!

ساقدوش و مرد گندمگون به طرف بوفه رفتند. پيشخدمتي با سر از ته تراشيده كه فراك به تن داشت و كراوات سفيدي پر از انواع لكه زده بود ، براي آن دو كنياك ريخت. پس از آنكه مشروب را سر كشيدند ساقدوش گفت:

ــ كنياك بدي نبود ، ولي چيزهاي اساسي تر از اين هست … بياييد به افتخار آشنايي مان شراب قرمز هم بزنيم …

شراب قرمز را هم بالا رفتند. ساقدوش در حالي كه لب هاي خود را مي ليسيد گفت:

ــ حلا ديگر با هم آشنا شديم و مي شود گفت كه گيلاس به گيلاس هم زديم …

ــ « حلا » غلط است ، بايد گفت: « حالا! » هنوز بلد نيستيد درست حرف بزنيد ولي راجع به تلفن اظهار لحيه ميكنيد. من اگر به اندازه ي شما بيسواد مي بودم ، زبانم را گاز ميگرفتم و خود را رسواي خاص و عام نميكردم … حلا … حلا … ها ــ ها ــ ها!

ساقدوش كه آشكارا رنجيده خاطر شده بود گفت:

ــ اينكه خنده نداشت! محض شوخي اين جوري حرف مي زدم والا … لازم نيست نيش تان را باز كنيد! خوش ندارم نيش آدم ، باز باشد … راستي شما كي هستيد؟ با داماد نسبت داريد يا با عروس؟

ــ به شما مربوط نيست …

ــ اسم و رسمتان چيه؟

ــ گفتم به شما مربوط نيست … من آنقدر بيشعور نيستم كه خودم را به هر رهگذري معرفي كنم … من آنقدر غرور دارم كه با آدمهاي چون شما زياد محشور نشوم ، من نسبت به شما و امثال شما كم اعتنا هستم …

ــ آقا را باش! … هوم … پس نمي خواهيد اسم و رسمتان را بگوييد ، ها؟

ــ نه ، مايل نيستم … اگر بنا باشد خودم را به هر كله پوكي معرفي كنم زبانم مو در خواهد آورد … در ضمن ، من آدمي هستم آنقدر مغرور كه شما و امثال شما را در حد يك پيشخدمت مي دانم … بي نزاكتها!

ــ آقا را باش! … نجيب زاده را باش! … الانه روشن ميكنم كه تو هنرپيشه ي كدام تئارتي!

ساقدوش چانه ي خود را بالا گرفت و به سمت داماد شتافت (آقا داماد با لپ هاي گلگون ، كنار عروس خانم نشسته بود و پلك ميزد) و در حالي كه با سر به طرف مرد گندمگون اشاره ميكرد پرسيد:

ــ نيكيشا! اسم آن آرتيسته چيه؟

داماد سري به علامت نفي تكان داد و گفت:

ــ نمي شناسمش ، باهاش آشنايي ندارم. لابد پدرم دعوتش كرده … برو از بابام بپرس.

ــ بابات تا خرخره خورده و توي يكي از اتاق ها مست و پاتيل افتاده … و مثل يك حيوان وحشي ، خرناسه ميكشد …

سپس رو كرد به عروس خانم و پرسيد:

ــ شما چطور؟ يارو را مي شناسيد؟

عروس خانم نيز جواب منفي داد. ساقدوش شانه هاي خود را بالا انداخت و درباره ي هويت مرد گندمگون ، از مهمانها پرس و جو آغاز كرد. هيچ كسي او را نمي شناخت. به اين ترتيب ، ساقدوش نتيجه كرد: « لابد يكي از همان انگلها و ارقه هاييست كه بي دعوت به علفچري مي آيند … بسيار خوب! الساعه « حلا » را به اش حالي ميكنم! » پس به طرف مرد گندمگون رفت ، دست به كمر زد و پرسيد:

ــ ببينم ، شما كارت دعوت داريد؟ لطفاً نشانم بدهيد.

ــ من آنقدر غرور دارم كه كارت دعوتم را به هر كسي نشان ندهم … اصلاً چرا دست از سر كچلم بر نمي داريد؟

ــ معلوم ميشود كارت دعوت نداريد! … و اگر نداشته باشيد معني اش اين است كه آدم ارقه و حقه بازي هستيد. حلا ، يعني حالا دستگيرم شد كي دعوتتان كرده و اسم و رسمتان چيه! شما حقه بازيد همين!

ــ اين حرف ها را اگر از آدم باشعور و حسابي شنيده بودم ، دك و پوزش را خرد ميكردم اما … جواب ابلهان خاموشي است!

ساقدوش ، همه ي اتاق هاي خانه را شتابان زير پا گذاشت ، پنج شش نفر از دوستان خود را جمع كرد و به اتفاق آنها نزد مرد گندمگون بازگشت و گفت:

ــ حضرت آقا ، اجازه بفرماييد كارت دعوتتان را ملاحظه كنيم!

ــ خوش ندارم نشانش بدهم! دست از سرم برداريد وگرنه …

ــ خوش نداريد؟ پس بي كارت تشريف آورده ايد ، ها؟ چه كسي اين حق را به شما داده ، ها؟ بفرماييد بيرون! بفرماييد! حقه باز! تمنا ميكنيم تشريف ببريد بيرون! والا از همين پله ها …

ساقدوش و دوستانش زير بغل مرد گندمگون را گرفتند و او را كشان كشان به طرف پله ها بردند. مهمانها همهمه كردند. مرد گندمگون نيز با صداي رسا از بي نزاكتي آنان و غرور خود سخن گفت. ساقدوش در حالي كه پيروزمندانه به سمت در خروجي مي راند ميگفت:

ــ بفرماييد آقا! تمنا ميكنيم! جناب خوش تيپ تمنا ميكنيم! … امثال شما خوش قيافه ها را خوب مي شناسيم!

در آستانه ي در خروجي پالتوي مرد گندمگون را تنش كردند ، كلاهش را بر سرش گذاشتند و به طرف پله ها هلش دادند. ساقدوش با احساس وجد و غرور ،* پوزخندي زد و دست مزين به انگشترش را چندين بار با پس گردن مرد آشنا كرد. مرد گندمگون تلوتلو خورد ، به پشت بر زمين افتاد و از پله ها فرو غلتيد. ساقدوش ، پيروزمندانه بانگ زد:

ــ دست حق همرات! سلام ما را به همگي برسان!

مرد ، به پايين پله ها كه رسيد به پا خاست ، گرد و خاك پالتواش را تكان داد ، سر را بالا گرفت و گفت:

ــ رفتار آدم هاي احمق ، بايد هم احمقانه باشد! من آنقدر غرور دارم كه احساس حقارت نكنم ؛ حالا بياييد پايين تا سورچي ام مرا به شما معرفي كند. بفرماييد پايين!

آنگاه رو به سمت كوچه بانگ زد:

ــ گريگوري!

مهمان ها رفتند پايين ، لحظه اي بعد كالسكه چي هم از كوچه رسيد. مرد گندمگون رو كرد به او و گفت:

ــ گريگوري؟ من كي هستم؟

ــ شما قربان ، ارباب سيميون پانتله ييچ …

ــ چه عنواني دارم و اين عنوان را بابت چه گرفته ام؟

ــ عنوانتان شهروند افتخاريه قربان و بخاطر تحصيلات و علم تان گرفته ايد …

ــ كجا كار ميكنم و شغلم چيست؟

ــ شما قربان در كارخانه ي پادشچيوكين تاجر ، در قسمت مهندسي كار ميكنيد و سه هزار روبل مواجب ميگيريد …

ــ حالا فهميديد من كي هستم؟ اينهم كارت دعوتم! مرا آقاي سيزيلف پدر داماد ، كه حالا مست و پاتيل در گوشه اي افتاده است ، دعوت كرده و …

ساقدوش با اضطراب و دستپاچگي گفت:

ــ مرد حسابي ، عزيز دلم ، چرا اين را قبلاً نگفتي؟

ــ من آدم غروري هستم … خودخواهم … خداحافظ!

ــ نه ، نه! محال است بگذاريم! صبر كن برادر! برگرد سيميون پانتله ييچ! حالا دستگيرمان شده كه تو كي هستي! … برگرد به سلامتي علم و تحصيلاتت يك پيك ديگر بزنيم …

مرد مغرور اخم كرد و از پله ها بالا رفت. دقايقي بعد در بوفه ايستاده بود و در حالي كه كنياك مي نوشيد توضيح مي داد:

ــ در دنياي ما ،* آدم اگر غرور نداشته باشد ، روزگارش سياه است. من كه شخصاً ، محال است در مقابل كسي سر خم كنم! تسليم احدي نمي شوم! براي خودم ارزش قائلم. در هر صورت ، شما بيشعورها ، اين حرف ها ، حالي تان نيست!

Mehdi1
Sunday 9 September 2007, 02:24 AM
مرگ يك كارمند


در شبي خوش ، كارمندي به اسم ايوان دميتريچ چروياكف كه خود نيز به اندازه ي همان شب ،* خوش بود در رديف دوم تئاتر نشسته و دوربين به چشم سرگرم تماشاي اپرت « ناقوسهاي كورنيلف » بود. چشم به صحنه دوخته بود و عرش اعلي را سير ميكرد. اما ناگهان … راستي در داستانها غالباً به عبارت « اما ناگهان » بر ميخوريم. مؤلفان حق دارند اين جمله را به كار گيرند چرا كه زندگي پر است از رويدادهاي ناگهاني و غير منتظره! باري … اما ناگهان صورت او پر چين و چروك شد ، چشمهايش به پيشاني اش غلتيدند و نفسش بند آمد و … هاپچي!!! و همان طوري كه ملاحظه ميفرماييد ، ايشان عطسه كردند. هر كسي ــ حالا ميخواهد دهاتي باشد يا كلانتر يا حتي مدير كل ــ ممكن است عطسه كند. چروياكف از عطسه اي كه كرده بود به هيچ وجه احساس شرمندگي نكرد ؛ لب و لوچه را با دستمال پاك كرد و به عنوان مردي مؤدب و با نزاكت ، به پيرامون خود نگريست تا مطمئن شود كه اسباب زحمت كسي را فراهم نكرده باشد. اما درست در همان لحظه ، ناچار شد احساس شرمندگي كند زيرا مردي مسن را ديد كه در رديف اول ــ درست جلو خود او ــ نشسته بود و داشت كله ي طاس و پس گردن خود را با دستكش به دقت خشك ميكرد و زير لب ، غر ميزد. چروياكف در همان نگاه اول ، همرديف ژنرال بريزژالف مدير كل اداره ي راه را شناخت و با خود فكر كرد: « چه بد شد كه به سر و كله اش تف پاشيدم! گرچه رئيس مستقيم من نيست ، با اينهمه خيلي بد شد … بايد از حضورشان عذرخواهي كنم ».

تك سرفه اي كرد ، اندكي به جلو خم شد و دم گوش ژنرال ، به نجوا گفت:

ــ ببخشيد قربان … جنابعالي را خيس كردم … تعمد نداشتم قربان …

ــ مهم نيست …

ــ شما را به خدا ، ببخشيد … عرض كردم تعمد نداشتم ، قربان …

ــ مهم نيست ، راحت باشيد! لطفاً حواسم را پرت نكنيد!

چروياكف ، باز احساس شرمندگي كرد ، لبخند احمقانه اي بر لب آورد و نگاه خود را به صحنه دوخت ؛ گرچه چشمش به صحنه بود اما ديگر عرش اعلي را سير نميكرد. اضطراب و نگراني ، عذابش ميداد. در فاصله ي دو پرده ، به طرف ژنرال رفت ، چند دقيقه اي در اطراف او چرخيد ، سرانجام بر ترس خود فايق آمد و من من كنان گفت:

ــ جنابعالي را خيس كردم ، حضرت اجل … ببخشيد ، ولي بنده … نه آنكه تصور بفرماييد بنده قصد …

ژنرال كه لب زيرينش ، از سر بي حوصلگي مرتعش شده بود گفت:

ــ آه كافيست آقا! بس كنيد! … من كه فراموشش كرده ام …

چروياكف نگاه آميخته به ترديدش را به ژنرال دوخت و با خود فكر كرد: ميگويد « فراموش كرده ام » ولي در نگاهش طعنه موج ميزند. نميخواهد حتي كلمه اي با من حرف بزند. نه ، بايد توضيح بدهم … بايد متوجه اش كنم كه قصد بدي نداشتم … بايد بفهمانمش كه عطسه يك امر طبيعي است وگرنه ممكن است دچار اين توهم شود كه به عمد خيسش كرده بودم. تازه اگر هم امشب اين تصور را نكند ، فردا به اين فكر خواهد افتاد! …

بعد از خاتمه ي نمايش ، به خانه رفت و ماجراي عطسه ي گستاخانه و بي ادبانه ي خود را براي همسرش تعريف كرد. زنش ــ البته به گمان چروياكف ــ موضوع عطسه را خيلي سرسري تلقي كرد ؛ ابتدا دستخوش ترس و وحشت شد اما وقتي دريافت كه ژنرال بريزژالف ، رئيس ديگران است ، نه رئيس چروياكف ، آرام گرفت و گفت:

ــ با اينهمه ، برو خدمتش و ازش عذرخواهي كن ، وگرنه ممكن است تصور كند كه از آداب معاشرت ، بو نبرده اي!

ــ با نظرت موافقم … البته عذرخواهي هم كردم ولي خيلي عجيب است كه … جواب درست و حسابي به من نداد … ناگفته نماند كه فرصت هم كافي نبود …

صبح روز بعد ، لباس رسمي نو خود را پوشيد ، سر و صورت را صفا داد و به قصد اداي توضيحات ، به خدمت ژنرال شتافت … در سالن پذيرايي ايشان ، مراجعان زيادي نشسته بودند ، خود بريزژالف نيز كه استماع درخواستهاي ارباب رجوع را شروع كرده بود در ميان آنان ديده ميشد. بالاخره نوبت به چروياكف رسيد و ژنرال ،* نگاه پرسشگر خود را به او دوخت. چروياكف ،* گزارشگرانه آغاز سخن كرد:

ــ ديشب در تئاتر « آكاردي » ــ البته اگر حضرت اجل ، فراموش نكرده باشند ــ بنده عطسه كردم و … حضرتعالي را نادانسته … خيس … معذرت …

ــ اينكه اهميتي ندارد … خدا مي داند كه حرف هايي مي زنيد!

سپس رو كرد به ارباب رجوع بعدي و پرسيد:

ــ شما چه فرمايشي داريد؟

چروياكف ، غمين و رنگپريده ،* با خود فكر كرد: « نميخواهد با من حرف بزند! معلوم ميشود از دست من عصباني است! … نه ، اين كار را نبايد به امان خدا رها كرد … بايد توضيح داد … »

و هنگامي كه ژنرال آخرين ارباب رجوع را راه انداخت و قصد خروج از سالن پذيرايي را داشت چروياكف از پي او راه افتاد و من من كنان گفت:

ــ حضرت اجل! احساس ندامت وادارم كرده است كه با گستاخي خود ، موجبات ناراحتي سركار را فراهم آورم … خود جنابعالي هم مسبوق هستيد كه تعمدي در كار بنده نبود!

ژنرال ، قيافه ي گريه آلودي به خود گرفت ، دستي تكان داد و گفت:

ــ شما ، شوخي و لودگي مي كنيد ، آقا!

و پشت در سالن پذيرايي ، ناپديد شد.

چروياكف با خود فكر كرد: « آخر من و شوخي؟ من و لودگي ؟ چرا بايد فكر كنيد كه مسخره بازي در مي آورم؟ گرچه مدير كل است ،* اما هنوز هم نمي تواند مطالب جدي را از شوخي ، تميز دهد. حالا كه اين طور شد ، ديگر حاضر نيستم از اين لافزن رستم صولت ، عذرخواهي كنم! مرده شوي قيافه اش را ببرد! به خدا قسم كه ديگر عذرخواهي نميكنم! »

و غرق در همين انديشه ، به خانه بازگشت … مي خواست خطاب به ژنرال ، نامه اي بنويسد اما منصرف شد ــ هر چه فكر كرد نتوانست متن مناسبي براي نامه ي مورد نظرش بيابد. پس ناچار شد روز بعد ، بار ديگر جهت اداي توضيحات ، به حضور ژنرال برود.

هنگامي كه بريزژالف ، پرسشگرانه نگاهش كرد ، او من من كنان گفت:

ــ حضرت اجل ، ديروز ــ برخلاف نظر جنابعالي ــ به قصد شوخي و لودگي ،* مصدع نشده بودم … بنده مي خواستم از عطسه ي آن شب كه موجبات ناراحتي جنابعالي را فراهم كرده بود ، عذرخواهي كنم … بنده هرگز قصد لودگي نداشتم … مگر بنده جسارت ميكنم كه مسخره بازي درآورم؟ اگر بنا باشد افرادي در حد بنده ، لودگي كنند ، هيچ گونه احترامي براي شخصيتها … باقي نمي …

ژنرال كه سراپا ميلرزيد و صورتش كبود شده بود ، داد زد:

ــ بيرون! برو گم شو!

چروياكف ، سراپا لرزان ، زير لب من من كنان پرسيد:

ــ چه فرموديد؟

ژنرال ، پاي خود را به كف اتاق كوبيد و بار ديگر بانگ زد:

ــ برو گم شو!!

