صفحه 6 از 7 نخستنخست ... 4567 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 51 به 60 از 66

موضوع: رمان سروين

  1. #1
    کاربر سایت mahdi_mmm آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Feb 2011
    نوشته ها
    76
    تشکر
    30
    از ایشان 38 بار
    در 19 پست تشکر شده

    Post رمان سروين

    مشخصات

    سروین
    نويسنده:بیتا فرخی
    انتشارات شادان

  2. کاربر زیر از دوست گرامی جناب mahdi_mmm برای ارسال این پست سپاسگزاری کرده است :


  3. #51
    کاربر سایت mahdi_mmm آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Feb 2011
    نوشته ها
    76
    تشکر
    30
    از ایشان 38 بار
    در 19 پست تشکر شده

    پیش فرض

    با گذشت یک سال ،دیگر با محیط تازه زندگی ام اخت شده بود واحساس بیهودگی قبل را نداشتم .زندگی ام برنامه یا فته بود وپیشرفت خوبی در درسهایم داشتم .ان اواخر با کمک نورا چند شاگرد خصوصی گرفته بودم ، می خواستم استقلال مالی بیشتری داشته با شم وپولهایی را که اقا ولی بابت کار با سرمایه ام برایم می فرستاد ،تا انجا که می شد کمتر خرج می کنم .البت هموضوع کار کردنم را از هممه مخفی کرده بودم وبه پیمان هم سفارش اکید داشتم که مراقب باشد کسی چیزی نفهمد .گرچه در امد ان قدر کم بود که حالا از یاد اوریش خنده ام می گیرد .یک دانشجو در هندوستان خیلی سخت می تواند پول در اورد .

    یکی دیگر از دل خوشی هایم نامه نگاری با عزیزانی بود که در ایران داشتم .به خصوص با سعیده که حد عقل ماهی یک ناممه با هم رد وبدل می کردیم .او برایم از اوضاع واحوال همه می نوشت ونامه هایش همیشه چند ورقی بیش تر از نامهم های من بود .
    چند مرتبه هم برای علیرضا نامه نوشته بودم .نامه هایی کوتاه وسر شار از حس قدر دانی همراه توضیحاتی در مورد وضعیت زندگی وتحصیلم .او هم هربار با حسن نیت پاسخم را می داد وبرایم ارزوی موفقیت می کرد .اما در هیچ یک از ان نامه ها هیچ کدام اشاره ای به موضوع طلاق نمی کردیم .انگار او هنوز می خواست به من فرصت فکر کردن بدهد وحالا که کنارش نبودم می ترسید تمام پیوندم رابا خانواده ثابتی قطع کنم !
    اواسط ماه اکتبر با اواخر شهریور خودمان بود که خبر بمباران فرودگاه مهراباد مثل بمب در دنیا ترکید ودل من وتمام ایرانیان را لرزاند ،هرچند خیلی سریع وباور نکردنی اتفاق افتاد .صدام حسین ادعای مالکیت قسمتی از نواحی جنوب کشورمان را کرد ،اما ادعایش را نپذیرتیم .او تهدید کرد ،اماده دفاع شدیم .حمله کرد ،ما دفاع کردیم وجنگ به همین راحتی با حرفهای غیر منطقی ادمی کله خراب به نام صدام که عروسک خیمه شب بازی زور گویان ومستبدان دیگر بود ،اغاز شد .گاهی احساس می کنم کسانی که چنگ را شروع می کنند انسان نیستند .یا شاید هنگام سرشتن وجودشان شیطان به انها لبخند زده !هیچ وقت ،در هیچ بهه ای از زمان ،چنگ چیز خوبی نبوده .واژه جنگ مساوی با کشتار ،اوارگی ،بد بختی ،بی سر پرستی ،فقر ،قحطی وهزاران مورد فلاکت بار دیگر بوده وهست .به طور حتم در کشور مانیز معنی دیگری جزاینها نداشت .
    پیمان هم وقتی خبر را شنید ،مثل من ناراحت وپریشان شد .او عقیده داشت صدام وهم دستانش با مشاهده دولت نو پای ما فکر کرده اند می توانند از ضعف کشور سوء استفاده کنند وبه مقصد خود بر سند .وقتی دونفری روی نیمکت پارکی نشسته بودیم وحرف می زدیم وپیمان از عقایدش راجع به جنگ می گفت چشمان نگرانم را به چهره متفکر وگرفته اش دوختم وپرسیدم :یعنی چی میشه ؟
    او به چشمانم نگاه کرد وگفت :نمی دونم ...نمی دونم !
    با شرع جنگ تمام فکر وقلبم در کشورم پیش عزیزانم بود وبیش از سابق با انها تماس می گرفتم .گرچه به علت هزینه گزاف تلفن ،فقط ماهی یکی دومرتبه می توانستم به ایران تلفن بکنم .خانواده ثابتی وخواهر هایم دایی ناصر هم هروقت می توانست با من تماس می گرفتند ومرا از احوال خودشان باخبر می ساختند.طی همان تماس ها متوجه شدم پوری به اصرار امیر راضی به ترک دیار شده وبا اندوه فراوان دل از خانواده واز کشورش کنده .وقتی خبر را شنیدم حس کردم چقدر برایش دلتنگم وچقدر ازگذشته از او دورم .با رفتن انها به اروپا دیگر احتمال کمی داشت تا دوباره اورا ببینم .با وجودی همچنان از او داخور بودم ،ام انمی توانستم سالها دوستی خالصانه مان رانادیده بگیرم .
    یک شب که پیمان به اپارتمان ما امده بود باناراحتی گفت: اخرین باری که با پوری حرف زدم حال تو را پرسید .اما بهت سلام نرسوند !.....سپیده ! این دلخوری شما دنفر دیگه داره خیلی بی معنی میشه .اون خیلی تنهاست .از زندگی با امیر گله نمی کنه اما هر دوی ما امیررو پوری روخوب می شناسیم ...اون خوشبخت نیست سپیده !..... من مطمئنم .
    بی حوصله فنجان خالی چایی را از مقابل او برداشتم ودر حالی که به اشپزخانه می رفتم گفتم :این انتخاب خودش بود !
    -این قدر بی رحم نباش !همه ما توی زندگی مون اشتباه می کنیم .
    با حرص فنجان درون ظرف شویی کوبیدم .به اتاق برگشتم وگفتم :وقتی حواستن نبود وتوی چاله افتادی شاید بشه گفت مقصر نبودی ،ام اوقتی کسی داد می زنه وچاله رو جلوی پاتن بهت نشون میده دیگه اگر بیفتی توش خیلی احمقی ! پوری غیر از انتخواب اشتبا هش گناه دیگه ای ری رو هم مرتکب شد ه .اون من رو به امیر فروخت ...حتی حسام روهم فروخت ! حتی وقتی فهمید امیر چطور با بی رحمی حسام روبه حال خودش رها کرد ومن رو با خودش کشید وبرد هم عشق احمقانه اش را دست نکشید .من هیچ وقت امیر وپوری رو نمی بخشم .هیچ وقت ازشون نمی گذرم .به خصوص امیر .فقط امید وارم خداوند تقاص من وحسام رو از اون بگیره .امید وارم یک روزی پستی وخوارشدنش رو ببینم .
    به گریه افتادم .گریه ای شدید وبی امان .پیمان خواست دل داری ام دهد ،نورا هم حیرت زده ا ز اتاق بیرون امئ نگاهم گرد ،اما من بی توجه به ان دو به اتاقم رفتم ،در را محکم پشت سرم بستم وهق هق گریه سر دادم .
    یک سال دیگر با شادی ،نگرانی ،دلهره واندوهی مزمن بر من گذشت .





    رابطه نورا وپیمان روز به روز عمیق تر وبهتر می شد ومن به خوبی شکل گرفتن احساسی به نام عشق را در وجود شان می دیدم .احساسی که به خوبی بانام ان اشنا بودم ودرکش می کردم .


    دایی ناصر وعلیرضا هماه دیگرجوانان راهی جبهه شده بودند .اعصاب طلعت خانم بابت بمبارانها ورفتن بچه ها به جبهه به هم ریخته بود وانها اکثرا اوقات به ویلای لواسن دوست علیرضا می رفتند .
    مرضیه هم به دلیل اوضاع روحی مادرش وعدم حضور ناصر در خانه ،به سر کار نمی رفت وترجیح می داد مراقب پدر ومادر ودخترکوچکش باشد .
    حمیدرضا وهمسرش صاحب پسر قشنگی شده ونامش را ایمان گذاشته بودنئد .مرضیه در نامه ای عکس انها را برایم فرستاده بود .
    در مکالمه تلفنی از سعیده شنیدم پوری هم صاحب پسری شده که اسمش را امیر ارسلان گذاشته .پیمان چیزی در ان مورد نگفته بود .در حقیقت پس از ان ماجرا دیگر حتی نام پوری را در حضور من نمی اورد .
    بالاخره علاقه پیمان ونورا هم از پرده برون افتاد وان دو رابطه ای از نوع دیگر اغاز کردند .علاقه یک پسر ایرانی به دختری هندی که بازبان بین المللی با هم سخن می گفتند کمی برایم غریب بود .شاید هم برای منی که گفتگو بیش ازهر چیزی اهمیت می داد ان طور بود .
    طی ان مدت دوستان دیگری در دانشگاه پیدا کرده بودم که در ان بین با دختری مسلمان به نام رخساره که اهل کشمیر بود ،رابطه بهتری داشتم .او دختری سبزه رو ودرشت انادم بود .یک سال ازمن بزرگتر وبسیار مودب ومومن بود .قران ونماز را خیلی خوب می خواند وبا وجودی ک هاهل سنت بود گاهی کنار هم ایستادیم ونماز می خواندیم .او در پونا همراه پدر ومادر ودوخواهرش زندگی می کرد، اما اکثر اقوامش در کشمیر بودند.
    رخساران قدر از کشمیر وزیباییهایشبرایم تعریف کرده بود ک هدیدار از ان سرزمین جزو ارزوهایم شده بود بالاخره بادعوت رخساره از من برای شرکت در عروسی دختر عمه اش در کشمیر به ارزوی خود رسیدم .
    قبل از دعوت رخساره چقدر برای گذراندن تعطیلات غصه داربودم . نورا قرار بود به دهلی برود وپیمان هم هرچه نمی گذاشت تنها بمانم ،اما به خاطر من مجبور بود کمتر با دوستان پسرش باشد .من پیمان هنوز دوستان خوبی بودیم ،اما هرچه بو داو پسر بود ومن دختر وهرگز نمی توانستم بااو راحت اباشم .
    بلافاصله پس از تعطیلی کلاسها ،همراه خانواه رخسار،سوار بر رنجرور وبزرگ پدرش رهسپار کشمیر گشتیم .
    به راستی که کشمیر تکه ای ازبهشت بروی زمین است .منطقه ای کوهستانی وسر سبز که گلهای زیبا وخوش رنگی مثل پولک هایی زیرن افتاب نوازشگر می رقصند .درختاین متنوع ،زمینی سر سبز واسمانی که گاهی حس می کنی باقلم مو رنگ شده است .از همه بهتر هوای بسیار دلپذیرونسیم خنکی است که روح را جلا می دهد .
    وقتی در مقابل خانه ویلایی وزیبای پدر رخسار از ماشین پیاده شدم بی اختیار نفس عمیقی کشیدم .
    رخسار بازبان خودش که کمی اموخته بودم ،از من در مورد احساسم پرسید .لبخندی بزرگ بر لب اورده وبرای اینکه بهتر احساسم را توصیف کنم به زبان انگلیسی گفتم: احساس می کنم دوباره متولد شده ام !
    او بالبخندی جمله ام را به زبان هندی ترجه کرد .طفلک خیلی تلاش می کرد زبان ان ها را بیاموزم ،اما من استعدادچندانی نداشتم .
    عروسی انها به راسیت جالب وپر سرو صد ا بود .همه مدام در تکاپو بودندومراسم خاصی برای ازدواج داشتند .من باخوشحالی در کنار رخساره در تمام مراسم شرکت می کردم .در ان میان مردجوانی بود که گاهی متوجه می شد مبه طرز عجیبی نگاهم می کردومدام سعی داشت به هر بهانه ای با من یا رخسارهم کلام شود .توج هاو ان قدر واضح بود که حتی رخسار هم متوجه شد در اولین فرصت به او حالی کردکه من شوهر دارم .من هنوز همسر علیرضا بودم وهمچنان هیچ یک ازما اشاره ای به موضوع جدایی نمی کرد.می خواستم پیشنهاد را جانب او باشد وخودم هم چون خیال ازدواج نداشتم ،پشت نام او به عنوان شوهر ،در مقابل خواستگاران احتمالی پنهاه گرفته بودم .
    روز عروسی باشخص جالبی ملاقات کردم ،بایک زن ایرانی حدود چهل بهار را پشت سر گذشته بود ،قد وقامتی متوسط داشت وبسیار شیک پوش ومدرن بود .جزو میهمانان داماد محسوب می شد وصبح همان روز به کشمیر امده بود .رخسار که فهمیده بود خانواده داماد هم یک مهمان ایرانی دارند ،بلا درنگ ما را به هم معرفی کرد وبرای اینک هراحت تر باشیم ما را باهم تنها گذاشت .ان زن که شهلا نام داشت،چشمان نچندان درشت قهوه ای رنگش را به من دوخت وبالبخندی گفت :ازصبح ،دو سباری از روی بالکن دیدمت .قد بلند چشمانی خوش حالت تو رو از بقیه متمایز می کنه .....البته یک لحظه هم فکر نکردم ایرانی باشی!
    بعد اشاره ای به لباسم کرد وگفت :بااین لباس هندی وخالی که پیشونیت زدی درست شبهه هندی ها شدی .
    -این لباسهارو رخساربرام تهیه کرده .......اتفاقا این پیراهن وشلوار خیلی راحت وخنکه ،بهتره شما هم امتحان کنید .
    او خنهای کرد .دستی به کت ودامنی زردرنگش کشید وگفت : من لباسهای خودم رو ترجیح می دم .....راستی رخسار شنیدم دانشجویی .
    -بله ان شاءا...حدودی دوسال دیگه درسم تموم میشه .
    -تنها زندگی می کنی ؟د رامدت از کجا تامین میشه ؟
    کمی از زندگی ام را برایش گفتم .وقتی حرفهایم تمام شد گفت :عجیبه ک هیک مرد ایرانی بااون تعصب های خوشک اجازه داده همسرش تنها توی غربت زندگی که .
    -البته من فکر نمی کنم مردهای غیر ایرانی هم چندان با این قضیه موافق باشند .
    او باحرص گفت :راست میگی !مردها همه سرو ته یک کرباسند !




    از عکس العملش کمی متعجب شدم وگفتم :به نظرمیاد از جنس مخالف چندان خوشتان نمیاد !





    دستی به موهای کوتاهش ک هتا زیر گوش می رسید کشید وگفت :خوشم نیامد ؟!من از تمام مردهابیزارم !






    -یعنی می خواهید بگید شوهر ندارید؟!





    -بنظر عجیب میاد یک زن چهل ویک ساله بدون شوهر وبچه باشه ؟





    شانه هایم را بالا انداخته وبه گفتن :چه عرض کنم ؟!اکتفا کردم .





    -چهارده سال هبودم ک هازدواج کردم .هیچ وقت شوهرم رو دوسنت نداشتم .اون باعث شد بچه ام سقط بشه .....از خوه اش فرار کردم ازمرض خارج شدم .شوهرم وقتی فهمید ،برای اینکه هرچه زود تر این ننگ رو ا زپیشونی خودش پاک کنه طلاقنم داد .شانس اودردم پیدام نکرد وگرنه زنده ام نمی گذاشت .اون مردپستی بود .اون قدر پست که هنوز در زندگی ام مردی مثل اون ندیدم .بیچاره مادرم به خاطر من قربانی شد .پدر وقتی فهمید اون برای کمکم کرده طلاقش داد .فکرش را بکن !باپنج تا بچه مادرم را طلاق دادوبرای اینکه اون رو بپزونه فوری ازدواج کرد .حتی برادرام مخالف بودند ....فقط به خاطر اینکه تنها دخترش رواز دست یک ابلیس نجات دابود .


    پوذخندی زد وادامه داد :نمی دانم چرا این حرفهارا به تو می زنم ! شاید به این خاطر ک همهربونی و.....غم خاصی رو توی نگاهت می بینم ...انگار خنده های توهم ازته دل نیست !
    متاثر از شنیدن داستان غم انگیز زندگی اش دستش را فشردم وگفتم :متاسفم که این قدر زندگی تلخی داشتید ،بابت اعتمادی تون هم ممنونم .
    -در عوض طراح لباس مو فقی هستم ......
    تا پایان مراسم دیگر فرصتی دست نداد تا باشهلا صحبت کنم ،اما از قول گرفتم بعد از ظهر روز بعد گشتی دران اطراف بزنیم .
    زندگی او برایم جالب وجذاب بود .زندگی زنی که سن وسال کم از خانه شوهر فرار کرده وبعد درغربت به مدارج خوبی رسیده وروی پای خود ایستاده بود احس می کردم می توانم ازاو الگویبگیرم وراز موفقیتش را بپرسم .
    روز بعد شلوار جین راحتی همراه تی شرت قرمز رنگی به تن کردم .موهایم را که بلند تر شده بود وتا روی کمرم می رسید ،پشت سرم اسبی بستم وسراغ شهلا رفتم .اوهم شلوار وپیراهن راحتی به تن داشت تا در ان سربالایی ها شیب های تند راحت حرکت کند .دقایقی بعد از سلام واحوال پری از میان باغی می گذشتیم واو از زندگی اش برایم می گفت .
    -پدرمن خان زاده بود وغرور وتکبر وپول وزمین زیادی رااز اجدادش به ارث برده بود .ما درسنندج زندگی می کردیم .من چهاربرادر بزرگ تر از خودم داشتم وتا وقتی خانه پدرم بودم از دست انها اب خوش از گلویم پایین نمی رفت ...چهارده ساله بودم که به اجبار پدر با پسر عمویم ک ههجده سال ازمن بزرگ تر بود ازدواج کردم .من همیشه از او بیزار بودم ،ازچشما ن هیز وشکم گنده اش حالم به هم می خورد!....هنوز هم یادش میفتم مشمئز میشم !تا سه سال بچه دار نشدم .بگذریم که اون قدر به خاطر بچه دار نشودنم سر کوفتم زدکه حتی یک بار نزدیک بود دست به خود کشی بزنم .غیر ازاینها شوهرم دست بزن داشت .گاهی که مست به خونه می امد بی دلیل به جانم می افتاد وان قدرکتکم می زد که له ولورده می شدم .بالاخره بعد از سه سال طاقت نیاورد ودوبار ازدواج کرد تا بچه دارشود .با ورنمی کنی وقتی سرم هوو اورد چقدر خوشحال شدم .فکر می کردم دست از سرمن بر می دارد .هم بستری با او حکم شکنجه داشت .اما او هرزه تر وکثیف تر از اینها بود که به یک زن قانع باشد .دوسال دیگر گذشت اما زن دومش هم بچه دار نشد ودرست موقعی که همه فکر می کردند عیب وایراد از شوهرممنه ،ن حامله شدم .با ورت نمیشه ،وقتی شنید حامله ام اونقدر وحشی شد که کف به دها ن اورد .کثافت فکر می کرد بچه مال خودش نیست .می گفت اگر قرار بود بچه دارشه من زود تر باید حامله می شدم وزن دومش هم باید حامله می شد !نمی دانم حکمت خدا چی بود ،اما هرچی بود اون قدر من رو شکنجه کرد تا بچه سقط شد .هرچی قسم وایه می خوردم که پاکم ولحظه ای نلغزیدم باور نمی کرد ....من رو انداخت توی انباری وروزی یمک وعده به هم غذا می داد .پدرم درجریان بود ،اما کاری نمی کرد ،شاید به اون حق می داد ،شاید هم اصلا فراموش کرده بود من دختر شم ! اما مادرم طاقت نیاورد .چند نفر غریبه رو پول زیادی اجیر کرد ومرا از خونه اون دیو فراری داد .بعد هم از طریق خلیج من رو از مرز خارج کرد .اون موقع فقط نوزده سالم بود اما به اندازه یک زن نود ساله زجر کشیده بودم .از لحاظ روحی وجسمی داغون بودم ....
    حرفهایش که به اینجا رسید ایستاد وسرش را پایین انداخت .متوجه شدم گریه می کند ،اما به روی خودم نیاوردم تا راحت باشد .
    -تابحال حرفهایی رو که از الان می خوام بزنم به کسی نگفتم ....یک قسمت وحشت ناک از زندگی ام رو که حتی ا زفکرکردن بهش موهای تنم راست میشه .....اون مردهایی که مادرم بهشون اعتماد کرده بود وباپول زیاد خریده بود شون ،توی لنج به من حمله کردند ......نامردها بلایی سرکه هنوز کابوس می بینم و زجر می کشم اونجا بود که دیگه به کل از هر چی مرده بیزارشدم . چون من یکی که توی زندگی ام به جز نامرد کسی رو ندیده بودم ! این موضوع رو ندیده بودم ! این موضوع رو به مادرم هم گفتم . می دونستم خودش رو مقصر می دونه تا اخر عمر عزاب می کشه .... البته دوستی که من رو از اونها تحویل گرفت جریان رو فهمید و خواست اقدامی کنه که اونها فرار کردند . از او کهقول گرفتم که به مادرم حرفی نزند ..... دیگه فایده ای نداشت ....مدتی در دبی زندگی کردم .بعد با استفاده از یک مرد عرب که شیفته من شده بود ، راهی فرانسه شدم . اون پولدار احمق برای اینکه من رو به اهدافم برسونه کمک بزرگی محسوب می شد ! او توی فرانسه یک مزون لباس داشت و من در اون مزون به عنوان فروشنده مشغول به کار شدم . کم کم کار یاد گرفتم و با علاقه شدیدی که داشتم تحت اموزش حرفه ای قرار گرفتم . بیست و پنج سالم تموم نشده بود که به عنوان طراح لباس در امد خوبی داشتم . حتی تونستم مادرم رو پیش خودم ببرم و زندگی اش رو تا مین کنم .
    او که دوباره قدم اهسته کرده بو د بالحنی محزون ادامه داد :التپبته مادرم زیاد از زندگی من خوشش نمی امد .اون یک زن قدیمی وسنتی بود ونمی تونست من رو درک کنه .قادر نبود نفرت من رو از جنس مذکر بفهمه ،من زایاد بااون بحث نمی کردم وبه کار






    خودم می رسیدم .توی اون مدت سه ،چهار نفری ادعای عشق کردند ،جات خالی بود ببینی بعد از اینکه کلی پول برام خرج کردند ،چطور پوزه هاشون رو به خاک مالیدم ! اون مرد عربی هم همچنان عاشقم بود ......تعریف از خودنباشه زن زیباولوندی بودم .


