صفحه 2 از 23 نخستنخست 123412 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 11 به 20 از 226

موضوع: داستانهای جالب و پند آموز

  1. #1
    معاون مدیرکل ataeefar آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Jan 2009
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    7,049
    تشکر
    6,805
    از ایشان 21,823 بار
    در 6,737 پست تشکر شده

    love داستانهای جالب و پند آموز

    مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیــار دوست می داشت

    دخترک به بیماری سختی مبتلا شد

    پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره بدست بیاورد، هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد

    ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد...

    پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد. با هیچکس صحبت نمی کرد

    سرکار نمی رفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند

    ولی موفق نشدند. شبی پدر رویای عجیبی دید، دید که در بهشت است

    و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند

    همه فرشته های کوچک در حال شادی بودنند .

    هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود

    مرد جلوتر رفت و دید فرشته ای که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است

    پدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد

    از او پرسید : دلبندم، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟

    دخترک به پدرش گفت: باباجان، هر وقت شمع من روشن می شود، اشکهای تو آن را خاموش می کند و

    هر وقت تو دلتنگ می شوی، من هم غمگین می شوم هر وقت تو گوشه گیر می شوی من نیز گوشه

    گیر می شوم نمی توانم همانند بقیه شاد باشم .

    پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید.

    اشکهایش را پاک کرد، ناراحتی و غم را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت.

    نتیجه اخلاقی : همیشه شادباشید
    !! لطفا قبل از هرگونه فعالیت و ارسال ، این تاپیک را مطالعه بفرمایید !!

    قابل توجه کلیه کاربران
    در صورت ارسال پست تبلیغاتی ، بدون تذکر ، اخراج خواهید شد



  2. خرید آنتی ویروس ناد 32
  • 12 کاربر زیر از ataeefar برای ارسال این پست سپاسگزاری کرده اند :


  • #11
    معاون مدیرکل ataeefar آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Jan 2009
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    7,049
    تشکر
    6,805
    از ایشان 21,823 بار
    در 6,737 پست تشکر شده

    Arrow خوشبختی

    در روزگار قديم، پادشاهي زندگي مي کرد که در سرزمين خود همه چيز داشت: جاه و مقام، مال و ثروت، تاج و تخت و همسر و فرزندان. تنها چيزي که نداشت خوشبختي بود و با اين که پادشاه کشور بزرگي بود به هيچ وجه احساس خوشبختي نمي کرد.

    پادشاه يکي از روزها تصميم گرفت مأموران خود را به گوشه و کنار پايتخت بفرستد تا آدم خوشبختي را بيابند و با پرداخت پول، پيراهنش را براي پادشاه بياورند تا پادشاه آن را بپوشد و احساس خوشبختي کند.

    فرستادگان پادشاه همه جا را جستجو کردند و به هرکسي که رسيدند، از او پرسيدند:« آيا تو احساس خوشبختي مي کني؟»

    جواب آنها « نه» بود، چون هيچ احساس خوشبختي نمي کرد.

    نزديک غروب وقتي مأموران به کاخ بر مي گشتند، پيرمرد هيزم شکني را ديدند که داشت غروب آفتاب را تماشا مي کرد و لبخند مي زد.

    مأموران جلو رفتند و گفتند:« پيرمرد، تو که لبخند مي زني، آيا آدم خوشبختي هستي؟»

    پيرمرد با هيجان و شعف گفت: « البته که من آدم خوشبختي هستم.»

    فرستادگان پادشاه به او گفتند: « پس با ما بيا تا تو را به کاخ پادشاه ببريم.»

    پيرمرد بلند شد و همراه آنها به راه افتاد. وقتي به کاخ رسيدند، پيرمرد بيرون در منتظر ماند تا پادشاه به او اجازه ورود بدهد.

    فرستادگان پادشاه داخل کاخ رفتند و ماجرا را برايش بازگو کردند.

    پادشاه از اين که بالاخره آدم خوشبختي پيدا شده تا او بتواند پيراهنش را بپوشد، بسيار خوشحال شد. پس رو به مأموران کرد و گفت:« چرا معطل هستيد؟ زود برويد و پيراهن آن پيرمرد را بياوريد تا برتن کنم.»