چيزي در درون چروياكف ، گسيخته شد. زار و نزار ــ با حالتي كه گفتي بينايي و شنوايي خود را از دست داده باشد ــ عقب عقب به طرف در خروجي رفت ، پا به كوچه گذاشت و پاكشان به منزل خود مراجعت كرد … وقتي با گامهاي نااستوار و غير ارادي ، به خانه رسيد ، بي آنكه لباس رسمي را از تن درآورد ، روي كاناپه دراز كشيد … و مرد.

Mehdi1
Sunday 9 September 2007, 02:24 AM
خوش اقبال


قطار مسافري از ايستگاه بولوگويه كه در مسير خط راه آهن نيكولايوسكايا قرار دارد به حركت در آمد. در يكي از واگنهاي درجه دو كه « استعمال دخانيات » در آن آزاد است ، پنج مسافر در گرگ و ميش غروب ، مشغول چرت زدن هستند. آنها دقايقي پيش غذاي مختصري خورده بودند و اكنون به پشتي نيمكتها يله داده و سعي دارند بخوابند. سكوت حكمفرماست.

در باز ميشود و اندامي بلند و چوبسان ، با كلاهي سرخ و پالتو شيك و پيكي كه انسان را به ياد شخصيتي از اپرت يا از آثار ژول ورن مي اندازد ، وارد واگن ميشود.

اندام ، در وسط واگن مي ايستد ، لحظه اي فس فس ميكند ، چشمهاي نيمه بسته اش را مدتي دراز به نيمكتها مي دوزد و زير لب من من كنان ميگويد:

ــ نه ، اينهم نيست! لعنت بر شيطان! كفر آدم در مي آيد!

يكي از مسافرها نگاهش را به اندام تازه وارد مي دوزد ، آنگاه با خوشحالي فرياد مي زند:

ــ ايوان آلكسي يويچ! شما هستيد؟ چه عجب از اين طرفها!

ايوان آلكسي يويچ چوبسان يكه ميخورد و نگاه عاري از هشياري اش را به مسافر مي دوزد ،* او را به جاي مي آورد ، دستهايش را از سر خوشحالي به هم ميمالد و ميگويد:

ــ ها! پتر پترويچ! پارسال دوست ، امسال آشنا! خبر نداشتم كه شما هم در اين قطار تشريف داريد.

ــ حال و احوالتان چطور است؟

ــ اي ، بدك نيستم ، فقط اشكال كارم اين است كه ، پدر جان ، واگنم را گم كرده ام. و من ابله هر چه زور ميزنم نميتوانم پيدايش كنم. بنده مستحق آنم كه شلاقم بزنند!

آنگاه ايوان آلكسي يويچ چوبسان سرپا تاب ميخورد و زير لب ميخندد و اضافه ميكند:

ــ پيشامد است برادر ، پيشامد! زنگ دوم را كه زدند پياده شدم تا با يك گيلاس كنياك گلويي تر كنم ، و البته تر كردم. بعد به خودم گفتم: « حالا كه تا ايستگاه بعدي خيلي راه داريم خوب است گيلاس ديگري هم بزنم » همين جور كه داشتم فكر ميكردم و ميخوردم ، يكهو زنگ سوم را هم زدند … مثل ديوانه ها دويدم و در حالي كه قطار راه افتاده بود به يكي از واگنها پريدم. حالا بفرماييد كه بنده ، خل نيستم؟ سگ پدر نيستم؟

پتر پترويچ ميگويد:

ــ پيدا است كه كمي سرخوش و شنگول تشريف داريد ، بفرماييد بنشينيد ؛ پهلوي بنده جا هست! افتخار بدهيد! سرافرازمان كنيد!

ــ نه ، نه … بايد واگن خودم را پيدا كنم! خدا حافظ!

ــ هوا تاريك است ، مي ترسم از واگن پرت شويد. فعلاً بفرماييد همين جا بنشينيد ، به ايستگاه بعدي كه برسيم واگن خودتان را پيدا ميكنيد. بفرماييد بنشينيد.

ايوان آلكسي يويچ آه ميكشد و دو دل روبروي پتر پترويچ مي نشيند. پيدا است كه ناراحت و مشوش است ، انگار كه روي سوزن نشسته است. پتر پترويچ مي پرسد:

ــ عازم كجا هستيد؟

ــ من؟ عازم فضا! طوري قاطي كرده ام كه خودم هم نمي دانم مقصدم كجاست … سرنوشت گوشم را گرفته و مي بردم ، من هم دنبالش راه افتاده ام. ها ــ ها ــ ها … دوست عزيز تا حالا برايتان اتفاق نيفتاده با ديوانه هاي خوشبخت روبرو شويد؟ نه؟ پس تماشاش كنيد! خوشبخت ترين موجود فاني روبروي شما نشسته است! بله! از قيافه ي من چيزي دستگيرتان نميشود؟

ــ چرا … پيدا است كه … شما … يك ذره …

ــ حدس مي زدم كه قيافه ام در اين لحظه بايد حالت خيلي احمقانه اي داشته باشد! حيف آينه ندارم وگرنه دك و پوزه ي خودم را به سيري تماشا ميكردم. آره پدر جان ، حس ميكنم كه دارم به يك ابله مبدل ميشوم. به شرفم قسم! ها ــ ها ــ ها … تصورش را بفرماييد ، بنده عازم سفر ماه عسل هستم. حالا باز هم ميفرماييد كه بنده يك سگ پدر نيستم؟

ــ شما؟ مگر زن گرفتيد؟

ــ همين امروز ، دوست عزيز! همين كه مراسم عقد تمام شد يكراست پريديم توي قطار!

تبريكها و تهنيت گوييها شروع ميشود و باراني از سوالهاي مختلف بر سر تازه داماد مي بارد. پتر پترويچ خنده كنان ميگويد:

ــ به ، به! … پي بي جهت نيست كه اينقدر شيك و پيك كرده ايد.

ــ و حتي در تكميل خودفريبي ام كلي هم عطر و گلاب به خودم پاشيده ام! تا خرخره خوشم و دوندگي ميكنم! نه تشويشي ، نه دلهره اي ، نه فكري … فقط احساس … احساسي كه نميدانم اسمش را چه بگذارم … مثلاً احساس نيكبختي؟ در همه ي عمرم اينقدر خوش نبوده ام!

چشمهايش را مي بندد و سر تكان ميدهد و اضافه ميكند:

ــ بيش از حد تصور خوشبخت هستم! آخر تصورش را بكنيد: الان كه به واگن خودم برگردم با موجودي روبرو خواهم شد كه كنار پنجره نشسته است و سراپايش به من تعلق دارد. موبور … با آن دماغ كوچولو و انگشتهاي ظريف … او جان من است! فرشته ي من است! عشق من است! آفت جان من است! خدايا چه پاهاي ظريفي! پاي ظريف او كجا و پاهاي گنده ي شماها كجا؟ پا كه نه ، مينياتور بگو ، سحر و افسون بگو … استعاره بگو! دلم ميخواهد آن پاهاي كوچولويش را بخورم! شمايي كه پابند ماترياليسم هستيد و كاري جز تجزيه و تحليل بلد نيستيد ، چه كار به اين حرفها داريد؟ عزب اقلي هاي يبس! اگر روزي زن گرفتيد بايد به ياد من بيفتيد و بگوييد: « يادت بخير ، ايوان آلكسي يويچ! » خوب دوست عزيز ، من بايد به واگن خودم برگردم. آنجا يك كسي با بي صبري منتظر من است … و دارد لذت ديدار را مزه مزه ميكند … لبخندش در انتظار من است … مي روم در كنارش مي نشينم و با همين دو انگشتم ، چانه ي ظريفش را ميگيرم …

سر مي جنباند و با احساس خوشبختي مي خندد و اضافه ميكند:

ــ بعد ، كله ام را ميگذارم روي شانه ي نرمش و بازويم را دور كمرش حلقه ميكنم. ميدانيد ، در چنين لحظه اي سكوت برقرار ميشود … تاريك روشني شاعرانه … در اين لحظه هاست كه حاضرم سراسر دنيا را در آغوش بگيرم. پتر پترويچ اجازه بفرماييد شما را بغل كنم!

ــ خواهش ميكنم.

دو دوست در ميان خنده ي مسافران واگن ، همديگر را به آغوش ميكشند. سپس تازه داماد خوشبخت ادامه ميدهد:

ــ و اما آدم براي ابراز بلاهت بيشتر يا به قول رمان نويسها براي خودفريبي افزونتر ، به بوفه ي ايستگاه ميرود و يك ضرب دو سه گيلاس كنياك بالا مي اندازد و در چنين لحظه هاست كه در كله و در سينه اش اتفاقهايي رخ ميدهد كه در داستانها هم قادر به نوشتنش نيستند. من آدم كوچك و بي قابليتي هستم ولي به نظرم مي آيد كه هيچ حد و مرزي ندارم … تمام دنيا را در آغوش ميگيرم!

نشاط و سرخوشي اين تازه داماد خوشبخت و شادان به ساير مسافران واگن نيز سرايت ميكند و خواب از چشمشان مي ربايد ، و به زودي بجاي يك شنونده ، پنج شنونده پيدا ميكند. مدام انگار كه روي سوزن نشسته باشد ، وول ميخورد و آب دهانش را بيرون مي پاشد و دستهايش را تكان ميدهد و يكبند پرگويي ميكند. كافيست بخندد تا ديگران قهقهه بزنند.

ــ آقايان مهم آن است آدم كمتر فكر كند! گور پدر تجزيه و تحليل! … اگر هوس داري مي بخوري بخور و در مضار و فوايد مي و ميخوارگي هم فلسفه بافي نكن … گور پدر هر چه فلسفه و روانشناسي!

در اين هنگام بازرس قطار از كنار اين عده ميگذرد. تازه داماد خطاب به او ميگويد:

ــ آقاي عزيز به واگن شماره ي 209 كه رسيديد لطفاً به خانمي كه روي كلاه خاكستري رنگش پرنده ي مصنوعي سنجاق شده است بگوييد كه من اينجا هستم!

ــ اطاعت ميشود آقا. ولي قطار ما واگن شماره ي 209 ندارد. 219 داريم!

ــ 219 باشد! چه فرق ميكند! به ايشان بگوييد: شوهرتان صحيح و سالم است ، نگرانش نباشيد!

سپس سر را بين دستها ميگيرد و ناله وار ادامه ميدهد:

ــ شوهر … خانم … خيلي وقت است؟ از كي تا حالا؟ شوهر … ها ــ ها ــ ها! … آخر تو هم شدي شوهر؟! تو سزاوار آني كه شلاقت بزنند! تو ابلهي! ولي او! تا ديروز هنوز دوشيزه بود … حشره ي نازنازي كوچولو … اصلاً باورم نميشود!

يكي از مسافرها ميگويد:

ــ در عصر ما ديدن يك آدم خوشبخت جزو عجايب روزگار است ، درست مثل آن است كه انسان فيل سفيد رنگي ببيند.

ايوان آلكسي يويچ كه كفش پنجه باريك به پا دارد پاهاي بلندش را دراز ميكند و ميگويد:

ــ شما صحيح ميفرماييد ولي تقصير كيست؟ اگر خوشبخت نباشيد كسي جز خودتان را مقصر ندانيد! بله ، پس خيال كرده ايد كه چي؟ انسان آفريننده ي خوشبختي خود است. اگر بخواهيد شما هم ميتوانيد خوشبخت شويد ، اما نميخواهيد ، لجوجانه از خوشبختي احتراز ميكنيد.

ــ اينهم شد حرف؟ آخر چه جوري؟

ــ خيلي ساده! … طبيعت مقرر كرده است كه هر انساني بايد در دوره ي معيني يك كسي را دوست داشته باشد. همين كه اين دوران شروع ميشود انسان بايد با همه ي وجودش عشق بورزد ولي شماها از فرمان طبيعت سرپيچي ميكنيد و همه اش چشم به راه يك چيزهايي هستيد. و بعد … در قانون آمده كه هر آدم سالم و معمولي بايد ازدواج كند … انسان تا ازدواج نكند خوشبخت نميشود … وقت مساعد كه برسد بايد ازدواج كرد ، معطلي جايز نيست .. ولي شماها كه زن بگير نيستيد! … همه اش منتظر چيزهايي هستيد! در كتاب آسماني هم آمده كه شراب ، قلب انسان را شاد ميكند … اگر خوش باشي و بخواهي خوشتر شوي بايد به بوفه بروي و چند گيلاس مي بزني. انسان بجاي فلسفه بافي بايد از روي الگو پخت و پز كند! زنده باد الگو!

ــ شما ميفرماييد كه انسان خالق خوشبختي خود است. مرده شوي اين خالق را ببرد كه كل خوشبختي اش با يك دندان درد ساده يا به علت وجود يك مادرزن بدعنق ، معلق زنان به درك واصل ميشود. الان اگر قطارمان تصادف كند ــ مثل تصادفي كه چند سال پيش در ايستگاه كوكويوسكايا رخ داده بود ــ مطمئن هستيم كه تغيير عقيده خواهيد داد و بقول معروف ترانه ي ديگري سر خواهيد داد …

تازه داماد در مقام اعتراض جواب ميدهد:

ــ جفنگ ميگوييد! تصادف سالي يك دفعه اتفاق مي افتد. من شخصاً از هيچ حادثه اي ترس و واهمه ندارم زيرا دليلي براي وقوع حادثه نمي بينم. به ندرت اتفاق مي افتد كه دو قطار با هم تصادم كنند! تازه گور پدرش! حتي حرفش را هم نميخواهم بشنوم. خوب آقايان ، انگار داريم به ايستگاه بعدي ميرسيم.

پتر پترويچ مي پرسد:

ــ راستي نفرموديد مقصدتان كجاست. به مسكو تشريف مي بريد يا به طرفهاي جنوب!

ــ صحت خواب! مني كه عازم شمال هستم چطور ممكن است از جنوب سر در بياورم؟

ــ مسكو كه شمال نيست!

تازه داماد ميگويد:

ــ مي دانم. ما هم كه داريم به طرف پتربورگ مي رويم.

ــ اختيار داريد! داريم به مسكو مي رويم!

تازه داماد ، حيران و سرگشته مي پرسد:

ــ به مسكو مي رويم؟

ــ عجيب است آقا … بليتتان تا كدام شهر است؟

ــ پتربورگ.

ــ در اين صورت تبريك عرض ميكنم! عوضي سوار شده ايد.

براي لحظه اي كوتاه سكوت حكمفرما ميشود. تازه داماد بر مي خيزد و نگاه عاري از هشياري اش را به اطرافيان خود مي دوزد. پتر پترويچ به عنوان يك توضيح ميگويد:

ــ بله دوست عزيز ، در ايستگاه بولوگويه بجاي قطار خودتان سوار قطار ديگر شديد. از قرار معلوم بعد از دو سه گيلاس كنياك تدبير كرديد قطاري را كه در جهت عكس مقصدتان حركت ميكرد انتخاب كنيد؟

رنگ از رخسار تازه داماد مي پرد. سرش را بين دستها ميگيرد ، با بي حوصلگي در واگن قدم ميزند و ميگويد:

ــ من آدم بدبختي هستم! حالا تكليفم چيست؟ چه خاكي بر سر كنم؟

مسافرهاي واگن دلداري اش ميدهند كه:

ــ مهم نيست … براي خانمتان تلگرام بفرستيد ، خودتان هم به اولين ايستگاهي كه مي رسيم سعي كنيد قطار سريع السير بگيريد ، به اين ترتيب ممكن است بهش برسيد.

تازه داماد كه « خالق خوشبختي خويش » است گريه كنان ميگويد:

ــ قطار سريع السير! پولم كجا بود؟ كيف پولم پيش زنم مانده!

مسافرها خنده كنان و پچ پچ كنان ، بين خودشان پولي جمع ميكنند و آن را در اختيار تازه داماد خوش اقبال ميگذارند.

Mehdi1
Sunday 9 September 2007, 02:25 AM
در بهار


برف ها هنوز آب نشده است، اما بهار رخصت مي طلبد تا با جانت عجين شود. اگر بيماري سختي گرفته و خوب شده باشيد، اين حالت ملكوتي را مي شناسيد. حالتي كه دلشوره هاي مبهم بيچاره ات مي كند، اما بدون كوچك ترين دليلي لبخند بر لب مي آوري. ظاهراً طبيعت هم در اين موقع در چنين حالتي به سر مي برد. زمين سرد است، در زير پاها شلپ شلپ از گل و برف صدا بلند مي شود، اما همه چيز فوق العاده شاد و مهربان شده است، و هر چيز مي خواهد تمام اطرافش را در آغوش بگيرد! هوا به قدري صاف و روشن شده است كه به نظر مي آيد اگر بالاي كبوتر خان يا برج ناقوس بروي، سرتاسر دنيا را خواهي ديد. خورشيد سخت مي درخشد، و اشعه اش به همراه گنجشك ها در بركه ها بازي مي كنند و مي خندند. رودخانه بالا مي آيد و تيره مي شود: از خواب خود بيدار شده است و امروز و فرداست كه غرش هايش بلند شود. درخت ها لخت هستند، اما زندگي مي كنند و نفس مي كشند.