    -ازتون تقاضای ازدواج هم کرد ؟
    -بله ! بارها ! البته یک زن دیگه توی دبی داشت .اما خب .....مردها رو که می شناسی ! دیروز هم باهمون مرد اومدم عروسی پسر دوستش .
    خواستم بپرسم پس تو معشوقه اش هستی ؟اما سکوت کردم .نسبت به زنی که در کنارم قدم می زد حس خوبی نداشتم .می فهمیدم رنج زیادی کشیده ،اما حق نداشت تقاص بد بختیهایش را از دیگران بگیرد .مردها یی که شاید حقشان بود از یک زن رودست بخورند ،اما حقش نبود که ان زن شهلا وامثال شهلا باشند که می توانستند زندگی ابرومندانه تری برای خود درست کنند .
    -تمام مردها مثل هم نیستند .مرد وزن هردو انسانند وخوب وبد دارند .
    -مردخوب شاید پیدا بشه ،اما شوهر خوب نه !




    بدون فکر گفتم :اما شوهر من خیلی خوبه !او متعجب نگاهم کرد وگفت :اگر اینقدر خوبه چرا تنهاش گذاشتی ؟!

  4. #52
    کاربر سایت mahdi_mmm آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Feb 2011
    نوشته ها
    76
    تشکر
    30
    از ایشان 38 بار
    در 19 پست تشکر شده

    پیش فرض

    --------------------------------------------------------------------------------

    فصل 32


    از کشیمیر که برگشتم خس می کردم ادم دیگری شده او . هم جای دیگری از دنیای پهناور را دیده بودم و هم بازنی اشنا شده بودم که حقایق زیادی را به من نشان دادهبود . ان روز ها مدام فکر می کردم . فکر می کردم که چطور روزگار و اتفاقات از انسانهایی معمولی انسانهایی با چنان شخصیت های پیچیده می سازد و اینکه هر حادثه چه تاثیری را روی افراد می گذارد و چگونه خوادث مسیر زندگی را تغییر می دهند . حتی به این فکر کردم که من دختر خوش شانسی هستم که مردانی مثل حسام ، پیمان و علیرضا سر راهم قرار گرفته اند . مردانی که شاید اگر یکی از انها سر راه شهلا قرار می گرفت زندگی اش این گونه نمی شد .
    بعد خودم را به جای شهلا می گذاشتم و فکر می کردم من چگونه ادمی می شدم اگر ان بلاها بر سرم می امد . بی شک چون او از جنس مرد بیزار می گشتم ، اما شک داشتم با ان نفرت نقش معشوقه مردی عرب را بازی می کردم تا مرا به خواته هایم برساند . و در اخر از خودم می پرسیدم ایا شهلا از زندگی کنونی اش راضی است ؟ ایا معشوقه مردی ثروتمند بودن ، زنی چنان رنج کشیده را ارضا می کند ؟ بعد با خود گفتم انچه مسلم است او حالا بدبخت تر از ان است که هر روز از شوهرش کتک می خورد . چون حالا هم به همان اندازه شخصیتش توسط یک مرد لگدمال می شود . تنها تفاوت این است که ان زمان گناهی به جز مظلومیت نداشت و حالا باید این چنین با رضایت تن به گناه می داد . راستی او حالا بیش از شوهرش ، پدر و برادرانش به خود ظلم می کرد .
    جنگ در ایران همچنان ادامه داشت . مردم از لحاظ اقتصای در نضیقه بودند . جوانان شهید ، جانباز یا اسیر می شدند . اینها افتخار بود . افتخاری نزد خدا . اما همچنان تحملش سخت می نمود . هنوز هم خانواده ها دلشان برای عزیزانشان پرپر می زد . جنگ هیچ گاه برای هیچ مردم وملتی خوشبختی نمی اورد . و ان جنگی که چنان بی رحکمانه به ملت ما تحمیل شده بود ، خواب و ارامش را چه از ایرانیان داخل کشور وچه از وطن پرستا خارج کشور گرفته بود .
    بالاخره دانشگاه ها در ایران باز شدند و سعیده و ناهید جز اولین گروهی بودند که وارد دانشگاه شدند . با ور نمی کردم خواهر کوچکم ان قدر بزرگ شده باشد که به دانشگاه برود ، ان هم در رشته مقدس پرستاری . او و ناهید هم رشته بودند و قرار بود به دانشگاه ملی یا همان دانشگاه شهید بهشتی بروند .
    وقتی سعیده خبر را از پای تلفن به من داد ،در میان خنده گریه می کردم و به او تبریک می گفتم ،حتی از پشت تلفن بوسه های عاشقانه او را برایش فرستادم . گوشی را که گذاشتم گریه ام شدیدتر شد . نو را که به شدت نگران شده بود کنارم نشست و پرسید ایا اتفاقی افتاده ؟ ئقتی جریان را در میان گریه برایش گفتم متعجب بود که چرا از قبولی خواهرم گریه افتاده ام و من گفتم سعیده را چون کودکم دوست دارم و موفقیتش برایم حکم موفقیت خودم را دارد .
    چهره اش حیرت زده بود ، اما دیگر چیزی نپرسید . سال اخر بیشتر از قبل تنها بودم . نورا و پیمان اکثر اوقات خود را در دانشگاه یا بیمارستان سپری می کردند . من هم برای اینکه افکار بیهوده به سرم نزند دست به کار ترجمه یک کتاب زده بودم که حسابی وقتم را می گرفت .اما قبل از خواب تمام ان خیالاتی که در طول روز ازارشان فراری بودم ،به سراغم می امدند وبا قدرت تمام مانع خوابیدنم می شد ند .
    خاطرات گذشته ،لبخند حسام ،صدا پوری وفریاد اقا ،ناله های عزیز وحتی چرت وپرت گویی های امیر علی ودر اخر درخشش نور لامپ های بزرگ سالن فرودگاه در چشمان نمناک علیرضا .دلم برایش تنگ شده بود .ای کاش بود وبرایش حرف می زدم .او چقدر خوب به حرف های من گوش می کرد .شاید حتی کمی اغرار امیزبا من ملاحظه کار بود .چرا طلاقم نمی داد ؟ای کاش زودتر دست به کار شود .به محض اینکه ان فکر از مخیله ام می گذشت دلم فرو می ریخت .بالا خره یک روز دیگر طلاقتم تاق شد .با ید کاری می کردم .با محبوبه تماس گرفتم می دانستم ان ساعت شوهرش خانه نیست .پس ا زاحوال پرسی وکمی صحبت در مورد خودمان دل به دریا زدم وگفتم :محبوبه !راستی چه خبراز ثابتی ها ؟خوبند ؟
    -اتفاقا دیروز مرضیه رو دیدم حالت رو می پرسید خودش هم خوب بود .
    -بقیه شون چطورند ؟
    -طلعت خانم که طفلک یک چشمش اشک شده ویک چشمش خون .حریف علیرضا نمیشه که جبهه نره .
    -شاید اگر برایش زن بگیرن موندگار بشه .
    -اخه تورو که هنوز طلاق نداده .
    خب چرا طلاق نمیده ؟تونمی دونی ؟
    -تو خودت خبرنداری می خواهی من داشته باشم ؟لابد دوستت داره .لیل دیگه ای نمی تونه داشته باشه .
    -اخه من که بدردش نمی خورم .فقط اسمم توی شناسمش ثبته .
    -خب تو چرا تقاضای طلاق نمیدی ؟
    -نمی تونم .....روم نمیشه .
    -ببین سپیده !علیرضا مرد خوبیه ،تو حق نداری اون وخانوادشو بازی بدی .درست که تمامک شد برگرد وباهاش زندگی کن ،یا طلاق بگیر تا زود تر تکلیفش مشخص بشه ،اخه این طلعت خانم هم برای بچه اش ارزوی داره .روانیست با ادمهایی که این قدر به تو خوبی کردند بدی کنی .


    محبوبه باز کمی نصیحت کرد وبعد از اینکه مرا دچار تردید ساخت تماس را قطع نمود .فقط یک ترم تا گرفتن مدرکم مانده بود .ترم اخر ترم سرنوشت سازی بود وباید تمام فکرم را معطوف به درس وپایان نامه ام می کردم .پس برای اینکه حواسم بیشتر جمع باشد با رخسار برنامه ای ریختم وهمراه او درس خواندن جدی را شروع کردم .پس از پشت سر گذاشتن امتحانات پایان ترم ،ان هم با موفقیت ،باتمام دختران کلاس در منظل یکی از بچه ها که از همه بزرگ تر بود ،مهمانی دخترانه ای ترتیب دادیم .نورا هم همراه من امد .همه لباس های ساری به تن داشتیم وتا نیمه شب بساط رقص وپایکوبی به راه بود .انها من را هم به میدان رقص بردند ومن ناشیانه ،در حالی که از شدت خنده روی پابند نبودم ،همراهی شان کردم .
    شب خیلی خوبی بود .در تمام عمرم برای اولین بار شادی موفقیتم را همراه دوستانم مزه مزه کردم .اما روز بعد از ان حال غریبی داشتم .دیگر همه جا وهمه چیز برایم غیر جذاب وتکراری بود .حتی لهجه نورا وقتی سعی می کرد فارسی حرف بزند !
    احساس می کردم دوباره درهمان جایی هستم که پنج سال قبل بودم .ان قدر غمگین ومتفکر بودم که پیمان ونورا به خوبی متوجه حالم شدند ومی خواستند بدانند چه مشکلی دارم .
    یک روزپیمان به دیدارم امد .ان روز یکی از روزهای خنک ژانویه بود ،البته در پونا هرگز هوا سرد نمی شد ،اما در ماه های اخر سال هوا کمی خنک تراز ماه های دیگر سال بود .از کار تدریس خسته ودلزده بودم ومدتی بود که دیگر کار نمی کردم .
    نورا خسته از کار وتلاش روزانه زودتر از همیشه به رختخواب رفته بود ،اما من با کسالت کتابی راورق می زدم تا اگر از محتوای ان خوشم امد برای ترجمه اش دست به کار شوم .با ورود پیمان کتاب را بستم ورفتم چای دم کنم .او مانع شد گفت :بنشین سپیده !زیاد مزاحم نمیشم .فقط اومد چند کلنه حرف بزنیم .
    -می دونم چی می خوای بگی .اینکه چرا این طوری شدم ؟! چرا دست به کار تازه ای نمی زنم ؟چرا برای اینده ام تصمیم درستی نمی گیرم !
    -حالا که مثل یک دختر خوب این سوال هارا از خودت پرسیدی خودت هم بهشون جواب بده .
    چروک خیالی گوشیه پیراهنم را صاف کردم وگفتم :روحیه من باغربت ساز گار نیست .....وقتی توی این خیابان ها قدم می زنم واین ادم های غریبه رو می بینم که به زبان من صحبت نمی کنند ،گریه ام می گسره .....اگر مجبور نبودم هیچ وقت کشورم را ترک نمی کردم .دلم برای همه تنگ شده .حتی برای درخت های توی کوچه مان .کوچه ای که گاهی از روی پشت بام درخت های وحشتناکش رادید می زدیم ...درسته که توی وطنم کسی انتظار من رئنمی کشه .اما من دلم برای همه تنگ شده حتی برای اقام !چرا غربت این قدر ادم رودل نازک می کنه ؟
    به چشمان نمناکش نگاه کردم .منتظر بودم حرفی بزند اما او درسکوت نگاه می کرد .
    -من مدت هاست که دارم فکر می کنم ...وفعلا تنها تصمیمم اینه کخه هرچه زود تر بر گردم می خواهم به بچه های شهر خودم درس بدهم .می خواهم معلم بشوم .هدف من همین بود .من شاید تنها یی را به هر چیزی ترجیح دادم ،اما این همه تنها یی را نمی توانم تحمل کنم .
    بالا خره لب باز کرد وگفت :پس علیرضا چی ؟
    -نمی دونم چی میشه .باید برم ببینم چی پیش می اید .تا دو باره نبینمش نمی توانم حرفی در موردش رارد نمی کنی .
    -بگذار یک رازی رو بهت بگم پیمان !......من تازگی ها عجیب احساس خالی بودن وبی ریشگی می کنم ....دلم می خواهد موجودی به من وابسته باشه ومن هم به اون وابسته باشم .یک نوع وابستگی عاشقانه وعمیق وحتی عارفانه .....دلم می خواهد من هم یک روزی بچه دار شوم .
    او باچشمانی گردشده گفت :یعنی به خاطر داشتن بچه می خواهی علیرضا زندگی کنی ؟بنظر خودت این خود خواهی نیست ؟!
    مانند بچه های لجبازی که می دانند اشتباه می کنند ،اما کوتاه نمی ایند گفتم :چه اشکالی داره یک بار هم من خود خواهی باشم ؟!
    -اون می خواهد ،هنوز منتظر منه .من هم احساس می کنم با تنها مرید که می توانم ازدواج تعریف نمی کنم .
    -دوستش داری یانه ؟
    -اره اما عاشقش نیستم ،اون خوب بار اومده درست مثل برادرش وپدرش .
    -خوب بودن اول به ذات ادم ها بر می گرده ،تو پدر خوبی نداری ،اما خوب بار امدی ،دختر اروم ونجیبی هستی واین مدت بااینکه کاملا ازاد بودی کوچک ترین خطایی ازت ندیدم .
    -پس اگر این طوری باشه هیچ کس نباید به خاطر خوب وبدش بگیره یا مجازات بشه ،همه چیزی به ذاتش بر می گرده .
    -ذات یکی از صد تا چیزی است که رفتارها وعکس العمل ها را به وجود میاره .اراده ها هم خیلی مهمه وبعد هم محیط وطرز تربیت .
    -من توی این مدت فهمیدم انسان همان طئری که گاهی ساده به نظر می رسه پیچیدگی های خاص خودش روهم داره .وقتی حتی نان حلال وحرام دررفتار واینده ما تاثیر داره قضاوت عادلانه درموردادم ها خیلی سخت میشد .
    -خداوند ا ن قدر عادل است که تمام اینها رامد نظر قرار می دهد .....بگذریم ،پس تو. تصمیم خودت رو گرفتی .من امید واربودم بمونی وفوق لیسانس بگیری این چند ماه راهم بیخودی تلفن کردی حالا بااین اوضاع جنگ بهتر نیست کمی صبر کنی ؟
    -من مثل همه مردم کشورم ! جنگ مال من هست ...می خواهم فرددا با دایی ناصر تماس بگیرم وازش خواهش کنم یک سوئیت کوچک باقیمت مناسب نزدیک خودشون برایم پیدا کنه که وقتی برگشتم الاخون بالا خون نشم .
    -اجازه خانه را چه کار می کنی ؟
    -اقا ولی درنهایت مردانگی طلاها سکه هایم راتبدیل به پول کرده وانها رارویسرمایه خودش گذاشته ومی دانی که هر ماه به حسابم کارکرد ان پول ها رو واریز می کنه ،حتی گاهی هم بیشتر از کاری کرد اصلی پولم .الان سرمایه اصلی دست اوست .فکر کنم بشود



    با ان پول یک سوئیت رهن کرد .وقتی در خانه خودم مستقر شدم می روم سر کار .در این مدت دو ،سه تا کتاب ترجمه کردم که برای چاپ شان درتهران اقدام می کنم .من برنامه های زیادی برای پول در اوردن دارم .نمی دانی چه کیفی دارد وقت یدر خانه خودت زندگی گنی وخرج خودت رو بی هیچ منتی بیاوری .
    او ارام خندید ،یک پا را روی پای دیگر انداخت ودر حالی که با دقت براندازم می کیرد گفت :تو که گفیتی خیال داری با علیرضا ازدواج کنی .
    -اولا که هنوز هیچ چیز معلوم نیست ،ثانیا تو که فکر نمی کنی به محض ورودم می روم سراغ علیرضا وا زاون می خوام تا باهم زندگی کنیم ! زندگی به من یاد داده که صبو ر باشم وبرای به دست اوردن چیزی که می دانم بالا خره به دستش می اورم عجله نکنم !
    اولین نقشه ام خوب اجرا نشد !
    ****
    دایی ناصر گفت باپول من سوئیت مناسبی در حوالی امیر اباد پیدا نمی شود وبرایم سوئیت کوچکی در طبقه چهارم اپارتمانی واقع در خیابان اسکندر یه پیدا کرد .اپارتمان بین خانه عاطفه ومحبوبه واقع بود .در حقیقت من می توانستم باده دقیقه پیاده روی به خانه هر کدام ازانها برسم .محبوبه وعاطفه هم سه سال بیشتر نبود که به ان محله اسباب کشی کرده بودند .دایی ناصر بااب وتاب از تمیزی ونورگیری وخوش نقشه بودن سوئیت سئیت می گفت که کمتر از دو سال قبل رئپوی یک اپارتمان سه طبقه ساخته شده بود .البته گویا هنوز موعود تخلیه مستاجر قبلی نرسیده واو که دانشجوبود ،یک ماهی برای تخلیه فرصت داشت .چند روز اخر اقامتم درهند مدام درحال خرید سوغاتی برای اقوام ودوستانم بودم وبابت ان خرید ها تمام نقد ینگی دوستتانی که طی ان پنج سال در ان کشور هزارمذهب یافته بودم دشوار بود . در فرودگاه همه اشک به دیده اورده بودیم .پیمن وحسین چمدان هایم را حمل می کردند وبابت سنگینی بار سر به سرم می گذاشتند .به یاد لحظه ورودم به هند افتادم .ان روز فقط یک چمدان بزرگ پراز سوغاتی با خود بر می گرداندم .حس خوبی داشتم ،حس می کردم ذهن وروحم نسبت به لحظه ورود رشد کرده وپر بار تر از شده است .به راستی با دستی پر سری بلند وبرافراشته باز می گشتم .من د رعین اینکه نجابت وذات حقیقی ام را حفظ کرده بودم ،درس خوانده وبا کوله باری از تجربه که زندگی در مملکتی غریب به من اموخته بود ،به وطن باز می گشتم .حالا می توانستم درچشمان همه نگااه کنم وبگویم ببینید ! من موفق شدم .می توانستم سرافراز در مقابل علیرضا باایشتم وبگویم اعتمادش به من بیهوده نبوده من با مهربانی های او به او نیمی ارهدفم رسیده ام .
    من در سن بیست وسه سالگی احساس تجربه زنی سی ساله راداشتم واز ان بابت اعتماد به نفس خوبی در وجودم پدید امده بود .

  5. #53
    کاربر سایت mahdi_mmm آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Feb 2011
    نوشته ها
    76
    تشکر
    30
    از ایشان 38 بار
    در 19 پست تشکر شده

    پیش فرض

    به مرز ایران که رسیدیم ،طبق اخرین توصیه های سعیده شالی حریر وسبز رنگ روی سرم انداختم،می دانستم در مملکتم رعایت حجاب الزامی شده ومن باید باید به قانون احترام برگذارم !هنگامی که از بلند گوها اعلام شد .در اسمان تهران هستیم قلبم در سینه فرو ریخت واز شدت هیجان دست وپاهایم یخ کرد .به سرعت اینه ام رااز کیف خارج کردم وبه چهره ام نگاهی انداختم .چشمان میشی ام بیش از هر زمان می درخشید ،ابرو های اندک مرتب شده ام جلوه خاصی داشت وگونه هایم از شدت هیجان کمی سرخ شده بود .ارایشی ملایم ودخترانه روی صورتم نشانده بودم که ان روزها جزو عادتم شده بود . حس می کردم دیگر ان قدر بزرگ هستم که دستی به صورتم ببرم .شال حریر سبز رنگم راکه بسیار به پوست صورتم می امد ،روی سر مرتب کردم .می دانستم ظاهرم از اخرین دیدار خیلی تغییر کرده است .
    سعیده گفته بود باید چیزی شبیه مانتو بپوشم ومن پیراهن استین بلند وپوشیده ای با یک دامن ماکسی به تن کرده بودم تامشکلی برایم ایجاد نشود .
    زمان ورود م را به دایی ناصر اطلاع داده بودم وباوجود اینکه ساعت از دوازده شب می گذشت می دانستم او سعیده به استقبالم خواهند امد .
    وقتی از پشت شیشه با چشم دنبال انها می گذشتم از خوشحالی بدنم می لرزید وچشمانم مدام از نم اشک تر می شد که باپلک زدن سعی می کردم مانع دیدم نشود .با دیدن دایی ناصر بی اختیار نامش رافریاد زدم .او کمه مرادیده بود اشاره کرد زود تر پیشش بروم .باسرعت به سالن اصلی رفتم .دایی در انتظارم بود .ساکی را که دستم بود ورها کردم ودر حالی که سعی داستم دامن بلندم زیر پاهایم گیر نکند به سمتش دویدم وخود را در اغوش پرمهرش انداختم .او لحظاتی مرا در اغوش نگه داشت وبعد در حالی که می خندیدگفت :این طوری که نمیشه باید به بقیه هم برسه !
    حیرت زده به اطرافم نگریستم انچه را دیدم برایم قابل باور نبود .مامان زرین ،عاطفه ،محبوبه ،منیژه وسعیده که دیگر برای خودش خانمی شده بود ،در میان اشک نگاهم می کردند .با گریه ای ازفرط شوق دیدار تک تکشان را در اغوش فشردم ،به خصوص مامان زرین وسعیده را .چقدر دلم برای بوی مادرم تنگ شده بود .مادری که گرچه هیچ گاه اقتداری برای جانب داری از من نداشت ،اما می دانستم دوستم دارد وهمیشه به فکرم بوده است .از اغوشش که بیرون امدم مرا خوب برنداز کرد وگفت :
    -چقدر خوشگل شدی خیلی هم چاق شدی !
    هر هفت نفرمان به هر بدبختی ا ی بود در پژوی مدل قدیمی دایی ناصر جاشدیم فچمدان ها وساک ها راهم در صندوق عقب چپاندیم .وضع خنده داری پیدا کرده بودیم ،لاستیک های ماشین ازشدت سنگینی بار نزدیک بود پنچر شود .بالا خره مامان طاقت نیاورد وگفت :ای باباناصر !الان که ماشینت داغون میشه .این همه تاکسی اینجا هست .
    خلاصه باخنده های ما دختر ها وغرلند های مامان بالاخره دایی به سمت تاکسی ها باز گشت .من ومامان ومحبوبه وسعیده یکی از چمدان ها را برداشتیم وهمگی سوار تاکسی شدیم به تاکسی رفتیم .وارد میدان ازادی کاه شدیم شیشه پنجره رو پایین دادم وهوای شهرم را رانفسی عمیق درون ریه ها کشیدم .خیابان ها چندان تغیر نکرده بود اما شهر انگار بوی دیگری می داد .شعارهای انقلابی روی دیوار ها خاطرات ،پنج ،شش سال قبل را زنده می کرد .خلوتی خیابان ها دلگیر بود وچراغ اکثر خانه ها خاموش .
    زیر لب زمزمه کردم :انگار شهر خوابیده !
    سعیده پرسید:چیزی گفتی ؟
    بی انکه چشم از خیابان برگیرم گفتم :داریم گجا می ریم ؟
    -میریم خونه خودمون .
    حیرت زده نگاهش کردم .محبوبه با چهره ای خندان گفت :پریروزوقتی گفتی که داری بر می گردی ،مامان با جمشید خان صحبت کردتا هر طور کی توانداقا را چند روزی از خانه دور کند .اون هم بایکی دوتا از دوست های مشترک خودش واقا حرف زد وقرار گذاشتند .چند روزی برن شمال تفریح کنند.
    -لابد خونه نوری.
    -اره دیگه امروز صبح حرکت کردند .قراره دوشب بمونند.
    حس عجیبی داشتم .پس از سالها به خانه پدری ام با ز می گشتم ،خانه ای که مرا از ان بیرون انداخته بودند،خانه ای که لحظات تلخ وشیرین زایدی برایم ازان به یادگار مانده بود ،خانه ای که ماه های اخر برایم حکم زندان را داشت .هرچه بود حس کردم دوستش دارم ودلم برای اتاق مشترک خودم وسعیده تنگ شده ،برای اجارهای دیوار حیاط ،برای پنجره بزرگ روبه حیاط اش وبرای بامش ! بامی که بای من وحسام میعاذد گاهی همیشه گی بود .از یاد ح-سام بغض به گلویم چنگ انداخت ،چشمانم سوخت وتنفسم مشکل شد ،اما نگذاشتخانواده ام پس از سالها دوری دوباره نقش اندوه رادر چهره ام ببینند .می خواستم فکر کنند خوشبختم !
    توصیف احساسم زمانی که پس از مدتها وارد کوچه مان شدم ،مشکل است .به بخصوص وقتی چشمم به نام تازه کوچه افتاد (بن بست شهید حسام ثابتی )این نام حسام من بود که ورودی کوچه خاطره هایم رازینت می داد.دلم سوخت .چشمانم جوشید ،اما نگذاشتم اشک هایم بچکد .بادستمالی چشمانم راپاک کردم ونفس عمیقی کشیدم .از ماشین که پیاده شدم بانفس عمیقی دیگری هوای یادگار هارابه سینه تنگم فرستادم .به خانه قدیمی ثابتی ها سرک کشیدم .درش بسته بود ونورکمرنگی سر در در حیاط راروشن می کردم .برای اینکه دچار احساس نشوم باسرعت وارد حیاط خانه خودمان شدم .ان شب مانند گذشته ها باسعیده در اتاق سابق مان خوابیدیم .اتاق تغییر زیادی کرده بود .تختی یک نفر گوشیه ان بود ویک میز اریش بسیار کوچک هم گوشیه دیگری قرار داشت .تابلوی زیبایی از منظره ای پاییزی روی دیوار نصب بود وقاب عکسی هم روی میز تحریر سعیده قرار داشت که عکس دونفر ه من واو بود .سعیده می گفت که اقا هرگز پابه این اتاق نمی گذارد واو باخیالی راحت عکس دونفریمان را قاب گرفته است .
    سعیده برای هردویمان روی زمین جا انداخت .تادم دمای صبح باهم حرف می زدیم .وقتی او خوابش برد ارام واهسته به پشت بام رفتم .بابغض وحشتناک از روی هره های مابین بام ها گذشتم وبه بام خانه قدیمی ثابتی هارسیدم .انجا دیگر خانه انها نبود ،اما هنوز حال وهوای گذشته را داشت .در جایی که همیشه حسام انجا می نشست نشستم وبغض حبس شده ام را رها کردم .پس از پنج سال هنوز داغ از دست دادن حسام برایم تازه بود .درست مثل اینکه چند روز قبل حسام راکنا کوچه رها کردیم .صدای حسام در گوشم زنگ زد (تو برو )چرا اوباید می رفت ومن تنها راه ادامه می دادم .چرا گفت (تو برو ؟!)

  6. #54
    کاربر سایت mahdi_mmm آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Feb 2011
    نوشته ها
    76
    تشکر
    30
    از ایشان 38 بار
    در 19 پست تشکر شده

    پیش فرض

    فصل سی و سه


    طی دو روزی که خانه پدری ام بودم خواهرانم و شوهران و بچه هایشان به دیدارم آمدند. مرضیه و خانواده اش هم آمدند. اما علیرضا جبهه بود. گویا هر بار که می رفت پنج،شش ماهی پیدایش نمی شد و آن موقع تازه دو ماه از رفتنش می گذشت. خانواده پوری هم آمدند. بدری خانم کمی لاغر شده بود و چروکهای ریزی اطراف چشمان مهربانش دیده می شد. ناهید هم مثل سعیده بزرگ شده و شباهت بیشتری با پوری پیدا کرده بود، اما هنوز برق شیطنت از چشمانش می جهید و بساط پچ پچش با سعیده همچنان به راه بود. بدری خانم وقتی مرا دید نیم ساعتی در آغوشم گریه کرد و چند مرتبه نام پوری را با سوز و گداز بر زبان آورد. نمی دانستم از دوری پوری دلتنگ است یا از اوضاع زندگی او راضی نیست. چیزی نپرسیدم و صبر کردم تا آرام شد، بعد حالش را پرسیدم و سوغاتی هایش را دادم که با شادی تشکر کرد. عزیز مدام اسپند دود می کرد و در حالی که آن را دور سرم می چرخاند با تأسف می گفت:«حالا درسته که درس خواندی و دیپلم گرفتی اما الان باید دو تا بچه داسته باشی!» با خنده می گفتم:«عزیز من لیسانس گرفتم... برای بچه دار شدن هم دیر نیست.» اما او باز هم سرزنش می کرد و از بالا رفتن سنم افسوس می خورد.

    روزی که وحشت بازگشت آقا را به خانه داشتم به اصرار محبوبه به خانه او رفتم. ده روزی مانده بود تا مستاجر سوئیتی که قرار بود در آن ساکن شوم،خانه را خالی کند. دو،سه روزی منزل محبوبه مهمان بودم و بعد دایی ناصر و مرضیه مرا به خانه خودشان بردند.
    دیدن خانه شاعرانه ای که فقط چند ماه در آن ساکن بودم خالی از لطف نبود. حیاط هنوز زیبا بود و حوش آبی ماهی قرمز داشت. طلعت خانم و آقا ولی از حضورم شادمان بودند،حتی آقا ولی پدرانه پیشانی ام را بوسید و گفت:«عروس خوبم! به خانه خوش اومدی»
    از شنیدن حرفش دلم گرم شد. پس آنها مرا قبول داشتند. با وجود اینکه به محبتشان نسبت به خودم شبهه ای نداشتم،اما از ته دلم می ترسیدم از آن همه خودخواهی و دست دست کردن من خسته شده باشند.

    اتاقم تغییر چندانی نکرده بود فقط روتختی عوض شده و کمد کهنه قدیمی جایش را به کمدی بزرگ و جدید داده بود. از مرضیه شنیدم علیرضا آنجا ساکن است. این مسئله را قبلاً از سعیده شنیده بودم اما به روی خود نیاوردم. عکسی از علیرضا و دوستانش در جبهه روی میز تحریر خودنمایی می کرد. چقدر تغییر کرده بود. ریش صاف و کوتاه خرمایی رنگ به صورتش حالتی روحانی داده بود، اما لباس های خاکی رنگ رزم و اسلحه ای که لباسش آویزان بود کمی مرا می ترساند. با دیدن اسلحه به یاد حسام افتادم. با یکی از همین ها حسام مرا از من گرفتند. بی اختیار روی از عکس گرفتم و نزد مرضیه به حیاط رفتم.

    سه روز از اقامتم در خانه ثابتی ها می گذشت. من شبها در اتاق رعنا که بزرگ و زیبا و خوش سر و زبان شده بود می خوابیدم و هر شب برایش قصه می گفتم. جای علیرضا خیلی خالی بود. بی صبرانه در انتظار دیدارش بودم تا اینکه ظهر یک روز اواخر شهریور ماه او بی خبر آمد. هوا گرم بود و آسمان صاف. حتی نسیمی آرام هم نمی وزید. برق رفته بود. مردهای خانه سرکار بودند و طلعت خانم و مرضیه پنجره های تراس را باز گذاشته بودند و در اتاق مهمان خانه چرت می زدند. من و رعنا کوچولو دامن هایمان را تا روی سینه بالا کشیده بودیم و برای فرار از گرما در حوض کوچک قدم می زدیم و با چهار ماهی قرمز درون حوض بازی می کردیم. هر بار که یک ماهی به پای رعنا می خورد او جیغ کوتاهی می کشید و من با خنده از او می خواستم ساکت باشد تا مادر و مادربزرگش بیدار نشوند. هر دو موهای بلندمان را پشت سر جمع کرده بودیم تا گرما کمتر آزارمان دهد. در حال خود بودیم که ناگهان در حیاط باز شد و مری در لباس خاکی رنگ نظامی با ته ریش و عینک دودی وارد شد. با ورود او رعنا با خوشحالی فریاد زد:«دایی جون!». بعد از حوض بیرون پرید و خود را به آغوش علیرضا انداخت.
    بهت زده میان حوض ایستاده بودم و آنها را تماشا می کردم. با وجودی که عکسش را با آن سر و وضع دیده بودم باز هم جا خوردم. پوستش کاملاً آفتاب سوخته شده و ریش کوتاهی صورت استخوانی اش را می پوشاند. آرزو می کردم عینکش را بردارد،بلکه احساسش را از ورای چشمانش بخوانم،اما او چشمان رنگینش را پشت شیشه های دودی عینک مخفی کرده بود.
    با لبخند رعنا را زمین گذاشت و گفت:«دایی جون!برام یک لیوان آب می آری؟».
    رعنا به دلیل داغی موزائیک های کف حیاط با سرعت دمپایی های قرمز من را به پا کرد و به سمت خانه دوید. علیرضا هم آرام به حرکات کودکانه او می خندید،اما من هنوز حتی سلام نکرده بودم!
    وقتی تنها شدیم چهره ای جدی به خود گرفت و نگاهم کرد. بی اختیار سلام کردم. با پوزخندی بی معنی جواب سلامم را داد. کوله پشتی خاکی رنگش را از روی شانه برداشت و به دیوار تکیه اش داد. ای کاش عینکش را بر می داشت!یا لااقل من هم عینک به چشم داشتم! اشاره ای به سر و وضع من کرد و گفت:«تازگی ها دامن رو اینجوری می پوشند؟»
    شرم زده از حالت مضحکم،دامن را از روی سینه پایین کشیدم. پایین دامنم در آب افتاد و خیس شد. گفتم:«داشتیم با رعنا بازی می کردیم.»
    قبل از اینکه بتواند حرف دیگری بزند رعنا با لیوان آب از ساختمان بیرون دوید و طلعت خانم و مرضیه هم با شادمانی به دنبالش آمدند. علیرضا از من روی برگرداند و با خوش رویی به استقبال مادر و خواهرش رفت. هر دو را در آغوش کشید و بوسید. چقدر از دیدن آنها خوشحال به نظر می رسید،اما از دیدن من...!
    دلم گرفت. چرا علیرضا با من آنقدر عادی برخورد کرد؟! حتی حالم را نپرسید! حتی عینکش را برنداشت تا مرا بهتر ببیند! هنوز مرضیه را در آغوش داشت که از حوض بیرون آمدم. دمپایی های آبی پلاستیکی ام را به پا کردم و به سمت ساختمان رفتم. طلعت خانم گفت:«سپیده جون! هندوانه توی یخچال را قاچ می کمی؟»
    با گفتن «بله« ای سریع از پله ها بالا رفتم. با سرعت خودم را به اتاق رعنا رساندم. از ساک لباسم یک شلوار جین بیرون کشیدم و پوشیدم. در دستشویی آبی به صورتم زدم که تی شرت قرمز رنگم را خیس کرد. پیراهن یقه مردانه و آستین کوتاهی با چهارخانه های درشت آبی سرمه ای به تن کردم.
    موهایم را شانه زدم و دوباره به سادگی پشت سرم بستم. نمی خواستم فکر کند به خاطر او مدل موهایم را تغییر داده ام. تحمل آن حالت جدی و بی تفاوتی که به خود گرفته بود، آن هم پس از پنج سال دوری را نداشتم. وقتی رعنا از طبقه پایین صدایم زد دیگر فرصتی نکردم نگاهی در آیینه به خود بیندازم. با سرعت پایین رفتم، علیرضا نبود، به طور حتم رفته بود دوش بگیرد و لباس هایش را عوض کند. طلعت خانم در آشپزخانه هندوانه قاچ می کرد و مرضیه ظرف های نشسته ناهار را می شست. خواستم چاقو را از طلعت خانم بگیرم و باقی هندوانه را ببرم که نگذاشتٰپس به سراغ مرضیه رفتم. کمی دستپاچه بودم و حس می کردم قادر نیستم بیکار بایستم. با اصرار ظرف ها را آب کشیدم. کارمان که تمام شد تمام پیراهنم خیس شده بود. مرضیه با خنده گفت:«سپیده! فکر کنم باید پیش بند می بستی.»
    پوزخندی زدم و گفتم:«نمی دانم چرا امروز این قدر لباس هایم خیس می شود. الان هم بالا دست و صورتم را می شستم، تی شرتم خیس شد، قبلش هم دامنم توی حوض»
    طلعت خانم تکه ای هندوانه به دهان رعنا گذاشت و گفت:«آب روشنائیه،تازه خنک هم می شی».
    برای اینکه مثل احمق ها منتظر علیرضا نمانم گفتم:«می روم بالا لباسم را عوش کنم، آخه شلوارم هم خیس شده.»
    از آشپزخانه که خارج شدم علیرضا از طرف حیاط وارد هال شد،بی آنکه حرفی زنم وارد راهرو شدم و از پله ها بالا رفتم. با حرص پیراهن و شلوار سفید پارچه ای خنکی را که تنها لباس مناسب دیگرم بود و از بازار خریده بودم، به تن کردم. آن لباس را به دلیل حاشیه های گلدوزی بنفش رنگی که پایین پیراهنش داشت و همچنین خنکی و راحتی اش خیلی دوست داشتم. پایین که رفتم همه به اتاق مهمان خانه رفته بودند و جلوی درهای باز تراس نشسته و هندوانه می خوردند. با ورودم توجهشان جلب شد. علیرضا نیم نگاهی به من انداخت و به خوردنش ادامه داد. روی مبل کنار رعنا نشستم. طلعت خانم برایم در زیر دستی هندوانه گذاشت، به دستم داد و گفت:«مثل قنده،بخور تا خنک شی.»
    بی صدا مشغول خوردن شدم، مرضیه رو به علیرضا گفت:«چرا این دفعه این قدر زود برگشتی؟»
    -ناراحتی؟
    -اذیت نکن علی! راستش رو بگو.
    -پدر یکی از بچه ها توی ورامین زمین داره، خودش که خیلی تعریف می کرد،می خواهم بروم اونجا رو ببینم،اگر مناسب بود بخرم.
    -بخری که چه کار کنی؟
    -زمین کشاورزی است. می خوام بعد از جنگ گلخانه راه بیندازم و کاهو و گوجه فرنگی و از این جور چیزها توش بکارم.
    طلعت خانم دست به آسمان برداشت و گفت:«انشااله هر چه زودتر این جنگ تموم بشه. اگر این صدام لعنت شده بگذراد! امیدوارم عاقبت به خیر نشود این نامرد»
    پس برای زمین آمده بود چقدر احمق بودم که فکر می کردم به خاطر دیدن من آمده. به حال خودم بودم که او ناگهان مخاطبم قرار داد:
    -راستی! رسیدن به خیر سپیده!
    خواستم حرفی بزنم اما رعنا که از جا بر می خواست به دستم خورد. زیر دستی را شل گرفته بودم و حواسم به آن نبود،دستم تکان خوذد و آب هندوانه روی لباسم ریخت.
    بی اختیار آه بلندی کشیدم و گفتم:لباسم!
    صدای «ای وای» گفتن مرضیه و طلعت خانم و ببخشید مظلومانه رعنا در گوشم پیچید. از رفتار علیرضا که حرصی بودم،با دیدن لکه بزرگ صورتی رنگی که از روی حاشیه های زیبای پیراهنم به من دهن کجی می کردٰ نزدیک بود به گریه بیفتم. نمی دانم چهره ام چگونه بود که مرضیه از جایش بلند شد و به طرفم آمد. نگاهی به لکه بزرگ روی لباسم انداخت و گفت:«ناراحت نباش. برو همین طوری درش بیار. نمی خواد هم بشوریش،میرم میدم خشک شویی مثل اولش میشه.»
    با لحن شرمنده او تازه به خود آمدم. سعی کردم آرام باشم و چهره ای خونسرد به خود بگیرم.
    -ای بابا! این حرفها چیه. حالا مگه چی شده که بخوام ناراحت باشم.
    رعنا دوباره عذرخواهی کرد که بلند شدم او را در آغوش گرفتم. بوسیدم و گفتم:
    -قربونت برم عزیزم! فدای سرت!
    وقتی از اتاق خارج شدم به یاد آوردم شلوار مناسب دیگری ندارم. چمدانم خانه محبوبه بود و فقط چند دست لباس به اندازه چهار،پنج روز ماندن در خانه دایی آورده بودم. برگشتم و مرضیه را صدا زدم. مرضیه بلوز و شلوار خنک و راحت آبی رنگی به من داد. وقتی به طبقه پایین بازگشتم باز هم علیرضا نبود. بی آنکه چیزی بپرسم طلعت خانم گفت رفته بخوابد و خواسته تا شام بیدارش نکنیم. با خود فکر کردم چقدر باید فکر راحتی داشته باشد که این همه ساعت بتواند بخوابد! برای اینکه بیکار نباشم و فکرم مشغول باشد از طلعت خانم خواهش کردم تا اجازه دهد شام را من بپزم. او لبخندی معنادار بر لب آورد و در حالی که مرا از پیشنهادم پشیمان می کرد گفت:«علیرضا سفارش کرد شام هر چی بود یک کمی هم سالاد الویه کنارش بگذاریم.»
    بعد با همان لبخند عذاب آورش از آشپزخانه خارج شد. لابد فکر میک رد برای اینکه جلوی علیرضا خودی نشان بدهم می خواهم شام بپزم. می خواستم بروم و بگویم یک مرتبه حالم بد شده و نمی تونم آن کار را انجام بدم،اما همان دم مرضیه درون آمد و در فریزر را باز کرد، یک بسته مرغ بیرون گذاشت و گفت:«به ناصر خبر آمدن علی را دادم. گفت برای شب کباب می گیره. حالا که داری زحمت می کشی فقط الویه رو درست کن. من هم برنج دم می کنم.»
    دو ساعت بعد سالاد آماده بود. به عمد آن را بی نمک درست کردم تا کسی فکر نکند قصد جلب توجه داشته ام! نزدیک غروب دایی ناصر آمد. حمیدرضا و راضیه هم همراه پسر کوچکشان آمدند. راضیه دوباره باردار بود و ماه های آخر را می گذراند. کمی ورم داشت،اما وزن خود را خوب حفظ کرده بود. او دختری با قد و قامت متوسط بود که موهای قهوه ای و مجعد خود را همیشه بلند نگه می داشت و ابروهای خود را مدل کمانی و نازک درست می کرد. چهره به نسبت زیبا،اما سرد و بی اعتنایی داشت که شادی و غم را به خوبی نمی توانستی از آن تشخیص دهی! من هیچ گاه حس خوبی نسبت به او نداشتم به خصوص از زمانی که خبر مرگ حسام را از پای تلفن به من دادو همیشه صدای زنگ دارش آزارم می داد و حضورش ره به زحمت تحمل می کردم. خود او هم این حالت مرا حس می کرد و مطمئن بودک که او هم از من خوشش نمی آید.
    اذان که گفتند هر کس کناری مشغول نماز خواندن شد. من به خانه دایی ناصر رفتم تا راحت تر باشم. وقتی نمازم تمام شد کمی رِگونه به صورتم مالیدم. نمی خواستم احیاناً رنگ پریده به نظر برسم. سفره شام را چیدیم. دایی ناصر سراغ علیرضا رفت و با آخمدن آقا ولی دقایقی بعد هر دو وارد اتاق مهمان خانه شدند. چشمان علیرضل سرخ و خواب آلود و کمی پف داشت. او با حمیدرضا و پدرش روبوسی و احوالپرسی کرد. بعد حال زن برادرش را پرسید و پسر کوچکشان را بغل کرد و بوسید. رعنا حسودیش شد و سریع خود را به دایی اش رساند. علیرضا سر سفره نشست و آنها را که دو، سه سالی تفاوت سنی داشتند و با هم رقابت می کردند در دو طرف خود نشاند.چشمم به ظرف سالاد الویه ای بود که مقابلش قرار داشت، همان طور که فکر می کردم اول دست به طرف آن برد و مقداری برای خود کشید.طلعت خانم با همان لحن کذایی اش گفت:«سپیده خانم زحمتش رو کشیده.» آقا ولی با گفتن «پس خوردن داره» چند قاشق در بشقابش کشید. زیر چشمی علیرضا را می پاییدم تا عکس العملش را ببینم اما او راحت می خورد و حتی یک ذره هم نمک روی آن نپاشید. آقا ولی هم حرفی نزد،اما دایی ناصر اولین قاشق را که به دهان گذاشت گفت:«بد نشده! فقط خیلی کم نمکه.»
    من که حرفهایم را از قبل آماده کرده بودم گفتم:«آقا ولی و طلعت خانم فشار خون دارند و نمک برایشان خوب نیست. به خاطر آنها خیارشورشان را هم کمتر ریختم. تازه نمک برای راضیه جون هم خوب نیست. توی این ماه های آخر باید بیشتر مراقبت کنه.»
    طلعت خانم که کمی چهره اش در هم رفته بود گفت:«خب مادر! برای ما سه نفر یک کم جدا می کردی،برای بقیه نمک می زدی.»
    -بله! درسته حواسم نبود.
    یعنی حواسم به علیرضا نبود! دلش را سوزاندم. می فهمیدم با وجودی که ظاهری بی تفاوت دارد،اما زیر آن نقاب خونسردش عصبانی و ناراحت است. بعد از شام بیشتر وقتم را در آشپزخانه گذراندم بعد هم به بهانه خواباندن رعنا و ایمان به یکی از اتاق های خواب پناه بردم.
    بچه ها با قصه طولانی ام به خواب رفته و من میانشان دراز کشیده بودم،ذهنم را به گذشته ها سوق دام و به خاطره های دلپذیری که با دوستانم داشتم. نمی دانم چرا جای پوری آنقدر در قلبم خالی بود. ای کاش لااقل پیمان بود تا با او کمی درد و دل می کردم و اگر حسام بود... دیگر چیزی کم نداشتم. اگر حسام بود حالا شاید من هم مثل راضیه فرزند دومم را در شکم داشتم. گریه ام گرفت، اگر حسام بود آزارم نمی داد. او آنقدر مهربان بود که نمی ذاشت لحظه ای ناراحت شوم. به یاد روزی افتادم که آن کارگردان تئاتر به من پیشنهاد کار داد و حسام تعصب نشان داد، کمی هم با من بداخلاقی کرد،اما خیلی زود از دلم در آورد و حتی گفت باید خودش را اصلاح کند تا آنقدر حساس نباشد و مرا نرنجاند.
    گریه ام شدیدتر شد طوری که آهسته بلند شدم،گوشه اتاق کز کردم،زانوهایم را درون شکمم کشیدم و سرم را میان آنها گذاشتم و راحت اما بی صدا گریه کردم.
    دیگر علیرضا به کلی فراموش شد. حقیقت این بود که من عاشق او نبودم،اما او را برای ادامه زندگی انتخاب کرده بودم. او تمام شرایط من را می دانست و پذیرفته بود. از لحاظ اخلاقی و جسمی هم مردی سالم بود و خانواده محترمی داشت. می فهمیدم اگر او را از دست بدهم بهتر از او نخواهم یافت. افکارم به شدت عاقلانه و حتی ظالمانه بود. حتی آنقدر خودخواهانه که اندیشیدم شاید فرزندی به دنیا بیاورم که شبیه حسام شود!نسبت به خودم حس خوبی نداشتم اما چاره ای نبود. اگر آن کار انجام نمی گرفت تا آخر عمر باید تنها زندگی می کردم که از من بر نمی آمد. من نیازمند این بودم که عشقی شدید نسبت به یکی داشته باشم. علاقه و محبت های سطحی برایم ارضا کننده نبود و حالا که حسام نبود به دنبال فرزندی بودم تا تمام عشقم را با پایش بریزم. از طرفی رفتار علیرضا و بی اعتنایی اش برایم گران تمام شده بود و غرورم را جریحه دار می کرد. نمی دانم چگونه آنقدر خودبین شده بودم! توقع داشتم از دیدارم به وجد بیاید و بلافاصله بخواهد زندگی تازه مان را شروع کنیم. در هر حال برایم مسلم شد عشق او به من با عشقی که من به حسام داشتم یا حسام نسبت به من داشت قابل مقایسه نیست. با یاد حسام دلم آتش گرفت و با تمام وجود احساس سرخوردگی و ناامیدی کردم.
    نمی دانم چه مدت گذشت که مرضیه وارد اتاق شد. آن زمان من کمی خود را باز یافته و همان گوشه اتاق روی بالشی دراز کشیده بودم. با ورود او چشمانم را بستم و خودم را به خواب زدم. خوشبخاتنه پشتم به او بود و او چهره پر اشکم را نمی دید. فقط خیلی آهسته صدایم زد و وقتی پاسخی نشنید پاورچین پاورچین از اتاق خارج شد.

  7. #55
    کاربر سایت mahdi_mmm آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Feb 2011
    نوشته ها
    76
    تشکر
    30
    از ایشان 38 بار
    در 19 پست تشکر شده

    پیش فرض

    روز بعد زود تر از همه بیدارشدم .سماوررابه برق زدم وبرای خریدنان تازه ازخانه خارج شدم .صف نانوایی بسیار شلوغ بود وسی دقیقه ای مرامعطل کرد .در راه باز گشت از لبنیاتی سر کوچه یک بسته خامه هم خریدم وسلانه سلانه ب هخانه بازگشتم .قبل از اینکه زنگ بزنم در باشدت باز شد وعلیرضا راباچهره ای رنگ پریده مقابل خودم دیدم . با دیدنم نفس راحتی کشید ،به نان های بلند بر بری که دردست بود نگاه کرد وگفت :برای یک لحظه فکر کردم هنوز هم دختر بی فکروکله شقی هستی !



    ازارده از صفاتی که درموردم به کار برده بود اخم کردم وگفتم :من هم فکر می کردم بعد از چند سال اصولا ادمها رفتارشون بهتر از قبل میشه ، نهبدتر !



    بالبخندی پر از شیطنت نان هارا از دستم گرفت ، از جلوی در کنار رفت وبا صدای بلند گفت:بترسید ،سپیده رفته بود نان بخره ، اون راست راستی بزرگ شده !



    حیرت زده نگاهش کردم :



    -شما خیال دارید از این به بعد هروقت من رو دیداعصابم رو بهم بریزید ؟



    قبل از اینکه پاسخی بدهد ، طلعت خانم از در ساختمان بیرون امد وگفت :دختر ! تو که مارو نصفه عمر کردی .الن یک ساعت بیشتر است که از خانه بیرون رفتی .



    -فکر نمی کردم نگران بشید .



    طلعت خانم به داخل رفت وعلیرضا زیر گوشم گفت :از غیب شدن های ناگهانی سر کار خاطره های زیادی دارند .



    کم کم حس می کردم علیرضا برایم اشنا می شود .حا لا تش همان شوخ طبعی سابقش را گرفته بود وچشمان رنگیش می درخشید .بعد از صرف صبحانه دست رعنا وایمان را گرفتم وگفتم می برمشان پارک تاکمی بازی کنند .ان روز هوا خنک تر از قبل بود ،نسیم ملایمی می وزید وشاخ وبرگ درخت بزرگ گیلاس وسط باغچه راتکان می داد .



    وقتی راضیه بابت گرمای هوا اعتراض کرد وخواست که نرویم ،علیرضا گفت خودش هم با ما می اید وبا ماشین می رویم تا گرما کمتر ازارمان دهد .دیگر جای بحث نبود .بچه ها رالباس پوشاندم ،مانتوی سبز وروسری طرح داری که همان طیف رنگ را در خود داشت به سر کردم وارایش بسیار کمرنگی هم روی چهره نشاندم .ان کار از زمانی که هند بودم جزو عادتم شده بود حس خوبی به من می داد .بالاخره همراه بچه ها به حیاط رفتیم .



    علیرضا که مرا دید لبخند زد .لبخندی طولانی با نگاهی عمیق که مرا معذب می کرد .بعد انگار باخودش حرف می زد گفت :چقدر عوض شدی .



    رعنا بلافاصله گفت :مامانم میگه خاله سپیده خیلی خوشگل شده .



    باخنده ای دستش راکه در دستم بود فشردم وگفتم :ادم نباید حرفهایی رو که می شنوه برای دیگران بگه .



    توی ماشیین تمام حواسم به بچه ها بود که روی صندلی عقب نشسته وباهم بازی می کردند ،می ترسیدم دستگیره در رابکشند ودر ناگهان باز شود .علیرضا به نگرانی ام لبخندی زد وگفت در ها قفل هستند ونگرانی ام بی مورد است ،اما من بازهم نمی توانستم بی تفاوت باشم .



    تاپارک راه زیادی نبود وطی پنج دقیقه به انجا رسیدیم .قبل از اینکه پیاده شوم علیرضا با لحنه خاصی صدایم زد .نگاهش کردم .می خواست حرفی بزند که گویا گفتنش سخت بود .نگاهش از من می گریخت .کمی عصبی به نظر می رسید .در حالی که سعی داشتم لحنم ارام ومطمئن باشد گفتم :طوری شده ؟ اگر حرفی دارید بگید .



    -اول قول بده ناراحت نشی .



    از ان همه احتیاط خنده ام گرفت وگفتم :قول میدم ،یعنی سعی می کنم .



    -ممکنه لب هات رو پاک کنی ؟



    انتظار هر حرفی راداشتم جوز ان .خجالت کشیدم ،کمی به من بر خورد ودر کمال ناباوری از توجهش دل گرم شدم ،اما سعی کردم هیچ یک از ان حالات را از چهره ام نخواند .خونسرد وکم یمحکم گفتم :چون قول دادم نا راحت نشم دلیلش راهم نمی پرسم تا شما هم ناراحت نشید.



    بعد باانگشت رژه صورتی کم رنگی راکه روی لب هایم مالیده بودم پاک کردم .از ماشین که پیاده شدیم او ایمان را بغل کرد ومن دست رعنا را محکم در دست فشردم تا از خیابان بگذریم .هوای پارک دلپذیر وکمی خنک بود .رنگ سبز درخت ها وچمن چشمرا نوازش می داد وخلوتی پارک وصدای پرندگان انسان را وادار به سکوت می کرد.رعنا وایمان دیگر ازاد بو دند وجلوتر از ما می دویدند وبازی می کردند .اما من او هردو ساکت بودیم وبرای اینکه از بچه ها دور نشویم کمی تند قدم بر می داشتیم .بالاخره بچه ها باتوپی که برایشان اورده بودیم مشغول بازی شدند وما توانستیم روی نیم کتی نزدیک انها بنشینیم وبازی کو دکانه شان راتما شاکنیم .لحظاتی از نشستنمان نمی گذشت که علیرضا بی مقدمه گفت :راستی فرصت نشد بابت فارغ التحصیلی ات بهت تبریک بگم .



    باپوذ خندی تلخ تشکر کردم .



    -حق داری ناراحت باشی .من این مدت خیلی گرفتار بودم .می دونی سپیده ! ادم وقتی توی جبهه می جنگه ،به سختی می تونه به چیزدیگری جز جنگیدن فکر کنه .به خصوص جبهه ما که حالا و هوایی س.وای جبهه های دیگر دارد .



    -بله !حق دارید ...این جنگ ان قدر شما را مشغول کرده که دیگه حتی زاری های مادرتون هم براتون مهم نیست .



    جدی ومصمم گفت :مادرمن باید درک کنه ....به کشور ما حمله شده ودفاع وظیفه ماست .اگر همه جوان ها بنشینن توی خ.نه ، پس کی از مملکت محافظت کنه ؟ من دوسال اول ،خدمت سر بازی ام رو انجام دادم واین یک سال وچند ماه هم داوطلب بودم ،بعد از این هم خواهم بود .



    -یعنی باز هم خیال دارید برگردید ؟شاید این جنگ سال های زیادی طول بکشه .



    -انشاء ا...که این طور نیست ، اما تا هروقت بتونم ادامه میدم .توهم اگر جای من بودی همین کار رو می کردی .فقط کافی بود یک بار سری به شهر های مرزی درگیر جنگ بزنی .



    -من از جنگیدن با اسلحه خوشم نمی اید .فکرنمی کنم هیچ وقت بتونم به طرف کسی شلیک کنم .



    دوبار یاد حسام افتادم .یاد لحظه ای که تیر خورد وصدای شلیک گلوله هایی که از کنار مان عبور می کرد .عصبی ، با سر استین عرق پشت لبم را پاک کردم ، نفسم سنگین شده بود ونزدیک بود فریاد بکشم .او متوجه حالم شد .به سمتم برگشت ،بادقت نگاهم کرد پرسید :حالت خوبه ؟



    می ترسیدم اگر حرف بزنم بغضم به ترکد .از جا بلند شدم وسریع گفتم :من می رم اب بخورم .



    از او که دور می شدم چند نفس عمیق کشیدم .از شیر اب ،مشتی اب خنک به صورتم زدم .چند لحظه چشمانم رابستم وپس از اینکه بر خود مسلط شدم نزد او بازگشتم .رعنا وایمان همچنان مشغول بازی بودندوبا خنده هایی شاد به دنیای پرتنش اطراف دهن کجی می کردند .هنوز روی صندلی ننشسته بودم که علیرضا با همان دقت قبلی به چهره ام نگریست وپرسید :بهتر شدی ؟



    با سر جواب مثبت دادم از جیب پیراهنش دستمال کاغذی بیرون اورد ،به سمتم گرفت وگفت : زیر چشمانت سیاه شده ! این ات واشغال هایی که به چشمات مالیده بودی یکم ریخته !



    خجالت زده دستمال را گرفتم .ارایشم بسیار اندک بود .اما باشستن صورتم همان مقدار کم هم برای سیاه کردن زیر چشمانم کافی بود .او نگاهش رابه درختان سبز مقابل دوخت وگفت :چشمهای تو که احتیاجی به این چیزها نداره !



    سعی کردم حالت گفتارش را نادیده بگیرم :



    -لطف دارید !اما طبیعت خانم ها به این چیزها گرایش داره .



    -ما ادمها همیشه عادت داریم بر عکس کار طبیعت پیش بریم .



    -منظورتون چیه ؟



    با لبخندی موذیانه پاسخ داد :اگر خوب به حیوانات نگاه کنی می بینی نرها زیباتر از ماده ها هستند .مثلا طاووس ....یا شیر .....یا حتی مرغ یا خروس ها .هم تاج دارند وهم پرهای بزرگ رنگین تر ،خب این دلیل مهمی داردواون این است که ماده ها نسبت به نر ها بی تفاوت وتند یا اینکه باید باشند واین نرها هستند که باید بازیبایی یا حرکت زیباشون ماده ها ی پر ناز وافاده رو به سمت خودشان جلب کنند .



    -منظورتون اینه که مردها باید خودشون رو ارایش کنند ؟البته همان طور که می بینید در طبیعت انسان ها ،زن ها زیباترند ومردها حتی ارایش هم زشت ترند



    -اما مردها جزاب ترند ! همیشه ابهت مرد ،صدای مرد وقدرت بدنی مرد جذابیت بیشتری داره ! اکثر مواقع محبوب ترین هنر پیشه زن پر طراف دار تر است پس نتیجه می گیریم مردها مردها از زن ها جذاب ترند .



    با خشمی فرو خرده گفتم :شما دارید به زن ها توهین می کنید



    او سعی کرد جدی تر باشد اما هنوز لبخندی گوشیه لبش را بالا می برد .



    -اشتباه نکن ! درست بر عکس ،من دارم ارزش واقعی شما زن هارو نشون میدم .چون مردها ذاتا طالب خانم ها هستند وباید کایری کنند که خام ها هم طالب اون ها بشوند .برای همینه که مردها کمتر می توانند بدون زن زندگی کنند .این تنها یی برای اونها واقعا عذاب اوره .اما خیلی از خانم ها رو می بینم که مثلا بعد از طلاق یافوت شوهراشان تنها یی رو تحمل می کنند .شاید برای انها هم سخت باشد ،اما سخت تر از مردها نیست ،بنظر من زن ها موجودات عجیب وپیچیده ای هستند واگر درون هر کدامشان راکن کاش کنی حقایق جالبی پیدا می کنی .صبر وتحمل زن ها از مردها بیشتره .پشتکار بیشتری دارند وهمان طور که قادرند بهترین موجود روی زمین باشند،بدترین هم می توانند باشند .



    بالحنی پر طعنه گفتم :تعجب می کنم چرا شما تا به حال بدون زن سر کردید ؟



    باخونسردی گفت :از کجا این قدر مطمنی ؟



    حیرت زده نگاهش کردم که ادامه داد :البته یک چیز دیگر هم هست که باید مد نظر داشت .هر مردی ممکنه کمی احساسات وطبع زنانه در وجود خودش داشته باشد یا به عکس ....اون طوری نگاهم نکن ! منظورم ذو جنسی هانیستند .مثلا دقت کردی ، بعضی مردها رفتاری نسبتن به بچه ها یا همسرانشون دارند ؟ایا اینکه به نقاشی های لطیف یا موشیقی های ملایم وحتی بعضی کارهایخانه ،مثلا اشپزی ،علاقه دارند .البته این علایق باعث نمیشه که کمتر مردبه نظر بیایند ،بلکه ممکنه خیلی ثابت قدم تر ومنطقی تر هم باشند .برعکس ،بعضی از زن ها به ورزش های رزمی ،موسیقی های خشن ،فیلم های اکشن ومشاغلی باطبیعتی مردانه ،مثل مهندسیه ساختمان یامدیریت کار خانه علاقه دارند .این همان طبیعتی است که بعضی مردها راکمی زنانه وبعضی زنان را مردانه می کند ،در حالی که تمام حالات زنانه یا مردانه به طور کامل در انها وجود دارد .



    -حالا منظورتون از این حرفا ها چیه ؟



    -منظور خاصی نداشتم فقط باهات حرف زدم .فکر کنم بحث جالبی بود .



    -تاشما بحث های یک جانبه را چطور جالب بدونید !



    -خوب تو هم حرف بزن .



    -برام جالب بدونم شما جزو کدام دسته از مردها هستید .



    -تو درموردم قضاوت کن .



    -من احساس می کنم هنوز خیلی مانده که بفهمم چجور ادمی هستی .



    باخنده در چشمانم خیره شد وگفت :



    -دلت می خواست به جای (چه جور ادمی )بگی (چه جور جانوری )هان ؟



    نگاهم را از او دزدیدم وگفتم :به هیچ وجه ! چراراجع به من این طوری فکر می کنید ؟



    در میان خنده ناگهان جدی شد وگفت :می خواهم در سفر به ورامین همراهم باشی .



    جا خوردم .متوجه شد وادامه داد:بامن بیا ،پشیمون نمیشی .



    -اخه ....اخه دلیلی نداره من باشما بیام ....من دلم نمی خواد بیشتر از این خانواده شما رو ناراحت کنم .



    -تو هنوز زن منی ومن به عنوان شوهر رسمی تو ازت خواهش می کنم بامن بیایی .....این تنها خواهشی است که تابحال از تو داشتم .



    بعد از پارک بچه ها رادر خانه بردیم وبه پیشنهاد او سر مزار حسام رفتیم .مثل همیشه مرابا حسام تنها گذاشت .کنار سنگ قبر نشستم وبه نام حسام خیره شدم .دقایقی فقط اشک ریختم چقدر دلم برایش تنگ شده بود ....نباید غیر منطقی فکر می کردم .دیگر حسامی وجود نداشت ومن داشتم زندگی می کردم .حتی کم کم با میل خودم برای زندگی ام تصمیم می گرفتم .



    دینی که به علیرضا داشتم غیر قابل انکار بود ،اما تمام سعی خود را می کردم تا زیر بار دین او تصمیم عجولانه ای نگیرم .می خواستم یک بار هم شده به فکر خودم باشم وبرای دل خودم کاری انجام دهم .من علیرضا رامی خواستم ،برایش احترام قائل بودم واو تنها مردی در دنیا بود که می توانستم عمری را کنارش سر کنم ،اما عاشق نبودم .این مسلم بود .بعد از حسام دیکر فکر عاشق شدن راهم نمی کردم ،حتی عاشق علیرضا ،علی رغم خوبی هایی که در حق من کرده بود ومی کرد .این حرفها را یا نهایت شرمندگی به حسام گفتم وبعد از اینکه علیرضا فاتحه ای برای او خواند وباهم به زیارت امام زاده عبدا...وحضرت عبدالعظیم رفتیم .شام راهم در رستورانی شیک ودنج صرف کردیم ودر تمام ان مدت باهم حرف زدیم .من بیشتر از هندوستان وشرایط دانشگاه ها گفتم واو از جبهه ورشادت های هم رزمانش به راستی بعضی از انها شگفت اور ،بعضی اتفاقات خنده دار وبعضی هم گریه اور ودرد ناک بود .انها درمرز جنوب غربی برای خود دنیایی ساخته بودند .دنیاایی که از نظر ما که خارج از ان بودیم ،وحشتناک بنظر می رسید .علیرضا تعریف می کرد که برخی از جوان ها باچه بزرگواری وچه عاشقانه از جان می گذرند.البته دل خونی هم از دست کسانی داشت که از اب گل الود ماهی می گرفتند .کسانی مثل اقای من ! گرچه اسمی از اقام نیاورد،اما ا زسعیده شنیده بودم که از وقتی رژیم برگشته ،اقا رنگ عوض کرده واز ترس جان ومالش همیشه ته ریش می گذارد .پول ومواد غذاییبه جبهه می فرستد وبا همان کارها خیلی ها هوایش رادارند وگذشته اش رانادیده انگاشته اند .او حتی باامثال خودش بساط عیش ونوشش به راه بود وخلاصه بازار دورویی اش حسابی گرفته بود.! اوروی امیر علی راهم سفید کرد.امیر لااقل نماند تا نمایش بازاری کنه .دلم برای اقام می سوخت والبته بیشتر برای مادرم که اسیر دست او بود .سعیده می گفت دل مادر از دست کارهای اقام خون است ومامان معتقد است که باان کارها خودشان را مضحکه دوست واشنا کرده اند .بالاخره همسایه ها وفامیل از گذشته همه ما باخبر هستند .وگذشته مثل داغی روی پیشانی اقا خودنما ئی می کرد واگر به خاطر پول ونفوذش نبود ،می بایست یک زندگی عادی درپیش می گرفت .اما داشتن یک زندگی بدون دوستان پر قدرت ،پول ،تفریح وجاه طلبی برای مردی مثل پدرمن غیر ممکن به نظر می رسید .

  8. #56
    کاربر سایت mahdi_mmm آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Feb 2011
    نوشته ها
    76
    تشکر
    30
    از ایشان 38 بار
    در 19 پست تشکر شده

    پیش فرض

    دوروز پس از ان ،ما باهمان پیکان سبز قدیمی راهی ورامین شدیم .سفر ما باعث خوشحالی همه شد بود .انها دیگر کار راتمام شده می پنداشتند وشاد بودند از اینکه علیرضا بالاخره زندگی زناشویی خود را اغاز می کنیم .درظاهر امر برای من هم همین طور بود ،اما علیرضا وحالات دوستانه اش کمی مرابه تردیدمی انداخت .تاورامین یکسره راند وفقط یک جا ،بین راه ،نیم ساعتی استراحت کرد تا راه طولانی کمتر خسته اش کند .




    بتدای سفر کمی معذب بودم ،اما بعد از مدتی احساس راحتی خاصی می کردم .برایش میوه پوست می گرفتم یا پسته می شکاندم ودرزیردستی روی داشبرد برایش می گذاشتم تابخورد.کلی پر چانگی هم کردیم واز هردری حرف زدیم .موسیقس گوش کردیم ،خاطره تعریف کردیم .حتی من خاطره های بامزه ای از دوران کودکی ام برایش گفتم .خاطره هایی که عطر حسام ، ردپای پوری ویاد پیمان راداشت .خاطره ان بچه گربه ای که حسام وپیمان به خانه اوردند یازمانی که همه مادیگر بزرگ شده بودیم اما هنوز هم به هم به هوای بچگی گرگم به هوا بازی می کردیم ،یکدیگر را می گرفتیم واقام حسابی دعوایمان می کرد .خاطره ام که تمام شد به علیرضا گفتم :انگار ان روز ها مادر هایمان هم بی خیال وراحت بودند.ما همیشه ان قدر که خشم اقام وغرلندهای عزیز می ترسیدیم از انها نمی ترسیدیم .باور کن ما تادوازده ،سیزده سالگی اصلانمی فهمیدیم چرابه ماگوشزد می کنند باپسرها کمتر بازی کنیم.




    او بالبخند گفت :شاید می فهمیدید ،اما نمی خواستید قبول کنید.




    -شاید !




    -واین نخواستن به این علت بود که می ترسیدید از هم فاصله بگیرید.




    -ما خیلیباهم جور بودیم خیلی !




    از یاد اوری ان روزها وان دوستان که هرکدام گوشه ای از این دنیاویکی زیرخروارها خاک بود ،اشک هایم ازدریچه قلبم راه گشودواز چشمهایم سرازیر شد.

    گریه ای ارام وبی صدا .اشک هایم راپاک نمی کردم تامبادا علیرضا متوجه شود .نمی خواستم ناراحتش کنم .نمی دانم اوفهمید یانه ....اماسکوت کرده بود .سکوتی که حدود ربع ساعت طول کشید.بعد از ظهر بودکه به مقصد رسیدیم.انجا هم مثل تهران بوی جنگ



    داد.پرچم های ایران یاپرچم هایی که نام ائمه رویشان نوشته شده بود ،درجای جای شهر بهچشم می خورد.صدایی که هنوز هم مرایه یاد ان روزها می می اندازد .گاهی باصدایش می گرییموگاهی هم ازطنین ان عصبی می شویم ! ومن هنوز هم گاهی درمی مانم که باید عصبی شوم یا بگریم .




    بالاخره علیرضا فرمان رابه سمت کوچه ای باریک وخاکی درمحله ای که مشخص بود فقیر نشین است پیچاند .مقابل دراهنی زنگ زده کوچکی که معلوم بودروزی ابی رنگ بوده ،نگه داشت .از ماشین پیاده شد ،اما به من اشاره کردبمانم .باسوئیچ چند بارمحکم به درکوبید. پس ازچند لحظه درروی پاشنه چرخیدو پسر بچه ای سبزرو ازپشت ان ظاهر شد .او چند کلامی به ارامی باپسر حرف زد وداخل خانه شد .دهدقیقه ای ماند وبعد باچهره ای گرفته ،بازگشت .وقتی روی سندلی اش نشست پرسیدم :اتفاقی افتاده ؟




    -پدراین خانواده شهید شده .همسرش هم بیماره باید عمل بشه ....زنبیچاره اهل جنوبه ،اینجا کسی رونداره .فرمانده ما برایش پول فرستاده بود که بهش دادم .اما مشکل این خانواده پول نیست .این خانواده حقیقتابی سرپرست شدند.




    -جرادولت حمایت نمی کنه ؟




    -حمایت می کنه ،اما کافی نیست ......گاهی ادم درمی مونه!




    -جراشما کمکشون نمی کنید؟




    -اخه من چیکار کنم ؟ اون یک زنه .....من که نمی توانم برم زیربغلش رابگیرم وببرمش این وراون ور.




    -یعنی اینقدرتنهاست ؟




    -مادرش سالها قبل فوت کرده ، خواهرش هم چابهار زندگ یمی کنه وبرایخودش هزاربدبختی داره ،البته همسایه هابه دادش می رسند –یعنی اینقدر مریضه ؟




    -دیسکه کمر داره .....باید عمل بشه .تازه بعداز عمل هم معلوم نیست کاملاخوب بشه .




    کمی مکث کردم ......بابت پیشنهاهدم تردید داشتم اما لحظه ای بردودلی ام غلبه کردم وگفتم :شاید من بتونم کاری بکنم .




    نگاه او کمی مردد بود .اما همان حالتش مرامصمم کرد.




    -من می تونم کمک کنم .




    -یک نفر رو نیاز داره تاموقع لزوم به کنارش باشه ....من فکرنکنم تو تا چند روزدیگه درگیرکارهای خانه که قراره اجاره کنی باشی.تازه مرضیه گفت کارهای استخدامت توی اموزش وپرورش داره جور میشه .




    -مهم نیست ،کارهام کمی عقب بیفته قابل جبرانه .




    -باید موقع برگشتن ،اون هارو باخودمون ببریم .




    -چند نفرن ؟




    -خودش ،پسرده ساله ودختر پنج ساله اش .




    -کی ازانها مراقبت می کنه ؟




    -مگه نگفتی حاضری کمک کنی ؟




    -چرا!




    -برای کمک باید یک ماهی خونه ما بمونی .مادرم به تنها یی از پس نگهداری بچه ها بر نمی یاد .تازه این خانم رویک هفته بیشتر بیمارستان نگه نمی دارند .اون هم میاد خونه ما .




    لحظه ای سکوت کردم ،اما بالا خره حرفی بود که زده بودم ومی خواستم هرکاری می توانم انجام دهم .




    -مسئله ای نیست .من اماده ام .




    او لبخندی برلب اورد وگفت :می دونستم !




    من هم موذیانه خندیم .




    -معلومه که می دانستید.




    هردو خندیدیم .بعد به سراغ زمینی رفیتم که قرار بود ببینید.زمین بزرگ .حدود یک هکتار ،اما مدت ها دست نخورده بود .اطراف زمین درخت های بلند سرو گذاشته شده بود که منظره زیبایی به وجود م یاورد .جوی باریکی هم اطراف زمین جریان داشت که ریشه درختان راابیاری می کرد .برای اینکه افتاب داغ پوستم راخراب نکند روسری ام را جلو کشیدم ،به طوری که تقریبا نیمی از صورتم در سایه روسری قرار گرفت .علیرضا نگاهی به من انداخت وخندید .معترضانه گفتم :چرامی خندید؟




    -خیلی بامزه شدی ! مثل .....مثل ....مثل دخترهای .......




    -مثل چی شدم ؟چراحرفتان روتموم نمی کنید؟




    -می ترم ناراحت بشی.




    -نه ناراحت نمی شم ،بگید .




    -شکل دختر های کم هوش شلخته ای شده ای که بلد نیستند روسری سرکنند !




    -چی ؟!خجالت بکشید !




    جمله اخررا فریاد زدم وباترکه ای که کنار پایم افتاده بود به دنبالش دویدم .او قهقه می زد وفرار می کرد ومن هم بااینکه به خنده افتاده بودم سعی می کردم خودراخشمگین نشان دهم .ان قدردویدیم که حسابی از ماشین دور شدیم .تقریبا به ان سوی زمین نزدیک شدیم .دیگر طاقت نیاوردم .به شدت نفس نفس می زدم ووحس می کردم قلبم از جا درخواهد امد .دست روی سینه ام گذاشته بودم وسعی می کردم نفسی تازه کنم .اوکه دید من ایستاده ام ،دیگر ندوید .چند قدم به سمت من برگشت ودرحالی که خودش هم نفس نفس می زد گفت :پیرشدی دختر ؟




    باحرص ترکه رابه سویش پرتاب کررم .




    فکر کردم جاخالی می دهد ،اما نداد به صورتش بر خورد کرد .او بااخ بلندی دست روی یک چشمش گذاشت وخم شد .وحشت کردم .اگر چشمش اسیب می دید هرگز خودم رانمی بخشیدم .باقدم هایی که از شدت اضطراب کند وسنگین برداشته می شد .اما می خواستم شتاب داشته باشند خود رابه او رساندم .در سکوت خم شده بود وبلند بلند نفس می کشید .دستم راروی شانه اش گذاشتم ،خم شدم و سعی کردم چشمش نگاه کنم .




    -چی شد ؟چرا حرکت نکرید ؟فکر نمی کردم این قدر کند باشی ! مثل اینکه شما از من پیر ترید .




    اهسته گفت :کورم کردی دختر !....من توی جبهه مجروح نشده بودم ،حالا تو اینجا کورم کردی .الحق که از عراقی ها هم بی رحم تری .




    -بگذار ببینم چشمت رو ...دستت رابردار .




    درصدایم نگرانی موج می زد .نزدیک بود به گریه بیفتم که دستش رابرداست وبا چشمان سالمش که درشت تر از همیشه به نظر می رسید نگاهم کرد .لبخند شیرینی روی لب داشت وشیطنت از چهره اش می بارید .




    تازه متوجه شدم که فریب خورده ام ! اخم کرده ومشتی کوچک حواله سینه پهنش کردم .




    -شما خیلی حقه بازید .شرم اوره !




    اما او مثل اینکه حرفم رانشنیده باشد ،بالحنی که قبلا دراوندیده بودم گفت :راستی راستی نگرانم شدی سپیده ؟

    از حالت چشمها ونحوه بیانش دلم فرو ریخت .برای لحظه ای چنان تحت تاثیر قرار گرفتم ،مثل اینکه بچه کوچکی مقابلم ایستاده وازتوجه من شاد شده .می خواستم در او را رد اغوش بگیرم وبگویم چقدر دوستش دارم .دیگر نمی گفتم عاشقش نیستم فقط می گفتم دوستش دارم .اما چیزی نگفتم.او معذب نگاهش رابه نقطه دیگری دوخت وبه سمت ماشین ربگشت .من هم بافاصله دوقدم پشت سرش حرکت کردم .

  9. #57
    کاربر سایت mahdi_mmm آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Feb 2011
    نوشته ها
    76
    تشکر
    30
    از ایشان 38 بار
    در 19 پست تشکر شده

    پیش فرض

    --------------------------------------------------------------------------------

    فصل 35





    سه هفته از اقامتم درمنزل دایی ناصر می گذشت .طلعت خانم به راستی ازعهده نگه داری بچه ها که مهما نمان بودند برنمی امد .مرضیه هم دوباره حامله شده بود وویار بدی داشت .




    نگه داری از حمید ،میرم ورعنا کاملا برعهده من بود .علیرضا هم مانهد هبود تا به کارهای اداری وبیمارستان زهراخانم رسیدگی کند .اوباموفقیت عمل شد وحالا چند روزی بود که به خانه امده بود .سوئیت پایین رامخصوص او اماده کرده بودیم وشبها من کنارش می ماندم تا اگر به کمک نیازداشت دچار دردسر نشود .در ان مدت بااو خیلی صمیمی شده بودم واو از شوهرش ،ازدواج عاشقانه شان وسختی هایی که در زندگی کشیده بود تعریف می کرد.




    او پس از شوهرش به شدت بافقر دست به گریبان بود وبر اثر کار زیاد ،مهره های کمرش دچار اسیب شده بود .با علیرضا واقا ولی راجع به اوصحبت کردم وانها قبول کردن او کودکش را درهمان سوئیت جادهند وکاری برایش دست وپا کنند تا از پس مخارج زندگی خود وفر زندانش بر بیای د.دیگر چه چیزی از ان بهتر بود .البته طلعت خانم اول کمی مخالفت کرد .از وجود زنی جوان وتنها در خانه می هراسید ،اما علیرضا هر طور بو د قانعش کرد . وقتی ماندن زهرا خانم در انجا قطعی شد ،علیرضا وانتی کرایه کرد تا به ورامین برویم واسباب اندک انها رابیاوریم .




    دایی ناصر هم برای کمک امد وموقع بازگشت در وانت نشست تاما راحت باشیم .البته چیزی در این باره نگفت ،اما عملش معنایی بغییر از ان نداشت .




    پخش ماشین خراب شده بود وما مجبور بودیم یا حرف بزنیم یا ساکوتی ازار دهند هراتحمل کنیم که حرف زدن راتذپرجیح دادیم .علیرضا پیشنهاد مشاعره داد .اول با مسخره بازی شروع شد .شعر های خواننده های قدیمی وجدید وبعد شعرنو وکم کم حالتمان کمی جدی تر باشم :




    -دلم که جان فرسوداز او ،کام دلم نگشود از او




    نو مید نتوان بود از او ،باشد که دلداری کند






    -دلی دارم کز وحاصل ندارم




    مراان به که دل با دل ندارم




    نظام ی





    -من که اتش دل چون خم می درچوشم




    مهر بر لب زده ،خون می خورم وخا موشم






    سعی کردم شعری بیاورم که از سوز وگداز عاشقانه اثری نداشته باشد ،به همین دلیل چند دقیقه ای فکر کردم .اوهم صبورانه انتظار می کشید .بالاخرع باز هم بایکی از اشعار نظامی پاسخش رادادم :






    -مخور غم که ادمی غم برنتابد





    چو غم گفتی زمین بر نتابد




    او پاسخی نداد .من در انتظار می سوختم .اما او سکوت کرده بود .وقتی به خانه رسیدیم هواتاریک شده بود .ان شب اسمان پرستاره بود وماه کامل وسط اسمان می درخشید .وانت بار جلئتذ از ما نگه داشت ودایی ناصر پیاده شوم که باصدای ارام ولرزان علیرضا میخکوب شدم :




    -چنانت دوست می دارم ،که وصلت دل نمب خواهد




    کمال دوستی باشد ،مراد از دوست نگرفتم




    مراد خسرواز شیرین ،کناری بود در اغوشی




    محبت کار فرهاد است وکوه بیستون سفتن .




    وقتی رفت اشک هایم بی اختیار جاری شد .دردل نچوا کردم (خدایا من لیاقت این همه احساس رو دارم ؟ای کاش ....ای کاش او عاشق من نبود ! ای کاش فقط ترحم داشت واز روی دل سوزی باکمن می ماند .ان وقت شاید تحملش راحت بود .)




    فردای ان روز علیرضا به جبهه بازگشت .ان هم صبح خیلی زود .بدون خداحافظی .





    *****




    سه ماه بعد همه چیز درجای خود قرارداشت یا دست کم این طور بهنظر می رسید .زهراخانم به تازگی در ادره علیرضا شغل سابق مرا اختیار کرده بود . در سوئیت پایین بابچه هایش مستقر بود .گازی سه شعله کنار اتاق گذاشته بود تا همان جااشپزی هم کند ،حمید بهمدرسه می رفت ورعنا ومریم بازی شده بودند .




    من هم به خانه تازه ام نقل مکان کرده بودم .انجا یک هال ویک اتاق خواب کوچک داشت بااشپذخانه ای نقلی ومدل اپن ،سرویس حمام ودست شویی اش هم یکی وجمع وجور بود .در کل راضی بودم وکم کم در محل جا می افتادم .سمیراومرجان ،دختران محببه وعاطفه که دیگر بزرگتر ودبیرستانی شده بودند ،هفته ای چند روز به من سر می زدند وحتی گاهی شبها کنارم می ماندند .سعیده هم گاهی می امد ،اما شب نمی ماند .اقا به او اجازه نمی داد شب جایی بماند .از همه مهم تر ،من در دبیرساتنی در خیابان اذربایجان زبان انگلیسی تدریس می کردم وبه صورت رسمی استخدام اموزش وپرورش شده بود م.عاشق کارم بودم وباتمام وچود از گذارند اوقاتم با دختران جوان لذت می بردم .انه اهم در همان زمان کم مرا پذیرفته بودند ودوستم داشتند .لابته دو،سه هفته اول حسابی بابت جوان وبی تجربه بودنم سر به سرم می گذاشتند ودستم می انداختند ،اما من باصبر وحوصله خودم را به انهاثابت کردم وانها مرا به عنوان معلم ودوست خود پزیرفتند .زندگی بد نبود .همه به کالا هاب کوپنی ،کمبود برخی موادغذایی وحجله هایی که گاه گاهی سر از کوچه های شهر ،خبر شهادت جوان برو.مند دیگری رامی داد عادت کرده بودند .یا شاید بهتر است بگویم دیگر ان چیزهارا پذیرفته بودند .وضعیت کشوری در حال جنگ بهتر از ان نمی شد .دران موقعیت فقط بم باران راکم داشتیم که به لطف صدام ملعون این اتفاق هم افتاد ومشکلات مردم چندین برابر شد .در برخی خیابان ها ومعابر پناهگاه هایی به شکل نیم دایره کوتاهی وجود داشت که به صورت قرمز شدن وضعیت ،مردم باچهره هایی برافروخته از ترس وهیجان خود را به درون ان می کشاندند .




    پارکینگ ساختمان های بزرگ واسمان خراش ها هم جزو پناهگاه ها محصوب می شد واجازه ورود برای عموم ازاد بود .برای همه تحمل ان همه فشار عصبی هنگام شنیدن اژیر قرمز ودر پی ان صدای ضد هوایی وفرواافتادن بمب سخت بود .عده ای از شهر خارج شده بودند ودر روستاهای اطراف ،شمال کشور یا باغ ها وویلا های خود در نقطه مختلف کشو ربه سر می بردند .خانواده من هم به باغی که اقام به تازگی در شهریار کرج خریده بود پنهان شده بودند .فقط سعیده مانده بود تااز درس ودانشگاه عقب نماند .همان روزها بود که شوهر منیژه کارها یش راجور کرد وهمراه منیژه وسه فرزندشان راهی انگلستان شدند واز پی شان عاطفه وخانواده اش هم به انجا نقل مکان کردند .البته اول بچه ها رافرستادند وبعد عاطفه وشوهرش به صورت قاچاقی از مرز خارج شدند .ا زخروج قاچاقی انها دلم مثل سیر وسرکه می جوشید ومدام به یاد حرفهای شهلا می افتادم که در راه دبی چه بلاهایی به سرش امده بود .اما خوشبختانه وشکر خدا غیر از سختی های راه مشکل دیگری به وجود نیامده بود . سفر قاچاقی انها بیست روز تمام طول کشید ومن بیست روز وبیست شب دعامی می کردم .فقط دایی هایم مانده بودند ومحبوبه وسعیده .به اصرار دائی نادر وسعیده تازمانی که اقا ومادرم وعزیز در شهر یار بودند به خانه خودمان رفتم .در ان مدت با وجود بمباران ها من وسعیده اوقات خوبی کنار هم داشتیم .گاهی ناهید هم به ما می پیوست .انجا حس خوبی داشتم .رانده شدهای بودم که حالا فرصت کنکاش در محیط ممنوعه رایافته بود .از علیرضا هم بی خبر نبودم .مرضیه اخباری در مورد او بهمن می رسید .یم نامه برایش فرستادم ،اما پاسخی نداد . نمی داستم چراناگهان در لاک خود فرو رفته بود ،اما برایش دلتنگ شده بود ودلواپسش بودم .یک روز سرد زمستانی باسولماز کنار بخاری نشسته ودرس زبان انگیلسی کار می کردیم که زنگ تلفن به صدا درامد .از صدای زنگ دلم پایین ریخت ،نمی دانم چراحس خوبی نداشتم .در خانه غیر از من سلماز کسی نبود .اوبی اعتنا به زنگ تلفن سعی می کرد سوالی راپاسخ دهد .چند ماهی می شد اقام طلسم را شکسته وتلفن خریده بود ،اماروی ان شدت حساس بود نمی گذاشت سعیده تلفن خانه رابه دوستانش بدهد وجز اقوام ودوستان خیلی نزدیک کسی شماره خانه شان رانداشت .باتردید گوشی رابرداشتم اهسته گفتم :بله ؟




    -سلام سعیده خوبی ؟




    از شنیدن صدای پوری اشم در چشمانم جمع شد .برای اینکه متوجه نشود من پشت خط هستم به همان ارامی گفتم :خوبم ،توچطوری ؟




    صداباتاخیر وباتن پایین به گوش می رسید وکاملا مشخص بود تماس از خارج از کشور است .پوری کمی بلند تر صحبت کرد :




    -صدات خیل یضعیفه سعیده !.....اون جا حال همه خوبه ؟




    -اقام خوابیده ......یواش حرف می زنم .




    او لحظه ای مکث کرد .بعد پرسید :مگه اون ها نرفتند شهریار ؟




    -اقا امروز کاری داشت اومده انجام بده وبره .....حالت خوبه ؟




    -مرسی عزیزم ! خوبم




    -بچه ها خوب هستند ؟




    پوری ان زمان امیر ارسلان وامیر ارشام راداشت .او ان دوپسر رابافاصله یک سال به دنیا اورده بود .من عمه بودم .من وپوری قرار گذاشته بودیم برای بچه های هم مثل خاله های واقعی باشیم .ما به هم قول داده بودیم مثل خاله ها ی واقعی از بچه های یک دیگر حمایت کنیم ،اما اگر انها راتنهایی در جایی می دیدیم نمی شناختمشان !

  10. #58
    کاربر سایت mahdi_mmm آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Feb 2011
    نوشته ها
    76
    تشکر
    30
    از ایشان 38 بار
    در 19 پست تشکر شده

    پیش فرض

    --------------------------------------------------------------------------------

    -بچه ها خوبند .فقط ارشام دیروز یک کم تب کرده بود که حالاخوبه ....راستی ......از محله چه خبر ؟



    صدایش پر از بغض شد .



    -اینجا خبری نیست .ازمحله شما چه خبر ؟



    -اینجا نفرت انگیزه! ای کاش این جنگ لعنتی زود تر تموم بشه .شاید اون موقع امیر علی راضی به برگشت بشه .....می دونی سعیده ! تنهایی خیلی سخته ...من اینجا خیلی تنها .



    سعی کردم لحنم بیشتر دلگرم کننده باشه تا طعنه امیز :



    -امیر علی که هست .



    اوچند بار نامه امیر علی را زم زمه کرد وبعد بااهی عیق اضافه کرد :اره ! اون هست ،فقط هست !



    انگار باخودش حرف می زد .پوریه شاد وسر زنده سابق ،حالا از کلمه کلمه خپحرفهایش غم می بارید .می خواستم فریاد بزنم وبگویم من که به تو گفته بودم ،اما تو پی دلت رفتی ،پی هوست رفتی ولی به جای ان گفتم :باید یک جوری خودت رو سر گرم کنی .



    می ترسیدم جمله های طوانی به کار ببرم .می ترسیدم بفهمد ان که پشت خط است سعیده نیست .



    -اینجا هیچ کاری به من نمی چسبه ! خوش به حالت سپیده که بر گشته ایران راستی حالش چطوره ؟بالاخره زندگی اش را باعلیرضا رو شروع کرد یاننه .



    حالا این من بودم که صدایم پر از بغض شد .



    -اون خوبه علیرضا هم جبهه است .



    -سپیده خیلی لجبازه ......می ترسم علی اقا رو از دست بده .باهاش حرف بزن سعیده !.....بهش بگو علیرضا چقدر دوستش داره .



    با تعجب گفتم :تو از کجا می دونی ؟



    او لحظه ای سکوت کرد .بعد گفت :یعنی یادت رفته که برات گفتم اون روزهایی که حال سپیده خراب بود ،علیرضا چقدر بی قراری می کرد .خودت یادت نمی یاد به خاطر اون چطور جلوی اقات ایستاد وحتی تهدیدش کرد ......حاال چون علیذضا خواسته اینها رو بهش نگید شما همه سکوت کردید توبهش بگو .نگذار این قدر سرش رو مثل کبک زیر برف کنه .



    سعی کردم حرصم راکنترل کنم .



    -حالا تو چرااین قدر به فکر اونی ؟اون که باتو قهره .



    -خیلی ها باهم قهر می کنند ،اما دلیل نمیشه برای هم نگران نباشند .



    باصدای گریه کودکی سعی کرد سریع تر حرف بزند :



    -مراقب خودت باش وفقط به خوشبختی خودت فکر کن .....خدانگه دارت .



    تماس قطع شد .مطمئن بودم او مراشناخته .پوری اگر مرانمی شناخت عجیب بود ! در مقابل نگاه مات زده سلماز به او گفتم برای امروز کافی است وبه دست شویی رفتم .



    ای کاش خودم رامعرفی می کردم .ای کاش می گفتم که شاید بتوانم اورابابت انتخاب امیر علی ببخشم بالااقل ان قسمت ا ززندگی ا ش را ندیده بگیرم ،اما نمی توانستم .می ترسیدم امیر علی رابطه ماراخراب تر از قبل کند .می ترسیدم نتوانم صبوری های اورادربرابر امیر علی تحمل کنم .می ترسیدم بازهم او راسرزنش کنم .نه ! پوری دیگر برای من تمام شده بود .....



    مدتی بعد نامه ای از پیمان رسید .با او هنوز ارتباط بودم واکثرمواقع در پاکت نامه های او نامه ای هم از نورا بود که همیشه پاسخش رامی نوشتم .اما نامه چنان خوشحالم کرد که بلافاصله به اپارتمان پیمان زنگ زدم .او ونورا بااجازه جمشید خان بدری خانم نامزد کرده بودند وقرار بود تا اتمام تحصیلا تشان پیمان رابرای مسلمان شدن وازدواج اماده کند .



    شش ماه تمام ا زرفتن علیرضا می گذشت ویک هفته ای می شد که از او هیچ خبیر ندا شتیم .از شدت نگرانی نزدیک بود دیوانه شوم که بالا خره اومد یا بهتر است بگویم او را اوردند .ان هم باسرووضعی که دل همه رابه درد اورد .یک ترکش در ران پای چپ ،یک ترکش در پهلوی چپ وتر کش های کوچک دیگری که به نیمی از صورتش اسیب رسانده بود ،اورامجروح کرده بود .



    خطر مرگ وجود نداشت ،اما ممکن بود یک کلیه اش اسیب دیده باشد .به همین دلیل اورابرای عمل جراح یبه بیمارستان تهران منتقل کرده بودند .



    طلعت خانم بی قرار می کرد.اقا ولی مانند جوجه ای که پرهایش ریخته باشد گوشه ای کز می کرد وحرف نمی زد .اما مشخص بود تحت فشار شدیدی قرار دارد .مرضیه همپای مادرش اشک می ریخت وبی انکه بداند چه زخمی به دل من می زند یک بار میان گریه اش گفت :چراهروقت باردار می شود بلایی به سر یکی از برادرهایش می اید ؟دایی ناصر هم سعی می کرد اورا اروم کند .



    بعد از عمل ،چند ساعتی طول کشید تا علیرضا به هوش امد .خوشبختانه کلیه اش رانجات داده بودند .هم هخدارا شکر کردند .من هم شاکر بودم .فقط خدامی داند د ران دقایق چه بر من گذشت می دانستیم خطر جدی نیست ،اما مرگ حسام همه ماراترسانده وحساس کرده بود .حتی من تقریبا حس می کردم علیرضا دیگر ههر گز چشمانش رانخواهد گشود .



    بااصرار پزشک معالج همه به خانه های خود رفتند وفقط من ماندم .پشت در اتاقش ایستاده بودم ومردد ومضطرب باحالتی عصبی در در راه رو قدم می زدم .پزشک که مردی جا افتاده وبلند قامت بود ،باچهره ای جدی اما مهربان به سمتم امد ،لبخندی زد وگفت :در حالنی شما وشو هرتون یک کدورت جزئی باهم دارید ،اما شدت علاقه ومحبت از چشم های هردو تون پیداست .برید داخل خانم !....این بهانه خوبی است که اشتی کنید .قدر لحظه های زندگی تون را بدونید وبیخود حرومش نکنید .البته پنج دقیقه برای حرف زدن بیشتر وقت ندارید .بیمار ما باید استراحت کنه .



    به ارامی داخل اتاق شدم .دستگاه های مختلفی به بدن او وصل بود که هر کدام یک سری ا زاعمال حیاتی بدنش رادر کنترل داشتند .با ورودم پلک هایش رااز هم گشود ونگاهم کرد .به سمتش رفتم وباصدایی بغض الود این بیت رااز حافظ خوانم :




    -یاد باد انکه نهانت نظری با ما بود رقم مهر تو بر چهره ما پیدابود



    به سختی پوذ خندی زدوگفت :دلتبرام سوخته ؟



    -دلم براتون تنگ شده بود .....این قدر تنگ که باخودم عهد کردم وقتی برگشتید .دیگه اجازه ندم ترکم کنید .




    صدایش خش دار ت راز قبل شد :



    -از این لفظ قلم حرف زدنت معلومه !



    بالبخندگفتم :یواش یواش عادت می کنم .باید بهم فرصت بدید .



    -بیش از شیش سال فرصت می خواهی ....؟اخ ....لعنتی !



    معلوم بود درد می کشد وحشت زده پرسیدم :پرستار رو صداکنم ؟



    -برو بیرون ! اخ ...بگو پرستار بیاد !



    گریان از اتاق بیرون امدم وپرستار را صدا زدم .بلافاصله برایش مسکن تزریق کرد واو به خوابی عمیق فرو رفت .می دانستم غرورش راجریح دار کرده ام .کارم ابلهانه بود ، که در ان موقعیت ان حرف هارا زدم .او حرف هایم را به حساب دل سوزی گذاشته بود ،اما من حقیقتا نمی خواستم از دستش بدهم . دو هفته به دیدارش نرفتم .او مرخص شده بود ودر خانه شان دوران نقاهت را می گذراند .از مرضیه شنیده بودم بهتر شده ومی تواند در خانه راه برود .بالاخره پس از مدت هافک رکردن ونقشه کشیدن تصمیم خود راگرفتم .یک روز که در مدرسه کلاس نداشتم ،اماده شدم تابه دیدارش بروم .بلوز کشی یقه اسکی صورتی رنگی همراه شلوار جین سزمه ای به تن کردم ،باارایش صورتی ملایم خود را اراستم وموهایم رارو یشانه هایم ریختم .اعتراف می کنم که عالی شده بودم !



    پالتو وروسری یشمی ام را روی لباس هایم پوشیدم وباماشین در بست به خانه ثابتی ها رفتم ،البته در راه یک دسته گل بسیار ساده هم گرفتم .نمی خواستم فکر کند منت کشی ام ا زنوع شدید ان است ! چهره طلعت خانم ا زمشاهده ام شکفت وقیت خم شدم تا او را ببوسم ،زیر گوشم نجوا کرد :علیرضا این مدت مثل بچه ها بهانه گیر شده ...مطمعنم بهانه تورامی گیرد .



    باخجالت لبخند زدم .او به سمت اشپذ خانه رفت وادامه داد :توی اتاقش داره کتاب می خونه .



    پالتو وشالم را روی دسته مبل راحتی گذاشتم .موهایم را مرتب کردم وخواستم وارد اتاقش شوم که لحظه ای سست شدم .نه ! حقش نبود که از ان راه واردشوم .من نباید او را د رتنگ نا قرار می دادم چه بسا بیشتر جبهه می گرفت .چقدر خوشحال شدم که زود به خودامدم .باپشت دست لبها ی مراپاک کردم وباانگشت سایه پشت پلکم راموهایم راباسرعت بافتم چون چیزی نداشتم که سرش راباان ببندم وهمان طور روی شانه ام انداختم .پس ا زکشیدن نفس عمیق چند زربه در زدم .



    صدایش اجازه ورود داد ومن اهسته وارد شدم .نگاهش به د ربود وکاملا عادی به مظذ می رسید به طو رقطع می دانست من امده ام .



    -سلام !



    -سلام ! بیاداخل خجالت نکش !



    ژاکتی سرمه ای به تن داشت و روی تختش نشسته بود و کتابی روی پاهایش باز بود . دسته گل را روی کتاب گذاشتم . نگاهی به گلهای رز قرمز انداخت و گفت :



    ممنون ! زحمت کشیدی ، اما دیگه لازم نبود ، چون خوب شدم !



    به سمت پنجره رفتم و گفتم : از قرار معلوم شمشیر رو از رو بستید !



    از قرار معلوم شمشیر رو از رو بستید !



    -او مدی ازم خواهش کنی باهات بمونم !؟



    اوراان قدرمی شناختم که از دستش عصبانی نشوم .حتی ا زحرفش خوشحال هم شدم .اما سعی کردم حالت عادی خود راحفظ کنم :



    -من فقط اومدم یک چیزی بگم ....من مدت ها ست که تصمیم خودم رو گرفتم .اگر شما هم تصمیم گرفته اید ،توی این هفته سری به من بزنید تا با هم صحبت کنیم .....اگر هم شخص دیگه ای رو دوست دارید ،نگران من نباشید ،من با بردباری این مسئله رو تحمل می کنم .



    ****



    درست اخرین روز هفته او در خانه رازد ! تمام هفته راامید وار ومنتظر چشم به در دوخته بودم وجمعه شب ،ان هم ساعت ده به هیچ وجه حضورش راباور نمی کردم .راستی که چقدر خوب مرا ازار داده وتلافی دلسوزی بی موقعم رادر اورده بود.



    او باهمان چهره همیشه خونسردش ،پوشیده در پالتوی بلند وسیاهی رو به رویم ایستاده بود .وقتی بهتم رادید بالحنی جدی گفت :نمی خوای تعارفم کنی بیام داخل ؟



    بی اختیار دستی بع موهایم که بی خیال ریو شانه ریخته بود کشید م ،از جلوی در کنار رفتم ودر همان حال سعی داشتم لبخند بزنم ! البته مطمئنم لبخندم چیزجالبی از کار درنیامد !



    واردشدومن باتردید درراپشت سرش بستم .او وسط حال کوچک من ایستاده بود وباکنجکاوی اطراف رابرانداز می کرد .من هم ا زپشت سر نگاهش می کردم ودراین فکر بودم بعد از اینکه نگاه کردم به او تمام شد باید چه کار کنم !



    -خونه ترو تمیز وجالبی داری .



    یک سرفه ای کردم تامبادا صدایم ضعیف وخش دار به گوش برسد .گفتم :بله ،درسته ! من اینجا رو خیلی دوست دارم .



    به سمتم برگشت .چشمان رنگیش رادر اعماق چشمانم دوخت وگفت :استقلال چیز خوبیه،نه ؟



    لحنش هنگام گفتن این جمله اغوا کننده بود .مثل اینکه می خواست بگوید :احمق هستی اگر این استقلال تازه به دست امده رااز دست بدهی ! چیزی که در تمام زندگی ات خواهانش بودی !



    -هیچ کس از مستقل بودن بدش نمی اید .



    -یعنی خیال داری زندگی ات رابه همین صورت حفظ کنی ؟فکر می کردم چند روزپیش برای گفتن چیزهای دیگه ای به دیدن من امده بودی .



    چرامی خواست ازارم بدهد ؟شاید خیال داشت مراوادارد تا برای شروع زندگی مان التماسش کنم ،ولی من حتی به قیمت تنها ماندن تااخر عمرم هم حاضر نبودم التماسش کنم .



    -پالتو تون رو بدید به من اویزن کنم .اینجا به حد کاف یگرم هست .



    برای اولین بار پس از لحظه ورودش ،لبخند زد .پالتویش را در اورد وبه دستم داد .بعد بدون تعارف روی تنها کاناپه اتاق که روبروی تلوزیون قرار داشت نشست .پالتو راروی چوب لباسی اویزان کردم به سمت اشپذ خانه رفتم تا چیزی برای خوردن بیاورم .



    -چای می خورید یاقهوه ؟شیر کاکائو هم می تونم درست کنم .



    -هر کدوم رو که بهتر بلدی درست کن .



    ا زپشت پیش خان کوچک اشپذ خانه به او که پشت به من داشت وبا خونسردی کتاب شاملو رااز روی میز برداشته بود وورق می زد ،نگاه کردم .دیگر داشت حرصی ام می کرد.



    -براتون قهوه درست م یکنم .اون هم یک قهوه تلخ وغلیظ که تا صبح خوابتون نگیره وبه رفتارتون فکر کنید !



    لحظه ای مکث کرد.اندکی روی کناپه لم داد وباصدای ارام اما گیراوتاثیر گذار ا ز روی کتاب شروع به خواندن کرد:



    ای معشوقی که سر شار از زندگی هستی



    وبه جنسیت خویش غره ای



    به خاطر عشقت !



    ای صبور ! ای پرستار !



    ای موئمن



    پیروزی تو میوه حقیقت توست .



    رگبار ها وبرف را



    توفان وافتاب اتش بیز را



    به تحمل وصبر شکستی



    باش تامیوه غرورت برسد



    ای زنی که صبحانه خورشید د رپیراهن توست



    پیروزی عشق نصیب تو باد !



    ماتم برده بود .چراان شعر ؟! چراا زمیان اشعار ان کتاب کم قطرباید انم قطعه رامی خواند ؟! همان شعری که روزی حسام نامه ای باخط عزیز خود برایم نوشته بود .هزاران تعبیر برای اناتفاق داشتم ،اما بهترین رابرگیزیدم ! هردو برادر به یک چیز فکر می کردند ! شاید به همین دلیل هردو مراانتخاب کدره بودند .هنوز در بهت بودم که علیرضا پس از مکثی کوتاه ادامه داد :شعر قشنگیه .تو ا زشاملو خوشت می یاد ؟



    -شاملو ،سهراب ،فروغ ،اخوان ثالث ،نصرت رحمانی وخیلی شعرای دیگه رودیست دارم اما شاملو وصحراب برای من چیزی دیگه ای هستند.



    -اون هاکه تقریبا دو قطب مخالفند .



    -شاید برای همینه که دوستشون دارم .



    -یعنی تااین هد ابعاد احساسا تتو وسیعه یا بهتر بگم متناقض !



    محکم وقاطع گفتم :من همون قدر که به احساسا تیک درخت احترام می گذارم به جوونی که مثل همون درخت در مقابل ظلم می ایستد احرام می گذارم .



    -بهتر به جای همون قدر،بگی ....بگی متناسب با ......مسلایک انسان خیلی مهمتر از یک درخته !



    در حالی که فنجان قهوه رامقابلش می گذاشتم بالبخندی گفتم :چراباید مجبور بشیم یکی رو انتخاب کینم ؟هردو کنارهم هارمونی قشنگی درست می کنند .



    -درخت سنبل ایستادگیه ! البته یک درخت قطور با ریشه های محکم !



    ان طرف کاناپه طوری کج نشستم که بتوانم نگاهش کنم .او هم کج بود وهمچنان لم داده بود .لحظه ای در سکوت نگاهم کرد .معذب چشم ا زاو برگرفتم .کمی صاف نشست وخواست یک پایش راروی پای دیگر بیندازد که ناگهان صدای اخ خفه ای از دهانش خارج شد .



    -اخ !.....وای !.....اه یادم رفته بود این پام هنوز خوب نشده ......توکه حواس برای ادم نمی گذاری !



    بانگرانی نگاهش می کردم که چهره ا شکم کم حالت طبیعی گرفت واثار درداز بین رفت .



    -مثل اینکه جراحت پاتون عمیق بوده .



    -مهم نیست .راستی از مدرسه چخبر ؟ شاگردهات عصبانی ات نمی کنند ؟



    -گاهی چرا...اما در کل همه چیز خوبه ....من همیشون رو دوست دارم وباهم رابطه خوبی بر قرار کردیم .



    -برای شروع خیلی عالیه .



    مدتی دیگر حرف زدیم .از وضعیت مدارس ،نظام اموزشی ،لباس های تیره دانش اموزان که به نظرم وحشتناک بود وخیلی چیزهای دیگر به جز کلام اصل مطلب ! در ان بین لیوانی چای ،یک ظرف یبسکویت وکمی هم میوه خوریدم .



    نزدیک به دوساعت از حضورش می گذشت که به ساعتش نگاهی انداخت وناگهان بلند شد .نمی خواستم برود .ای کاش می شد .تاصبح کنارم می ماند .نه ،تاهمیشه می ماند .سعی کردم این خواسته رااز نگاهم نخواند ،پس من هم بلند شدم وگفتم :



    حلابودید!



    کلامم بیشتر به تعارف شبیه بود ،یعنی تلاش کردم این گونه باشد .در حالی که به سمت چوب لباسی گوشیه اتاق می می رفت گفت :ساعت نزدیک دوازده شبه از یان ساعت به بعد ادم ها چندان قابل اطمینان نیستند .بخصوص شبهایی که قرص ماه کامله وممکنه هر لحظه روح پلیدی درون ادم نفوذ کنه .



    باخنده معنی کلامش رانادیده گرفتم وگفتم :شما که خرافاتی نبودید ! این حرفها چیه ؟



    او پالتویش رابرداشت وبه سمت من برگشت .چقدر جدی بود ! ان قدر جدی که لحظه ای فکر کردم هرگز او راان طور ندیده ام .



    -هنوز هم خرافاتی نیستم ،اما مردکه هستم ! فکر کردم تو این سال هاتجربه های زیادی به دست اوردی وادم هارابهتر دیدی .



    دیگر قادر نبودم خودم رابه ان راه بزنم .صورتم داغ داغ شده بود سرم را به زیر انداختم وبااندوه گفتم :معذرت م یخواهم .من خیلی متوقع هستم .....واین رامی فهمم که شما خوبی رادر حق من تمام کردید.



    -اما دیگه نمی تونم خوب باشم .من همه حرفهایم روزدم .بارها بارفتارو حرکاتم ،حساساتم رو بتو ثابت کردم ،اما نمی خوام برای گرفتن تصمیم قطعی ،خودت رو پایبند دین به من بدونی . هیچ دینی به گردن تونیست .باور کن اگر بگی ا ززندگی ام برو ،همین فردا می برمت محضر کار رو تمام می کنم .بعد هم مثل یک دوست کنارت می مونم واما ادامه این وضع برایم مشکله می فهمی ؟



    اشک در چشمانم حلقه زد .خدایا ! من چقدر خودخواه وبی فکر بودم .سرم رابالا گرفتم .در عمق چشمانش نگرانش خیره شدم وگفتم :چطور بگم برو ؟من شش ساله دارم فکر می کنم .ششسال به جز خوب یاز تو چیزی ندیدم وحالا چطور می توانم دوستت نداشته باشم ؟!فقط قول بده هیچ وقت تنهام نگذاری .

  11. #59
    کاربر سایت mahdi_mmm آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Feb 2011
    نوشته ها
    76
    تشکر
    30
    از ایشان 38 بار
    در 19 پست تشکر شده

    پیش فرض

    --------------------------------------------------------------------------------

    فصل سی و شش


    دو هفته بعد من و علیرضا در خانه آقا ولی برای اینکه اینبار «بله» ای از صمیم قلب گفته باشم، دوباره به عقد هم در آمدیم. شادی دیگران قابل وصف نبود. مادر و عزیز و محبوبه و سعیده آمده بودند. همه خوشحال بودند و بی دلیل می خندیدند. مادرم وقتی مرا می بوسید اشک می ریخت. بعد هم کنار طلعت خانم نشست و مثل گذشته ها با هم پچ پچ کردند و خندیدند. دایی ناصر مدام علیرضا را دست می انداخت و سر به سرش می گذاشت و حمیدرضا هم گاهی او را همراهی می کردو محبوبه و سعیده از کنار من جم نمی خوردند و با هم حرف می زدند از خنده های بی مورد و گاه به گاهشان فهمیدم می خواهند علیرضا را اذیت کنند. شب خوبی بود. شام مفصلی کنار هم خوردیم و بعد مادرم دست من و علیرضا را در دست هم گذاشت و برایمان آرزوی خوشبختی کرد.

    همان شب برای اقامتی یک هفته ای به ویلایی رفتیم که علیرضا در شمال اجاره کرده بود. چند ساعتی بعد از نیمه شب به ویلا رسیدیم. آنجا جمع و جور و گرم بود و دیوارهای تمام چوبی و مبلمان تمیز و راحتش حس خوبی به ما می داد. می دانستم این ماه عسل،دیگر نمایشی نیست و باید زندگی زناشویی واقعی را آغاز کنم. در حالی که هنوز لباس رسمی ام را به تن داشتم روی مبل ارغوانی و راحت نشیمن نشستم. به اصرار سعیده همان ساری آبی رنگی را که پیمان از هند برایم فرستاده بود پوشیده بودم تا لباسم اگر مخصوص عروسی نبود،دست کم متفاوت باشد. علیرضا در آشپزخانه چای دم می کرد و بالاخره پس از دقایقی با دو لیوان بزرگ چای بازگشت. به رویم لبخندی زد و گفت:«این لباس خیلی بهت میاد و رنگش هم با رنگ مبل هارمونی جالبی ایجاد کرده!»
    بعد کنارم نشست. بی اختیار کمی خودم را جمع و جور کردم. او لیوان ها را روی میز عسلی مقابلمان گذاشت و نگاه شوخش را به چشمانم دوخت:
    -تو هنوز هم از من خجالت می کشی؟ چند سال طول می کشه تا خجالتت بریزه؟

    یک لحظه نزدیک بود از دهانم بپرد و بگویم «آخر همیشه به چشم برادری نگاهت می کردم» که زود دهانم را بستم. در حقیقت آن مزخرفترین حرفی بود که آن لحظه می توانستم بر زبان آورم. وقتی سکوتم را دید چهره اش در هم رفت و به مبل تکیه داد. پوست لبش را به دندان گرفت و پس از لحظه ای تردید گفت:«سپیده! اگر این خجالت تو ناشی از شرم و حیای دخترونه و... به خاطر... اضطراب باشه،نه تنها ناراحت نمیشم،بلکه احساس آرامش هم می کنم... با اینکه همیشه به تو اعتماد داشتم،اما مدتی که ایران نبودی خیلی به من سخت گذشت همش می ترسیدم تو... می ترسیدم کسی باعث ناراحتیت بشه.... حتی با تمام علاقه و اطمینانی که به پیمان دارم گاهی حسابی بهش حسودیم می شد یا بهش شک می کردم... البته خیلی زود به خودم می اومدم و اجازه نمی دادم اون فکر منفی ذهنم رو خراب کنه...».
    به زحمت لب باز کردم و گفتم:«چرا یکبار هم که شده سری به ما نزدی؟»
    -نمی خواستم فکر کنی می خواهم کنترلت کنم یا اینکه وجودم بهت تحمیل شود... حالا هم اگر ذره ای پشیمان هستی بگو... اگر احساس می کنی با من نمی تونی راحت باشی حرف بزن. هنوز دیر نشده. به جان خودت قسم که همین الان برت می گردونم.

    برای لحظه ای آنقدر از خودم بدم آمد. یعنی رفتارم آنقدر او را آزرده بود؟ به یک هفته اخیر فکر کردم. به اینکه چگونه مراقب بودم حریم روابطمان حفظ شود. حس می کردم نوعی بیماری روحی دارم که آن چنان خودخواهانه او را رنج می دهم. دلم برای هر دویمان سوخت! در میان اشکهایی که آرام از چشمانم جاری بود خود را در آغوش او جا دادم و کنار گوشش زمزمه کردم:«دیگه حرف نزن علیرضا!... دیگه هیچی نگو. خواهش می کنم من رو بیشتر از این از خودم متنفر نکن...».
    او کم کم دستان قدرتمندش را به دور بدن لرزانم حلقه کرد و مرا بیشتر به خود فشرد.

    بعد از آن شب خاطرات گذشته را در صندوق خانه قلبم پنهان کردم می خواستم با تمام قوا علیرضا را خوشبخت کنم، بی آنکه سایه ای از اندوه و رنج گذشته روی زندگیمان باشد. علیرضا این موضوع را درک کرده بود و با توجه و محبتهای بی دریغش سعی در جبران داشت.
    در طول آن یک هفته حرفهای زیادی بین ما رد و بدل شد و من چیزهای زیادی از او در مورد خودم فهمیدم که هرگز نمی دانستم.

    یکی از آن شب ها هوا صاف بود و ستارگان درخشش خاصی در آسمان داشتند. همه جا ساکت بود و فقط صدای امواج آرام دریا و سوختن هیزمی که مقابلمان آتش زده بودیم سکوت سنگین فضا را می شکست. ما در ساحل روی دو تخته سنگ نشسته بودیم و چشم به آتش داشتیم. هوا سرد بود اما پالتوهای پشمی مان و آتش بزرگ ما را از سرما مصون می داشت. در عالم خودم بودم که با صدای علیرضا توجهم به او جلب شد.
    چهره اش بر اثر گرمی شعله های آتش اندکی برافروخته بود و زنگ زرد و سرخ آتش در چشمانش تلالو زیبایی داشت.
    -تو میدونی من کی تو رو دیدم؟
    -متحیر پرسیدم:«منظورت چیست؟»
    -تا اون روز باور کن درست نمی دیدمت. تو برام فقط دختر همسایه و هم بازی برادر کوچکترم بودی. دختر بچه ای آروم و بی سر و صدا که حتی طنین صدات برام آشنا نبود! اما اون روز وقتی از دست بابات فرار کردی و توی خونه ما فریاد زدی... یا در حقیقت منفجر شدی،تازه دیدمت. من دختر جوانی رو دیدم که حرفهای زیادی برای گفتن داشت. دختری رو دیدم که می خواد بگه من هستم و من رو باید همان طور که هستم بپذیرید. دختری که می خواست زندگی اش رو تغییر بدهد... که تحمل ظلم رو نداشت و نمی خواست مظلوم باشه. هم تحسینت می کردم هم دلم برات می سوخت. می دونستم برات سخته بتونی اونی که می خواهی باشی... آره! اون روز بود که طور دیگری دیدمت و حس کردم دیگه نسبت به تو بی تفاوت نیستم. توی عروسی ناصر و مرضیه مطمئن شدم تو بزرگ شدی و دیگه اون دختر بچه کم حرف و خجالتی نیستی. شب عروسی اونها انگار تازه متوجه ابروهای قشنگی شدم که بالای چشمهای خوش رنگت قرار داشت. انگار تازه فهمیدم تو قشنگی! یه جور شدم. اما جرئت نکردم به کسی بگم. اول اینکه از عکس العمل پدرت می ترسیدم و بعد هم از رفتارت نسبت به خودم فهمیده بودم دل خوشی از من نداری. تا اینکه بعد از مرگ حسام فهمیدم اون در مورد تو با مامان حرف زده بود و همه چیز دستگیرم شد،اما تو باز هم برام مهم بودی... فقط سعی کردم نگاهم رو نسبت بهت عوض کنم. سعی کردم... خیلی سعی کردم. حتی وقتی که به مادرم گفتم که قصد دارم با تو ازدواج کنم تا از دست پدرت نجات پیدا کنی،باز هم داشتم سعی می کردم.
    چشمانم پر از اشک شده بود و حس می کردم قادر به تکلم نیستم. پس فقط گوش دادم.
    -حالا تو اینجا هستی... کنار من نشستی و راست راستی زن منی. مثل اینکه سعی من بی نتیجه نبوده!
    به چشمانش که به چشمانم خیره شده بود نگاه کردم و گفتم:«خوشحالم که سعی تو نتیجه نداد».
    دلم می خواست که به او بگویم که چقدر دوستش دارم اما نمی توانستم! انگار ابراز علاقه او به من کافی بود و من همین که او را پذیرفته بودم علاقه ام به او ثابت می شد! پس تنها به گرفتن دستش اکتفا کردم.




    **********


    درست یکسال و دو ماه بعد در یک صبح زیبای بهاری دخترم را در آغوشم گذاشتند.
    نامش را سروین گذاشتم. اسمی که برایم پر معنا و پر خاطره بود. من عاشق دخترم بودم. عاشق موجود کوچک و سرخ و سفیدی که با تمام وجودش به من وابسته بود و می توانستم عشقی را که در کودکی از من دریغ شده بود نثارش کنم.

    علیرضا هم دختر کوچکمان را دوست داشت. البته گاهی به او حسودی می کرد، اما در کل به عشق من نسبت به دخترم احترام می گذاشت. دیگر سروین تمام زندگی ام شده بود. انگار حتی خواب و خوراکم هم برای راحتی او بود! به خودم توجه بیشتری نشان می دادم. ورزش می کردم،خوب غذا می خوردم. می خواستم برای دخترم بهترین مادر دنیا باشم. سروین سه ساله که شد برایش معلم موسیقی گرفتم. او باید بهترین می شد. او ته چهره ی ای از حسام به ارث برده بود و گاهی حالتش مانند سعیده به نظر می رسید. او با پوست گندمی روشن، موهای خرمایی و چشمانی رنگین، مانند چشمان علیرضا و لبخندی که با لبخند حسام مو نمی زد! از زیبایی عزیزانم چیزی در وجود خود داشت. چیزی که مرا هر روز بیش از روز قبل شیفته او می کرد. گاهی نیمه شب ها از خواب می پریدم و به اتاقش می رفتم تا مطمئن شوم نفس می کشد. از مختصر داغی بدنش و یک تک سرفه یا عطسه او بدنم می لرزید و به نزدیک ترین دکتر می رساندمش. علیرضا از کارهایم کمی کلافه بود. حتی گاهی با هم بحث می کردیم و من با وجود اینکه قانع می شدم رفتارم افراطی است و سعی می کردم کمی معقولتر باشم، باز هم پس از مدتی به جای اول خود باز می گشتم. سروین چهار ساله بود که پسرم سام به دنیا آمد و یک دنیا شادی برای من و علیرضا به ارمغان آورد.

    سام! این فکر را با همفکری علیرضا انتخاب کردم. اگر فقط یک «ح» اول اسمش می گذاشتیم نام عزیزی را می گرفت که هنوز گاهی به یادش اشک می ریختم و خاطراتش را در دلم زنده می کرد. سام کم کم بزرگ می شد و من حس می کردم حسام دوباره متولد شده است.

    خداوندا! تو می خواستی مرا امتحان کنی یا خیال شکنجه ام را داشتی؟ مگر من چه گناهی داشتم که سام من آنقدر شبیه عمویش بود و این شباهت را هیچ کس جز من که از کودکی با حسام بزرگ شده بودم نمی فهمید و با ذره ذره وجودش حس نمی کرد!

    گاهی سام کوچکم را چنان در آغوش می فشردم، مثل اینکه حسام را در کودکی دوباره یافته ام. فقط خود خدا می داند چه رنجی می کشیدم.مدام با خودم در جدال بودم که حسام را در ذهنم کم رنگ کنم و آنقدر شباهتهای پسرم با او مرا به یادش نیندازد. حس می کردم علیرضا هم کمی حساس شده، اما به روی خودش نیم آورد. در مقابل او کمتر به سام ابراز احساسات می کردم و با تمام قوا سعی داشتم عادی باشم. مثل تمام مادران دیگر! اما من عادی نبودم و دختر و پسرم را هم عادی دوست نداشتم. عشق به آن دو حتی برای خودم هم عجیب بود. سروین هم به سام حسودی می کرد. البته این کار بچه ها طبیعی است. در اکثر مواقع فرزند اول به فرزند دوم حسادت می کند و این احساس را دارد که محبت پدر و مادر تقسیم شده و نیمی از توجه و علاقه ای که مال او بوده به دیگری واگذار شده است.
    اما من که طعم تبعیض را چشیده بودم می کوشیدم دخترم کمبودی احساس نکند. برایش معلم موسیقی گرفتم و با وجودی که بزرگ شده بود او را بیشتر در آغوش می گرفتم و قربان صدقه اش می رفتم.





    علی رغم تمام تلاشم، کار در مدرسه و رسیدگی به کارهای خانه و رفع نیازهای جسمی بچه ها، وقت زیادی برای تربیت همه جانبه آنها برایم نمی گذاشت. البته طلعت خانم و علیرضا کمک بزرگی برای من محسوب می شدند، گرچه بعضی رفتارهایشان به نظرم درست نمی رسید اما ممنونشان بودم.

    طبق قولی که با زیرکی از علیرضا گرفته بودم او دیگر به جبهه نرفت و فعالیتهایش را پشت جبهه ادامه داد. همزمان با به دنیا آمدن سروین، گلخانه مان هم راه اندازی شد و او مجبور بود هفته ای چند مرتبه بین تهران و ورامین در رفت و آمد باشد، اما او عاشق کارش بود و به قول خودش آن همه زحمت نکشیده بود تا پشت میز نشین شود و کاری انجام ندهد. آقاولی و حمیدرضا هم در اداره گلخانه به او کمک می کردند و چرخ زندگی مان با وجود آن به خوبی می چرخید.

    من دیگر احساس می کردم رویاهای دوران کودکی و نوجوانی ام ک کم به حقیقت می پیوندد و به راستی می توانم برای مسائل زندگی ام تصمیم گیرنده باشم. من دیگر بچه نمی خواستم. علیرضا هم با من موافق بود و دو بچه را کافی می دانست. راستی یادم رفت بنویسم رابطه پیمان و نورا بعد از دو سال به هم خورد. نورا مسلمان شد، اما حاضر نبود غیر از هند در جای دیگری زندگی کند. به خصوص در ایران! اما من مطمئن بودم بین آنها مسائل دیگری هم وجود داشته که آن رابطه پر تفاهم و عاشقانه را کدر ساخته. در هر حال پیمان بعد از فارغ التحصیلی راهی انگلستان شد تا تخصص خود را در رشته قلب و عروق بگیرد. نورا هم در کشورش ماند تا در کنار اداره رستوران پدرش بیماران شهرش را مداوا کند. تا چند سال با او نامه نگاری می کردم اما کم کم از تعداد نامه ها کاسته شد و بالاخره پس از ازدواج او با یک مرد مسلمان هندی رابطه مان به کلی قطع شد.

    سعیده هم بالاخره لیسانس پرستاری خود را گرفت اما با وجود خواستگاران زیاد تن به ازدواج نمی داد. اوایل من با او موافق بودم و تحسینش می کردم اما وقتی چند ماه پس از فارغ التحصیلی اش خواستگار خوب و مقبولی را رد کرد متوجه شدم یک جای کار ایراد دارد.

    مادر از او به شدت ناراحت بود و مدام غرولند می کرد. به خصوص که بیماری عزیز و نگهداری از او طاقتش را بریده و او را آسیب پذیر کرده بود. آقا هم طبق گفته خود سعیده مدام سرکوفتش میزد و با هر لفظی که می توانست او را تحقیر می کرد. یک روز دیگر تحملم سر آمد. آن موقع سام هنوز به دنیا نیامده بود. از مدرسه با طلعت خانم تماس گرفتم و گفتم دیرتر می آیم و خواستم چند ساعتی بیشتر مراقب سروین باشد بعد به بیمارستان محل کار سعیده رفتم.

    وارد کوچه که شدم او را دیدم که از انتهای کوچه به سمت من می آید. دیگر به راستی برای خودش خانمی شده بود. اندام توپرش که روزگاری کمی چاق به نظر می رسید بر اثر کار زیاد و طاقت فرسا در بیمارستان کمی باریک شده بود و قامت متوسطش را اندکی بلندتر می نمایاند.چهره دوست داشتنی و زیبایش در مقنعه سفید معصومانه تر از همیشه به نظر می رسید، اما نگاهش مانند چند سال قبل شاد و توام با شور زندگی نبود. سعیده از چه وقت آن طور شده بود؟ اواخر فکر می کردم به خاطر مشکلات من سعیده پرشور و حاضر جواب کمی در خود فرو رفته و آرام شده. اما حالا انگار به آن وضع عادت کرده و از لاک خود بیرون نیامده بود.
    با دیدن من لبخندی زد و قدمهایش را سریع کرد. به من که رسید دستم را محکم فشرد و پرسید:«چی شده از این طرفها اومدی؟»
    -می خواهم با تو حرف بزنم.
    -الان که کار دارم. اتفاقی افتاده؟
    -فکر می کردم بتونی یک ساعتی مرخصی بگیری.
    -داری نگرانم می کنی سپیده! چی شده؟
    -هیچی! یعنی... نمی دونم، تو باید به من بگی چی شده؟
    -لابد باز هم خیال داری راجع به این خواستگار آخری...
    -نه! راجع به خودت. فقط خودت.

    دقایقی بعد من و او در تریای بیمارستان رو به روی هم نشسته بودیم و قهوه می خوردیم.
    بدون مقدمه چینی و خیلی صریح گفتم:«سعیده! من احساس می کنم تو مشکل کوچکی داری که تو رو توی تصمیم گیری برای آینده ات مردد کرده.»
    او با خونسردی گفت:«احساست اشتباهه.»
    -نه اشتباه نیست. به من بگو خواهر کوچولو. توی سرت چی می گذره؟
    او لحظه ای تردید کرد، انگار داشت فکر می کرد آیا درست است حرفش را بزند یا نه. به او فرصت دادم کمی به افکارش نظم دهد.
    -راستش می خواهم یک تصمیم مهم برای زندگی ام بگیرم. اما می دونم خیلی سخت عملی میشه.
    با خوشحالی گفتم:«اگر تصمیمت عاقلانه باشه، که مطمئنم هست، از همین حالا می توانی روی کمک من حساب کنی.»
    -می خواهم از ایران برم.
    -حیرت زده پوزخندی زدم و گفتم:«چرا؟»
    -برای ادامه تحصیل.
    -همین جا هم می توانی ادامه تحصیل بدی.
    -نه! من باید هر طور شده برم.
    -تو با این حرفها بدتر من رو نگران می کنی. چی شده سعیده؟ به من اطمینان نداری؟
    او خنده ای آرام و عصبی سر داد بعد ناگهان آرام شد و گفت:«می ترسم مسخره ام کنی.»

    حالاتش عصبی شده و رنگش به وضوح پریده بود. حتی صدایش اندکی لرزش داشت. او را چه می شد؟ چرا ناگهان آنقدر تغییر کرده بود. هر طور که می توانستم به او فهماندم که رازش را در سینه حبس می کنم، هرگز مسخره اش نخواهم کرد و خلاصه آنقدر به پر و پایش پیچیدم تا با چهره ای که سعی داشت خونسرد و آرام بنماید گفت:«می خوام برم انگلستان که نزدیک پیمان باشم!».
    اگر می گفت:«می خواهم بروم انگلستان که نخست وزیر را ترور کنم!» آنقدر تعجب نمی کردم.
    دهانم نیمه باز مانده و مانند احمق ها به او زل زده بودم. با دیدن حالتم نگاهش را از من گرفت و گفت:«من از بچگی دوستش داشتم.... اگر برم انگلیس هم درسم رو ادامه میدم هم فرصتی است تا دوباره اون رو ببینم... می دونم چقدر احمقانه فکر می کنم اما احساس می کنم اگر این تلاش رو نکنم تا آخر عمر خودم رو نمی بخشم.»
    -ولی پیمان سالها ایران نبوده. وقتی اون رفت تو فقط چهارده سالت بود.
    -من خیلی قبل از چهارده سالگی دوستش داشتم و در این مدت هم چند بار که پیش ناهید بودم با او تلفنی حرف زدم.
    -آه سعیده! بچه نباش... اگر هم نسبت به اون احساس خاصی داشتی اما از دید اون تو فقط یک بچه بودی.

    او مستقیم در چشمانم نگریست و گفت:«اما حالا بزرگ شدم. نزدیک بیست و سه سالمه. درس خواندم و... از نظر قیافه هم از خیلی ها بهترم. توی این مدت خیلی سعی کردم شخص دیگه ای رو به جایش انتخاب کنم اما همه ناجور بودند و بعد از مدتی دلم رو می زدند.»

    تا ته قضیه را خواندم. خواهر کوچولوی من بزرگ شده بود و هر کاری می کرد تا عشقش را بدست بیاورد. او همه چیز را با هم می خواست و می رفت تا به آنجا برسد.
    همان طور که مطمئن بودم تصمیم او با مخالفت شدید خانواده موجه شد، اما او کوتاه نیامد و در حالی که با آقام مبارزه می کرد به دنبال مهیا کردن مقدمات سفر بود.
    بالاره با اصرار عاطفه و منیژه که هر دو ساکن لندن بودند و قول دادند مراقب سعیده باشند، آقام با رفتن او موافقت کرد.

    چند ماه پس از آن سعیده راهی شد تا در انگلستان سرنوشت دیگری برای خود رقم بزند. با رفتن او خیلی احساس تنهایی می کردم. او را همیشه مثل فرزند خودم دوست داشتم و دوری اش برایم سخت بود، اما در عین حال باعث افتخارم بود که آن طور برای آینده اش می جنگید.
    آن زمان به طرز خودخواهانه ای خوشحال شدم که رابطه پیمان و نورا به هم خورده، اما بلافاصله به خود نهیب زدم که نباید آن گونه فکر کنم و باید همه چیز را به خدا بسپارم. من همواره به خدا اعتقاد دارم و می دانم هر چه صلاح باشد برای خواهرم و پیمان که به اندازه برادر برایم عزیز بود مقدر خواهد ساخت.

    سه سال بعد سعیده فوق لیسانس خود را گرفت و به ایران بازگشت و چند ماه بعد از آن هم پیمان، پس از سالها به میهن بازگشت. او بالاخره فهمیده بود که سعیده چقدر بزرگ و مقبول شده. او را دیده بود! درست مثل علیرضا که روز ی ناگهان مرا دیده بود.
    ازدواج آن دو دوباره خانواده ما را به خانواده پوری پیوند داد، اما من همچنان از او دور بودم. در عروسی پیمان و سعیده، پوری و شوهرش حضور نداشتند. در حقیقت نمی توانستند حضور داشته باشند. آنها پناهنده سیاسی بودند و از بازگشت به ایران می هراسیدند

  12. #60
    کاربر سایت mahdi_mmm آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Feb 2011
    نوشته ها
    76
    تشکر
    30
    از ایشان 38 بار
    در 19 پست تشکر شده

    پیش فرض

    --------------------------------------------------------------------------------

    فصل 37



    با صدای تلفن از جا پرید . چنان غرق خاطراتن مادربود که لحظه تی طول کشید ذهن خود را از میان نوشته های دفتر بیرون بکشد . زنگ تلفن مانند وزوز مگسی سمج در گوشش طنین داشت واعصابش را به هم می ریخت . با اهی عصبی ،از جای بر خاستن .به سمت گوشی تلفن که کنار تخت پدر ومادرش بود رفت وان رابه گوش چسباند :




    -بله ؟




    صدای مردی جوان ومعترض از پشت خط گفت :چرا گوشی رو بر نمی دارید ؟




    -حالا که برداشتم .




    -سلام !




    -سلام ! سفر خوش میگذره ؟




    -عالیه ! جای شما هم خالیه !




    -نمکدون ! بازبا اون دوستای خیارشورت افتادی نمک کی ریزی ؟




    -از دوستای لوس وتیتیش مامانی شما که بهترند !




    -خیلی خب حرفت رو بزن .چی کار داری ؟




    -کسی باشما کار نداره ! گوشی رو بده مامان .




    سروین لحظه ای سکوت کرد .به عکس کتی سام که در قاب چوبی کنار تلفن قرار داشت نگاه کرد واندیشید :راستی که سام شبیهه عمو حسام است ! حتی بعضی حالاتش مانند حالاتی است که مامان در دفترش در باره او نوشته .




    ناگهان حس کرد چقدر دلش برای مادرش می سوزد .تحمل این موضوع واقعا سخت بود و




    -چراحرف نمی زنی ؟گفتم گوشی رو بده مامان .




    -مامان خونه نیست .




    -این موقع شب کجاست ؟




    شب ؟ تازه فهمید شب شده است .




    -با بابا رفتند بیرون .




    -تو رو تنها گذاشتتند ورفتتند بیرون !؟ یعنی چه ؟!




    -یعنی همین ! مامان حوصله اش سر رفته بود .من هم درس داستم .




    -سروین ! مامان حالش خوبه ؟




    -اره بچه ننه ! خوب خوبه .




    -خیلی خب الان زنگ می زنم به موبایلش .




    دختر بی اعتنا گفت :بزن ! پس از قطع تماس او بلا فاصله شماره ای راگرفت .پس از شنیرن چند بوق صدای مهربان پدر درگوشش پیچید .حس کرد برای اولین بار است که صدای پدرش راچنان با دل وجان گوش می دهد .احساس کرد پدرش را تازه شناخته .دلش می خواست بگوید امروز بیشتر از همیشه دوستتان دارم .اما به جای ان گفت :بابا! سلام ...سام همین الان زنگ زد سراغ مامان رو گرفت گفتم با هم رفتید بیرون .گفت باموبایل مامان تماس می گیره .




    مو بایل مامانت خواموشه ....اگه سام با من تماس گرف تخودم یک جو.ری توجیهش می کنم که نگران نشه .




    -شما الان کجایید ؟




    -تو راه جمکران .دارم برای مامانت غذامی برم .




    -تنهایید؟




    -نه ! باعمه مرضیه هستم .اخر شب برمی گردم .اگر خوابت گرفت بگیر بخواب .راستی بهترشدی ؟




    سروین که دروغ خود را مبنی بر سر درد داشتن فراموش کرده بود با تانی گفت :بهتر ؟




    -سر دردت رو می گم .




    -اهان ! اره خیلی بهترم .




    -در ورودی حیاط رو قفل کن .




    -چشم .بابا! شما هم یواش یواش دارید مثل مامان می شیدها !




    -برو دیگه دختر دارم رانندگی می کنم خطر ناکه باموبایل حرف بزنم .




    وقتی گوشی رارو دستگاه گذاشت ، لبخندی زد وزیر لب نجوا کرد :چه رو زگاری داشتند این دونفر .ای کاش می شد از مامان بپرسم بالاخره عاشق با با شد یا نه ؟یا اینکه بابا هنوز هم مامان رو مثل سابق دوست دارد؟




    بعد به رفتار ان دو فکر کرد ،به مادرش که همیشه مراقب بود تا همه چیز در مورد فرزندانش درست وعالی باشد وبه پدرش که خونسردانه وگاهی هم باحرص در مقابل رفتار های او سکوت می کرد .اوحتی به یاد اخرین مشاجره انها افتاد .مشاجره ای شدید وبی سابقه که به خاطر اوبود .




    ان روز عصر ،سروین زودتر از همیشه کلاسش به پایان رسیده وبابی حوصلگی ورخوتی ،که ان اواخر گرفتارش شده بود ،به خانهن برگشت .کیلید رادر قفل چرخاند .در اهنی وکرم رنگ خانه رااهسته گشود ووارد حیاط شد .هنوز ان رانبسته بود که صدای فریاد پدر درخانه به گوشش رسید:

    -تو بچه هارو خرابکردی ! یه خصوص سروین رو ....ازادی هم حدو اندازه ای داره !



    -هیچ به دخترت نگاه کردی ؟اون بزرگ شده .پیانو رو بهتر از استادش میزنه ....انگلیسی رو راحت حرف می زنه وترجمه می کنه واگر تو توی کارمن دخالت نمی کردی جراح بزرگی می شد .




    -بس کن سپیده ! من قبول دارم تو براش خیلی زحمت کشیدی ،اما حق نداری به خاطر اینکه مادرش هستی اون رو وادار کنی که هر کهپاری میگی انجام بده .اون باید برای تصمیم گیریری ازاد باشه .




    سروین خود رابه در ورودی ساختمان رسانده بود ،گوش به در چسبانده وحرفها راکامل ودقیق می شنید .




    صدای پوزخند مادر امد :




    -ها !ازادی تو که الان می گفتی زیادی اون رو ازاد گذاشتم .




    -تو قاطی کردی سپیده ! دختر ما حق نداره مدام با دوستهاش بره گردش وتفریح .دوستانی که چند تاپسر هم قاطی انهاست .من نمی تونم همچین اجازه ای بدم .




    -از تو بعیده ! اون پسر ها فقط هم کلاسی هاش هستند .




    -اما من چند روز پیش اتفاقی توی خیابون دیدمشون .پسره با وقا حت تمام با اون شوخی می کرد .




    -علیرضا ! خواهش می کنم .من به دخترم اعتماد دارم ومطمئنم برای تو سوتفا هم شده .سروین دختری نیست که اجازه بدهخ کسی ازش سواستفاده کنه .مگه من پیمان وحسام دوست نبودم . حتی خود تو هم دوستم بودی ،اما هیچ گدومتون از من سو استفاده نکردید .




    -ما باهم رابطه خانوادهگی داشتیم .از بچگی باهم بو دیم .تازه اون موقع ها معرفت وغیرت پسرهای فامیل ومحل مثال زدنی بو د.اما پسر های قرتی که دورو بر سروین هستند .....اه ....در هر حال رفتار تو بادهپخترت درست نیست ،تو داری در همه کارهای اون دخالت می کنی ، ولی تو روابط با دوستاش اون رو خیلی ازاد گذاشتی .افراط وتفیط ! تو ذپداری قدرت تصمیم گیری رو از اون می گیری .




    -من فقط تجروبیاتم روبهش گوشزد می کنم ، می خوام که موفق بشه .




    -بگذار بعضی چیزهارو خودش تجربه کنه .مگه تو کسی که تجربیاتش رو در اختیار تو نگذاشت موفق نشدی ؟!




    -من یک دختر معمولی بودم با یک هدغف معمولی .فکر کن ....ببین دورو برت چند نفر رو مثل من پیدامی کنی ؟صدها نفر ! شاید اگر مادرمن هم بهم توجه می کرد وپی کشف استعداد هایم بود ،من حالااین نبودم .




    -اره ! یه دختر لوس وننر ودست وپاچلفتی بار میومدی مثل سروین !




    -اون دختر توست چطور می تونی راجع بهش این جوری حرف بزنی ؟




    -چون این طوریه ! از وقتی به دنیا اومدمه چیز برایش فراهم بود ومحبت وتوحه فراوان هم در اختیار داشت .حتی یک باکتری جرئت نکرده از کنارش ردبشه .هیچ کس از گل نزک تر بهش نگفته .تو حتی نگذاشتی من که پدرشم گاهی توبیخش کنم .




    -برایاینکه اون دوختر عاقل وارومیه ..




    لحن هپدر ارام گرفت ، طوری که سروین دیگر به زحمت صدای اورامی شنید .




    -ببین عزیزم ! ن یم فهمم تو برای بچه هامون بهترین ارزو هارو داری ، اما شاید اونها نخان بهترین باشن .شاید فقط بخوان بهترین چیزی که می تون ودوست دارند باشند ...اوون تو این رشته کم اورده .نمی بینی ؟سروین باهوشه ، اما قوی نیست .اون از تو فرمان برداری می کنه چون می ترسه تو ناراحت بشی .تو این رو می خواستی ؟




    -یعنی چهار سال از عمرش هدر بشه ؟




    -بهتر از اینکه تمام عمرش هدر بشه !




    -دیگه عادت کرده .سروین می تون یه جراح بزرگ بشه .




    -شاید جراح بشه ولی جراحی که از جراحی متنفر باشه ،هیچ وقت بزرگ ونامی نمیشه .یه جراح میشه مثل تمام اونهایی که دورو برش هستند ، شادی هم بدتر .




    سروین صدای لرزان مادرش راشنید :




    -من فقط می خوام که اون موفق با شه .....اما این چهار سال ...




    -دختر تو به اندازه کافی استثنایی هست ! نگران نباش ! زحماتت تو نتیجه داده .اون الان مثل یک استاد پیانو میزنه ....مدرک تافل زبان انگلیسی رو گرفته ،به زبان فرانسه هم تاحد زیادی اشنایی داره .....شنا گر وشطرنج باز ماهری هم هست .اون فقط بیست ودوسالشه ،اما بیشتر از بیست ودوساله های دورو برش جلوتره .تازه چهار سال هم پزشکی خونده !




    -بامن مثل بچه ها حرف نزن علیرضا ! تو داری منو مسخره می کنی !




    لحن مادر تلخ وگزنده بود وصحبتهای اخر پدر تاحدی باطعنه ونارضایتی !




    سروین یادش می امد چقدر نگران ومضطرب انتظار نتیجه بحث رامی کشید .-تو رو مسخره نمی کنم ،اما ازت دلخورم .توعوض شدی سپیده ! ازت توقع نداشتم عقیده های کودکی وجوانی خودت رو به وسیله ی دخترت تخلیه کنی !




    ومادر منفجر شد :




    -اره ! حالاخوب من روشناختی .من عقده ای هستم .چون می خوام تازنده ام برای بچه هام مفید باشم .....چون می خوام ثمره های زندگی ام طعم سختی هایی رو که من چشیده ام نچشند .




    سروین اهسته به سمت در خروجی می رفت که صدای خشمگین پدرش راشنید :

    پس خودت چی ؟من چی ؟



    وسروین دیگر از خانه گریخت .بحث ومشاجرهه به ندرت بین پدر ومادرش در می گرفت وپایان هربحث به خروج هردواز خانه منجر می شد .تاساعتی هردو ،دور از هم ،خارج ازخانه می ماندند .سروین هیچ وقت نفهمید انها در ان دو،سه ساعتی یه کجا می روند وچه کار می کنند .اما وقتی باز می گشتند دیگر ارام شده وصبح روز بعد باز هم اشتی کرده بودند !




    اما ان اواخر بحث هاشان شدید تر وقهر هاگاهی به دوروز هم می کشید .البته این پدرش بود که کوتاه می امد وغیر مستقیم برایاشتی پاپیش می گذاشت .




    ان روزها قضیه انصراف سروین از رشته پزشکی ، بحث داغ خانواده بود هرکس در باره ان نظری داست ، اما سروین با حمایت پدرتصمیم خود راگرفته بود وبر ان تاکید داشت .




    قهر واستی ها وکشمکش ها ادامه داشت تااینکه ان خبر شوم رااوردند.خبری که مادرش رادرهم شکست .حالامی فهمید مادرش چقدر خردشده وغمگین است و او رادرک می کرد .ان خبر برای سپیده مصیبت بزرگی محسوب می شد .




    سروین خسته از ان همه اندیشه غمگین از حادثه ای که اتفاق افتاده بود ،به اشپزخانه رفت .برای رفع گرسنگی ا شچند لقمه کتلت خورد وبعد دوباره به اتاق خواب پدرومادرش باز گشت ومشغول مطالعه باقی خاطرات شد .

صفحه 6 از 7 نخستنخست ... 4567 آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره اینجا
اینجا مکانی است شما با طرح سئوالات/مشکلات/درخواست های خود در زمینه کامپیوتر و دانلود می توانید از دیگر کاربران تقاضای راهنمایی کنید البته توجه داشته باشید دیگر کاربران در حد توان و وقت آزاد خود از جواب به شما دریغ نخواهند کرد و البته شما نیز متقابلاً با راهنمایی دیگران لطف آنان را جبران می کنید ;)
به ما بپیوندید
امتیاز دهید
Site Meter