    مأموران قدري سکوت کردند و بعد گفتند: « قربان، آخر اين پيرمرد هيزم شکن آن قدر فقير است که پيراهني برتن ندارد!! »
    !! لطفا قبل از هرگونه فعالیت و ارسال ، این تاپیک را مطالعه بفرمایید !!

    قابل توجه کلیه کاربران
    در صورت ارسال پست تبلیغاتی ، بدون تذکر ، اخراج خواهید شد



  • خرید آنتی ویروس ناد 32
  • 3 کاربر زیر از ataeefar برای ارسال این پست سپاسگزاری کرده اند :


  • #12
    معاون مدیرکل ataeefar آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Jan 2009
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    7,049
    تشکر
    6,805
    از ایشان 21,823 بار
    در 6,737 پست تشکر شده

    Exclamation مرگ همکار

    يکروز وقتى کارمندان به اداره رسيدند، اطلاعيه بزرگى را در تابلوى اعلانات ديدند که روى آن نوشته شده بود:

    ديروز فردى که مانع پيشرفت شما در اين اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشييع جنازه که ساعت 10 در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنيم.

    در ابتدا، همه از دريافت خبر مرگ يکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پيشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.

    اين کنجکاوى، تقريباً تمام کارمندان را ساعت10 به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعيت زياد مى‌شد هيجان هم بالا مى‌رفت. همه پيش خود فکر مى‌کردند: اين فرد چه کسى بود که مانع پيشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!

    کارمندان در صفى قرار گرفتند و يکى يکى نزديک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد.

    آينه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصوير خود را مى‌ديد. نوشته‌اى نيز بدين مضمون در کنار آينه بود:

    تنها يک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نيست جزء خود شما. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد زندگى‌تان را متحوّل کنيد. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقيت‌هايتان اثر گذار باشيد. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد به خودتان کمک کنيد.

    زندگى شما وقتى که رئيستان، دوستانتان، والدين‌تان، شريک زندگى‌تان يا محل کارتان تغيير مى‌کند، دستخوش تغيير نمى‌شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغيير مى‌کند که شما تغيير کنيد، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذاريد و باور کنيد که شما تنها کسى هستيد که مسئول زندگى خودتان مى‌باشيد.

    مهم‌ترين رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانيد داشته باشيد، رابطه با خودتان است.

    خودتان را امتحان کنيد. مواظب خودتان باشيد. از مشکلات، غيرممکن‌ها و چيزهاى از دست داده نهراسيد. خودتان و واقعيت‌هاى زندگى خودتان را بسازيد.
    دنيا مثل آينه است. انعکاس افکارى که فرد قوياً به آن‌ها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند. تفاوت‌ها در روش نگاه کردن به زندگى است.
    !! لطفا قبل از هرگونه فعالیت و ارسال ، این تاپیک را مطالعه بفرمایید !!

    قابل توجه کلیه کاربران
    در صورت ارسال پست تبلیغاتی ، بدون تذکر ، اخراج خواهید شد



  • 4 کاربر زیر از ataeefar برای ارسال این پست سپاسگزاری کرده اند :


  • #13
    معاون مدیرکل ataeefar آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Jan 2009
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    7,049
    تشکر
    6,805
    از ایشان 21,823 بار
    در 6,737 پست تشکر شده

    Arrow مرد کور و روزنامه نگار

    روزي مرد کوري روي پله‌هاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود روي تابلو خوانده مي شد:

    من کور هستم لطفا کمک کنيد.

    روزنامه نگارخلاقي از کنار او ميگذشت نگاهي به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت ان را برگرداند و اعلان ديگري روي ان نوشت و تابلو را کنار پاي او گذاشت و انجا را ترک کرد.

    عصر آن روز روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است .

    مرد کور از صداي قدم هاي او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسي است که آن تابلو را نوشته بگويد ،که بر روي ان چه نوشته است؟

    روزنامه نگار جواب داد:چيز خاص و مهمي نبود، من فقط نوشته شما را به شکل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده مي شد:

    امروز بهار است، ولي من نميتوانم آنرا ببينم!