موقعي از سال است كه كيف مي دهد آب هاي كثيف را با يك جارو يا بيل هل بدهي تا در جوي ها بروند، و قايق هاي كوچك در آب بيندازي، يك تكه يخ مقاوم را با پاشنه پايت بشكني. همين طور كيف مي دهد كه كبوترها را در داخل گنبد آسمان به پرواز درآوري، يا از درخت بالا رفته و براي سارها سرپناه درست كني. بله، در اين فصل دل انگيز سال، همه چيز خوب است، مخصوصاً كه جوان باشيد و طبيعت را دوست داشته باشيد، دمدمي مزاج و هيستريك نباشيد، و شغلتان طوري نباشد كه مجبور شويد از صبح تا شب داخل يك چهارديواري بمانيد. اگر بيمار هستيد، يا در يك اداره تحليل مي رويد و با الهه هاي هنر سروكار داريد، زياد خوب نخواهد بود.

بله، در فصل بهار نبايد كاري به كار اين الهه ها داشت.

ببينيد آدم هاي عادي چقدر احساس خوشحالي مي كنند و راحتند! اين پانتلئي پتروويچ باغبان است كه از كله سحر يك كلاه حصيري لبه پهن بر سر گذاشته و نمي تواند از آن ته سيگاري كه همان وقت از توي كوچه برداشت جدا شود، نگاهش كنيد: دست هايش را به كمرش زده و راست جلو پنجره آشپزخانه ايستاده است، و براي آشپز تعريف مي كند كه چه چكمه هايي ديروز خريد. از چهره دراز و باريكش، كه باعث شده است كلفت ها اسمش را اسب لاجون بگذارند، رضايت خاطر مي بارد و تشخص. طوري طبيعت را از نظر مي گذراند كه از برتري خود بر آن آگاهي دارد، و در چشم هايش چيزي از تحكم و سلطه جويي يا حتي تحقير خوانده مي شود، گويي كه در نارنجستان يا باغ كه خاكشان را بيل مي زند، چيزي درباره سلطنت بر دنياي نباتي آموخته است كه احدالناسي آن را نمي داند.

بيهوده است برايش توضيح دهي كه طبيعت شكوهمند و با ابهت، سرشار است از جذابيت هاي جادويي، و انسان مغرور بايد در برابر آن سر خم كند. خيال مي كند كه همه چيز را مي داند و از همه رازها و جذابيت ها و معجزه ها آگاه است: اين فصل شگفت انگيز فقط حكم يك برده را برايش دارد، اين فصل هم مثل آن زن لاغر [...] است كه در انباري نزديك نارنجستان است، و شكم بچه هاي او را با آش كلم رقيقي پر مي كند.

و ايوان زاخاريچ شكارچي؟ او يك كت ماهوت نخ نما پوشيده، يك جفت گالش به پاهاي لختش كرده، روي چليك خوابيده اي در نزديكي آغل نشسته است و با چوب پنبه هاي كهنه لايي تشك درست مي كند. خود را آماده مي كند تا در گذشته ها به شكار برود. مسيري كه بايد طي كند، با تمامي كوره راه ها و چاله هاي پر از آب و جويبارها، در خيالش مجسم مي شود. با چشم هاي بسته يك رديف از درخت هاي بلند و قد برافراشته را مي بيند كه با تفنگش در زير آنها خواهد ايستاد، و در حالي كه از خنكي شامگاه و هيجان دلپذيري مي لرزد گوش تيز خواهد كرد. به خيالش مي رسد كه صداهاي دورگه اي را مي شنود كه از گلوي جنگل در مي آيد، در اين موقع، در صومعه اي كه در آن نزديكي است، تمامي ناقوس ها به مناسبت شب عيد به صدا درآمده اند، و او همچنان در كمين گذشته اش نشسته است... ايوان زاخاريچ خوب است و به طرز بي تناسب و نامعقولي خوشحال.

حالا ماكار دنيسيچ جوان را نگاه كنيد كه ميرزا بنويس و پيشكار ژنرال استرموخوف است. اين مرد بيشتر از دوبرابر باغبان حقوق مي گيرد، پيش سينه هاي سفيد به لباسش مي دوزد، توتون هاي دو روبلي مصرف مي كند، نه هيچ وقت گرسنه مي ماند نه بدون لباس، و هر وقت كه ژنرال را مي بيند افتخار اين را دارد كه دست سفيد و تپلي را فشار دهد كه مزين به انگشتري الماس درشتي است. با اين حال خيلي آدم بدبختي است! دائم با كتاب سروكار دارد، بيست و پنج روبل نشريه سفارش مي دهد، مرتب در حال نوشتن است... شب در حال نوشتن است، هر روز بعد از شام كه همه در خوابند او در حال نوشتن است و هرچه مي نويسد در يك صندوق بزرگ قايم مي كند.

داخل اين صندوق، در اصل شلوارها و جليقه هايي گذاشته شده است كه به دقت تا شده اند، و روي آنها يك پاكت توتون است كه هنوز باز نشده، ده دوازده تايي قوطي كه حاوي قرص هستند، يك شال گردن كوچك و زرشكي، يك صابون گليسيرين كوچك با بسته بندي زرد رنگ، و بسياري اشياي ارزشمند ديگر؛ اما دورتادور اين محفظه، دسته دسته كاغذهاي نوشته شده است كه با كمرويي به يكديگر فشار مي آورند، به اضافه دو سه شماره اي از دپارتمان ما كه در آنها داستان ها و نامه هاي ماكاردنيسيچ چاپ شده است. همه اهل محل او را اديب مي دانند، شاعر مي دانند، معتقدند كه آدم خاصي است، دوستش ندارند، مي گويند كه نه حرف مي زند، نه پياده روي مي كند، نه آنطور كه بايد سيگار مي كشد، و خود او هم يك روز كه به عنوان شاهد به يك جلسه دادگاه احضار شده بود، به خودش بد و بيراه گفت كه چرا دنبال ادبيات رفته است و به همين علت سرخ شد. گويي كه دنبال ادبيات رفتن دله دزدي محسوب مي شود.

اين هم خودش كه باراني آبي رنگ بر تن و شب كلاه مخملي و عصا در دست، خيابان را در پيش گرفته و مي رود... پنج قدم كه رفت مي ايستد و به آسمان چشم مي دوزد، يا به كلاغ پيري خيره مي شود كه بر يك درخت صنوبر نشسته است.

باغبان دست هايش را به كمرش زده است، چهره شكارچي حالت جدي دارد و ماكار سرش را پايين انداخته و با كمرويي سرفه مي كند، خلقش تنگ است، مثل اين است كه بهار با زيبايي ها و بخارهاي خودش او را خرد مي كند، خفه مي كند! ... وجودش آكنده از كمرويي است، بهار به جاي اين كه در دلش شور و شوق و شادي و اميد ايجاد كند، آرزوهاي مبهمي ايجاد مي كند كه باعث بي قراري اش مي شوند. نمي داند چه كار بايد بكند، همين طوري قدم مي زند. واقعاً چه كار بايد بكند؟

«اوه، سلام ماكار دنيسيچ!»

صداي ژنرال استرموخوف است كه ناگهان به گوشش مي رسد.

«نامه هنوز نرسيده؟»

ژنرال كه يكپارچه شادي و سلامتي است، با دختربچه اش در كالسكه نشسته است و ماكار كه با دقت كالسكه را برانداز مي كند در پاسخ مي گويد، «نه هنوز، عالي جناب.»

ژنرال مي گويد: «چه هواي خوبي! واقعاً بهار شده است! قدم مي زني؟ دنبال موضوعات بكر مي گردي؟»

اما چشم هايش نمي گويد بكر، مي گويد: «مبتذل! بي ارزش!»

ژنرال كالسكه را نگه مي دارد و مي گويد: «راستي، پدر جان! امروز كه داشتم قهوه ام را مي خوردم، نمي داني چه چيز محشري خواندم! حيف كه فرانسه نمي داني تا بدهم بخواني...»

ژنرال تند تند داستاني را كه خوانده است تعريف مي كند و ماكار گوش مي دهد و ناراحت مي شود. مگر تقصير اوست كه فرانسوي نيست و چيزهاي به دردنخور نمي نويسد.

كالسكه را كه دور مي شود با نگاهش تعقيب مي كند و در دل مي گويد: «من كه نمي فهمم چه چيز خوبي توي اين كشف كرده است. موضوعش مبتذل و تكراري است... داستان هاي من خيلي عمق بيشتري دارند.»

كرم وارد ميوه شده است. غرور نويسنده بد دردي است برايش، مثل زكام است براي روح، هركس كه گرفتارش شد ديگر آواز پرنده ها را نخواهد شنيد، درخشش خورشيد را نخواهد ديد، بهار را ديگر نخواهد ديد... كافي است كه فقط اندكي اين غرور جريحه دار شود، كل وجود از درد به خود خواهد پيچيد. ماكار كه به اين درد گرفتار است به راهش ادامه مي دهد. از نرده باغ رد مي شود و به جاده گل آلود مي رسد. آقاي بوبنتسوف، كه تمام هيكلش در كالسكه بلند خود تكان مي خورد و سخت هيجان زده است، از آنجا رد مي شود. داد مي زند و مي گويد:

«آهاي! آقاي نويسنده! خيلي ارادتمنديم!»

اگر ماكار فقط ميرزابنويس يا پيشكار بود، هيچ كس جرات نمي كرد تا اين قدر راحت و از موضع بالا با او حرف بزند، اما او نويسنده است، يك موجود «مبتذل»، «بي ارزش».

امثال آقاي بوبنتسوف هيچ چيز از هنر نمي فهمند و علاقه اي به آن ندارند، اما عوض آن هر وقت با ابتذال و بي ارزشي روبه رو مي شوند، سرسخت و بي رحم هستند. حاضرند هرچيزي را به هر كس گذشت كنند، الا به اين ماكار كه يك آدم بازنده و وراي خلق خداست و دست نويس هايي در صندوقش دارد. باغبان يك درخت كائوچو را شكسته، بسياري از نشاهاي گران قيمت را گذاشته است بپوسند، ژنرال دست به سياه و سفيد نمي زند، و از پولي خرج مي كند كه مال خودش نيست، آقاي بوبنتسوف كه رئيس دادگاه بخش بود فقط ماهي يكبار به پرونده ها رسيدگي مي كرد و موقع رسيدگي به آنها به مِنومِن مي افتاد، قوانين را با هم اشتباه مي كرد، كلي مهمل به هم مي بافت و همه اينها عفو مي شود و به چشم نمي آيد. اما در مورد ماكار، كه شعر مي گويد و داستان هايي مي نويسد، امكان ندارد كه اين كارها را بكني، به او نمي شود توجه نكرد و درباره اش سكوت كرد: از نان شب هم واجب تر است كه چيزي به او بگويي تا باعث رنجشش شود. اگر خواهر زن ژنرال به كلفت هايش سيلي مي زند و هنگام ورق بازي مثل زن هاي رخت شو فحش مي دهد، اگر زن كشيش هيچ وقت قرض هاي قمارش را پس نمي دهد، اگر فلوگوئين ملاك يك سگ از سي وبرازف ملاك دزديده است، هيچ كس نيست كه اهميتي به اين چيزها بدهد، اما اگر اخيراً دپارتمان ما يكي از داستان هاي بد ماكار را پس فرستاده است، همه اهل محل خبردار شده اند و به اين موضوع مي خندند، بحث هاي طولاني درباره اش مي كنند، احساس انزجار مي كنند و حالا ديگر به ماكار مي گويند «طفلكي ماكار بدبخت».

اگر يك نفر طوري مي نويسد كه حق مطلب ادا نمي شود، درپي آن نمي آيند كه ببينند چرا حق مطلب ادا نشده است، فقط مي گويند: «اين هم يك قالتاق ديگر كه يك مشت چرت و پرت نوشته است!»

چيزي كه مانع مي شود تا ماكار از بهار لذت ببرد، فكر كردن به اين موضوع است كه مردم او را درك نمي كنند و اينكه هم نمي خواهند دركش كنند هم نمي توانند. به نظرش مي آيد كه اگر مردم دركش مي كردند همه چيز درست مي شد. اما مردم از آنجا مي توانند بفهمند كه او قريحه دارد يا نه، زيرا هيچ كس از اهالي محل كتاب نمي خواند، يا طوري مي خواند كه اگر نمي خواند بهتر نبود؟ آدم با چه زباني به ژنرال استرموخوف بگويد كه آن تحفه فرانسه اش مالي نيست، بي مزه است، مبتذل است، تكراري است، وقتي كه او جز اين چيزهاي بي مزه هيچ چيز ديگر مطالعه نكرده است، آدم چه طور اين را به او بگويد؟

زن ها را بگو، كه خون به دل ماكار مي كنند!

اين ها معمولاً مي گويند، «اوه ماكار دنيسيچ! واقعاً حيف شد كه امروز در بازار نبودي! اگر مي ديدي دو تا مرد روستايي چه دعواي بامزه اي با هم مي كنند، حتماً چيزي درباره اش مي نوشتي!»

Mehdi1
Sunday 9 September 2007, 02:26 AM
البته هيچ كدام اينها چيز مهمي نيست، و فيلسوف ها غم اين چيزها را به دل راه نمي دهند و اعتنايي به آنها نمي كنند، اما همين ها اعصاب ماكار را به هم ريخته است. روحش احساس مي كند كه تنهاست، يتيم است، و از ملامتي در رنج است كه فقط روح آدم هاي خيلي حساس و گنهكاران بزرگ را گرفتار مي كند. او هيچ وقت، حتي يكبار، دست هايش را مثل باغبان به كمرش نزده است. گاهي در جنگل يا جاده يا در قطار با كسي برخورد مي كند كه مثل خودش يك بدبخت واقعي است، و اين را كه در نگاه او خواند اندكي نيرو و نشاط پيدا مي كند، و طرف هم همين طور، اما اين به ندرت پيش مي آيد، هر پنج سالي شايد. مدت درازي با هم گفت وگو مي كنند، جروبحث مي كنند، دچار هيجان مي شوند، به وجد مي آيند، غش غش مي خندند، طوري مي شود كه اگر كسي آنها را ببيند خيال خواهد كرد كه هر دوشان ديوانه اند.

اما معمولاً همين دقايق كوتاه هم گرفتاري خاص خودشان را دارند. گويي كه عمدي در كار باشد، ماكار و آن مرد بدبختي كه با او آشنا شده است، هيچ يك قبول نمي كند كه همصحبت اش آدم با استعدادي است، احترام همديگر را نگه نمي دارند، به همديگر حسادت مي كنند، همديگر را مي آزارند و مثل دو تا دشمن از هم جدا مي شوند و به اين شكل است كه جواني شان تحليل رفته و نابود مي شود، نه عشق هست، نه محبت هست، نه جان ها احساس آرامش مي كنند، نه از آن چيزها هيچ خبري هست كه شب ها به فكر ماكار غمگين مي رسند و او دوست دارد آنها را بنويسد.

هم جواني ات خواهد رفت هم بهار خواهد گذشت

m_alizadeh
Sunday 14 September 2008, 12:48 AM
استاد فلسفه ای منکر وجود خدا بود . روزی دانشجوی جدیدی سر کلاس او نشست. استاد وارد شد و شروع به درس دادن کرد و درمیانه درس منکر وجود خدا شد و گفت: " آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد ؟ " کسی پاسخ نداد ... استاد دوباره پرسید " ایا کسی هست که خدا را لمس کرده باشد ؟ " دوباره کسی پاسخ نداد . استاد برای سومین بار پرسید : آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد ؟ "دانشجویان به هم نگاه کردند و گفتند :

نه ما ندیده ایم . استاد با قاطعیت گفت : " پس با این وصف خدا وجود ندارد "

دانشجوی جدید که به هیچ وجه با استدلال استاد موافق نبود اجازه خواست تا صحبت کند . استاد پذیرفت . دانشجو از جایش برخاست و از همکلاسی هایش پرسید : " ایا در این کاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد ؟ " همه سکوت کردند .

دانشجو پرسید :" آیا دراین کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد ؟ " همچنان کسی چیزی نگفت .

دوباره پرسید " آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد ؟ "

همه گفتند :نه .

