نمایش نتایج: از 1 به 1 از 1

موضوع: همه چیز درباره سعدی

  1. #1
    ناظم انجمن ها sina_tf آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Feb 2009
    محل سکونت
    اصفهان
    نوشته ها
    5,270
    تشکر
    7,710
    از ایشان 8,920 بار
    در 3,950 پست تشکر شده

    پیش فرض همه چیز درباره سعدی


    .
    .
    .
    .
    در ستایش سعدی شیرازی




    ابومحمد مُصلِح بن عَبدُالله مشهور به سعدی شیرازی (۶۰۶ – ۶۹۱ هجری قمری) شاعر و نویسندهٔ پارسی‌گویایرانی است. مقامش نزد اهل ادب تا بدانجاست که به وی لقب استاد سخن داده‌اند. آثار معروفش کتاب گلستان در نثر و بوستان در بحر متقارب و نیز غزلیات وی است.



    زندگی‌نامه
    سعدی در شیراز زاده شد. پدرش در دستگاه دیوانی اتابک سعد بن زنگی، فرمانروای فارس شاغل بود.
    سعدی هنوز کودک بود که پدرش در گذشت. در دوران کودکی با علاقه زیاد به مکتب می‌رفت و مقدمات علوم را می‌آموخت. هنگام نوجوانی به پژوهش و دین و دانش علاقه فراوانی نشان داد. اوضاع نابسامان ایران در پایان دوران سلطان محمد خوارزمشاه و بخصوص حمله سلطان غیاث‌الدین، برادر جلال الدین خوارزمشاه به شیراز (سال ۶۲۷) سعدی راکه هوایی جز کسب دانش در سر نداشت برآن داشت دیار خود را ترک نماید. سعدی در حدود ۶۲۰ یا ۶۲۳ قمری از شیراز به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و در آنجا از آموزه‌های امام محمد غزالی بیشترین تأثیر را پذیرفت (سعدی در گلستان غزالی را «امام مرشد» می‌نامد). غیر از نظامیه، سعدی در مجلس درس استادان دیگری از قبیل شهاب‌الدین عمر سهروردی نیز حضور یافت و در عرفان از او تأثیر گرفت.این شهاب الدین عمر سهروردی را نباید با شیخ اشراق، یحیی سهروردی، اشتباه گرفت.معلم احتمالی دیگر وی در بغداد ابوالفرج بن جوزی (سال درگذشت ۶۳۶) بوده‌است که در هویت اصلی وی بین پژوهندگان (از جمله بین محمد قزوینی و محیط طباطبایی) اختلاف وجود دارد.
    پس از پایان تحصیل در بغداد، سعدی به سفرهای گوناگونی پرداخت که به بسیاری از این سفرها در آثار خود اشاره کرده‌است. در این که سعدی از چه سرزمین‌هایی دیدن کرده میان پژوهندگان اختلاف نظر وجود دارد و به حکایات خود سعدی هم نمی‌توان چندان اعتماد کرد و به نظر می‌رسد که بعضی از این سفرها داستان‌پردازی باشد (موحد ۱۳۷۴، ص ۵۸)، زیرا بسیاری از آنها پایه نمادین و اخلاقی دارند نه واقعی. مسلم است که شاعر به عراق، شام وحجاز سفر کرده است و شاید از هندوستان، ترکستان، آسیای صغیر، غزنین، آذربایجان، فلسطین، چین، یمن وآفریقای شمالی هم دیدار کرده باشد.
    سعدی در حدود ۶۵۵ قمری به شیراز بازگشت و در خانقاه ابوعبدالله بن خفیف مجاور شد. حاکم فارس در این زمان اتابک ابوبکر بن سعد زنگی(۶۲۳-۶۵۸) بود که برای جلوگیری از هجوم مغولان به فارس به آنان خراج می‌داد و یک سال بعد به فتح بغداد به دست مغولان (در ۴ صفر ۶۵۶) به آنان کمک کرد. در دوران ابوبکربن سعدبن زنگی شیراز پناهگاه دانشمندانی شده بود که از دم تیغ تاتار جان سالم بدر برده بودند. در دوران وی سعدی مقامی ارجمند در دربار به دست آورده بود. در آن زمان ولیعهد مظفرالدین ابوبکر به نام سعد بن ابوبکر که تخلص سعدی هم از نام او است به سعدی ارادت بسیار داشت. سعدی بوستان را که سرودنش در ۶۵۵ به پایان رسید، به نام بوبکر سعد کرد. هنوز یکسال از تدوین بوستان نگذشته بود که در بهار سال ۶۵۶ دومین اثرش گلستان را بنام ولیعهد سعدبن ابوبکر بن زنگی نگاشت و خود در دیباچه گلستان می‌گوید. هنوز از گلستان بستان یقینی موجود بود که کتاب گلستان تمام شد.