    وقتي کارتان را نميتوانيد پيش ببريد استراتژي خود را تغيير بدهيد خواهيد ديد بهترينها ممکن خواهد شد باور داشته باشيد هر تغيير بهترين چيز براي زندگي است.

    حتي براي کوچکترين اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مايه بگذاريد اين رمز موفقيت است ...لبخند بزنيد.
    !! لطفا قبل از هرگونه فعالیت و ارسال ، این تاپیک را مطالعه بفرمایید !!

    قابل توجه کلیه کاربران
    در صورت ارسال پست تبلیغاتی ، بدون تذکر ، اخراج خواهید شد



  • 3 کاربر زیر از ataeefar برای ارسال این پست سپاسگزاری کرده اند :


  • #14
    مدیر بازنشسته Roja آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Feb 2011
    محل سکونت
    در همـــین حــوالی !
    نوشته ها
    971
    تشکر
    1,531
    از ایشان 4,585 بار
    در 1,414 پست تشکر شده

    پیش فرض

    کاش می دانستید، کاش می دانستید که نور از نان بهتر است.





    این همه گندم، این همه کشتزارهای طلایی، این همه خوشه در باد را که می خورد؟ آدم است، آدم است که می خورد.

    این همه گنج آویخته بر درخت، این همه ریشه در خاک را که می خورد؟ آدم است، آدم است که می خورد.

    این همه مرغ هوا و این همه ماهی دریا، این همه زنده بر زمین را که می خورد؟ آدم است ، آدم است که می خورد. هر روز و هر شب، هر شب و هر روز زنبیل ها و سفره ها پر می شود، اما آدم گرسنه است.

    آدم همیشه گرسنه است.

    دست های میکائیل از رزق پر بود. از هزار خوراک و خوردنی.

    اما چشم های آدمی همیشه نگران بود.

    دست هایش خالی و دهانش باز.

    میکائیل به خدا گفت: خسته ام ، خسته ام از این آدم ها که هیچ وقت سیر نمی شوند.

    خدایا چقدر نان لازم است تا آدمی سیر شود؟ چقدر !

    خداوند به میکائیل گفت: آنچه آدمی را سیر می کند نان نیست، نور است.

    تو مامور آن هستی که نان بیاوری. اما نور تنها نزد من است و تا هنگامی که آدمی به جای نور، نان می خورد گرسنه خواهد ماند.

    ***

    میکائیل راز نان و نور را به فرشته ای گفت. و او نیز به فرشته ای دیگر...و هر فرشته به فرشته دیگری تا آنکه همه هفت آسمان این راز را دانستند.

    تنها آدم بود که نمی دانست. اما رازها سر می روند.

    پس راز نان و نور هم سر رفت. و آدمی سرانجام دانست که نور از نان بهتر است. پس در جستجوی نور برآمد.

    در جستجوی هر چراغ و هر فانوس و هر شمع.

    اما آدم، همیشه شتاب می کند. برای خوردن نور هم شتاب کرد.

    و نفهمید نوری که آدمی را سیر می کند نه در فانوس است و نه در شمع. نه در ستاره و نه در ماه.

    او ماه را خورد و ستار ها را یکی یکی بلعید. اما باز هم گرسنه بود.

    **

    خداوند به جبرئیل گفت: سفره ای پهن کن و بر آن کلمه و عشق و هدایت بگذار.

    و گفت: هر کس بر سر این سفره بنشیند، سیر خواهد شد.

    سفره خدا گسترده شد؛ از این سر جهان تا آن سوی هستی.

    اما آدم ها آمدند و رفتند. از وسط سفره گذشتند و بر کلمه و عشق و هدایت پا گذاشتند.

    آدم ها گرسنه آمدند و گرسنه رفتند.

    اما گاهی، فقط گاهی کسی بر سر این سفره نشست و لقمه ای نور برداشت...و جهان از برکت همان لقمه روشن شد.

    و گاهی ، فقط گاهی کسی تکه ای عشق برداشت و جهان از همان تکه عشق رونق گرفت.

    و گاهی، فقط گاهی کسی جرعه ای از هدایت نوشید و هر که او را دید چنان سرمست شد که تا انتهای بهشت دوید.


    سفره خدا پهن است اما دور آن هنوز هم چقدر خلوت است.