دانشجو گفت : پس نتیجه می گیریم آقای استاد مغز ندارد .
-------------------------------------------------------------------------------------------
امیدوارم این مطلب براتون تکراری نبوده باشه .
این مطلب توسط خانوم مهشید صحنه ای نوشته شده است .
منبع : http://doreh.com

m_alizadeh
Sunday 14 September 2008, 12:49 AM
مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت
آرايشگر گفت:من باور نميكنم خدا وجود داشته باشد
مشتري پرسيد چرا؟
آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروی و ببيني مگر ميشود با وجود خداي مهربان اينهمه مريضي و درد و رنج وجود داشته باشد؟
مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد مردي را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و كثيف با سرعت به آرايشگاه برگشت و به آرايشگر گفت : مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند!
مرد با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟ من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم.
مشتري با اعتراض گفت : پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند؟
آرایشگر گفت : آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نميكنند.
مشتري گفت : دقيقا همين است خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند .براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد...
--------------------------------------------------------------------------------------------------------
امیدوارم مطلب براتون تکراری نبوده باشه.

m_alizadeh
Sunday 14 September 2008, 12:55 AM
بینش کشاورز کم درآمد
کشاورز کم درآمد به جای تراکتور از اسب پیری برای شخم زدن استفاده می کرد. یک روز بعداز ظهر اسب در حین کار در مزرعه افتاد و مرد.
همه روستاییان گفتند: « چه اتفاق وحشتناکی ».
کشاورز با آرامش گفت: « خواهیم دید ».
خونسردی و آرامش او باعث شد که همه افراد روستا گردهم بیایند، با او هم عقیده شوند و اسب جدیدی را به او اهدا کنند.
حالا همه می گفتند: « چه مرد خوش شانسی ».
کشاورز گفت: « خواهیم دید ».
دو روز بعد اسب جدید از پرچین پرید و فرار کرد.
همه گفتند، « چه مرد بدبختی ».
کشاورز خندید و گفت: « خواهیم دید ».
بالاخره، اسب راه خود را پیدا کرد و برگشت.
همه گفتند: « چه مرد خوش شانسی ».
کشاورز گفت: « و خواهیم دید ».
پس از مدتی پسر جوانی با اسب به سواری رفت، افتاد و پایش شکست.
همه گفتند: « چه بدشانس ».
کشاورز گفت: « خواهیم دید ».
دو روز بعد ارتش برای سربازگیری به روستا آمد، به دلیل شکستگی پای پسر، او را نپذیرفتند.
همه گفتند: « چه پسر خوش شانسی ».
کشاورز خندید و گفت: « خواهیم دید... »

nima1024
Sunday 14 September 2008, 12:57 AM
خوب.. ؟؟
همین ؟
منظورش ؟
ادامه نداره ؟
نتیجه ای که میشه از این داستان گرفت چی هست ؟

m_alizadeh
Sunday 14 September 2008, 01:00 AM
خوب.. ؟؟
همین ؟
منظورش ؟
ادامه نداره ؟
نتیجه ای که میشه از این داستان گرفت چی هست ؟

هر کاری توش حکتی هست و خوش شانسی و بد شانسی وجود ندارد

Akbari693
Sunday 14 September 2008, 01:05 AM
خوب.. ؟؟
همین ؟
منظورش ؟
ادامه نداره ؟
نتیجه ای که میشه از این داستان گرفت چی هست ؟

سلام
خُب دیگه نداره
مگه کم بود؟
فکر کنم اگه داشت ایشون می گفت
هیچ کار خدا بی حکمت نیست و _خدا گر ز حکمت ببندد دری--- ز رحمت گشاید در دیگری_

m_alizadeh
Sunday 14 September 2008, 01:10 AM
مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر زيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيرد. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد مي کنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيري، مي توني با دخترم ازدواج کني.
مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگين*ترين گاوي که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري خواهد بود، پس به کناري دويد وگذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. با سُم به زمين مي کوبيد، خرخر مي کرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد. گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر باشه. به سمتِ حصارها دويد و گذاشت گاواز مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه.
براي بار سوم در طويله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. اين گاو، براي مرد جوان بود! در حالي که گاو نزديک مي شد، در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!..

زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره گيري از بعضي هاش ساده است، بعضي هاش مشکل. اما زماني که بهشون اجازه مي ديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن.

--------------------------------------------------------------------------------------------
ولی من خودم زیاد از این داستان نتیجه نگرفتم

m_alizadeh
Sunday 14 September 2008, 01:15 AM
رابرت داوینسنز، قهرمان مشهور ورزش گلف آرژانتین زمانی که در یک مسابقه موفق شد مبلغ زیادی پول برنده شود، در پایان مراسم زنی به سوی او دوید و با تضرّع و التماس از او خواست پولی به او بدهد تا بتواند کودکش را از مرگ نجات دهد، زن گفت که او هیچ هزینه ای برای درمان پسرش ندارد و اگر رابرت به او کمک نکند کودکش میمیرد. قهرمان گلف درنگ نکرد و بلافاصله تمام پولی را که برنده شده بود به زن بخشید.
هفته بعد یکی از مقامات رسمی انجمن گلف به او گفت که ای رابرت ساده لوح خبرهای جالبی برایت دارم، آن زنی که از تو پول خواست اصلاً بچه مریض ندارد حتی ازدواج هم نکرده است او تو را فریب داده دوست من.
رابرت با خوشحالی جواب داد: خدا را شکر پس هیچ بچه ای در حال جان دادن نبوده است. این که خیلی عالی است!
--------------------------------------------------------
ولی طرز فکر این ورزش کارو تحصین می کنم وافعا افرین

hamid2
Sunday 14 September 2008, 01:27 AM
یـکـى از عـلـمـاى وارسـتـه , کلاس درسى داشت و از میان شاگردانش به نوجوانى بیشتر احترام مـى گـذاشـت . روزى یـکـى از شاگردان از آن عالم پرسید: چرا بى دلیل , این نوجوان را آن همه احترام مى کنید؟ آن عالم دستور داد چند مرغ آوردند. آن مرغ ها را بین شاگردان تقسیم نمود و به هر کدام کاردى داد و گفت : هریک از شما مرغ خود رادر جایى که کسى نبیند ذبح کند و بیاورد. شاگردان به سرعت به راه افتادند و پس از ساعتى هر یک از آنها,مرغ ذبح کرده خود را نزد استاد آورد, اما نوجوان مرغ را زنده آورد. عالم به او گفت : چرا مرغ را ذبح نکرده اى ؟ او در پـاسخ گفت : شما فرمودید مرغ را در جایى ذبح کنید که کسى نبیند, من هر جا رفتم دیدم خداوند مرا مى بیند. شاگردان به تیزنگرى و توجه عمیق آن شاگرد برگزیده پى بردند,اورا تحسین کردند و دریافتند که آن عالم وارسته چرا آن قدر به اواحترام مى گذارد

m_alizadeh
Sunday 14 September 2008, 01:44 AM
روزي بانويي از كلبه اش خارج شد و جلوي درب حياط منزلش سه پيرمرد

ريش سفيد را ديد كه نشسته اند.

آنها را نشناخت. پس گفت: ” سلام، گمان نمي كنم شما را قبلا اينجا ديده

باشم... فكر كنم گرسنه باشيد ... مي توانيد داخل بياييد تا چيزي براي

خوردن بنزدتان بياورم.“

آنها گفتند: ”آيا مردي در منزلت حضور دارد؟“

زن گفت: ”نه، شوي من بيرون است.“

پيران گفتند: ”ما در خانه اي كه مرد در آن نباشد نمي آييم.“

غروب كه شد، شوهر آن زن به خانه برگشت و زن ماجرا را براي او بازگفت.

شوهر رو به زن كرد و گفت: ”اينك من در منزلم. برو و آنها را به خانه دعوت

كن.“

زن از خانه خارج شد و آن سه را به داخل خانه دعوت كرد. اما آنها گفتند كه

فقط يكي از آنها را براي مهماني انتخاب كنند. زن گفت: ” منظورتون چيه؟“

يكي از آن سه كه شادابتر مي نمود با لبخندي دوست داشتني گفت: ”ما

اسير مهمان نوازي شما شديم و اينجا مانديم.“ سپس به يكي از خودشان

اشاره كرد و گفت: ”نام او دارايي است. آن ديگري هم موفقيت است و من

عشقم ... اينك به داخل خانه ات برگرد و نام ما را براي شويت بازگو و با هم

فكر كنيد كه كداممان را مي خواهيد پذيرا باشيد. هر كدام از ما كه وارد خانه

ي شما شويم، زندگيتان را از خود سرشار مي كنيم.“

زن با تعجب برگشت و ماجرا را براي شوهر خود بازگو كرد. شوهرش كه از

تعجب داشت شاخ در مي آورد، از لاي پنجره ي چوبي زهوار در رفته و

چوبيشان به آنها نظري افكند و گفت: ”خب، اين عاليه! حالا كه اينطوره و

يكيشون رو فقط ميتونيم بياريم تو خونه، من دارايي رو انتخاب مي كنم. برو و

او را دعوت كن تا خانه ي محقر و كوچك ما را سرشار از دارايي و مكنت و

ثروت كند.“

اما زن مخالفت كرد و گفت: ” عزيزم، چرا موفقيت رو دعوت نكنيم؟ اگر آن را

بياوريم، اسممان را در مجامع بين المللي خواهند برد و مشهور مي شويم.“

در اين بين ... عروسشان كه از گوشه ي خانه شاهد اين اتفاقات بود، وسط

حرف آنها پريد و گفت: ” بياين عشق رو دعوت كنين. اگه عشق باشه توي

اين خونه، ما هيچي كم نداريم. خانه ي ما سرشار از نشاط و حركت خواهد

بود و ديگر تنفري وجود نخواهد داشت.“

مرد رو به زن كرد و گفت: ” او راست مي گويد. برو و عشق را بياور تا خانه

اي بدون تنفر و خستگي داشته باشيم.“

زن پذيرفت و بيرون رفت و به سه پيرمرد رسيد و گفت: ”كدامتان عشق

است. لطفا او به داخل بيايد و مهماني ما را قبول كند تا از او پذيرايي كنيم.“

عشق برخاست و شروع به حركت به سوي خانه ي آنها كرد. ناگهان آندو

پيرمرد ديگر هم برخاستند و بدنبال او بسوي خانه حركت كردند. زن كه تعجب

كرده بود به موفقيت و دارايي گفت: ” اما من فقط عشق را دعوت كردم. شما

كجا مي آييد؟“

پيرمردها با هم جواب دادند: ” اگر تو دارايي يا موفقيت را به منزلت دعوت مي

كردي بقيه ي ما همينجا منتظر مي مانديم تا او برگردد و هرگز به منزل شما

وارد نمي شديم. اما شما برادري از ما را انتخاب كردي كه نامش عشق

است. ما نيز عاشق اوييم و تحمل دوري از او را نداريم!!. او هر جا باشد، ما

بدنبال او ميرويم. هر جا كه برادرمان ”عشق“ برود، ”موفقيت“ و ”دارايي“ هم

آنجا خواهند بود.“

m_alizadeh
Sunday 14 September 2008, 01:46 AM
مي گويند ابليس، زماني نزد فرعون آمد در حاليكه فرعون خوشه اي انگور در دست داشت و مي خورد.
ابليس به او گفت: آیا هيچكس مي تواند اين خوشه انگور را به مرواريد خوش آب و رنگ مبدل سازد؟
فرعون گفت: نه.
ابليس با جادوگري و سحر، آن خوشه انگور را به دانه هاي مرواريد تبديل كرد.
فرعون تعجب كرد و گفت: آفرين بر تو كه استاد و ماهري.
ابليس سيلي اي بر گردن او زد و گفت: مرا با اين استادي به بندگي قبول نكردند، تو با اين حماقت چگونه دعوي خدايي مي كني؟

داود
Sunday 14 September 2008, 10:21 AM
سلام
دو تاپیک شما با هم ادغام شدند.
ممنون

m_alizadeh
Sunday 14 September 2008, 01:09 PM
مرد 80 ساله همراه پسر خود در روبروي پنجره نشسته بود و هر دو به کار خود مشغول بودند.
پدر به خاطرات گذشته مي انديشيد و پسر در فکر تسخير فردا. پدر به پنجره نگاه مي کرد و پسر کتاب فلسفي و روشنفکرانه مورد علاقه خود را مطالعه مي کرد.
ناگهان کلاغي آمد و بر روي لبه پنجره نشست، پدر با نگاهي عميق از پسر خود پرسيد اين چيه؟ پسر نگاهي تعجبانه به پدر نگاه کرد و گفت: کلاغه و پدر با تکان دادن سر حرف او را تاييد کرد.
دقيقه اي نگذشته بود که پدر از پسر پرسيد: اين چيه روي پنجره نشسته؟ پسر با تعجب بيشتري گفت: پدر گفتم که اون يه کلاغه
باز و به تکرار پدر اين سئوال را کرد که اين چيه؟ و پسر براي سومين بار سر از کتاب برداشت و گفت: کلاغ پدر کلاغ
پدر براي بار چهارم پرسيد: پسرم! اين چيه روي لبه پنجره نشسته؟
پسر اين بار عصباني شد و فرياد از اگر نمي خواهي بزاري که کتاب بخوانم بگو، پدر جان چندبار بگم که اون يه کلاغ هست و ديگه هم از من نپرس
پدر نگاه خودش رو به نگاه پسز قفل کرد و گفت دقيقاً 60 سال پيش که تو در دوران کودکي خود بودي، من و تو اينجا نشسته بوديم و يک کلاغ در لبه پنجره نشسته بود و تو اين سئوال رو بيش از 120 بار پرسيدي ومن هر بار با يک شوق تازه به تو مي گفتم که او يک کلاغ است.

S.M.T.F
Sunday 14 September 2008, 08:19 PM
واقعا دست مریزاد دوستان خیلی قشنگ بود

دست هر دو تون درد نکنه

m_alizadeh
Monday 15 September 2008, 12:11 AM
روزی هیزم شکنی در یک شرکت چوب بری دنبال کار می گشت و نهایتا" توانست برای خودش کاری پیدا کند. حقوق و مزایا و شرایط کار بسیار خوب بود، به همین خاطر هیزم شکن تصمیم گرفت نهایت سعی خودش را برای خدمت به شرکت به کار گیرد. رئیسش به او یک تبر داد و او را به سمت محلی که باید در آن مشغول می شد راهنمایی کرد. روز اول هیزم شکن 18 درخت را قطع کرد. رئیس او را تشویق کرد و گفت همین طور به کارش ادامه دهد. تشویق رئیس انگیزه بیشتری در هیزم شکن ایجاد کرد و تصمیم گرفت روز بعد بیشتر تلاش کند اما تنها توانست 15 درخت را قطع کند. روز سوم از آن هم بیشتر تلاش کرد ولی فقط 10 درخت را قطع کرد. هر روز که می گذشت تعــداد درخت هایی که قطع می کرد کمتر و کمتر می شد. پیش خودش فکر کرد احتمالا" بنیه اش کم شده است. پیش رئیس رفت و پس از معذرت خواهی گفت که خودش هم از این جریان سر در نمی آورد. رئیس پرسید:" آخرین باری که تبرت را تیز کردی کی بود؟" هیزم شکن گفت:" تیز کردن؟ من فرصتـی برای تیز کردن تبرم نداشتم تمام وقتم را صرف قطع کردن درختان می کردم!"

شما چطور؟ آخرین باری که تبرتان را تیز کرده اید کی بود؟


نویسنده : بهلولی

m_alizadeh
Monday 15 September 2008, 12:14 AM
روزی مردی خواب عجیبی دید.
دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دیدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.
مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.
مرد پرسید: شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است. با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟
فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.
مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟
فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند: خدایا شکر.

m_alizadeh
Monday 15 September 2008, 12:20 AM
کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت. یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود. مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید. یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد . جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.
مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد. اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.
بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.
توهمانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال رویا هایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن.

m_alizadeh
Monday 15 September 2008, 12:46 PM
تنهابازمانده*ي يك كشتي شكسته به جزيره ي كوچك خالي از سكنه اي افتاد.
او بادلي لرزان دعا كرد كه خدا نجاتش دهد. اگر چه روزها افق را به دنبال ياري رساني ازنظر مي گذراند كسي نمي آمد.
سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها كلبه اي بسازد تا خود را ازعوامل زيان بار محافظت كند و دارا يي هاي اندكش را در آن نگهدارد.
اماروزي كه براي جستجوي غذا بيرون رفته بود' به هنگام برگشتن ديد كه كلبه اش در حال سوختن است و دودي از آن به سوي آسمان ميرود.
متاَسفانه بدترين اتفاق مممكن افتاده و همه چيز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشكش زد.فرياد زد: "خدايا تو چطور راضي شدي با من چنين كاري بكني؟"
صبح روز بعد با بوق كشتي اي كه به ساحل نزديك مي شد از خواب پريد.
كشتي اي آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته ' از نجات دهندگانش پرسيد:
"شماها از كجا فهميديد من در اينجا هستم؟"
آنهاجواب دادند:
" مامتوجه علايمي كه با دود مي دادي شديم."

m_alizadeh
Monday 15 September 2008, 12:53 PM
لئوناردو داوينچي هنگام كشيدن تابلوي شام آخر دچار مشكل بزرگي شد: مي*بايست نيكي را به شكل عيسي و بدي را به شكل يهودا، از ياران مسيح كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي*كرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل*هاي آرمانيش را پيدا كند.
روزي در يك مراسم همسرايي، تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از آن جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره*اش اتودها و طرح*هايي برداشت سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريبأ تمام شده بود؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود. كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي*آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند نقاش پس از روزها جستجو، جوان شكسته و ژنده*پوش و مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند، چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن نداشت.گدا را كه درست نمي*فهميد چه خبر است، به كليسا آوردند: دستياران سرپا نگه*اش داشتند و در همان وضع، داوينچي از خطوط بي*تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.وقتي كارش تمام شد، گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشم*هايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد و با آميزه*اي از شگفتي و اندوه گفت: «من اين تابلو را قبلأ ديده*ام!» داوينچي با تعجب پرسيد: «كي؟»
- سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي*خواندم، زندگي پر رويايي داشتم و هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي شوم !!!!»
برگرفته از كتاب «شيطان و دوشيزه پريم»، پائولو كوئيلو

m_alizadeh
Monday 15 September 2008, 01:06 PM
از همه دوستانی که به خاطر این داستانها تشکر می کنن تشکر می کنم.
دوستان شما هم در این پست داستان بزارین من دوست ندارم متکلم وحده باشم.