    نظرات درباره تاریخ تولد و وفات

    بر اساس تفسیرها و حدس‌هایی که از نوشته‌ها و سروده‌های خود سعدی در گلستان و بوستان می‌زنند، و با توجه به این که سعدی تاریخ پایان نوشته شدن این دو اثر را در خود آنها مشخص کرده‌است، دو حدس اصلی در تاریخ تولد سعدی زده شده‌است. نظر اکثریت مبتنی بر بخشی از دیباچهٔ گلستان است (با شروع «یک شب تأمل ایام گذشته می‌کردم») که بر اساس بیت «ای که پنجاه رفت و در خوابی» و سایر شواهد این حکایت، سعدی را در ۶۵۶ قمری حدوداً پنجاه‌ساله می‌دانند و در نتیجه تولد وی را در حدود ۶۰۶ قمری می‌گیرند. از طرف دیگر، عده‌ای، از جمله محیط طباطبایی در مقالهٔ «نکاتی در سرگذشت سعدی»، بر اساس حکایت مسجد جامع کاشغر از باب پنجم گلستان (با شروع «سالی محمد خوارزمشاه، رحمت الله علیه، با ختا برای مصلحتی صلح اختیار کرد») که به صلح محمد خوارزمشاه که در حدود سال ۶۱۰ بوده‌است اشاره می‌کند و سعدی را در آن تاریخ مشهور می‌نامد، و بیت «بیا ای که عمرت به هفتاد رفت» از اوائل باب نهم بوستان، نتیجه می‌گیرد که سعدی حدود سال ۵۸۵ قمری، یعنی هفتاد سال پیش از نوشتن بوستان در ۶۵۵ قمری، متولد شده‌است. بیشتر پژوهندگان (از جمله بدیع‌الزمان فروزانفردر مقالهٔ «سعدی و سهروردی» و عباس اقبال در مقدمه کلیات سعدی) این فرض را که خطاب سعدی در آن بیت بوستان خودش بوده‌است، نپذیرفته‌اند. اشکال بزرگ پذیرش چنین نظری آن است که سن سعدی را در هنگام مرگ به ۱۲۰ سال می‌رساند. حکایت جامع کاشغر نیز توسط فروزانفر و مجتبی مینوی داستان‌پردازی دانسته شده‌است، اما محمد قزوینی نظر مشخصی در این باره صادر نمی‌کند و می‌نویسد «حکایت جامع کاشغر فی‌الواقع لاینحل است». محققین جدیدتر، از جمله ضیاء موحد (موحد ۱۳۷۴، صص ۳۶ تا ۴۲)، کلاً این گونه استدلال در مورد تاریخ تولد سعدی را رد می‌کنند و اعتقاد دارند که شاعران کلاسیک ایران اهل «حدیث نفس» نبوده‌اند بنابراین نمی‌توان درستی هیچ‌یک از این دو تاریخ را تأیید کرد.



    آرامگاه
    سعدی در خانقاهی که اکنون آرامگاه اوست و در گذشته محل زندگی او بود، به خاک سپرده شد که در ۴ کیلومتری شمال شرقی شیراز، در دامنه کوه فهندژ، در انتهای خیابان بوستان و در کنار باغ دلگشا است. این مکان در ابتدا خانقاه شیخ بوده که وی اواخر عمرش را در آنجا می‌گذرانده و سپس در همانجا دفن شده‌است. برای اولین بار در قرن هفتم توسط خواجه شمس الدین محمد صاحب‌دیوانی وزیر معروف آباقاخان، مقبره‌ای بر فراز قبر سعدی ساخته شد. در سال ۹۹۸ به حکم یعقوب ذوالقدر، حکمران فارس، خانقاه شیخ ویران گردید و اثری از آن باقی نماند. تا این که در سال ۱۱۸۷ ه.ق. به دستور کریمخان زند، عمارتی ملوکانه از گچ و آجر بر فراز مزار شیخ بنا شد که شامل ۲ طبقه بود. طبقه پایین دارای راهرویی بود که پلکان طبقه دوم از آنجا شروع می‌شد. در دو طرف راهرو دو اطاق کرسی دار ساخته شده بود. در اطاقی که سمت شرق راهرو بود، گور سعدی قرار داشت و معجری چوبی آن را احاطه کره بود. قسمت غربی راهرو نیز موازی قسمت شرقی، شامل دو اطاق می‌شد، که بعدها شوریده (فصیح الملک) شاعر نابینای شیرازی در اطاق غربی این قسمت دفن شد. طبقه بالای ساختمان نیز مانند طبقه زیرین بود، با این تفاوت که بر روی اطاق شرقی که قبر سعدی در آنجا بود، به احترام شیخ اطاقی ساخته نشده بود و سقف آن به اندازه دو طبقه ارتفاع داشت. بنای فعلی آرامگاه سعدی از طرف انجمن آثار ملی در سال ۱۳۳۱ ه-ش با تلفیقی از معماری قدیم و جدید ایرانی در میان عمارتی هشت ضلعی با سقفی بلند و کاشیکاری ساخته شد. رو به روی این هشتی، ایوان زیبایی است که دری به آرامگاه دارد.





    روز سعدی



    مرکز سعدی شناسی ایران از سال ۱۳۸۱ روز اول اردیبهشت ماه را روز سعدی اعلام نمود و در اول اردیبهشت ۱۳۸۹ و در اجلاس شاعران جهان در شیراز، نخستین روز اردیبهشت ماه از سوی نهادهای فرهنگی داخلی و خارجی به‌عنوان روز سعدی نامگذاری شد.