    میکائیل نان قسمت می کند. آدم ها چنگ می زنند و نان ها را از او می ربایند.

    میکائیل گریه می کند و می گوید: کاش می دانستید، کاش می دانستید که نور از نان بهتر است

  • 3 کاربر زیر از Roja برای ارسال این پست سپاسگزاری کرده اند :


  • #15
    معاون مدیرکل ataeefar آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Jan 2009
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    7,049
    تشکر
    6,805
    از ایشان 21,823 بار
    در 6,737 پست تشکر شده

    Worried هوس هاي مورچه اي

    مورچه ای در پي جمع کردن دانه هاي جو از راهي مي گذشت و نزديک کندوي عسل رسيد. از بوي عسل دهانش آب افتاد ولي کندو بر بالاي سنگي قرار داشت و هر چه سعي کرد از ديواره سنگي بالا رود و به کندو برسد نشد. دست و پايش ليز مي خورد و مي افتاد.

    هوس عسل او را به صدا درآورد و فرياد زد:«اي مردم، من عسل مي خواهم، اگر يک جوانمرد پيدا شود و مرا به کندوي عسل برساند يک «جو» به او پاداش مي دهم.»

    يک مورچه بالدار در هوا پرواز مي کرد. صداي مورچه را شنيد و به او گفت:«نبادا بروي ها... کندو خيلي خطر دارد!»

    مورچه گفت:«بي خيالش باش، من مي دانم که چه بايد کرد.»

    بالدار گفت:«آنجا نيش زنبور است.»

    مورچه گفت:«من از زنبور نمي ترسم، من عسل مي خواهم.»

    بالدار گفت:«عسل چسبناک است، دست و پايت گير مي کند.»

    مورچه گفت:«اگر دست و پاگير مي کرد هيچ کس عسل نمي خورد.»

    بالدار گفت:«خودت مي داني، ولي بيا و از من بشنو و از اين هوس دست بردار، من بالدارم، سالدارم و تجربه دارم، به کندو رفتن برايت گران تمام مي شود و ممکن است خودت را به دردسر بيندازي.»

    مورچه گفت:«اگر مي تواني مزدت را بگير و مرا برسان، اگر هم نمي تواني جوش زيادي نزن. من بزرگتر لازم ندارم و از کسي که نصيحت مي کند خوشم نمي آيد.»

    بالدار گفت:«ممکن است کسي پيدا شود و ترا برساند ولي من صلاح نمي دانم و در کاري که عاقبتش خوب نيست کمک نمي کنم.»

    مورچه گفت:«پس بيهوده خودت را خسته نکن. من امروز به هر قيمتي شده به کندو خواهم رفت.»

    بالدار رفت و مورچه دوباره داد کشيد:«يک جوانمرد مي خواهم که مرا به کندو برساند و يک جو پاداش بگيرد.»

    مگسي سر رسيد و گفت:«بيچاره مورچه! عسل مي خواهي و حق داري، من تو را به آرزويت مي رسانم.»

    مورچه گفت:«بارک الله، خدا عمرت بدهد. تو را مي گويند «حيوان خيرخواه!»

    مگس مورچه را از زمين بلند کرد و او را دم کندو گذاشت و رفت.

    مورچه خيلي خوشحال شد و گفت:«به به، چه سعادتي، چه کندويي، چه بويي، چه عسلي، چه مزه يي، خوشبختي از اين بالاتر نمي شود، چقدر مورچه ها بدبختند که جو و گندم جمع مي کنند و هيچ وقت به کندوي عسل نمي آيند.»

    مورچه قدري از اينجا و آنجا عسل را چشيد و هي پيش رفت تا رسيد به ميان حوضچه عسل، و يک وقت ديد که دست و پايش به عسل چسبيده و ديگر نمي تواند از جايش حرکت کند.

    مور را چون با عسل افتاد کار دست و پايش در عسل شد استوار

    از تپيدن سست شد پيوند او دست و پا زد، سخت تر شد بند او


    هرچه براي نجات خود کوشش کرد نتيجه نداشت. آن وقت فرياد زد:«عجب گيري افتادم، بدبختي از اين بدتر نمي شود، اي مردم، مرا نجات بدهيد. اگر يک جوانمرد پيدا شود و مرا از اين کندو بيرون ببرد دو جو به او پاداش مي دهم.»