داود
Monday 15 September 2008, 01:16 PM
سلام
زین پس به جای واژه نا مانوس و غیر فرهنگی متکلم وحده، از واژه شیرین و دل انگیز فارسی قصه گو استفاده کنید.
ممنون

m_alizadeh
Monday 15 September 2008, 06:49 PM
سلام
زین پس به جای واژه نا مانوس و غیر فرهنگی متکلم وحده، از واژه شیرین و دل انگیز فارسی قصه گو استفاده کنید.
ممنون

چشم سعی می کنم از واژه های خارجی کمتر استفاده کنم.

داود
Monday 15 September 2008, 07:00 PM
روزي دو مرد جوان نزد عارف بزرگی آمدند و از او پرسيدند: «فاصله بين دچار مشكل شدن تا راه حل يافتن چقدر است؟»

عارف اندكي تامل كرد و گفت: «فاصله مشكل يك فرد و راه نجات او از آن مشكل براي هر شخصي به اندازه فاصله زانوي او تا زمين است.»

آن دو مرد گيج و آشفته از نزد او بيرون آمدند و در بيرون مدرسه با هم به بحث و جدل پرداختند. اولي گفت: «من مطمئنم منظور استاد معرفت، اين بوده است كه بايد به جاي روي زمين نشستن از جا برخاست و شخصا براي مشكل راه حلي پيدا كرد. با يك جا نشستن و زانوي غم بغل گرفتن هيچ مشكلي حل نمي شود.»

دومي كمي فكر كرد و گفت: «اما اندرزهاي پيران معرفت، معمولا بار معنايي عميق تري دارند و به اين راحتي قابل بيان نيستند. آنچه تو مي گويي هزاران سال است كه بر زبان همه جاري است و همه آن را مي دانند. عارف منظور ديگري داشت.»

پس برگشته و از عارف پرسيدند؛ او لبخندي زد و گفت: «وقتي يك انسان دچار مشكل مي شود بايد ابتدا خود را به نقطه صفر برساند. نقطه صفر وقتي است كه انسان در مقابل كائنات و خالق هستي زانو مي زند و از او مدد مي جويد. بعد از اين نقطه صفر است كه فرد مي تواند به پا خيزد و با اعتماد به همراهي كائنات دست به عمل بزند. بدون اين اعتماد و توكل براي هيچ مشكلي راه حل پيدا نخواهد شد. باز هم مي گويم فاصله بين مشكلي كه يك انسان دارد با راه چاره او فاصله بين زانوي او و زميني است كه بر آن ايستاده است.»

m_alizadeh
Tuesday 16 September 2008, 06:05 PM
میکل آنژ از کودکی به هنر عشق می*ورزید.
ولی به اصرار پاپ مجبور شد 4 سال
سقف کلیسایی در واتیکان را نقاشی کند.
همه مخالفان او تصور می*کردند نپذیرد
ولی او به تعهد خود عمل کرد. او کار را
تمام کرد ولی بهای سنگینی پرداخت.
زیرا بینایی او تحلیل رفت. کارشناسان
معتقدند کار میکل آنژ سبک نقاشی اروپا
را تغییر داد.
به او گفتند این همه زحمت در سقف تاریک
کلیسای سیتستن که کسی آن را نمی*بیند؟
وی پاسخ داد خدا که آن را می*بیند.

m_alizadeh
Tuesday 16 September 2008, 06:10 PM
استادي درشروع کلاس درس ، ليواني پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببينند. بعد از شاگردان پرسيد: به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است ؟
شاگردان جواب دادند 50 گرم ، استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ، نمي دانم دقيقا“ وزنش چقدراست . اما سوال من اين است : اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم ، چه اتفاقي خواهد افتاد ؟
شاگردان گفتند : هيچ اتفاقي نمي افتد، استاد پرسيد خوب ، اگر يک ساعت همين طور نگه دارم ، چه اتفاقي مي افتد؟
يکي از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد ميگيرد.
حق با توست . حالا اگر يک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد ديگري جسارتا" گفت : دست تان بي حس مي شود عضلات به شدت تحت فشار قرار ميگيرند و فلج مي شوند . و مطمئنا“ کارتان به بيمارستان خواهد کشيد و همه شاگردان خنديدند.
استاد گفت : خيلي خوب است . ولي آيا در اين مدت وزن ليوان تغييرکرده است؟
شاگردان جواب دادند : نه
پس چه چيز باعث درد و فشار روي عضلات مي شود ؟ درعوض من چه بايد بکنم؟
شاگردان گيج شدند. يکي از آنها گفت : ليوان را زمين بگذاريد.
استاد گفت : دقيقا" مشکلات زندگي هم مثل همين است اگر آنها را چند دقيقه در ذهن تان نگه داريد اشکالي ندارد. اگر مدت طولاني تري به آنها فکر کنيد، به درد خواهند آمد اگر بيشتر از آن نگه شان داريد، فلج تان مي کنند و ديگر قادر به انجام کاري نخواهيد بود.
فکرکردن به مشکلات زندگي مهم است. اما مهم تر آن است که درپايان هر روز و پيش از خواب، آنها را زمين بگذاريد به اين ترتيب تحت فشار قرار نمي گيرند هر روز صبح سرحال و قوي بيدار مي شويد و قادر خواهيد بود از عهده هرمسئله و چالشي که برايتان پيش مي آيد، برآييد.
دوست من ، يادت باشد که ليوان آب را همين امروز زمين بگذاري زندگي همين است.

m_alizadeh
Tuesday 16 September 2008, 06:23 PM
آقاي جك رفته بود استخدام بشود ، صورتش را شش تيغه كرده بود و كروات تازه اش را به گردنش بسته بود ، لباس پلو خوري اش را پوشيده بود و حاضر شده بود تا به پرسش هاي مدير شركت جواب بدهد.
اقاي مدير شركت بجاي اينكه مثل نكير و منكر ، آقاي جك را سين جين بكند ، يك ورق كاغذ گذاشت جلوش و از او خواست تنها به يك سئوال پاسخ بدهد. سئوال اين بود:
شما در يك شب بسيار سرد و طوفاني ، در جاده اي خلوت رانندگي ميكنيد ، ناگهان متوجه ميشويد كه سه نفر در ايستگاه اتوبوس ، به انتظار رسيدن اتوبوس ، اين پا و آن پا ميكنند و در آن باد و باران و طوفان چشم براه معجزه هستند تا اتوبوس بيايد و آنها سوار شوند.
يكي از آنها پيره زن بيماري است كه اگر هر چه زودتر كمكي به او نشود ممكن است همانجا در ايستگاه اتوبوس غزل خداحافظي را بخواند.
دومين نفر، صميمي ترين و قديمي ترين دوست شما است كه حتي يك بار جان شما را از مرگ نجات داده است.
اما نفر سوم دختر خانم بسيار زيبا و جذابي است كه زن رويايي شما مي باشد و شما همواره آرزو داشتيد او را در كنار خود داشته باشيد .
حال اگر اتوموبيل شما فقط يك جاي خالي داشته باشد ، شما از ميان سه نفر كداميك را سوار ماشين تان مي كنيد؟؟؟
پير زن بيمار؟؟ دوست قديمي؟؟ يا آن دختر زيبا را ؟؟

جوابي كه آقاي جك به مدير شركت داد، سبب شد تا از ميان دويست نفر متقاضي، برنده شود و به استخدام شركت درآيد.

و اما پاسخ آقاي جك:
آقاي جك گفت: من سوييچ ماشينم را ميدهم به آن دوست قديمي ام تا پير زن بيمار را به بيمارستان برساند و خود من با آن دختر خانم در ايستگاه اتوبوس ميمانم تا اتوبوس از راه برسد و ما را سوار كند

m_alizadeh
Wednesday 17 September 2008, 12:30 AM
يه روز مسوول فروش ، منشي دفتر ، و مدير شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند… يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه…
جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم… منشي مي پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!… من مي خوام که توي باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادباني شيک باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم»… پوووف! منشي ناپديد ميشه…
بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!… من مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه…
بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه… مدير ميگه: «من مي خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن»!

نتيجه اخلاقي:
اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه!

m_alizadeh
Wednesday 17 September 2008, 12:34 AM
سه نفر آمريکايي و سه نفر ايراني با همديگر براي شرکت در يک کنفرانس مي رفتند.
در ايستگاه قطار سه آمريکايي هر کدام يک بليط خريدند، اما در کمال تعجب ديدند که ايراني ها سه نفرشان يک بليط خريده اند.
يکي از آمريکايي ها گفت: چطور است که شما سه نفري با يک بليط مسافرت مي کنيد؟ يکي از ايراني ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهيم.
همه سوار قطار شدند. آمريکايي ها روي صندلي هاي تعيين شده نشستند، اما ايراني ها سه نفري رفتند توي يک توالت و در را روي خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بليط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بليط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لاي در يک بليط آمد بيرون، مامور قطار آن بليط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد.
آمريکايي ها که اين را ديدند، به اين نتيجه رسيدند که چقدر ابتکار هوشمندانه اي بوده است.
بعد از کنفرانس آمريکايي ها تصميم گرفتند در بازگشت همان کار ايراني ها را انجام دهند تا از اين طريق مقداري پول هم براي خودشان پس انداز کنند.
وقتي به ايستگاه رسيدند، سه نفر آمريکايي يک بليط خريدند، اما در کمال تعجب ديدند که آن سه ايراني هيچ بليطي نخريدند.
يکي از آمريکايي ها پرسيد: چطور مي خواهيد بدون بليط سفر کنيد؟ يکي از ايراني ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.
سه آمريکايي و سه ايراني سوار قطار شدند، سه آمريکايي رفتند توي يک توالت و سه ايراني هم رفتند توي توالت بغلي آمريکايي ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار يکي از ايراني ها از توالت بيرون آمد و رفت جلوي توالت آمريکايي ها و گفت: بليط، لطفا!
:d

m_alizadeh
Wednesday 17 September 2008, 12:37 AM
[size="2"]مادر
مردي مقابل گلفروشي ايستاده بود و مي خواست دسته گلي براي مادرش که در شهر ديگري بود سفارش دهدتا برايش پست شود.
وقتي از گل فروشـي خارج شد، دختري را ديد که روي جـدول خياباننشستـه بود و هق هق گريـه مي کرد. مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد: دختر خوب، چراگريه مي کني؟دختر در حالي که گريه مي کرد، گفت: مي خواستم براي مادرم يک شاخهگل رز بخرم ولي فقط 75 سنت دارم در حالي که گل رز 2 دلار مي شود. مرد لبخندي زد وگفت: با من بيا، من براي تو يک شاخه گل رز قشنگ مي خرم.
وقتي از گل فروشي خارجمي شدند، مرد به دختر گفت: "مادرت کجاست؟ مي خواهي تو را برسانم؟ دختر دست مرد راگرفت و گفت: آنجا و به قبرستان آن طرف خيابان اشاره کرد.
مرد او را به قبرستانبرد و دختر روي يک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.
مرد دلش گرفت، طاقتنياورد، به گل فروشي برگشت، دسته گل را گرفت و 200 مايل رانندگي کرد تا خودش دستهگل را به مادرش بدهد.

m_alizadeh
Saturday 20 September 2008, 02:51 PM
شب از نيمه گذشته بود. پرستار به مرد جواني که آن طرف تخت ايستاده بود و با نگراني به پيرمـرد بيمار چشم دوخته بود نگاهي انداخت.
پيرمرد قبل از اينکه از هوش برود، مدام پسر خود را صدا مي زد.
پرستار نزديک پيرمرد شد و آرام در گوش او گفت: پسرت اينجاست، او بالاخره آمد.
بيمار به زحمت چشم هايش را باز کرد و سايه پسرش را ديد که بيرون چادر اکسيژن ايستاده بود.
بيمار سکته قلبي کرده بود و دکترها ديگر اميدي به زنده ماندن او نداشتند.
پيرمرد به آرامي دستش را دراز کرد و انگشتان پسرش را گرفت. لبخندي زد و چشم هايش را بست.
پرستار از تخت کنار که دختري روي آن خوابيده بود، يک صندلي آورد تا مرد جوان روي آن بنشيند. بعد از اتاق بيرون رفت. در حالي که مرد جوان دست پيرمرد را گرفته بود و به آرامي نوازش مي داد.
نزديک هاي صبح حال پيرمرد وخيم شد. مرد جوان به سرعت دکمه اضطراري را فشار داد.
پرستار با عجله وارد اتاق شد و به معاينه بيمار پرداخت ولي او از دنيا رفته بود.
مرد جوان با ناراحتي رو به پرستار کرد و پرسيد: ببخشيد، اين پيرمرد چه کسي بود؟!پرستار با تعجب گفت: مگر او پدر شما نبود؟!
مرد جوان گفت: نه، ديشب که براي عيادت دخترم آمدم براي اولين بار بود که او را مي ديدم.بعد به تخت کناري که دخترش روي آن خوابيده بود، اشاره کرد.
پرستار با تعجب پرسيد: پس چرا همان ديشب نگفتي که پسرش نيستي؟
مرد پاسخ داد: فهميدم که پيرمرد مي خواهد قبل از مردن پسرش را ببيند، ولي او نيامده بود. آن لحظه که دستم را گرفت، فهميدم که او آن قدر بيمار است که نمي تواند من را از پسرش تشخيص دهد. من مي دانستم که او در آن لحظه چه قدر به من احتياج دارد...

m_alizadeh
Saturday 20 September 2008, 02:55 PM
از طرف خدا ...امروز صبح­ که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه،نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:سلام؛اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم نکردی. تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی.اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان دادن،دعا،فکر،یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی. آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟ اگر نه،عیبی ندارد،می فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی... دوست و دوستدارت:خدا

m_alizadeh
Saturday 20 September 2008, 02:59 PM
ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد...پشت خط مادرش بود..... پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟؟؟؟؟؟ مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي..... فقط خواستم بگويم تولدت مبارك پسرم..... پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد.....صبح سراغ مادرش رفت.....وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت..... ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود

:(:(:(:(:(:(:(

saeed450
Wednesday 24 September 2008, 08:50 PM
نجار پيري خود را براي بازنشسته شدن آماده مي کرد.
يک روز او با صاحبکار خود موضوع را درميان گذاشت.
پس از روزهاي طولاني و کار کردن و زحمت کشيدن ، حالا او به استراحت نياز داشت و براي پيدا کردن زمان اين استراحت ميخواست تا او را از کار بازنشسته کنند.
صاحب کار او بسيار ناراحت شد و سعي کرد او را منصرف کند ، اما نجار بر حرفش و تصميمي که گرفته بود پافشاري کرد.
سرانجام صاحب کار درحالي که با تأسف با اين درخواست موافقت ميکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرين کار ، ساخت خانه اي را به عهده بگيرد.
نجار در حالت رودربايستي ، پذيرفت درحاليکه دلش چندان به اين کار راضي نبود.
پذيرفتن ساخت اين خانه برخلاف ميل باطني او صورت گرفته بود.
براي همين به سرعت مواد اوليه نامرغوبي تهيه کرد و به سرعت و بي دقتي ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودي و به خاطر رسيدن به استراحت ، کار را تمام کرد.
او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد.
صاحب کار براي دريافت کليد اين آخرين کار به آنجا آمد.
زمان تحويل کليد ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: اين خانه هديه ايست از طرف من به تو به خاطر سالهاي همکاري!
نجار ، يکه خورد و بسيار شرمنده شد.
در واقع اگر او ميدانست که خودش قرار است در اين خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتر و تمام مهارتي که در کار داشت را براي ساخت آن بکار مي برد.
يعني کار را به صورت ديگري پيش ميبرد.

اين داستان ماست.
ما زندگيمان را ميسازيم. هر روز ميگذرد.
گاهي ما کمترين توجهي به آنچه که ميسازيم نداريم ، پس در اثر يک شوک و اتفاق غيرمترقبه ميفهميم که مجبوريم در همين ساخته ها زندگي کنيم.
اگر چنين تصوري داشته باشيد ، تمام سعي خود را براي ايمن کردن شرايط زندگي خود ميکنيم. فرصت ها از دست مي روند و گاهي بازسازي آنچه ساخته ايم، ممکن نيست.
آري ، درست است .
شما نجار زندگي خود هستيد و روزها، چکشي هستند که بر يک ميخ از زندگي شما کوبيده ميشود.
يک تخته در آن جاي ميگيرد و يک ديوار بر-پا ميشود.

مراقب سلامتي خانه اي که براي زندگي خود مي سازيد باشيد...

saeed450
Wednesday 24 September 2008, 08:54 PM
روزي از روزها پدري از يک خانواده ثروتمند ،پسرش را به مناطق روستايي برد تا او در يابد مردم تنگدست چگونه زندگي مي کنن
د.

