صفحه 3 از 23 نخستنخست 1234513 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 21 به 30 از 226

موضوع: داستانهای جالب و پند آموز

  1. #1
    معاون مدیرکل ataeefar آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Jan 2009
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    7,049
    تشکر
    6,805
    از ایشان 21,823 بار
    در 6,737 پست تشکر شده

    love داستانهای جالب و پند آموز

    مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیــار دوست می داشت

    دخترک به بیماری سختی مبتلا شد

    پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره بدست بیاورد، هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد

    ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد...

    پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد. با هیچکس صحبت نمی کرد

    سرکار نمی رفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند

    ولی موفق نشدند. شبی پدر رویای عجیبی دید، دید که در بهشت است

    و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند

    همه فرشته های کوچک در حال شادی بودنند .

    هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود

    مرد جلوتر رفت و دید فرشته ای که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است

    پدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد

    از او پرسید : دلبندم، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟

    دخترک به پدرش گفت: باباجان، هر وقت شمع من روشن می شود، اشکهای تو آن را خاموش می کند و

    هر وقت تو دلتنگ می شوی، من هم غمگین می شوم هر وقت تو گوشه گیر می شوی من نیز گوشه

    گیر می شوم نمی توانم همانند بقیه شاد باشم .

    پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید.

    اشکهایش را پاک کرد، ناراحتی و غم را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت.

    نتیجه اخلاقی : همیشه شادباشید
    !! لطفا قبل از هرگونه فعالیت و ارسال ، این تاپیک را مطالعه بفرمایید !!

    قابل توجه کلیه کاربران
    در صورت ارسال پست تبلیغاتی ، بدون تذکر ، اخراج خواهید شد



  2. خرید آنتی ویروس ناد 32
  • 12 کاربر زیر از ataeefar برای ارسال این پست سپاسگزاری کرده اند :


  • #21
    معاون مدیرکل ataeefar آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Jan 2009
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    7,049
    تشکر
    6,805
    از ایشان 21,823 بار
    در 6,737 پست تشکر شده

    Arrow نابینا و گیلاس

    نابینا: مگر شرط نکردیم از گیلاسهای این سبد یکی یکی بخوریم ؟

    بینا : آری

    نابینا : پس تو با چه عُذری سه تا سه تا می خوری ؟

    بینا : تو حقیقتا" نابینایی ؟!

    نابینا : مادرزاد

    بینا : چگونه دریافتی من سه تا سه تا می خورم ؟!

    نابینا : آن گونه که من دو تا دو تا می خورم و تو هیچ معترض نمی شوی !
    !! لطفا قبل از هرگونه فعالیت و ارسال ، این تاپیک را مطالعه بفرمایید !!

    قابل توجه کلیه کاربران
    در صورت ارسال پست تبلیغاتی ، بدون تذکر ، اخراج خواهید شد



  • خرید آنتی ویروس ناد 32
  • 5 کاربر زیر از ataeefar برای ارسال این پست سپاسگزاری کرده اند :


  • #22
    معاون مدیرکل ataeefar آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Jan 2009
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    7,049
    تشکر
    6,805
    از ایشان 21,823 بار
    در 6,737 پست تشکر شده

    Arrow قضاوت

    زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند.

    روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت: لباس‌ها چندان تمیز نیست. انگار نمی‌داند چطور لباس بشوید. احتمالا باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.

    همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.

    هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد، زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت:”یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده..”

    مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!
    !! لطفا قبل از هرگونه فعالیت و ارسال ، این تاپیک را مطالعه بفرمایید !!

    قابل توجه کلیه کاربران
    در صورت ارسال پست تبلیغاتی ، بدون تذکر ، اخراج خواهید شد



  • 3 کاربر زیر از ataeefar برای ارسال این پست سپاسگزاری کرده اند :


  • #23
    معاون مدیرکل ataeefar آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Jan 2009
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    7,049
    تشکر
    6,805
    از ایشان 21,823 بار
    در 6,737 پست تشکر شده

    Arrow آن كه شنيد و آن كه نشنيد

    مردي متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوايي اش کم شده است...