    گر جوي دادم دو جو اکنون دهم تا از اين درماندگي بيرون جهم

    مورچه بالدار از سفر برمي گشت، دلش به حال او سوخت و او را نجات داد و گفت: «نمي خواهم تو را سرزنش کنم اما هوسهاي زيادي مايه گرفتاري است.

    اين بار بختت بلند بود که من سر رسيدم ولي بعد از اين مواظب باش پيش از گرفتاري نصيحت گوش کني و از مگس کمک نگيري. مگس همدرد مورچه نيست و نمي تواند دوست خيرخواه او باشد.»
    !! لطفا قبل از هرگونه فعالیت و ارسال ، این تاپیک را مطالعه بفرمایید !!

    قابل توجه کلیه کاربران
    در صورت ارسال پست تبلیغاتی ، بدون تذکر ، اخراج خواهید شد



  • کاربر زیر از دوست گرامی جناب ataeefar برای ارسال این پست سپاسگزاری کرده است :


  • #16
    معاون مدیرکل ataeefar آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Jan 2009
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    7,049
    تشکر
    6,805
    از ایشان 21,823 بار
    در 6,737 پست تشکر شده

    Arrow همه چهار زن دارند‌ !

    ‌روزي روزگاري تاجر ثروتمندي بود كه 4 زن داشت.

    زن چهارم را از همه بيشتر دوست داشت و او را مدام با خريدن جواهرات گران قيمت و غذاهاي خوشمزه خوشحال مي‌كرد. بسيار مراقبش بود و بهترين چيزها را به او مي‌داد.‌‌

    زن سومش را هم خيلي دوست داشت و به او افتخار مي‌كرد. اگرچه واهمه شديدي داشت كه روزي او تنهايش بگذارد.

    واقعيت اين است كه او زن دومش را هم بسيار دوست داشت. او زني بسيار مهربان بود كه دائما نگران و مراقب همسرش بود. مرد در هر مشكلي به او پناه مي‌برد و او نيز به تاجر كمك مي‌كرد تا گره كارش را بگشايد و از مخمصه بيرون بيايد.

    اما زن اول مرد، زني بسيار وفادار و توانا بود كه در حقيقت عامل اصلي ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگي بود كه اصلا مورد توجه مرد نبود. با اينكه از صميم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه اي كه تمام كارهايش با او بود حس مي‌كرد و تقريبا هيچ توجهي به او نداشت.

    روزي مرد احساس مريضي كرد و قبل از آنكه دير شود فهميد كه به زودي خواهد مرد. به دارايي زياد و زندگي مرفه خود انديشيد و با خود گفت: ‌"من اكنون 4 زن دارم، اما اگر بميرم ديگر هيچ كسي را نخواهم داشت و تنها و بيچاره خواهم شد"! بنابراين تصميم گرفت با زنانش حرف بزند و براي تنهايي‌اش فكري بكند.

    اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت:"من تورا بيشتر از همه دوست دارم و از همه بيشتر به تو توجه كرده ام و انواع راحتي ها را برايت فراهم آورده ام ، حالا در برابر اين همه محبت من آيا در مرگ با من همراه مي‌شوي تا تنها نمانم؟"زن به سرعت گفت : " هرگز" و مرد را رها كرد.

    ناچار با قلبي كه به شدت شكسته بود نزد زن سوم رفت و گفت:‌"من در زندگي تو را بسيار دوست داشتم آيا در اين سفر همراه من خواهي آمد؟"زن گفت: " البته كه نه! زندگي در اينجا بسيار خوب است. تازه من بعد از تو مي‌خواهم دوباره ازدواج كنم " قلب مرد يخ كرد.

    مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت:"تو هميشه به من كمك كرده اي . اين بار هم به كمكت نياز شديدي دارم شايد تو از هميشه بيشتر مي‌تواني در مرگ همراه من باشي؟ "زن گفت :" اين بار با دفعات ديگر فرق دارد . من نهايتا مي‌توانم تا گورستان همراه جسم بي جان تو بيايم اما در مرگ،...متاسفم"! گويي صاعقه اي به قلب مرد آتش زد.