آنان دو روز و دو شب را در مزرعه ي خانواده اي بسيار فقير سر کردنند و سپس به سوي شهر بازگشتند .
در نيمه هاي راه پدر از فرزند پرسيد:خب پسرم ،به من بگو سفر چگونه گذشت؟ پسر جواب داد: خيلي خوب بود پدر.
پدر پرسيد: پسرم آيا ديدي مردم فقير چگونه زندگي مي کنند ؟پسر گفت :بله پدر ،ديدم...
پدر دوباره پرسيد:بگو ببينم از اين سفر چه آموختي؟ پسر چنين پاسخ داد:
من ديدم که ما در خانه ي خود يک سگ داريم و آنان چهار سگ داشتند. ما استخري داريم که تا نيمه هاي باغمان طول دارد و آنان برکه اي دارند که پاياني ندارد ،ما فانوس هاي باغمان را از خارج وارد کرده ايم ،اما فانوسهاي آنان ستارگان آسمانند ؛ايوان ما تا حياط جلوي خانه مان ادامه دارد ،اما ايوان آنان تا افق گسترده است. ما قطعه زمين کوچکي داريم که در آن زندگي مي کنيم ،اما آنها کشتزار هايي دارند که انتهاي آنان ديده نمي شود؛ ما پيشخدمت هايي داريم که به ما خدمت مي کنند ،اما آنها خود به ديگران خدمت مي کنند؛ ما غذاي مصرفيمان را خريداري مي کنيم ،اما آنها غذايشان را خود توليد مي کنند ؛ما در اطراف ملک خود ديوار هايي داريم تا ما را محافظت کنند ، اما آنان دوستاني دارند تا آنها را محافظت کنند.
آن پسر همچنان سخن مي گفت و پدر سکوت کرده بود و سخني براي گفتن نداشت.
پسر سپس افزود :

"متشکرم پدر که نشان دادي ما چقدر فقير هستيم."

saeed450
Wednesday 24 September 2008, 10:18 PM
لبخند زيباي خدا :
-------------------------------------------

زني با لباسهاي کهنه و مندرس و نگاهي مغموم وارد خواروبار فروشي محله شد كه نسبتا شلوغ بود و با فروتني از صاحب مغازه خواست کمي خواروبار به او بدهد. به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نميتواند کار کند و شش بچه شان بي غذا مانده اند.
جان هاوس، صاحب همان خواربار فروشي با بي اعتنايي، محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست كه او از مغازه بيرون رود !
زن نيازمند در حالي که اصرار ميکرد گفت آقا شما را به خدا ، به محض اين که بتوانم پولتان را مي آورم . جان گفت نسيه نمي دهد.
مشتري ديگري که کنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را ميشنيد به مغازه دار گفت :
ببين خانم چه مي خواهد، خريد اين خانم با من !
خواربار فروش با تمسخرگفت : لازم نيست، به حساب خودم. ليست خريدت کو ؟
لوئيز يا همان زن نيازمند گفت : اينجاست !
خواربار فروش با صدايي كنايه دار اضافه كرد: ليست را بگذار روي ترازو. به اندازه وزنش، هر چه خواستي ببر.
لوئيز با خجالت يک لحظه مکث کرد، از کيفش تکه کاغذي در ‏آورد، و چيزي رويش نوشت و ‏‏آن را روي کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند کفه ي ترازو پايين رفت!!
خواروبار فروش باورش نشد. مشتري از سر رضايت خنديد.
مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در کفه ي ترازو کرد. کفه ي ترازو برابر نشد، آن قدر چيز گذاشت تا کفه ها برابر شدند !
در اين وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوري تکه کاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته شده است !
کاغذ، ليست خريد نبود، بلكه دعاي زن بود که نوشته بود :
اي خداي عزيزم، تو از نياز من با خبري، خودت آن را بر آورده ساز !
مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئيز داد و همان جا ساکت و متحير خشکش زد، لوئيز خداحافظي کرد و رفت.

دهنده بي منت، فقط الله است و بس !

( منبع : پرشين استار )

Dr. X
Sunday 28 September 2008, 05:00 PM
مرد جواني , از دانشکده فارغ التحصيل شد . ماهها بود که ماشين اسپرت زيبايي ، پشت هاي يک نمايشگاه به سختي را جلب کرده بود و از ته دل آرزو مي کرد که روزي صاحب آن ماشين شود .
مرد جوان ، از پدرش خواسته بود که براي هديه فارغ التحصيلي ، آن ماشين را برايش بخرد . او مي دانست که پدر توانايي خريد آن را دارد .
بلاخره روز فارغ التحصيلي فرار سيد و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصي اش فرا خواند و به او گفت : من از داشتن پسر خوبي مثل تو بي نهايت مغرور و شاد هستم و تو را بيش از هر کس ديگري در دنيا دوست دارم . سپس يک جعبه به دست او داد . پسر , کنجکاو ولي نااميد . جعبه را گشود و در آن يک انجيل زيبا , که روي آن نام او طلاکوب شده بود , يافت .
با عصبانيت فريادي برسر پدر کشيد و گفت : با تمام ما و دارايي که داري ، يک انجيل به من ميدهي ؟
کتاب مقدس را روي ميز گذاشت و پدر را ترک کرد .
سالها گذشت و مرد جوان در کار و تجارت موفق شد . خانه زيبايي داشت و خانواده اي فوق العاده . يک روز به اين فکر افتاد که پدرش , حتماً خيلي پير شده و بايد سري به او بزند . از روز فارغ التحصيلي ديگر او را نديده بود . اما قبل از اينکه اقدامي بکند ، تلگرامي به دستش رسيد که خبر فوت پدر در آن بود و حاکي از اين بود که در , تمام اموال خود را به او بخشيده است . بنابراين لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسيدگي نمايد .
هنگامي که به خانه پدررسيد . در قلبش احساس غم و پشيماني کرد . اوراق و کاغذهاي مهم پدر را گشت و آنها را بررسي نمود و در آنجا ، همان انجيل قديمي را باز يافت . در حاليکه اشک مي ريخت انجيل را باز کرد و صفحات آن را ورق زد و کليد يک ماشين را پشت جلد آن پيدا کرد . در کنار آن ، يک برچسب با نام همان نمايشگاه که ماشين مورد نظر او را داشت ، وجود . روي برچسب تاريخ روز فارغ التحصيلي اش بود و روي آن نوشته شده بود : تمام مبلغ پرداخت شده است .

چند بار در زندگي دعاي خير فرشتگان و جواب مناجاتهايمان را از دست داده ايم فقط براي اينکه به آن صورتي که انتظار داريم رخ نداده اند...؟؟!

sepantax
Monday 29 September 2008, 09:32 PM
چند دوست دوران دانشجويي كه پس از فارغ التحصيلي هر يك شغل هاي مختلفي داشتند و در كار و زندگي خود نيز موفق بودند، پس از مدت ها با هم به دانشگاه سابق شان رفتند تا با استادشان ديداري تازه كنند.

آنها مشغول صحبت شده بودند و طبق معمول بيشتر حرف هايشان هم شكايت از زندگي بود. استادشان در حين صحبت آنها قهوه آماده مي كرد. او قهوه جوش را روي ميز گذاشت و از دانشجوها خواست كه براي خود قهوه بريزند.

روي ميز ليوان هاي متفاوتي قرار داشت; شيشه اي، پلاستيكي، چيني، بلور و ليوان هاي ديگر. وقتي همه دانشجوها قهوه هايشان را ريخته بودند و هر يك ليواني در دست داشت، استاد مثل هميشه آرام و با مهرباني گفت: بچه ها، ببينيد; همه شما ليوان هاي ظريف و زيبا را انتخاب كرديد و الان فقط ليوان هاي زمخت و ارزانقيمت روي ميز مانده اند.

دانشجوها كه از حرف هاي استاد شگفت زده شده بودند، ساكت بودند و استاد حرف هايش را به اين ترتيب ادامه داد: «در حقيقت، چيزي كه شما واقعا مي خواستيد قهوه بود و نه ليوان. اما ليوان هاي زيبا را انتخاب كرديد و در عين حال نگاه تان به ليوان هاي ديگران هم بود. زندگي هم مانند قهوه است و شغل، حقوق و جايگاه اجتماعي ظرف آن است. اين ظرف ها زندگي را تزيين مي كنند اما كيفيت آن را تغيير نخواهند داد.

البته ليوان هاي متفاوت در علاقه شما به نوشيدن قهوه تاثير خواهند گذاشت، اما اگر بيشتر توجه تان به ليوان باشد و چيزهاي با ارزشي مانند كيفيت قهوه را فراموش كنيد و از بوي آن لذت نبريد، معني واقعي نوشيدن قهوه را هم از دست خواهيد داد. پس، از حالا به بعد تلاش كنيد نگاه تان را از ليوان برداريد و در حاليكه چشم هايتان را بسته ايد، از نوشيدن قهوه لذت ببريد.»

sepantax
Wednesday 15 October 2008, 08:16 PM
يک برنامه*نويس و يک مهندس در يک مسافرت طولانى هوائى کنار يکديگر در هواپيما نشسته بودند. برنامه*نويس رو به مهندس کرد و گفت: مايلى با همديگر بازى کنيم؟ مهندس که مي*خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رويش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشيد. برنامه*نويس دوباره گفت: بازى سرگرم*کننده*اى است. من از شما يک سوال مي*پرسم و اگر شما جوابش را نمي*دانستيد ۵ دلار به من بدهيد. بعد شما از من يک سوال مي*کنيد و اگر من جوابش را نمي*دانستم من ۵ دلار به شما مي*دهم. مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهايش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. اين بار، برنامه*نويس پيشنهاد ديگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب نداديد ۵ دلار بدهيد ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما مي*دهم. اين پيشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضايت داد که با برنامه*نويس بازى کند.

برنامه*نويس نخستين سوال را مطرح کرد: «فاصله زمين تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اينکه کلمه*اى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به برنامه*نويس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چيست که وقتى از تپه بالا مي*رود ۳ پا دارد و وقتى پائين مي*آيد ۴ پا؟» برنامه*نويس نگاه تعجب آميزى کرد و سپس به سراغ کامپيوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طريق مودم بيسيم کامپيوترش به اينترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمريکا را هم جستجو کرد. باز هم چيز بدرد بخورى پيدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونيک فرستاد و سوال را با آنها در ميان گذاشت و با يکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.

بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بيدار کرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رويش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه*نويس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اينکه کلمه*اى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به برنامه*نويس داد و رويش را برگرداند و خوابيد ...

abrar
Thursday 23 October 2008, 06:28 AM
هیچگاه بین من و مادرم تفاهمی وجود نداشت. هیچ نقطه اشتراکی بین ما نبود.
اما حالا بعد از چهل سال زندگی اولین نقطه ی مشترک ایجاد شد.
حالا من هم مثل او مادر ندارم و هیچ کاری جز گریه از من بر نمی آید.

abrar
Thursday 23 October 2008, 06:28 AM
ارزشمندترين چيزهای زندگي معمولا ديده نمي شوند ويا لمس نمي گردند، بلکه در دل حس مي شوند.
پس از 21 سال زندگي مشترک همسرم از من خواست که با زن ديگري براي شام و سينما بيرون بروم.
زنم گفت که مرا دوست دارد ولي مطمئن است که اين زن هم مرا دوست دارد و از بيرون رفتن با من لذت خواهد برد.
آن زن مادرم بود که 19 سال پيش از اين بيوه شده بود ولي مشغله هاي زندگي و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقي و نامنظم به او سر بزنم.
آن شب به او زنگ زدم تا براي سينما و شام بيرون برويم.
مادرم با نگراني پرسيد که مگر چه شده؟
او از آن دسته افرادي بود که يک تماس تلفني شبانه و يا يک دعوت غير منتظره را نشانه يک خبر بد مي دانست.
به او گفتم: به نظرم رسيد بسيار دلپذير خواهد بود که اگر ما دو امشب را با هم باشيم.
او پس از کمي تامل گفت که او نيز از اين ايده لذت خواهد برد.
آن جمعه پس از کار وقتي براي بردنش مي رفتم کمي عصبي بودم.
وقتي رسيدم ديدم که او هم کمي عصبي بود کتش را پوشيده بود و جلوي درب ايستاده بود، موهايش را جمع کرده بود و لباسي را پوشيده بود که در آخرين جشن سالگرد ازدواجش پوشيده بود.
با چهره اي روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد.
وقتي سوار ماشين مي شد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم براي گردش بيرون مي روم و آنها خيلي تحت تاثير قرار گرفته اند و نمي توانند براي شنيدن ماوقع امشب منتظر بمانند.
ما به رستوراني رفتيم که هر چند لوکس نبود ولي بسيار راحت و دنج بود.
دستم را چنان گرفته بود که گوئي همسر رئيس جمهور بود.
پس از اينکه نشستيم به خواندن منوي رستوران مشغول شدم.
هنگام خواندن از بالاي منو نگاهي به چهره مادرم انداختم و ديدم با لبخندي حاکي از يادآوري خاطرات گذشته به من مي نگرد، و به من گفت يادش مي آيد که وقتي من کوچک بودم و با هم به رستوران مي رفتيم او بود که منوي رستوران را مي خواند.
من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسیده که تو استراحت کني و بگذاري که من اين لطف را در حق تو بکنم.
هنگام صرف شام مکالمه قابل قبولي داشتيم،
هيچ چيز غير عادي بين ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پيرامون وقايع جاري بود و آنقدر حرف زديم که سينما را از دست داديم.
وقتي او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بيرون خواهد رفت به شرط اينکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم.
وقتي به خانه برگشتم همسرم از من پرسيد که آيا شام بيرون با مادرم خوش گذشت؟
من هم در جواب گفتم خيلي بيشتر از آنچه که مي توانستم تصور کنم.
چند روز بعد مادرم در اثر يک حمله قلبي شديد درگذشت و همه چيز بسيار سريعتر از آن واقع شد که بتوانم کاري کنم.
کمي بعد پاکتي حاوي کپي رسيدي از رستوراني که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خورديم به دستم رسيد.
يادداشتي هم بدين مضمون بدان الصاق شده بود:
نميدانم که آيا در آنجا خواهم بود يا نه ولي هزينه را براي 2 نفر پرداخت کرده ام يکي براي تو و يکي براي همسرت.
و تو هرگز نخواهي فهميد که آن شب براي من چه مفهومي داشته است، دوستت دارم پسرم.

در آن هنگام بود که دريافتم چقدر اهميت دارد که به موقع به عزيزانمان بگوئيم که دوستشان داريم و زماني که شايسته آنهاست به آنها اختصاص دهيم.
هيچ چيز در زندگي مهمتر از خدا و خانواده نيست.
زماني که شايسته عزيزانتان است به آنها اختصاص دهيد زيرا هرگز نمي توان اين امور را به وقت ديگري واگذار نمود .
اين متن را براي همه کساني که والديني مسن دارند بفرستيد.
به يک کودک، بالغ و يا هرکس با والديني پا به سن گذاشته. امروز بهتر از ديروز و فرداست.
__________________
مدرسه نمونه دولتی ابرار
سپاسها: ويرايش/حذف پيغام

abrar
Thursday 23 October 2008, 06:29 AM
استاد شاگردانش را به یک گردش تفریحی به کوهستان برده بود.بعد از یک پاده روی طولانی همه خسته و تشنه در کنار چشمه ای نشستند و تصمیم گرفتند استراحت کنند..
استاد به هر یک از آنها لیوانی آب داد و از آنها خواست قبل از نوشیدن آب یک مشت نمک درون لیوان بریزند.شاگردان هم همین کار را کردند ولی هیچ یک نتوانستند آب را بنوشند چون خیلی شور شده بود.
بعد استاد مشتی نمک را داخل چشمه ریخت و از آنها خواست از آب چشمه بنوشند و همه از آب گوارای چشمه نوشیدند.
استاد پرسید:
آیا آب چشمه هم شور بود؟همه گفتند آب بسیار خوش طعمی بود.
استاد گفت:رنج هایی که در دنیا برای شما در نظر گرفته شده است نیز همسن مشت نمک است نه بیشتر و نه کمتر..این بستگی به شما دارد که لیو.ان آب باشید یا چشمه که بتوانید رنج ها را در خود حل کند.پس سعی کنید چشمه باشید تا بر رنج ها فائق آیید.
__________________
مدرسه نمونه دولتی ابرار

abrar
Thursday 23 October 2008, 06:30 AM
شخصی تعریف می کند:
به یاد دارم زمانی که در حال تحصیل بودم با یکی از همکلاسی هایمان بر سر موضوعی بحث شدیدی داشتم و هر یک از ما بر این باور بود که درست می گوید و دیگری در اشتباه است.
آموزگارمان تصمیم گرفت که با حل مشکلمان درس خوبی به ما دهد.او ما را در دو طرف میز نشاند و یک لیوان بزرگ سفالی را در وسط میز قرار داد.لیوان به رنگ مشکی بود.بعد از من پرسید :لیوان چه رنگی است و من پاسخ دادم مشکی.سپس از دوستم پرسید و او جواب داد
سفید.هر دو با تعجب به هم نگاه کردیم.معلم از ما خواست جایمان را عوض کنیم و هنگامی که در جای دوستم نشستم با تعجب دیدم که لیوان سفید است و دوستم هم گفت که لیوان سیاه است.
در واقع دو نیمه لیوان رنگ های متفاوتی داشتند و هر یک از ما در جایگاه خودمان فقط نیمی از لیوان را میبینیم و تصور می کردیم که همه ی لیوان همین رنگ است.
معلم به ما یاد داد که برای قضاوت در مورد افکار و عقاید هر کسی باید بتوانیم خودمان را در جای او قرار دهیم و از منظر او به موقعیت نگاه کنیم.آنگاه بفهمیم که آیا درست می گوید یا خیر.
__________________
مدرسه نمونه دولتی ابرار