    نه طریق دوستانست و نه شرط مهربانی

    که به دوستان یک‌دل، سر دست برفشانی
    نفسی بیا و بنشین، سخنی بگو و بشنو

    که به تشنگی بمردم، بر آب زندگانی
    دل عارفان ببردند و قرار پارسایان

    همه شاهدان به صورت، تو به صورت و معانی
    نه خلاف عهد کردم، که حدیث جز تو گفتم

    همه بر سر زبانند و تو در میان جانی
    مده‌ای رفیق پندم، که نظر بر او فکندم

    تو میان ما ندانی، که چه می‌رود نهانی
    دل دردمند سعدی، ز محبت تو خون شد

    نه به وصل می‌رسانی، نه به قتل می‌رهانی



    به‌جهان خرم از آنم، که جهان خرم از اوست

    عاشقم برهمه عالم، که همه عالم از اوست
    به غنیمت شمر ای دوست، دم عیسی صبح

    تا دل مرده مگر زنده کنی، کاین دم از اوست
    نه فلک راست مسلم، نه ملک را حاصل

    آنچه در سر سویدای بنی‌آدم از اوست
    به حلاوت بخورم زهر، که شاهد ساقیست

    به ارادت ببرم زخم، که درمان هم از اوست
    زخم خونینم اگر به نشود، به باشد

    خنک آن زخم، که هر لحظه مرا مرهم از اوست
    غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد؟

    ساقیا، باده بده شادی آن، کاین غم از اوست
    پادشاهی و گدایی، بر ما یکسان است

    چو بر این در، همه را پشت عبادت خم از اوست
    سعدیا، گر بکند سیل فنا خانهٔ عمر

    دل قوی دار، که بنیاد بقا محکم از اوست






    نمونه نثر از گلستان سعدی

    منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب قربت است و به شکراندرش مزید نعمت٬هر نفسی که فرو می‌رود ممد حیات است و چون برون می‌آید مفرح ذات پس در هر نفس دو نعمت موجود است و بر هر نعمت شکری واجب
    شعر بنی‌آدم:
    شعر «بنی‌آدم» سعدی بسیار مشهور است و در پیام فارسی که در مجموعه پیام‌های فضاپیمای ویجر برای فضاهای دوردست فرستاده شده‌است این شعر به عنوان پیام برگزیده شده‌است. (شنیدن پیام فارسی برای ساکنان فضا از وب‌گاه ویجر، ناسا.) باراک اوباما رئیس جمهوری ایالات متحده نیز در پیام نوروزی سال ۲۰۰۹ این بیت از سعدی را قرائت کرد.

    بنی آدم اعضاء یک پیکرند
    که در آفرینش ز یک گوهرند
    چو عضوی بدرد آورد روزگار
    دگر عضوها را نماند قرار

    و دبیرکل سازمان یونسکو در سخنرانی خود این شعر را برای حضار خواند.



    اشعار سعدی هم‌چنین در فرشی که از سوی دولت ایران در سال ۲۰۰۵ به فراخور سال رسمی سازمان ملل برای گفت‌وگو میان تمدن‌ها به سازمان ملل اهدا شد بافته شده‌است.این فرش برخلاف عادت سازمان ملل که هدایا را به نمایش نمی‌گذارددر محل مناسبی در سازمان ملل آویزان شد که کارشناسان می‌گویند این اقدام «به علت غیرممکن بودن مقاومت در برابر شعر سعدی» بوده‌است.



    این شعر هم‌چنین بر سردر تالار ملل مقر سازمان ملل متحد در نیویورک و نیز یونسکو نقش بسته‌است . ولی در مورد درست بودن این مطلب تردیدهایی نیز وجود دارد.





    آثار :
    از سعدی، آثار بسیاری در نظم و نثر برجای مانده‌است:
    بوستان: کتابی‌است منظوم در اخلاق



    کتاب «بوستان» داراي ده باب است:
    باب اول _ در عدل و تدبير و راي
    باب دوم _در احسان
    باب سوم _در عشق و مستي و شور
    باب چهارم _در تواضع
    باب پنجم _در رضا
    باب ششم _در قناعت
    باب هفتم _در عالم تربيت
    باب هشتم _در شکر بر عافيت
    باب نهم _در توبه و راه صواب
    باب دهم _در مناجات و ختم کتاب