    به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولي نمي دانست اين موضوع را چگونه با او درميان بگذارد. به اين خاطر نزد دکتر خانوادگي شان رفت و مشکل را با او درميان گذاشت.

    دکتر گفت: براي اينکه بتواني دقيقتر به من بگويي که ميزان ناشنوايي همسرت چقدر است، آزمايش ساده اي وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو...
    «ابتدا در فاصله 4 متري او بايست و با صداي معمولي ، مطلبي را به او بگو. اگر نشنيد، همين کار را در فاصله 3 متري تکرار کن. بعد در 2 متري و به همين ترتيب تا بالاخره جواب بدهد.»

    آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق پذيرايي نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم.

    سپس با صداي معمولي از همسرش پرسيد:
    «عزيزم ، شام چي داريم؟» جوابي نشنيد بعد بلند شد و يک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسيد و باز هم جوابي نشنيد. بازهم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابي نشنيد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: «عزيزم شام چي داريم؟» و همسرش گفت:

    «مگه کري؟!» براي چهارمين بار ميگم: «خوراک مرغ»! حقيقت به همين سادگي و صراحت است.
    مشکل، ممکن است آن طور که ما هميشه فکر ميکنيم در ديگران نباشد؛ شايد در خودمان باشد...
    !! لطفا قبل از هرگونه فعالیت و ارسال ، این تاپیک را مطالعه بفرمایید !!

    قابل توجه کلیه کاربران
    در صورت ارسال پست تبلیغاتی ، بدون تذکر ، اخراج خواهید شد



  • 3 کاربر زیر از ataeefar برای ارسال این پست سپاسگزاری کرده اند :


  • #24
    معاون مدیرکل ataeefar آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Jan 2009
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    7,049
    تشکر
    6,805
    از ایشان 21,823 بار
    در 6,737 پست تشکر شده

    پیش فرض سرباز معلول

    داستان درباره سربازی است كه پس از جنگ ویتنام می خواست به خانه خود بازگردد.

    سرباز قبل از این كه به خانه برسد، از نیویورك با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت:« پدر و مادر عزیزم، جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه بازگردم، ولی خواهشی از شما دارم. رفیقی دارم كه می خواهم او را با خود به خانه بیاورم.»

    پدر و مادر او در پاسخ گفتند:« ما با كمال میل مشتاقیم كه او را ببینیم.»

    پسر ادامه داد:« ولی موضوعی است كه باید در مورد او بدانید، او در جنگ به شدت آسیب دیده و در اثر برخورد با مین یك دست و یك پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد و من می خواهم كه اجازه دهید او با ما زندگی كند.»

    پدرش گفت:« پسر عزیزم، متأسفیم كه این مشكل برای دوست تو بوجود آمده است. ما كمك می كنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا كند.»

    پسر گفت:« نه، من می خواهم كه او در منزل ما زندگی كند.»

    آنها در جواب گفتند:« نه، فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد بود. ما فقط مسئول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را برهم بزند. بهتر است به خانه بازگردی و او را فراموش كنی.»

    در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع كرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند.

    چند روز بعد پلیس نیویورك به خانواده پسر اطلاع داد كه فرزندشان در سانحه سقوط از یك ساختمان بلند جان باخته و آنها مشكوك به خودكشی هستند.

    پدر و مادر آشفته و سراسیمه به طرف نیویورك پرواز كردند و برای شناسایی جسد پسرشان به پزشكی قانونی مراجعه كردند. با دیدن جسد، قلب پدر و مادر از حركت ایستاد. پسر آنها یك دست و پا داشت!
    !! لطفا قبل از هرگونه فعالیت و ارسال ، این تاپیک را مطالعه بفرمایید !!

    قابل توجه کلیه کاربران
    در صورت ارسال پست تبلیغاتی ، بدون تذکر ، اخراج خواهید شد



  • 4 کاربر زیر از ataeefar برای ارسال این پست سپاسگزاری کرده اند :


  • #25
    معاون مدیرکل ataeefar آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Jan 2009
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    7,049
    تشکر
    6,805
    از ایشان 21,823 بار
    در 6,737 پست تشکر شده

    Worried سوءتفاهم!

    خانم جوانی در سالن انتظار فرودگاهی بزرگ منتظر اعلام برای سوار شدن به هواپیما بود...

    باید ساعات زیادی رو برای سوار شدن به هواپیما سپری میکرد و تا پرواز هواپیما مدت زیادی مونده بود ..پس تصمیم گرفت یه کتاب بخره و با مطالعه این مدت رو بگذرونه ..اون همینطور یه پاکت شیرینی هم خرید... اون خانم نشست رو یه صندلی راحتی در قسمتی که مخصوص افراد مهم بود ..تا هم با خیال راحت استراحت کنه و هم کتابشو بخونه. کنار دستش ..اون جایی که پاکت شیرینی اش بود .یه آقایی نشست روی صندلی کنارش وشروع کرد به خوندن مجله ای که با خودش آورده بود ..

    وقتی خانومه اولین شیرینی رو از تو پاکت برداشت..آقاهه هم یه دونه ورداشت ..خانومه عصبانی شد ولی به روش نیاورد..فقط پیش خودش فکر کرد این یارو عجب رویی داره ..اگه حال و حوصله داشتم حسابی حالشو میگرفتم ...

    هر یه دونه شیرینی که خانومه بر میداشت ..آقاهه هم یکی ور میداشت . دیگه خانومه داشت راستی راستی جوش میاورد ولی نمی خواست باعث مشاجره بشه وقتی فقط یه دونه شیرینی ته پاکت مونده بود ..خانومه فکر کرد..اه . حالا این آقای پر رو و سوء استفاده چی ...چه عکس العملی نشون میده..هان؟؟؟؟ آقاهه هم با کمال خونسردی شیرینی آخری رو ور داشت ..دو قسمت کرد و نصفشو داد خانومه و..نصف دیگه شو خودش خورد.. اه ..این دیگه خیلی رو میخواد...خانومه دیگه از عصبانیت کارد میزدی خونش در نمیومد.

    در حالی که حسابی قاطی کرده بود ..بلند شد و کتاب و اثاثش رو برداشت وعصبانی رفت برای سوار شدن به هواپیما. وقتی نشست سر جای خودش تو هواپیما ..یه نگاهی توی کیفش کرد تا عینکش رو بر داره..که یک دفعه غافلگیر شد..چرا؟ برای این که دید که پاکت شیرینی که خریده بود توی کیفش هست .<<.دست نخورده و باز نشده>> فهمید که اشتباه کرده و از خودش شرمنده شد. اون یادش رفته بود که پاکت شیرینی رو وقتی خریده بود تو کیفش گذاشته بود. اون آقا بدون ناراحتی و اوقات تلخی شیرینی هاشو با او تقسیم کرده بود. در زمانی که اون عصبانی بود و فکر میکرد که در واقع آقاهه داره شیرینی هاشو می خوره و حالا حتی فرصتی نه تنها برای توجیه کار خودش بلکه برای عذر خواهی از اون آقا هم نداره.

    چهار چیز هست که غیر قابل جبران و برگشت ناپذیر هست:

    سنگ بعد از این که پرتاب شد

    دشنام .. بعد از این که گفته شد

    موقعیت …. بعد از این که از دست رفت

    و زمان… بعد از این که گذشت و سپری شد
    !! لطفا قبل از هرگونه فعالیت و ارسال ، این تاپیک را مطالعه بفرمایید !!

    قابل توجه کلیه کاربران
    در صورت ارسال پست تبلیغاتی ، بدون تذکر ، اخراج خواهید شد



  • 2 کاربر زیر از ataeefar برای ارسال این پست سپاسگزاری کرده اند :


  • #26
    معاون مدیرکل ataeefar آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Jan 2009
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    7,049
    تشکر
    6,805
    از ایشان 21,823 بار
    در 6,737 پست تشکر شده

    Worried یادمان نرود زندگی کنیم

    دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است.

    تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی.
    نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.

    داد زد و بدو بیراه گفت، خدا سکوت کرد، آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد. جیغ زد و جاروجنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد. به پروپای فرشته و انسان پیچید، خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت و باز هم خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد، این بار خدا سکوتش را شکست و با صدایی دلنشین گفت:
    "عزیزم بدان که یک روز دیگر را هم از دست دادی! تمام روز را به بدوبیراه و جاروجنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقیست. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن."

    لابه لای هق و هقش گفت: "اما با یک روز... با یک روز چه کاری می توان کرد...؟"

    خدا گفت: "آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را درنیابد، هزار سال هم به کارش نمی آید." و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت:

    "حالا برو و زندگی کن..."

    او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود و زندگی از لای انگشتانش بریزد.

    قدری ایستاد... بعد با خودش گفت: "وقتی فردایی ندارم، نگاه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد، بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم."

    آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سرورویش پاشید، زندگی را نوشید و بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود، می تواند پا روی خورشید بگذارد و می تواند...

    او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما ... اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید، روی چمن ها خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنهایی که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد، او همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.

    او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند:

    "او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود..."
    !! لطفا قبل از هرگونه فعالیت و ارسال ، این تاپیک را مطالعه بفرمایید !!

    قابل توجه کلیه کاربران
    در صورت ارسال پست تبلیغاتی ، بدون تذکر ، اخراج خواهید شد



  • 3 کاربر زیر از ataeefar برای ارسال این پست سپاسگزاری کرده اند :


  • #27
    معاون مدیرکل ataeefar آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Jan 2009
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    7,049
    تشکر
    6,805
    از ایشان 21,823 بار
    در 6,737 پست تشکر شده

    love دلیل داد زدن!!!

    استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد مي‌زنيم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند مي‌کنند و سر هم داد مي‌کشند؟

    شاگردان فکرى کردند و يکى از آن‌ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست مي‌دهيم.

    استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست مي‌دهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد مي‌زنيم؟ آيا نمي‌توان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد مي‌زنيم؟

    شاگردان هر کدام جواب‌هايى دادند امّا پاسخ‌هاى هيچکدام استاد را راضى نکرد.

    سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلب‌هايشان از يکديگر فاصله مي‌گيرد. آن‌ها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آن‌ها بايد صدايشان را بلندتر کنند.

    سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى مي‌افتد؟ آن‌ها سر هم داد نمي‌زنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت مي‌کنند. چرا؟ چون قلب‌هايشان خيلى به هم نزديک است. فاصله قلب‌هاشان بسيار کم است

    استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى مي‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمي‌زنند و فقط در گوش هم نجوا مي‌کنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر مي‌شود.

    سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بي‌نياز مي‌شوند و فقط به يکديگر نگاه مي‌کنند. اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصله‌اى بين قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد.
    !! لطفا قبل از هرگونه فعالیت و ارسال ، این تاپیک را مطالعه بفرمایید !!

    قابل توجه کلیه کاربران
    در صورت ارسال پست تبلیغاتی ، بدون تذکر ، اخراج خواهید شد



  • 4 کاربر زیر از ataeefar برای ارسال این پست سپاسگزاری کرده اند :


  • #28
    معاون مدیرکل ataeefar آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Jan 2009
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    7,049
    تشکر
    6,805
    از ایشان 21,823 بار
    در 6,737 پست تشکر شده

    love لبخندی که زندگی ام را نجات داد!

    بسياري از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپري " را مي شناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد وكشته شد .

    قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد . او تجربه هاي حيرت آو خود را در مجموعه اي به نام لبخند گرد آوري كرده است .

    در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مينويسد :

    "مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را گشته بودند در رفته باشد يكي پيدا كردم وبا دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم .

    از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتي نگاهي هم به من نينداخت درست مانند يك مجسمه آنجا ايستاده بود .

    فرياد زدم "هي رفيق كبريت داري؟ " به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزديك تر كه آمد و كبريتش را روشن كرد بي اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمي دانم چرا؟ شايد از شدت اضطراب، شايد به خاطر اين كه خيلي به او نزديك بودم و نمي توانستم لبخند نزنم .

    در هر حال لبخند زدم وانگار نوري فاصله بين دلهاي ما را پر كرد ميدانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزي را نميخواهد ....ولي گرماي لبخند من از ميله ها گذشت وبه او رسيد و روي لبهاي او هم لبخند شكفت . سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا ايستاد مستقيم در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد من حالا با علم به اينكه او نه يك نگهبان زندان كه يك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هواي ديگري پيدا كرده بود .

    پرسيد: " بچه داري؟ " با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم وعكس اعضاي خانواده ام را به او نشان دادم وگفتم :" اره ايناهاش "

    او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهايي كه براي آنها داشت برايم صحبت كرد. اشك به چشمهايم هجوم آورد . گفتم كه مي ترسم ديگر هرگز خانواده ام را نبينم.. ديگر نبينم كه بچه هايم چطور بزرگ مي شوند .

    چشم هاي او هم پر از اشك شدند. ناگهان بي آنكه كه حرفي بزند . قفل در سلول مرا باز كرد و مرا بيرون برد. بعد هم مرا بيرون زندان و جاده پشتي آن كه به شهر منتهي مي شد هدايت كرد نزديك شهر كه رسيديم تنهايم گذاشت و برگشت بي آنكه كلمه اي حرف بزند.

    يك لبخند زندگي مرا نجات داد!
    !! لطفا قبل از هرگونه فعالیت و ارسال ، این تاپیک را مطالعه بفرمایید !!

    قابل توجه کلیه کاربران
    در صورت ارسال پست تبلیغاتی ، بدون تذکر ، اخراج خواهید شد



  • 2 کاربر زیر از ataeefar برای ارسال این پست سپاسگزاری کرده اند :


  • #29
    معاون مدیرکل ataeefar آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Jan 2009
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    7,049
    تشکر
    6,805
    از ایشان 21,823 بار
    در 6,737 پست تشکر شده

    love گفت و گوی نابینا و ماه

    نابينا به ماه گفت : دوستت دارم .

    ماه گفت : چه طوري ؟ تو که نمي بيني .

    نابينا گفت : چون نمي بينمت دوستت دارم
    .
    ماه گفت : چرا ؟

    نابينا گفت : اگر مي ديدمت عاشق زيباييت مي شدم ولي حالا که نمي بينمت عاشق خودت هستم.
    !! لطفا قبل از هرگونه فعالیت و ارسال ، این تاپیک را مطالعه بفرمایید !!

    قابل توجه کلیه کاربران
    در صورت ارسال پست تبلیغاتی ، بدون تذکر ، اخراج خواهید شد



  • 3 کاربر زیر از ataeefar برای ارسال این پست سپاسگزاری کرده اند :


  • #30
    مدیر بازنشسته Roja آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Feb 2011
    محل سکونت
    در همـــین حــوالی !
    نوشته ها
    971
    تشکر
    1,531
    از ایشان 4,585 بار
    در 1,414 پست تشکر شده

    پیش فرض

    یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟

    برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند...

    برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین » را راه بیان عشق عنوان کردند.

    شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند .

    در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:

    یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند .

    یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

    رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند .

    ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت.

    بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند .

    داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

    راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

    بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است !

    راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که :

    «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی...از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود. ››

    قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد:

    همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند.

    پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد.

    این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود...

  • 4 کاربر زیر از Roja برای ارسال این پست سپاسگزاری کرده اند :


  • صفحه 3 از 23 نخستنخست 1234513 ... آخرینآخرین

    کلمات کلیدی این موضوع

    علاقه مندی ها (Bookmarks)

    علاقه مندی ها (Bookmarks)

    مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •  
    درباره اینجا
    اینجا مکانی است شما با طرح سئوالات/مشکلات/درخواست های خود در زمینه کامپیوتر و دانلود می توانید از دیگر کاربران تقاضای راهنمایی کنید البته توجه داشته باشید دیگر کاربران در حد توان و وقت آزاد خود از جواب به شما دریغ نخواهند کرد و البته شما نیز متقابلاً با راهنمایی دیگران لطف آنان را جبران می کنید ;)
    به ما بپیوندید
    امتیاز دهید