abrar
Thursday 23 October 2008, 03:02 PM
کمی پس از ورود به آب**راه، از صخره*های طرف راست به پایین رفتیم و وارد سنگ*بُر شدیم، گذری سنگی با حدود دویست تا سیصد یارد درازا که پهنای آن به قدری است که فقط یک مرد با اسبش می*تواند از آن عبور کند. درحالی*که از این افتخار نمایان هنر صنعت مهندسی ایران باستان غرق حیرت بودم، صحنه*ای در ذهن من مجسم شد؛ "سوارانی که لباس باشکوهی بر تن دارند و با شتاب هرچه تمام*تر به اسب**هایشان مهمیز می*زنند، درحال حمل نامه به و یا از شاه بزرگ از گذر سنگ*بُر عبور می*کنند." در ذهن خود معابد سفید درخشان و تالارهای عظیم پاسارگاد را که اولین چیزی بود که به چشم*شان می*خورد، تصور کردم و آهی درونی کشیدم، هنگامی که به آن عظمت و شکوه از میان رفته اندیشیدم و واژگونی بخت که چطور مقبره*ی شخص کورش را به نام سلیمان می *کند.
کمی پس از ترک سنگ*بُر، ظهور ناگهان چهار یا پنج سوار مسلح که از پشت صخره*ای بیرون پریدند و راه ما را بستند، مرا تکان داد و درواقع ترساند. اخباری که از ایالت آشوب*زده*ی فارس به گوشم رسیده بود و ناآرامی مردم آن و کارهای رضاخان، همه به ذهنم خطور کرد و هر لحظه انتظار داشتم که مال یا جانم را از دست بدهم. تا این*که درخواست متضراعانه*ی سخنگوی دسته به گوشم رسید: "خواهش می*کنم تفنگچی بدبختی که از راه*ها حراست می*کند را فراموش نکنید." من چنان احساس آرامش کردم که بی*درنگ آن*چه را می*خواست، به او دادم و فقط وقتی از آن*جا رد شدیم و نگهبانان صلح را دیدم که دوباره خود را در مخفی*گاه*شان پنهان می*کنند، کل جریان به نظرم مشکوک و مسخره آمد.

abrar
Thursday 23 October 2008, 03:08 PM
انگار همه بیرون غذا می خوردند؛ اینجا پیشخدمتی در را باز می کرد تا خانم پیری که کفش سگک دار به پا کرده و سه پر شترمرغ بنفش به موهایش زده بود وارد شود. درها را برای خانم هایی می گشودند که خود را مثل مومیایی در شال هایی با گل هایی به رنگ های درخشان پیچیده بودند، و خانم هایی با سر برهنه. و در محلاتی که مردم طبقات بالا در آن زندگی می کردند و در جلوی خانه ها ستون های گچ کاری و باغچه دیده می شدند، زن هایی که شانه به سر زده و خود را کمی پیچیده بودند(قبلاٌ به بچه ها سر زده بودند)، می آمدند، مردها که مانتوهای نازک به تن داشتند انتظارشان را می کشیدند، و موتور را روشن می کردند. همه بیرون می رفتند. با این درها که باز می شد و آدم هایی که از پله ها پایین آمدند و اتومبیل هایی که استارت زده می شد، به نظر می آمد که همه ی مردم لندن به قایق های کوچکی که قبلاٌ به کناره ی رودخانه بسته شده بودند سوار می شوند و بر روی آب ها حرکت می کنند، گویی همگی به یک کارناوال می رفتند.

abrar
Thursday 23 October 2008, 03:10 PM
دختري بود نابينا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنيا تنفر داشت
و فقط يکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنين گفته بود
« اگر روزي قادر به ديدن باشم
حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »

***
و چنين شد که آمد آن روزي
که يک نفر پيدا شد
که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد
و دختر آسمان را ديد و زمين را
رودخانه ها و درختها را
آدميان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست

***
دلداده به ديدنش آمد
و ياد آورد وعده ديرينش شد :
« بيا و با من عروسي کن
ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »

***
دختر برخود بلرزيد
و به زمزمه با خود گفت :
« اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ »
دلداده اش هم نابينا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسري با او نيست

***
دلداده رو به ديگر سو کرد
که دختر اشکهايش را نبيند
و در حالي که از او دور مي شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي »

abrar
Thursday 23 October 2008, 03:16 PM
دانه اولي گفت : " من ميخواهم رشد کنم ! من ميخواهم ريشه هايم را هرچه عميق تر در دل خاک فرو کنم و شاخه هايم را از ميان پوسته زمين بالاي سرم پخش کنم ... من ميخواهم شکوفه هاي لطيف خودم را همانند بيرق هاي رنگين برافشانم و رسيدن بهار را نويد دهم ... من ميخواهم گرماي آفتاب را روي صورت و لطافت شبنم صبحگاهي را روي گلبرگ هايم احساس کنم " و بدين ترتيب دانه روئيد .
دانه دومي گفت : " من مي ترسم . اگر من ريشه هايم را به دل خاک سياه فرو کنم ، نمي دانم که در آن تاريکي با چه چيزهايي روبرو خواهم شد . اگر از ميان خاک سفت بالاي سرم را نگاه کنم ، امکان دارد شاخه هاي لطيفم آسيب ببينند ... چه خواهم کرد اگر شکوفه هايم باز شوند و ماري قصد خوردن آن ها را کند ؟ تازه ، اگر قرار باشد شکوفه هايم به گل نشينند ، احتمال دارد بچه کوچکي مرا از ريشه بيرون بکشد . نه ، همان بهتر که منتظر بمانم تا فرصت بهتري نصيبم شود . و بدين ترتيب دانه منتظر ماند .

مرغ خانگي که براي يافتن غذا مشغول کندوکاو زمين در اوائل بهار بود دانه را ديد و در يک چشم برهم زدن قورتش داد .

abrar
Thursday 23 October 2008, 03:17 PM
يک روز سگِ دانايي از کنار يک دسته گربه مي گذشت . وقتي که نزديک شد و ديد که گربه ها سخت با خود سرگرم اند و اعتنايي به او ندارند وا ايستاد.
آنگاه از ميان آن دسته يک گربه درشت و عبوس پيش آمد و گفت:" اي برادران دعا کنيد ؛ هرگاه دعا کرديد باز هم دعا کرديد و کرديد ، آنگاه يقين بدانيد که بارانِ موش خواهد آمد ."

سگ چون اين را شنيد در دل خود خنديد و از آن ها رو برگرداند و گفت: " اي گربه هاي گورِ ابله ، مگر ننوشته اند و مگر من و پدرانم ندانسته ايم که آنچه به ازاي دعا و ايمان و عبادت مي بارد موش نيست بلکه استخوان است."

جبران خليل جبران

abrar
Thursday 23 October 2008, 03:18 PM
روزى لرد ويشنو در غار عميقى در كوه دورافتاده‏اى با شاگردش نشسته و مشغول مراقبه بود. پس از اتمام مراقبه، شاگردش به قدرى تحت تأثير قرار گرفته بود كه خود را به پاى ويشنو انداخت و از او خواست كه او را قابل دانسته و به عنوان قدرشناسى به او اجازه دهد كه به استادش خدمت كند. ويشنو با لبخند سرش را تكان داد و گفت: "مشكل‏ترين كار براى تو اين است كه بخواهى با عمل، تلافى چيزى را بكنى كه من آن را رايگان به تو داده‏ام". شاگرد به او گفت: "خواهش مى‏كنم استاد! اجازه دهيد كه افتخار خدمت به شما را داشته باشم". ويشنو موافقت كرد و گفت: "من يك ليوان آب سردِ گوارا مى‏خواهم". شاگرد گفت: "الساعه استاد". و در حالى كه از كوه سرازير مى‏شد، با شادى آواز مى‏خواند.
پس از مدتى به خانه‏ى كوچكى كه در كنار دره‏ى زيبايى قرار داشت رسيد. ضربه‏اى به در زد و گفت: "ممكن است يك پياله آب سرد براى استادم بدهيد؟ ما سانياس‏هاى آواره‏اى هستيم كه در روى اين زمين خانه‏اى نداريم". دخترى شگفت‏زده در حالى كه نگاه ستايش‏آميزش را از او پنهان نمى‏كرد به آرامى به او پاسخ داد و زيرلب گفت: "آه... تو بايد همان كسى باشى كه به آن مرد مقدس كه در بالاى كوه‏هاى دوردست زندگى مى‏كند، خدمت مى‏كنى. آقاى محترم ممكن است به خانه من آمده و آن را متبرك كنيد". او پاسخ داد: "اين گستاخى مرا ببخشيد ولى من عجله دارم و بايد فوراً با آب به نزد استادم بازگردم". "البته او از اين‏كه شما خانه‏ى مرا بركت دهيد ناراحت نمى‏شود، زيرا او مرد مقدس بزرگى است و شما به عنوان شاگرد او موظف و ملزم هستيد به كسانى كه شانس كم‏ترى دارند، كمك كنيد". و دوباره تكرار كرد: "لطفاً فقط خانه‏ى محقر مرا متبرك كنيد. اين باعث افتخار من است كه مى‏توانم از طريق شما به خداوند خدمت كنم".
داستان بدين ترتيب ادامه يافت. او به نرمى پذيرفت كه وارد خانه شده و آن را متبرك سازد. پس از آن هنگام شام فرارسيد و او متقاعد گشت كه آن‏جا بماند و با شركت در شام غذا را نيز بركت دهد. از آن‏جايى كه بسيار دير شده بود و تا كوه نيز فاصله زيادى بود و در تاريكى شب ممكن بود كه آب به زمين بريزد، موافقت كرد كه شب را در آن‏جا بماند و صبح زود به سوى كوه حركت كند. اما به هنگام صبح متوجه شد كه گاوها ناراحت هستند و با خود گفت اگر او مى‏توانست فقط همين يك بار به آن دختر در دوشيدن شير كمك كند بسيار خوب مى‏شد، زيرا از نظر لرد كريشنا گاو حيوان مقدسى است و نبايد در رنج و عذاب باشد.
روزها تبديل به هفته‏ها شد و او هنوز در آن‏جا مانده بود. آن‏ها با يكديگر ازدواج كردند و صاحب فرزندان زيادى شدند. او بر روى زمين خوب كار مى‏كرد و در نتيجه محصول فراوانى نيز به دست مى‏آورد. او زمين بيش‏ترى خريد و به زودى آن‏ها را به زير كشت برد. همسايگانش براى مشورت و دريافت كمك، به نزد او مى‏آمدند و او به طور رايگان به آن‏ها كمك مى‏كرد. خانواده ثروتمندى شدند و با كوشش او معابدى ساخته شد. مدارس و بيمارستان‏ها جايگزين جنگل شدند. و آن دره جواهرى بر روى زمين شد. نظم و هماهنگى بر زمين‏هاى باير و غيرقابل كشت حكمفرما شد. وقتى خبر صلح و آرامش و ثروتى كه در آن سرزمين وجود داشت به گوش مردم رسيد، جمعيت زيادى به آن‏جا روى آوردند. در آن‏جا خبرى از فقر و بيمارى نبود و مردان به هنگام كار در مدح و ستايش خداوند آواز مى‏خواندند. او شاهد رشد فرزندانش بود و از اين‏كه آن‏ها به او تعلق داشتند خوشحال بود.
روزى به هنگام پيرى، همان‏طور كه روى تپه كوچكى در مقابل دره ايستاده بود، راجع به آنچه كه از زمان ورودش به دره اتفاق افتاده بود فكر مى‏كرد. تا جايى كه چشم كار مى‏كرد مزرعه‏هايى بود سرشار از ثروت و وفور نعمت و او از اين وضع احساس رضايت مى‏كرد.

ناگهان موج عظيمى از جزر و مد در برابر ديدگانش تمام دره را دربرگرفت و در يك لحظه همه چيز از دست رفت. همسر، فرزندان، مزارع، مدارس، همسايگان، همه از ميان رفتند. او گيج و حيران به مردم كه در برابر ديدگانش از بين مى‏رفتند خيره شده بود.

و سپس او ويشنو را ديد كه در سطح آب ايستاده است و با لبخندى تلخ به او مى‏نگرد و مى‏گويد، "من هنوز منتظر آب هستم". و اين داستان زندگى انسان است...

abrar
Thursday 23 October 2008, 03:30 PM
يك كشتي در يك سفر دريايي در ميان طوفان در دريا شكست و غرق شد و تنها دو مرد توانستند نجات يابند و به جزيره كوچكي شنا كنند . دو نجات يافته نمي دانستند چه كاري بايد كنند اما هردو موافق بودند كه چاره اي جز دعا كردن ندارند. به هر حال براي اينكه بفهمند كه كدام يك از آنها نزد خدا محبوبترند و دعاي كدام يك مستجاب مي شود آنها تصميم گرفتند تا آن سرزمين را به دوقسمت تقسيم كنند و هر كدام در يك بخش درست در خلاف يكديگر زندگي كنند نخستين چيزي كه آنها از خدا خواستند غذا بود. صبح روز بعد مرد اول ميوه اي را كه بر روي درختي روييده بود در آن قسمتي كه او اقامت مي كرد ديد و مرد مي تونست اونو بخوره. اما سرزمين مرد دوم زمين لم يزرع بود.

هفته بعد مرد اول تنها بود و تصميم گرفت كه از خدا طلب يك همسر كند. روز بعد كشتي ديگري شكست و غرق شد و تنها نجات يافته آن يك زن بود كه به بخشي كه آن مرد قرار داشت شنا كرد. در سمت ديگر مرد دوم هيچ چيز نداشت . بزودي مرد اول از خداوند طلب خانه، لباس و غذا بيشتري نمود. در روز بعد مثل اينكه جادو شده باشه همه چيزهايي كه خواسته بود به او داده شد. اگر چه مرد دوم هنوز هيچ چيز نداشت . سرانجام مرد اول از خدا طلب يك كشتي نمود تا او و همسرش آن جزيره را ترك كنند. صبح روز بعد مرد يك كشتي كه در سمت او در كناره جزيره لنگر انداخته بود را يافت. مرد با همسرش سوار كشتي شد و تصميم گرفت مرد دوم را در جزيره ترك كند .

او فكر كرد كه مرد ديگر شايسته دريافت نعمتهاي الهي نيست. از آنجاييكه هيچ كدام از درخواستهاي او از پروردگار پاسخ داده نشده بود . هنگامي كه كشتي آماده ترك جزيره بود مرد اول صدايي غرش وار از آسمانها شنيد :" چرا همراه خود را در جزيره ترك مي كني؟"

مرد اول پاسخ داد "نعمتهاي تنها براي خودم هست چون كه من تنها كسي بودم كه براي آنها دعا و طلب كردم دعا هاي او مستجاب نشد و سزاوار هيچ كدام نيست "

آن صدا مرد را سر زنش كرد :"تو اشتباه مي كني او تنها كسي بود كه من دعاهايش را مستجاب كردم وگرنه تو هيچكدام از نعمتهاي مرا دريافت نمي كردي"

مرد از آن صدا پرسيد " به من بگو كه او چه دعايي كرد كه من بايد بدهكارش باشم؟" " او دعا كرد كه همه دعاهاي تو مستجاب شود" ما هممون مي دونيم كه نعمتهاي ما تنها ميوه هايي نيست كه برايش دعا مي كنيم بلكه اونها دعاهايي ديگران هست براي ما

sepantax
Tuesday 18 November 2008, 12:51 AM
اديسون در سنین پيري پس از كشف چراغ برق يكي از ثروتمندان آمريكا به شمار مي رفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمايشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگي بود هزينه مي كرد. اين آزمايشگاه بزرگترين عشق پيرمرد بود. هر روز اختراعي جديد در آن شكل مي گرفت تا آماده بهينه سازي و ورود به بازار شود.

در همين روزها بود كه نيمه هاي شب از اداره آتش نشاني به پسر اديسون اطلاع دادند، آزمايشگاه پدرش در آتش مي سوزد و حقيقتا كاري از دست كسي بر نمي آيد و تمام تلاش ماموران فقط جلو گيري از گسترش آتش به ساير ساختمانها است آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولي به اطلاع پيرمرد رسانده شود.

پسر با خود انديشيد كه احتمالا پيرمرد با شنيدن اين خبر سكته مي كند و لذا از بيدار كردن پيرمرد منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با تعجب ديد كه پير مرد در مقابل ساختمان آزمايشگاه روي يك صندلي نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره مي كند.