    در همين حين صدايي او را به خود آورد:"من با تو مي‌مانم ، هرجا كه بروي"، تاجر نگاهش كرد، زن اول بود كه پوست و استخوان شده بود ، انگار سوءتغذيه، بيمارش كرده باشد. غم سراسر وجودش را تيره و ناخوش كرده بود و هيچ زيبايي و نشاطي برايش باقي نمانده بود . تاجر سرش را به زير انداخت و آرام گفت:" بايد آن روزهايي كه مي‌توانستم به تو توجه مي‌كردم و مراقبت بودم ..."

    در حقيقت همه ما چهار زن داريم!

    الف: زن چهارم بدن ماست كه مهم نيست چقدر زمان و پول صرف زيبا كردن او بكنيم وقت مرگ، اول از همه او ما را ترك مي‌كند.

    ب: زن سوم دارايي‌هاي ماست. هر چقدر هم برايمان عزيز باشند وقتي بميريم به دست ديگران خواهد افتاد.

    ج : زن دوم كه خانواده و دوستان ما هستند. هر چقدر هم صميمي و عزيز باشند ، وقت مردن نهايتا تا سر مزارمان كنارمان خواهند ماند.

    د: زن اول كه روح ماست. غالبا به آن بي توجهيم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست مي‌كنيم.او ضامن توانمندي هاي ماست اما ما ضعيف و درمانده رهايش كرده ايم تا روزي كه قرار است همراه ما باشد، اما ديگر هيچ قدرت و تواني برايش باقي نمانده است.
    !! لطفا قبل از هرگونه فعالیت و ارسال ، این تاپیک را مطالعه بفرمایید !!

    قابل توجه کلیه کاربران
    در صورت ارسال پست تبلیغاتی ، بدون تذکر ، اخراج خواهید شد



  • 2 کاربر زیر از ataeefar برای ارسال این پست سپاسگزاری کرده اند :


  • #17
    معاون مدیرکل ataeefar آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Jan 2009
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    7,049
    تشکر
    6,805
    از ایشان 21,823 بار
    در 6,737 پست تشکر شده

    پیش فرض دخترک آدامس فروش

    دخترك بر خلاف هميشه كه به هر رهگذري مي رسيد،

    آستين لباس او را مي كشيد تا يك بسته آدامس به او بفروشد.

    اين بار رو به روی زني كه روي صندلي پارك نشسته و نوزادش

    را در آغوش گرفته،ایستاده بود و او را نگاه مي كرد.

    گاه گاهي كه زن به نوزاد لبخنند مي زد،لب هاي دخترك نيز بي اختيار از هم باز مي شد.

    مدتي گذشت،دخترك از جعبه بسته اي برداشت و جلو روي زن گرفت.

    زن رو به سمت ديگري كرد:برو بچه،آدامس نمي خوام.

    دخترك گفت:بگير.پولي نيست.
    !! لطفا قبل از هرگونه فعالیت و ارسال ، این تاپیک را مطالعه بفرمایید !!

    قابل توجه کلیه کاربران
    در صورت ارسال پست تبلیغاتی ، بدون تذکر ، اخراج خواهید شد



  • 2 کاربر زیر از ataeefar برای ارسال این پست سپاسگزاری کرده اند :


  • #18
    معاون مدیرکل ataeefar آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Jan 2009
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    7,049
    تشکر
    6,805
    از ایشان 21,823 بار
    در 6,737 پست تشکر شده

    Arrow تصمیم کبری

    کبری هیچ تصمیمی نگرفته بود، این را خودش به من گفت. همان موقعی که داشت کتابش را می‌انداخت توی سطل آشغال.

    و من با خودم فکر کردم که سه بار از روی تصمیم کبری نوشته بودم با کلمه‌ها و ترکیب‌های تازه.
    !! لطفا قبل از هرگونه فعالیت و ارسال ، این تاپیک را مطالعه بفرمایید !!

    قابل توجه کلیه کاربران
    در صورت ارسال پست تبلیغاتی ، بدون تذکر ، اخراج خواهید شد



  • 3 کاربر زیر از ataeefar برای ارسال این پست سپاسگزاری کرده اند :


  • #19
    معاون مدیرکل ataeefar آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Jan 2009
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    7,049
    تشکر
    6,805
    از ایشان 21,823 بار
    در 6,737 پست تشکر شده

    Arrow آدمخوارها و کارکنان شرکت!

    پنج آدمخوار به عنوان برنامه نویس در یک شرکت خدمات کامپیوتری استخدام شدند.

    هنگام مراسم خوشامدگویی رئیس شرکت گفت: "شما همه جزو تیم ما هستید. شما اینجا حقوق خوبی می گیرید و می توانید به غذاخوری شرکت رفته و هر مقدار غذا که دوست داشتید بخورید. بنابراین فکر خوردن کارکنان دیگر را از سر خود بیرون کنید."

    آدمخوارها قول دادند که با کارکنان شرکت کاری نداشته باشند. چهار هفته بعد رئیس شرکت به آنها سر زد و گفت: "می دانم که شما خیلی سخت کار می کنید. من از همه شما راضی هستم. امّا یکی از نظافت چی های ما ناپدید شده است. کسی از شما می داند که چه اتفاقی برای او افتاده است؟”
    آدمخوارها اظهار بی اطلاعی کردند.
    بعد از اینکه رئیس شرکت رفت، رهبر آدمخوارها از بقیه پرسید: "کدوم یک از شما نادونا اون نظافت چی رو خورده؟"
    یکی از آدمخوارها با اکراه دستش را بالا آورد. رهبر آدمخوارها گفت: "ای احمق! طی این چهار هفته ما مدیران، مسئولان و مدیران پروژه ها را خوردیم و هیچ کس چیزی نفهمید و حالا تو اون آقا را خوردی و رئیس متوجه شد!
    از این به بعد لطفاً افرادی را که کار می کنند نخورید!
    !! لطفا قبل از هرگونه فعالیت و ارسال ، این تاپیک را مطالعه بفرمایید !!

    قابل توجه کلیه کاربران
    در صورت ارسال پست تبلیغاتی ، بدون تذکر ، اخراج خواهید شد



  • 5 کاربر زیر از ataeefar برای ارسال این پست سپاسگزاری کرده اند :


  • #20
    معاون مدیرکل ataeefar آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Jan 2009
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    7,049
    تشکر
    6,805
    از ایشان 21,823 بار
    در 6,737 پست تشکر شده

    Arrow دختر گل فروش

    کفش های کوچکش دیگر مناسب پاهایش نبودند همیشه از کهنگی و کوچکی آنها می نالید...دوست داشت کفش قرمز بگیرد رنگ گل ها ...گلهايی که از صبح تا شب کنار جاده می فروخت... آن روز هم مثل همیشه در رویای داشتن کفش قرمز به خیابان آمد که در اثر برخورد با اتومبیلی به گوشه ای پرتاب شد.

    چشم که باز کرد خود را روی تخت سفید بیمارستان دید و بالای سرش یک جعبه که کفش های قرمز درونش بودند

    چشمان دختر از شادی لبریز اشک شد... ولی افسوس او نمی دانست دیگر نمی تواند راه برود...
    !! لطفا قبل از هرگونه فعالیت و ارسال ، این تاپیک را مطالعه بفرمایید !!

    قابل توجه کلیه کاربران
    در صورت ارسال پست تبلیغاتی ، بدون تذکر ، اخراج خواهید شد



  • 4 کاربر زیر از ataeefar برای ارسال این پست سپاسگزاری کرده اند :


  • صفحه 2 از 23 نخستنخست 123412 ... آخرینآخرین

    کلمات کلیدی این موضوع

    علاقه مندی ها (Bookmarks)

    علاقه مندی ها (Bookmarks)

    مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •  
    درباره اینجا
    اینجا مکانی است شما با طرح سئوالات/مشکلات/درخواست های خود در زمینه کامپیوتر و دانلود می توانید از دیگر کاربران تقاضای راهنمایی کنید البته توجه داشته باشید دیگر کاربران در حد توان و وقت آزاد خود از جواب به شما دریغ نخواهند کرد و البته شما نیز متقابلاً با راهنمایی دیگران لطف آنان را جبران می کنید ;)
    به ما بپیوندید
    امتیاز دهید