    باب اول: درسیرت پادشاهان
    حکایت اول: پادشاهی آنقدر در حق مردم کشورش ظلم و ستم می کرد که مردم آن دیار دست به مهاجرت می زدند و در نتیجه بر اثر کم شدن جمعیت، درآمد ناشی از مالیات هم کاهش یافت و پایه های حکومت سست شد. روزی در مجلس شاهنامه خوانی دربار داستان فریدون و ضحاک خوانده می شد. وزیر پادشاه که از اوضاع سیاسی کشور آگاه بود از پادشاه پرسید: چطور فریدون بدون هیچ ثروتی توانست بر ضحاک غلبه کند؟ پادشاه پاسخ داد: توسط حمایت مردمی. وزیر از فرصت استفاده کرد و گفت: اگر حمایت مردمی موجب به دست آوردن پادشاهی و تداوم آن می شود چرا شما مردم را پراکنده می کنید؟ مگر نمی خواهید پادشاهی کنید؟
    همان به که لشکر به جان پروری
    که سلطان به لشکر کند سروری
    شاه پرسید: چگونه می توان دوباره مردم را جمع کرد؟ وزیر پاسخ داد: باید شاه اهل بخشش و مهربانی باشد تا مردم دور او جمع شوند که متاسفانه شما این صفات را ندارید!
    نکند جور پیشه سلطانی
    که نیاید ز گرگ چوپانی
    پادشاهی که طرح ظلم فکند
    پای دیوار ملک خویش بکند
    شاه که از سخن وزیر خود ناراحت شده بود او را به زندان انداخت. بعد از مدتی عموزاده های پادشاه مدعی سلطنت شدند و با استفاده از درهم ریختگی اوضاع سیاسی توانستند شاه را از حکومت ساقط کنند.
    پادشاهی کو روا دارد ستم بر زیردست
    دوستدارش روز سختی دشمن زورآور است
    با رعیت صلح کن و زجنگ خصم ایمن نشین
    ز آنکه شاهنشاه عادل را رعیت لشکر است...



    باب دوم: در اخلاق درویشان
    حکایت دوم: لقمان را گفتند: ادب از که آموختی؟ گفت: از بی ادبان; هر چه از ایشان در نظرم ناپسند آمد از فعل ]انجام دادن[ آن پرهیز کردم.
    نگویند از سر بازیچه حرفی
    کزان پندی نگیرد صاحب هوش
    وگر صد باب حکمت پیش نادان
    بخوانند آیدش بازیچه در گوش...
    حکایت سوم: پیش یکی از مشایخ {اساتید اخلاق} گله کردم که: فلانی به فساد من گواهی داده است. {شخص به من نسبت ناروا و زشت داده است} گفتا: به صلاحش خجل کن{با نیکوکاری خود شرمنده اش کن}.
    تو نیکو روش باش تا بدسگال
    به نقص تو گفتن نیابد مجال



    حکایت چهارم: یکی از عرفا پهلوانی را دید که بسیار خشمگین است. از کسی پرسید که چرا پهلوان اینقدر ناراحت است؟ جواب شنید که کسی به او فحش داده است. گفت: این چه پهلوانی است که می تواند هزار من سنگ را از زمین بردارد ولی طاقت شنیدن یک حرف بی ربطی را ندارد؟
    لاف سرپنجگی و دعوی مردی بگذار
    عاجز نفس فرومایه، چه مردی، چه زنی
    گرت از دست برآید دهنی شیرین کن
    مردی آن نیست که مشتی بزنی بر دهنی...



    باب سوم: در فضیلت قناعت


    حکایت پنجم: یکی از حکما پسر را نهی همی کرد از بسیار خوردن; که سیری مردم را رنجور کند {بیمار می کند} گفت: ای پدر گرسنگی خلق را بکشد. نشنیده ای که ظریفان گفته اند: به {به سبب} سیری مردن به {بهتر} که گرسنگی بردن {کشیدن}. گفت: اندازه نگهدار «کلوا واشروبواو لاتسرفوا» {بخورید و بیاشامید ولی زیاده روی نکنید}.
    نه چندان بخور کز دهانت برآید
    نه چندان که از ضعف جانت برآید









    حکایت ششم: حاتم طایی را گفتند: از تو بزرگ همت تر در جهان دیده ای یا شنیده ای؟
    گفت: بلی، روزی چهل شتر قربانی کرده بودم، امرای عرب را، پس به گوشه صحرایی به حاجتی برون رفته بودم. خارکنی را دیدم پشته ای فراهم آورده. گفتمش به مهمانی حاتم چرا نروی؟ که خلقی بر سماط ]سفره[ او گرد آمده اند. گفت:
    هر که نان ازعمل خویش خورد
    منت حاتم طایی نبرد
    من او را به همت و جوانمردی از خود برتر دیدم...



    باب چهارم: در فواید خاموشی
    حکایت هفتم: یکی از شعرا به قصد رسیدن به نان و نوایی نزد رییس دزدها رفت و شروع به ستایش و مدح او کرد. برخلا ف انتظار، رییس دزدها دستور داد لباس هایش را در بیاورند و برهنه رهایش بکنند تا برود. همان طور که از سرما می لرزید، سگ های ولگرد به دنبال او افتادند. خواست با سنگ آنها را از خود دور کند اما به علت یخبندان سنگ از زمین جدا نمی شد. گفت: این ها دیگر چه مردم پستی هستند که سگ را رها کرده و سنگ را بسته اند. رییس دزدها حرف او را شنید و به خنده گفت: از من چیزی بخواه. گفت: لباس خودم را به من پس بدهید.
    امیدوار بود آدمی به خیر کسان
    مرا به خیر تو امید نیست شر مرسان
    رییس دزدها دستور داد لباس های او را پس بدهند و یک قبای پوستی و مقداری پول نیز به او انعام داد...



    باب پنجم: در عشق و جوانی
    حکایت هشتم: یکی از پادشاهان عرب که داستان عشق لیلی و مجنون را شنیده بود، می خواست بداند چرا مجنون با وجود داشتن علم و ادب، سر به بیابان گذاشته است. برای همین دستور داد تا مجنون را به درگاه او بیاورند. وقتی مجنون به نزد پادشاه آمد، شاه سرزنش کنان به او گفت: در بزرگواری و انسانیت چه عیبی دیدی که خلق و خوی جانوران را در پیش گرفته ای و با مردم زندگی نمی :کنی؟ گفت
    کاش کانان که عیب من جستند
    رویت ای دلستان بدید ندی
    تا به جای ترنج در نظرت
    بی خبر دست ها بریدندی
    شاه با شنیدن سخن مجنون به دلش افتاد که لیلی را هم ببیند. با دستور پادشاه لیلی را به نزد پادشاه آوردند و شاه با تعجب نگاهی به شکل و شمایل لیلی انداخت و برخلا ف تصورش دید که زشت ترین خدمتکار دربار از لیلی زیبا تر است. مجنون که فکر پادشاه را خوانده بود گفت: باید از دریچه چشم مجنون به صورت لیلی نگاه کرد تا بتوان زیبایی های او را دریافت.
    تندرستان را نباشد درد ریش
    جز به همدردی نگویم درد خویش
    گفتن از زنبور بی حاصل بود
    با یکی در عمر خود ناخورده نیش
    تا تو را حالی نباشد همچو ما
    حال ما باشد تو را افسانه پیش
    سوز من با دیگری نسبت مکن
    او نمک بر دست و من بر عضو ریش


    باب ششم: در ضعف و پیری
    حکایت نهم: وقتی به جهل جوانی، بانگ بر مادر زدم. دل آزرده به کنجی نشست و گریان گفت: مگر عهد خردی (روزگار کودکی)فراموش کردی که درشتی می کنی؟
    چه خوش گفت زالی به فرزند خویش
    چو دیدش پلنگ افکن و پیلتن
    گر از عهد خردیت یاد آمدی
    که بیچاره بودی در آغوش من
    نکردی درین روز بر من جفا
    که تو شیر مردی و من پیرزن

    باب هفتم: در تاثیر تربیت
    حکایت دهم: شنیدم که پیرمرد عارفی به مرید خود می گفت: ای پسر، چندان که تعلق خاطر آدمیزاد به روزی است، اگر به روزی ده (بخشنده و دهنده روزی) بود به مقام ملا ئکه می رسید.
    فراموشت نکرد ایزد در آن حال
    که بودی نطفه مدفون و مدهوش
    روانت داد و طبع و عقل و ادراک
    جمال و نطق و رای فکرت و هوش...
    حکایت یازدهم: عرب صحرانشینی دیدم که به پسر خود می گفت: روز قیامت تو را خواهند پرسید که عملت چیست؟ نگویند پدرت کیست؟
    جامه کعبه را که می بوسند
    او نه از کرم پیله نامی شد
    با عزیزی نشست روزی چند
    لا جرم همچو او گرامی شد
    کرم پیله: (کرم ابریشم، ابریشم)
    حکایت دوازدهم: مرد نادانی چشم درد گرفت. پیش دامپزشک رفت. دامپزشک از همان دارویی که در چشم چهارپایان می ریخت در چشم مرد ریخت و او نابینا شد. برای داوری نزد قاضی رفتند. قاضی گفت: دامپزشک بی تقصیر است، چون اگر این مرد خر نبود، هیچ وقت پیش دامپزشک نمی رفت. این را گفتم تا بدانی که هر کس کار خود را به آدم بی تجربه ای واگذار کند، علا وه بر این که پشیمان می شود در نزد افراد خردمند به کم عقلی هم منسوب می شود.
    ندهد هوشمند روشن رای
    به فرومایه کارهای خطیر
    بور یا باف اگر چه بافنده است
    نبرندش به کارگاه حریر
    «بوریا: حصیر»



    حکایت سیزدهم: از بزرگی پرسیدم معنی حدیث «اعدی عدوک نفسک التی بین جنبیک» (دشمن ترین دشمن تو نفس تو است که در میان دو پهلوی تو است) چیست؟ و چرا بزرگترین دشمن انسان، نفس انسان است؟ گفت: برای این که به هر دشمن خوبی کنی، دوست می شود مگر نفس که هر چه بیشتر با او مدارا می کنی، سرکش تر می شود و دشمنی اش را با تو زیادتر می کند.
    فرشته خوی شود آدمی به کم خوردن
    وگر خورد چو بهایم، بیوفتد چو جماد
    مراد هرکه برآری، مطیع امر تو گشت
    خلا ف نفس که فرمان دهد چو یافت مراد ...


    باب هشتم: در آداب صحبت
    ـ پند یکم: مال از بهر آسایش عمر است نه عمر از بهر گرد کردن (جمع کردن) مال. عاقلی را پرسیدند نیک بخت کیست و بدبختی چیست؟ گفت: نیک بخت آن که خورد و کشت (به صورت باغ و مزرعه برای استفاده آیندگان در آورد) و بدبخت آن که مرد و هشت (به جای نهاد).
    مکن نماز بر آن هیچ کس که هیچ نکرد
    که عمر در سرتحصیل مال کرد و نخورد
    ـ پند دوم: دو کس رنج بیهوده بردند و سعی بی فایده کردند. یکی آن که اندوخت و نخورد و دیگر آن که آموخت و نکرد.
    علم چندان که بیشتر خوانی
    چون عمل در تو نیست نادانی
    نه محقق بود،نه دانشمند
    چار پایی برو کتابی چند
    آن تهی مغز را چه علم و خبر
    که بروهیزم است یا دفتر
    ـ پند سوم: علم از بهر دین پروردن است، نه از بهر دنیا خوردن.
    هر که پرهیز و علم و زهد فروخت
    خرمنی گرد کرد و پاک بسوخت
    ـ پند چهارم: سه چیز پایدار نماند: مال بی تجارت و علم بی بحث (گفت و گوی علمی) و ملک بی سیاست.
    ـ پند پنجم: رحم آوردن بر بدان ستم است بر نیکان، عفو کردن از ظالمان جور است بر درویشان.
    خبیث را چو تعهد کنی و بنوازی
    به دولت تو گنه می کند به انبازی
    (انبازی: مشارکت)
    ـ پند ششم: سخن میان دو دشمن چنان گوی که گر دوست گردند، شرم زده نشوی.
    ـ پند هفتم: خشم بیش از حد گرفتن، وحشت آرد و لطف بی وقت، هیبت ببرد. نه چندان درشتی کن که از تو سیر گردند و نه چندان نرمی که بر تو دلیر شوند.
    درشتی و نرمی به هم در بهشت
    چو فاصد که جراح و مرهم نهست
    درشتی نگیرد خردمند پیش
    نه سستی که ناقص کند قدر خویش
    شبانی با پدر گفت ای خردمند
    مرا تعلیم ده پیرانه یک پند
    بگفتا نیک مردی کن نه چندان
    که گردد خیره گرگ تیزدندان
    پند هشتم: متکلم (سخنران) را تا کسی عیب نگیرد، سخنش صلا ح نپذیرد.
    مشو غره بر حسن گفتار خویش
    به تحسین نادان و پندار خویش
    ـ پند نهم: کارها به صبر برآید و مستعجل (شتاب کار) به سر درآید (از پای درآید.)
    به چشم خویش دیدم در بیابان
    که آهسته سبق برد از شتابان
    سمند بادپای از تک فروماند
    شتربان همچنان آهسته می راند
    سبق برد: (سبقت گرفت).



    راز محبوبيت «سعدي» در سادگي و شيوايي کلام اوست. او انديشه‌ي خود را با زباني بسيار ساده و روان، اما موزون و هنرمندانه به نظم کشيده‌ است. بدون ترديد، اين خود يکي از بزرگترين عواملي بوده که زبان فارسي به همت و شيوه‌ي پسنديده و استوار او، در خلال دست کم هفت سده، دگرگوني نيافته و بهمان اندازه قابل فهم و درک و کم‌نظير و برگزيده است.
    «سعدي» پس از نگارش «بوستان» که در سال 656 بود، تا زمان درگذشت خويش، يعني زماني نزديک به کمتر از چهل سال، به خلق آثار ديگري در زمينه‌ي نظم و نثر پرداخت. در نظم، به سرودن غزليات، قصايد و ترجيعات و در زمينه‌ي نثر، به نوشتن آثاري چون «مجالس پنجگانه»، «نصيحة‌الملوک»، «رساله‌ي عقل و عشق» و «تقريرات ثلاثه» همت گماشت.
    «عبدالعلي دستغيب» منتقد ادبي بر اين باور است که:« اروپا، ادبيات فارسي را با شعر «سعدي» شناخت. بعد از آغاز دوره‌ي رنسانس، اروپايي‌ها به شعر «سعدي» توجه کردند و آثار او به زبانهاي اروپايي ترجمه شد. کساني چون «لافونتن»، جنبه هاي داستاني آثار او را در کارهاي خود تأثير دادند و افرادي چون «مونتسکيو»، «لامارتين» و حتي «ويکتورهوگو» به جنبه هاي شعر «سعدي» توجه کردند. «گلستانِ» «سعدي» زماني که به فرانسه ترجمه شد، نهضت رمانتيسم فرانسه و بعد اروپا را تحت تأثير قرار داد. شعرايي چون «پوشکين» در روسيه و «امرسون» در آمريکا نيز تحت تأثير اشعار «سعدي» بوده اند.»





    گلستان: به نثر مسجع



    دیوان اشعار: شامل غزلیات و قصاید و رباعیات و مثنویات و مفردات و ترجیع‌بند و غیره (به فارسی) و چندین قصیده و غزل عربی.
    صاحبیه: مجموعه چند قطعه فارسی و عربی‌است که سعدی در ستایش شمس‌الدین صاحب دیوان جوینی، وزیر اتابکان سروده‌است.
    قصاید سعدی: قصاید عربی سعدی حدود هفتصد بیت است که بیشتر محتوای آن غنا، مدح، اندرز و مرثیه‌است. قصاید فارسی در ستایش پروردگار و مدح و اندرز و نصیحت بزرگان و پادشاهان آمده‌است.
    مراثی سعدی:قصاید بلند سعدی است که بیشتر آن در رثای آخرین خلیفه عباسی المستعصم بالله سروده شده‌است و در آن هلاکوخان مغول را به خاطر قتل خلیفه عباسی نکوهش کرده‌است.سعدی چند چکامه نیز در رثای برخی اتابکان فارس و وزرای ایشان سروده‌است.
    مفردات سعدی:مفردات سعدی شامل مفردات و مفردات در رابطه با پند و اخلاق است.
    رسائل نثر:
    کتاب نصیحةالملوک
    رساله در عقل و عشق
    الجواب
    در تربیت یکی از ملوک گوید
    مجالس پنجگانه
    هزلیات سعدی

    از میان چاپ‌های انتقادی آثار سعدی دو تصحیح محمدعلی فروغی و غلامحسین یوسفی از بقیه معروف‌ترند.




    در میان ترجمه‌هایی که از گلستان به‌زبان آلمانی صورت گرفته است، بی‌گُمان ترجمه منظوم اشعار گلستان که «فریدریش روکرت» Friedrich Rueckert، زبان‌شناس و شاعر آلمانی و «پدر شرق‌شناسی آلمان»، آن را در سال ۱۸۴۷ میلادی به‌انجام رساند، بهترین و زیباترین ترجمه‌ای است که تا کنون از این دفتر منتشر شده است. ترجمه روکرت از گلستان نزدیک به‌پنجاه سال بعد از اتمام آن و بیش از سی سال پس از مرگ روکرت، نخستین بار در «مجله تاریخ ادبیات تطبیقی» به‌سال ۱۸۹۵ میلادی منتشر شد. روکرت خود در سال ۱۸۵۱ برای اولین بار در «دفتر یادداشت‌های شاعرانه» خود اشاره‌ای به‌ترجمه بخش منظوم گلستان دارد. او بوستان سعدی را نیز به‌صورتی زیبا به آلمانی ترجمه کرد که انتشار این کتاب نیز در زمان حیات او به‌انجام نرسید و نخستین بار در سال ۱۸۸۲ میلادی منتشر شد. اما ترجمه آلمانی بوستان – و اصولاً ترجمه بوستان در اروپا – چنان با اقبال خوانندگان روبر نشد که ترجمه گلستان. شاید «جان آربری» حق داشت که می‌گفت از ترجمه‌هایی که تا کنون از بوستان به انگلیسی منتشر شده است چنان برمی‌آید که این درخت در خاک اروپا به‌بار نمی‌نشیند.
    روکرت گزیده‌ای از غزلیات سعدی را نیز به‌آلمانی ترجمه کرد. طرفه آنکه ترجمه او از غزلیات سعدی نیز در زمان حیات او منتشر نشد و بیست و هفت سال پس از مرگش، در سال ۱۸۹۳ میلادی به‌چاپ رسید. از روکرت ترجمه‌ای نیز از قرآن به‌زبان آلمانی در دست است که شاهکاریست بس عظیم و در فرصتی دیگر بدان خواهم پرداخت. (بخوانید!)
    نمونه‌هایی از ترجمه‌های شاعرانه و استادانه روکرت را می‌آورم تا فارسی‌زبانان آلمانی‌دان و آلمانی‌زبانان فارسی‌دان با ترجمه‌های خارق‌العاده فریدریش روکرت آشنا شوند.
    نخست آن ابیات مشهور از سعدی که نه تنها بر ذهن هر اخلاق‌گرای انسان‌مدار و بر زبان هر صاحب ذوق بشردوستی جاری است، که در آغاز هر دفتری و سر آستان هر سرایی نیز نقش بسته است:






    ترجمه‌های فریدریش روکرت
    از سعدی


    بنی آدم اعضـای یکـدیگرند
    که درآفـرینش ز یک گوهرند
    چوعضوی به‌درد آورد روزگار
    دگـر عضـوها را نمانـد قـرار
    تو کز محنت دیگران بی‌غمی
    نشـایـد کـه نامت نهند آدمی
    O ihr Gebornen eines Weibes-
    Seid ihr nicht Glieder eines Leibes?
    Kann auch ein Glied dem Weh verfallen,
    Dass es nicht wird gefuehlt von allen?
    Du, den nicht Menschenleiden ruehren,
    Kannst auch den Namen Mensch nicht fuehren.
    پسندیـد کارانِ جـاوید نام
    تطاول نکردند بر مال عام
    Gefaellig waltende mit Namen von Bestand,
    Sie legen nicht ans Gut des Volkes ihre Hand.
    بمُـرد آن تهیـدسـت آزادمرد
    ز پهلوی مسکین شکم پُر نکرد
    Ein Hochgesinnter starb an Haendeleerheit wohl,
    Nie macht´er seinen Bauch aus Armer Lenden voll.
    مبارکتر شـب و خرم ترین روز
    به‌استقبالم آمد بخت پیروز
    دُهلزن گو دو نوبت زن بشارت
    که دوشم قدر بود، امروز نوروز
    مَهسـت این یا مَـلَک یا آدمیزاد
    پـری یا آفتاب عالـم افروز؟
    ندانستی که ضدان در کمیـنند
    نکو کردی علی رغم بد آموز
    مرا با دوست ای دشمن وصالست
    تو را گـر دل نخـواهد دیده بر دوز
    شبان دانم که از درد جدایی
    نیاسـودم ز فـریاد جهانسـوز
    گر آن شبهای با وحشت نمی‌بود
    نمی‌دانسـت سعدی قدر این روز
    O Nacht gesegnet, Tag zwiefach gesegnet,
    Wo mir im Siegesglanz das Glueck begegnet!
    Nun, Pauker, schlag zwiefachen Freudenschlag!
    Denn gestern Weihnacht, heut ist Fruehlingstag.
    Mond oder Engel? Kind von Adam stammend,
    Bist du es oder Sonne weltentflammend?
    Weisst du nicht, Gegner lauern im Versteck?
    Zum Trotz den Boesen tu dein Gutes keck!
    O Feind, die Liebe schenkt Erhoerung; schliesse
    Nur fest die Augen, dass dich´s nicht verdriesse.
    Wohl weiss ich Nächte, wo im Trennungsband
    Ich mit den Seufzern schuerte Weltenbrand;
    Und wenn nicht wäre jener Naecht´ Entsetzen,
    So wuesste Saadi nicht dies Heut zu schaetzen.
    و
    ... حکایتی از بوستان

    شبـی دود خلـق آتشی بر فـروخت
    شـنیدم که بغـداد نیمی بسـوخت
    یکی شُکر گفت اندر آن خاک و دود
    کــه دکـان مـا را گـــزندی نبــود
    جهاندیده ای گفتش ای بـوالهـوس
    تـُرا خـود غم خویشـتن بود و بـس؟
    پسـندی کـه شـهری بسوزد به‌نار
    اگــر چه سَـرایت بــود بــر کنار ؟
    توانگر خود آن لقمه چون می‌خورد
    چو بیند که درویش خون می‌خورد؟
    تُنُکـدل چـو یـاران به‌منـزل رسـند
    نخسـبد کــه وامانـدگـان از پسـند
    اگـر در سـرای سـعادت کسـسـت
    ز گفتار سـعدیـش حـرفـی بـسست
    هـمـینـت بسندسـت اگـر بشنـوی
    که گـر خـار کـاری سـمن نـدروی

    ... حکمتی از گلستان

    حکیمی را پرسیدند: چندین درخت نامور که خدایِ عزّوجل آفریده است و برومند، هیچ یک را آزاد نخوانده‌اند مگر سرو را که ثمره ای ندارد. در این چه حکمتست؟
    گفت: هر درختی را ثمره معین است که به‌وقتی معلوم به‌وجود آن تازه آید و گاهی به‌عدم آن پژمرده شود. و سرو را هیچ ازین نیست و همه وقت خوشست؛ و اینست
    صفت آزادگان.
    برآنچه می‌گذرد دل منه که دجله بسی
    پس از خلیفه بخواهـد گـذشت در بغداد
    گرت زدست برآید چو نخـل باش کریم
    ورت ز دست نیاید، چو سرو باش آزاد

    و
    غزلی از سعدی

    فـراق دوسـتانش بـاد و یـاران
    که ما را دور کرد از دوستداران
    دلـم در بنـد تنـهایی بفـرسـود
    چـو بلبل در قفـس روز بهـاران
    هـلاک ما چنان مهـمل گـرفـتند
    کـه قتل مـور در پای ســواران
    به‌خیل هر که می‌آیم به‌زنهار
    نمی‌بینـم به‌جـز زنهارخواران
    نـدانسـتم کـه در پایان صـحبت
    چنیـن باشـد وفای حـق گـزاران
    به‌گنـج شـایگان افتـاده بـودم
    ندانسـتم که بـر گنـجنـد مـاران
    دلا گــر دوسـتی داری، به‌ناچار
    ببایـد بُــردنت جـور هـــزاران
    خـلاف شـرط یارانسـت ســعدی
    کــه بـرگـردنـد روز تیـر باران
    چه خوش باشد سری در پای یاری
    به‌اخلاص و ارادت جان سپاران











    جستجوی اشعار

    دیوان اشعار سعدی





    انجمن پارسادانلود
    فروشگاه پارسا دانلود

    دوستان عزیز لطفا در انجمن فارسی تایپ کنید در غیر این صورت جوابی نخواهید گرفت.
    لطفا سوالات و مشکلات نرم افزاری خودتونو در انجمن مطرح کنید وازارسال پیغام خصوصی اکیداخودداری کنید!!

  2. 2 کاربر زیر از sina_tf برای ارسال این پست سپاسگزاری کرده اند :


کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره اینجا
اینجا مکانی است شما با طرح سئوالات/مشکلات/درخواست های خود در زمینه کامپیوتر و دانلود می توانید از دیگر کاربران تقاضای راهنمایی کنید البته توجه داشته باشید دیگر کاربران در حد توان و وقت آزاد خود از جواب به شما دریغ نخواهند کرد و البته شما نیز متقابلاً با راهنمایی دیگران لطف آنان را جبران می کنید ;)
به ما بپیوندید
امتیاز دهید
Site Meter