پسر تصميم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او مي انديشيد كه پدر در بدترين شرايط عمرش به سر ميبرد. ناگهان اديسون سرش را برگرداند و پسرش را ديد و با صداي بلند و سر شار از شادي گفت:

پسر تو اينجايي مي بيني چقدر زيباست! رنگ آميزي شعله ها را مي بيني؟ حيرت آور است! من فكر مي كنم كه آن شعله هاي بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! واي ! خداي من، خيلي زيباست! كاش مادرت هم اينجا بود و اين منظره زيبا را مي ديد. كمتر كسي در طول عمرش امكان ديدن چنين منظره زيبايي را خواهد داشت. نظر تو چيه پسرم؟

پسر حيران و گيج جواب داد: پدر تمام زندگيت در آتش مي سوزد و تو از زيبايي رنگ شعله ها صحبت مي كني؟ چطـور مي تواني؟ من تمام بدنم مي لرزد و تو خونسرد نشسته اي؟

اديسون گفت: پسرم از دست من و تو كه كاري بر نمي آيد. مامورين هم كه تمام تلاششان را

مي كنند.

در اين لحظه بهترين كار لذت بردن از منظره ايست كه ديگر تكرار نخواهد شد.

در مورد آزمايشگاه و باز سازي يا نو سازي آن فردا فكــر مي كنيم. الان موقع اين كار نيست.

به شعله هاي زيبا نگاه كن كه ديگر چنين امكاني را نخواهي داشت!

توماس آلوا اديسون سال بعد مجددا در آزمايشگاه جديدش مشغول كار بود و همان سال يكي از بزرگترين اختراعات بشريت يعني ضبط صدا را تقديم جهانيان نمود.



تصورش را ميكرديد: او گرامافون را درست يك سال پس از خاكستر شدن دار و ندارش اختراع نمايد؟!!



روحش شاد.

sepantax
Monday 24 November 2008, 09:44 PM
پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود . پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد . من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .
دوستدار تو پدر
پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند . پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟ پسرش پاسخ داد :
پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .

در دنیا هیچ بن بستی نیست. یا راهی* خواهم یافت، یا راهی* خواهم ساخت.

Dr. X
Saturday 10 January 2009, 04:44 AM
قطره؛ دلش دریا می خواست

خیلی وقت بود كه به خدا خواسته اش رو گفته بود

هر بار خدا می گفت : از قطره تا دریا راهیست طولانی، راهی از رنج و عشق و صبوری، هر قطره را لیاقت دریا نیست!

قطره عبور كرد و گذشت *** قطره پشت سر گذاشت *** قطره ایستاد و منجمد شد *** قطره روان شد و راه افتاد*** قطره از دست داد و به آسمان رفت
و قطره؛ هر بار چیری از رنج و عشق و صبوری آموخت

تا روزی كه خدا به او گفت : امروز روز توست، روز دریا شدن!
خدا قطره را به دریا رساند
قطره طعم دریا را چشید
طعم دریا شدن را


اما؛ روزی دیگر قطره به خدا گفت: از دریا بزرگ تر هم هست؟
خدا گفت : هست!
قطره گفت : پس من آن را می خواهم
بزرگ ترین را، و بی نهایت را !


پس خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت : اینجا بی نهایت است!

و آدم عاشق بود، دنبال كلمه ای می گشت تا عشق را درون آن بریزد

اما هیچ كلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت

آدم همه ی عشقش را درون یك قطره ریخت

قطره از قلب عاشق عبور كرد!

و وقتی كه قطره از چشم عاشق چكید. خدا گفت :

حالا تو بی نهایتی، زیرا كه عكس من در اشــك عــاشق است!




تقدیم به عاشقــان سرور و سالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین (ع)

عاشق ایران
Saturday 10 January 2009, 01:02 PM
دست همگی تان درد نکنه لطفا باز هم ادامه دهید خیلی مفید هستند و زیبا

ataeefar
Monday 23 February 2009, 04:19 PM
یک پیرزن چینی دوکوزۀ آب داشت که آنها را به دو سر چوبی که روی دوشش می گذاشت ، آویخته بود و از این کوزه ها برای آوردن آب از جویبار استفاده می کرد
یکی از این کوزه ها ترک داشت ، در حالی که کوزه دیگر بی عیب و سالم بود و همۀ آب را در خود نگه می داشت .
هر بار که زن پس از پرکردن کوزه ها ، راه دراز جویبار تا خانه را می پیمود ، آب از کوزه ای که ترک داشت چکه می کرد و زمانی که زن به خانه می رسید ، کوزه نیمه پر بود.
دو سال تمام ، هر روز زن این کار را انجام می داد و همیشه کوزه ای که ترک داشت ، نیمی از آبش را در راه از دست می داد .
البته کوزۀ سالم و بدون ترک خیلی به خودش می بالید.
ولی بیچاره کوزۀ ترک دار از خودش خجالت می کشید . از عیبی که داشت و از این که تنها نیمی از وظیفه ای را که برایش در نظر گرفته بودند ، می توانست انجام دهد .
پس از دوسال سرانجام روزی کوزۀ ترک دار در کنار جویبار به زن گفت :
من از خویشتن شرمسارم . زیرا این شکافی که در پهلوی من است ، سبب نشت آب می شود و زمانی که تو به خانه می رسی ، من نیمه پر هستم .
پیر زن لبخندی زد و به کوزۀ ترک دار گفت :
آیا تو به گل هائی که در این سوی راه ، یعنی سوئی که تو هستی ، توجه کرده ای ؟ می بینی که در سوی دیگر راه گلی نروئیده است .
من همیشه از کاستی و نقص تو آگاه بودم ، و برای همین در کنار راه تخم گل کاشتم تا هر روز که از جویبار به خانه بر می گردم تو آنها را آب بدهی.
دو سال تمام ، من از گل هائی که اینجا روئیده اند چیده ام و خانه ام را با آنها آراسته ام .
اگر تو این ترک را نداشتی ، هرگز این گل ها و زیبائی آنها به خانۀ من راه نمی یافت .
هر یک از ما عیب ها و کاستی های خود را داریم .
ولی همین کاستی ها و عیب هاست که زندگی
ما را دلپذیر و شیرین می سازد .
ما باید انسان ها را همان جور که هستند بپذیریم و خوبی را که در آنهاست ببینیم .
برای همۀ شما کوزه های ترک برداشته آرزوی خوشی می کنم و یادتان باشد که گل هائی را که در سمت شما روئیده اند ببوئید.

nima1024
Wednesday 22 April 2009, 11:15 PM
دانشجويي پس از اينكه در درس منطق نمره نياورد به استادش گفت: قربان، شما واقعا چيزي در مورد موضوع اين درس مي دانيد؟
استاد جواب داد: بله حتما. در غير اينصورت نميتوانستم يك استاد باشم. دانشجو ادامه داد: بسيار خوب، من مايلم از شما يك سوال بپرسم ،اگر جواب صحيح داديد من نمره ام را قبول ميكنم در غير اينصورت از شما ميخواهم به من نمره كامل اين درس را بدهيد.
استاد قبول كرد و دانشجو پرسيد: آن چيست كه قانوني است ولي منطقي نيست، منطقي است ولي قانوني نيست و نه قانوني است و نه منطقي؟
استاد پس از تاملي طولاني نتوانست جواب بدهد و مجبور شد نمره كامل درس را به آن دانشجو بدهد.
بعد از مدتي استاد با بهترين شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسيد. و شاگردش بلافاصله جواب داد:
قربان شما 63 سال داريد و با يك خانم 35 ساله ازدواج كرديد كه البته قانوني است ولي منطقي نيست.
همسر شما يك معشوقه 25 ساله دارد كه منطقي است ولي قانوني نيست.واين حقيقت كه شما به معشوقه همسرتان نمره كامل داديد در صورتيكه بايد آن درس را رد ميشد نه قانوني است و نه منطقي

nima1024
Wednesday 22 April 2009, 11:16 PM
در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد. این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه از بهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهایشان به سمت مترو هجوم آورده بودند. سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدم*هایش کاست و چند ثانیه*ای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد. یک دقیقه بعد، ویلون*زن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بی*آنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه*اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.
چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت* سر تکیه داد، ولی ناگهان نگاهی به ساعت خود انداخت و با عجله از صحنه دور شد، کسی که بیش از همه به ویلون*زن توجه نشان داد، کودک سه ساله*ای بود که مادرش با عجله و کشان کشان او را بهمراه می *برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلون*زن پرداخت، مادر محکم تر کشید و کودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلون*زن بود، بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگر نیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدین*شان بلا استثنا برای بردن*شان به زور متوسل شدند.
در طول مدت ۴۵ دقیقه*ای که ویلون*زن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بی*آنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلون*زن شد. وقتیکه ویلون*زن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، و نه کسی او را شناخت.

هیچکس نمی*دانست که این ویلون*زن همان (Joshua Bell) یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است، و نوازنده*ی یکی از پیچیده*ترین فطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، می*باشد.
جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاتر های شهر بوستون، برنامه*ای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیش*فروش شده بود، و قیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.
این یک داستان حقیقی است، نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن *پست ترتیب داده شده بود، و بخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و اولویت *های مردم بود.
نتیجه : آیا ما در شرایط معمولی و ساعات نا*مناسب، قادر به مشاهده و درک زیبایی هستیم؟ لحظه*ای برای قدر*دانی از آن توقف می*کنیم؟ آیا نبوغ و شگرد ها را در یک شرایط غیر منتظره می*توانیم شناسایی کنیم؟
یکی از نتایج ممکن در این آزمایش میتواند این باشد :
اگر ما لحظه*ای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به آثار یکی از بهترین موسیقیدانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون است، گوش فرا دهیم، چه چیزهای دیگری را داریم از دست میدهیم؟

nima1024
Wednesday 22 April 2009, 11:17 PM
یه روز یه دانشمند یه آزمایش جالب انجام داد... اون یه اكواریم شیشه ای ساخت و اونو با یه دیوار شیشه ای دو قسمت كرد.
تو یه قسمت یه ماهی بزرگتر انداخت و در قسمت دیگه یه ماهی كوچیكتر كه غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگه بود.
ماهی كوچیكه تنها غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به اون غذای دیگه ای نمی داد... او برای خوردن ماهی كوچیكه بارها و بارها به طرفش حمله می كرد، اما هر بار به یه دیوار نامرئی می خورد. همون دیوار شیشه ای كه اونو از غذای مورد علاقش جدا می كرد.
بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی كوچیك منصرف شد. او باور كرده بود كه رفتن به اون طرف اكواریوم و خوردن ماهی كوچیكه كار غیر ممكنیه.
دانشمند شیشه ی وسط رو برداشت و راه ماهی بزرگه رو باز كرد اما ماهی بزرگه هرگز به سمت ماهی كوچیكه حمله نكرد. اون هرگز قدم به سمت دیگر اكواریوم نگذاشت.
میدانید چرا؟
اون دیوار شیشه ای دیگه وجود نداشت، اما ماهی بزرگه تو ذهنش یه دیوار شیشه ای ساخته بود. یه دیوار كه شكستنش از شكستن هر دیوار واقعی سخت تر بود.
اون دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت. باورش به وجود دیوار. باورش به ناتوانی.

نتیجه : ما هم اگه خوب تو اعتقادات خودمون جستجو كنیم، كلی دیوار شیشه ای پیدا می كنیم كه نتیجه ی مشاهدات و تجربیاتمونه و خیلی هاشون هم اون بیرون نیستن و فقط تو ذهن خود ما وجود دارند

nima1024
Wednesday 22 April 2009, 11:17 PM
روزي يك مرد ثروتمند ، پسر بچه كوچكش را به يك ده برد تا به او نشان دهد مردمي كه در آن جا زندگي مي كنند چقدر فقير هستند . آن ها يك روز و يك شب را در خانه محقر يك روستايي به سر بردند .
در راه بازگشت و در پايان سفر ، مرد از پسرش پرسيد : « نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟ »
پسر پاسخ داد : « عالي بود پدر ! »
پدر پرسيد : « آيا به زندگي آن ها توجه كردي ؟»
پسر پاسخ داد: « فكر مي كنم !»
پدر پرسيد : « چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي ؟ »
پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت : « فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم و آن ها چهار تا . ما در حياط مان فانوس هاي تزئيني داريم و آن ها ستارگان را دارند . حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود اما باغ آن ها بي انتهاست !»
در پايان حرف هاي پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه كرد : « متشكرم پدر كه به من نشان دادي ما واقعأ چقدر فقير هستيم !»

nima1024
Wednesday 22 April 2009, 11:18 PM
سالها پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده اي تصميم به ازدواج گرفت با مرد خردمندي مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختري سزاوار را انتخاب کند .
وقتي خدمتکار پير قصر ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت او هم به آن مهماني خواهد رفت . مادر گفت : تو شانسي نداري ، نه ثروتمندي و نه خيلي زيبا .
دختر جواب داد : مي دانم هرگز مرا انتخاب نمي کند ، اما فرصتي است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم .
روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت : به هر يک از شما دانه اي مي دهم ، کسي که بتواند در عرض 6 ماه زيباترين گل را براي من بياورد ، ملکه آينده چين مي شود .
دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلداني کاشت .
سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد ، دختر با باغبانان بسياري صحبت کرد و راه گلکاري را به او آموختند ، اما بي نتيجه بود ، گلي نروييد
روز ملاقات فرا رسيد ، دختر با گلدان خالي اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار زيبايي به رنگها و شکلهاي مختلف در گلدان هاي خود داشتند .
لحظه موعود فرا رسيد شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسي کرد و در پايان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود .
همه اعتراض کردند که شاهزاده کسي را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلي سبز نشده است . شاهزاده توضيح داد : اين دختر تنها کسي است که گلي را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسري امپراتور مي کند : گل صداقت ...
همه دانه هايي که به شما دادم عقيم بودند ، امکان نداشت گلي از آنها سبز شود .

nima1024
Wednesday 22 April 2009, 11:19 PM
چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف ، بیماران یک تخت بخصوص

در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری

و شدت وضعف مرض آنان نداشت. این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که

بعضی آن را بامسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگردر

ارتباط می دانستند.کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح

روزهای یکشنبه میمیرد.به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع

تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحثو تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه ،

چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضرشوند. در محل و ساعت موعود ، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند،بعضی دوربین فیلمبرداری
با خود آورده و ... دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که « پوکی جانسون *» نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات ( Life support system ) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد ومشغول کار شد ..!!

nima1024
Wednesday 22 April 2009, 11:20 PM
توي يه موزه ي معروف که با سنگ هاي مرمر کف پوش شده بود, مجسمه بسيار زيباي مرمريني به نمايش گذاشته شده بودند که مردم از راه هاي دورو نزديک واسه ديدنش به اونجا مي اومدن.
و کسي نبود که اونو ببينه و لب به تحسين باز نکنه
يه شب سنگ مرمري که کف پوش اون سالن بود؛ با مجسمه؛ شروع به حرف زدن کرد و گفت:
"اين؛ منصفانه نيست!
چرا همه پا روي من مي ذارن تا تورو تحسين کنن؟!
مگه يادت نيست؟!
ما هر دومون توي يه معدن بوديم,مگه نه؟
اين عادلانه نيست!
من خيلي شاکيم!"
مجسمه لبخندي زد و آروم گفت:
"يادته روزي که مجسمه ساز خواست روت کار کنه, چقدر سرسختي و مقاومت کردي؟"
سنگ پاسخ داد:
"آره ؛آخه ابزارش به من آسيب ميرسوند."
آخه گمون کردم مي خواد آزارم بده.
آخه تحمل اون همه دردو رنج رو نداشتم."
و مجسمه با همون آرامش و لبخند مليح ادامه داد که:
"ولي من فکر کردم که به طور حتم مي خواد ازم چيز بي نظيري بسازه.
به طور حتم بناست به يه شاهکار تبديل بشم .
به طور حتم در پي اين رنج ؛گنجي هست.
پس بهش گفتم :
"هرچي ميخواي ضربه بزن ؛بتراش و صيقل بده!"
و درد کارهاش و لطمه هائي رو که ابزارش به من مي زدن رو به جون خريدم.
و هر چي بيشتر مي شدن؛بيشتر تاب مي آوردم تا زيباتر بشم!
پس امروز نمي توني ديگران رو سرزنش کني که چرا روي تو پا ميذارن و بي توجه عبور مي کنن."
رنج و سختي ها هداياي خالق مهربون هستيه به من و تو .
و يادمون باشه قراره اون قدر خوشگل بشيم که خودمون هم نمي تونيم از الان باور و تصور کنيم.
پس بيا ازين به بعد به هر مسئله و مشکلي سلام کنيم و بگيم:"خوش اومدي"
و از خودمون بپرسيم :
"اين بار اون لطيف بزرگ چه موهبت و هديه اي برامون فرستاده؟"

nima1024
Wednesday 22 April 2009, 11:20 PM
در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر١٠ ساله*اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟
خدمتکار گفت: ٥٠ سنت
پسر کوچک دستش را در جیبش کرد ، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد . بعد پرسید: بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عده*اى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بی*حوصلگى گفت : ٣٥ سنت
پسر دوباره سکه*هایش را شمرد و گفت:
براى من یک بستنى بیاورید.
خدمتکار یک بستنى آورد و صورت*حساب را نیز روى میز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت*حساب را برداشت و پولش را به صندوق*دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریه*اش گرفت. پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود !