نمایش نتایج: از 1 به 10 از 10

موضوع: داستان واقعی از عملیات "رمضان" از:کاوه "درچند قدمی بصره" قسمت نخست <ناگفته های جنگ>

  1. #1
    عضو جدید
    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    نوشته ها
    3
    تشکر
    0
    از ایشان 9 بار
    در 3 پست تشکر شده

    Post داستان واقعی از عملیات "رمضان" از:کاوه "درچند قدمی بصره" قسمت نخست <ناگفته های جنگ>

    دوستان عزیز تاکنون واقعیت های این عملیات را در هیچ کجا نه "خوانده اید" و نه در هیچ فیلمی "دیده اید" امیدوارم لذت ببرید و چنانچه دوستان گرامی
    استقبال کردند بقیه داستان "بسیار حساس است" ادامه خواهم داد.
    بنده را از نظرات سازنده خود بی نصیب نگذارید. سپاسگذارم :کاوه





    مقدمه : بعد از حماسه بزرگ ازادی خرمشهر ورق برگشت و ایران در اوج اقتدار قرار گرفت به طوری که کشورهای عربی مانند عربستان و کویت اعلام کردند حاضرند به شرط اتش بس میان ایران و عراق تمام خسارتهای هر دو کشور را که بالغ بر صدها یا شاید هزاران میلیارد دلارمی شد پرداخت کنند . ولی این اتفاق که نیفتاد بماند برعکس تازه ایران شروع کرد برای اماده شدن حمله به بصره و ایرانیها تصمیم گرفتند که جنگ را به داخل خاک عراق بکشانند تا دست بالا را بگیرند و شروع کردن به تدارک تجهیزات و باز سازی نیروها که شامل نیروهای ارتش و سپاه و همچنین نیروهای داوطلب مردمی که نقش انکار نا پذیری در پیروزی های قبلی ایران داشتند


    و اما بعد
    تیر ماه سال 1361 و ماه مبارک رمضان بود . هوا گرم و نیروها روزه بودند چند روزی مانده بود به شب عملیات ، هر شب گروه های تخریب چی بسیج و سپاه از خط مقدم عبور می کردند برای باز کردن معبر میدان مین ولی متاًسفانه با نیرو های عراقی درگیر می شدند و دست خالی بر می گشتند تا شب بعد و باز هم همان اش و همان کاسه " کم کم" فرصت ها از دست می رفت و زمان زیادی به شب حمله نمانده بود و عملیات بدون معبرمین عملی نبود مثل این می ماند که ده ها هزار نفر قصد داشته باشند از یک رودخانه وحشی ان هم در شب بدون اینکه پلی وجود داشته باشد برق اسا به انطرف رودخانه بروند و دشمن تا دندان مسلح انطرف منتطر باشند . بگذریم شبها از پی هم می گذشت و به خاطر تمرکز نیروها و امد و شد های فراوان و گزارش های ستون پنجم عراقی ها و همچنین هواپیماهای اواکس عربستان که عکس های هوائی را از نقل و انتقالات نیروهای ایرانی که می گرفت و در اختیار برادر عرب خود صدام حسین جنایتکار می گذاشت عراقی ها کاملاً اگاه شده بودند که ایران چه قصدی دارد و برای همین هم در اماده باش کامل بسر می بردند و تمام توان خود را اماده کرده بود که دفاع کند به همین دلیل گروه های تخریب چی شب ها لو می رفتند و در کمین دشمن می افتادند . دو سه شب بیشتر به شب عملیات نمانده بود فرماندهان سپاه از قرارگاه خاتم الانبیا خواستند که برای باز کردن معبر از متخصصین ارتش کمک بگیرند .
    قرارگاه مشترک خاتم الانبیا از لشکر 21 حمزه ارتش خواست که یک گروه مین بردار به خط مقدم اعزام کند . یک گروه از مهندسی بروجرد که شامل سه نفر با مسئولیت مهندس ارتش به نام " کاوه" و دو دستیار عازم خط مقدم شدند . بعد از ساعتی به نزدیکی خط که رسیدند تعدای توپ و خمپاره عراقی به استقبالشان امدند و در اطرافشان به افتخارشان منفجر شدند . وقتی به خط مقدم رسیدند غوغایی برپا بود نیروهای سپاه متشکل از تیپ های نجف اشرف، تیپ امام حسین ، تیپ عاشورا و تیپ کربلا همگی در کنار خاکریز مستقر بودند . عجیب چشم اندازی بود تا چشم کار می کرد در یک خط مستقیم با پرچم های رنگارنگ منظره ای را به وجود اورده بود که هر بیننده ای را به تحسین و افتخار وا می داشت ، بیش از اندازه زیبا و غرورانگیز بود. کاوه برای لحظاتی مات و مبحوت نظاره گر این تابلوی زیبا که در هیچ موزه ای در جهان یافت نمی شود ، بود و در همان حال که نگاه می کرد به یکی از دستیارانش گفت محمد ای کاش دوربین داشتم و از این صحنه افتخارفرین عکس می گرفتم در همین لحظه یک نفر سپاهی به انها نزدیک شد و بعد از سلام و علیک گفت شما مهندس ارتش هستی؟
    کاوه در جواب گفت: بله برادر
    سپاهی : لطفاً بفرمائید، درسنگر فرماندهی همه منتظر شما هستند.
    کاوه : چشم ، من در خدمتم
    سپاهی رو به همراهان کاوه و گفت : شما ها هم بفرمائید در سنگر بغلی " سنگرتخریب چی ها "
    کاوه همراه برادر سپاهی راه افتاد تا به سنگر فرماندهی رسید
    تمام فرماندهان سپاه در انجا حضور داشتند ،در اصل نشست فرماندهان برای اخرین هماهنگی ها به دلیل اینکه دو یا سه شب به
    شب بیست و یکم رمضان مانده بود و عملیات در شب بیست و یکم قرار بود انجام بگیرد
    کاوه وارد سنگر فرمانده شد و احترامات مرسوم را به بزرگ مردان سپاه به جا اورد و در جمع قرار گرفت.
    اولین شخصی که لب به سخن گشود سردار رشید احمد کاظمی بود بعد از احوالپرسی با کاوه شروع به معرفی سرداران
    سپاه و فرماندهان تیپ های امام حسین ، کربلا ، عاشورا و بقیه نمود .
    یکی از بچه های سپاه که وظیفه پذیرائی به عهده او بود آمد و پشقابی پر از میوه "زرد الو،گیلاس ، آلو" خنک و یخ کرده
    درآن هوای گرم وطاقت فرسا جلوی کاوه گذاشت .
    کاوه لبخند شیطنت امیزی به لب اورد و با احترام به سردار کاظمی گفت : برادر خیلی ممنون از مهمان نوازی شما ولی
    بنده روزه هستم(به طنز ، مگه ما ارتشی ها مسلمان نیستیم ) سردار هم با اشاره نشان داد که پشقاب را بردارند.
    جلسه رسمی شد و یک نفر بلند شد و پرده بزرگی را که روی دیوار بود کنار زد و نقشه ای در مقیاسی بسیار بزرگ پدیدار
    شد که تمام استان بصره را در بر می گرفت که شامل تمام استحکامات و میدان های گسترده مین لایه به لایه و همچنین
    کانال های اب که مانند قدیمها دور قلعه ها می کندند و به انها "خندق" می گفتند همراه با بشکه های" فوگاز" که اتش زا
    بودند و مانند ( بمب های "ناپالم" که زمین و زمان را به اتش می کشد و همه چیز را می سوزاند و خاکستر می کند و چند
    سالی است که جزو اسلحه های ممنوعه در جهان اعلام شده ) و چیز های دیگر.
    بعداز انکه یکی از فرماندهان بلند شد و پای نقشه رفت و تاکتیک های عملیات را توجیه کرد و بقیه فرماندهان نطراتشان
    را ابراز کردند سردار کاظمی رو به کاوه کرد و گفت نوبت شماست اقای مهندس بفرمائید پای نقشه .
    کاوه اولین بار بود که در چنین موقعیتی قرار گرفته بود و انتظار چنین مسئولیتی را نداشت هاج و واج مانده بود و زبانش
    بند امده بود و قادر به بلند شدن از زمین نبود.
    فرماندهان از این رفتار کاوه متعجب شده بودند ، برای لحظاتی او را به حال خودش گذاشتند و شروع کردن به بررسی
    تاکتیک های عملیات و هر کدام نظراتشون را می گفتند ، حدوداً نیم ساعتی گذشت تا کاوه خودش را پیدا کند
    دوستان عزیز و نازنین بنده تصمیم گرفتم از این قسمت به بعد، ادامه داستان (خاطره) را از زبان راوی که خودم هستم
    روایت کنم و دلیل این تصمیم این است که برای اولین بار و در همین چند روز دارم خاطره را تایپ می کنم و 30 سال
    از ان زمان گذشته و برای اولین بار می باشد لب به سخن گشوده ام و دوستانم به من توصیه کردند که اینطوری بیشتر به دل
    می نشیند و همچنین تاکید می کنم که نویسنده حرفه ای نیستم و چنانچه ایراد یا اشکال زیادی مشاهده می کنید بنده را عفو
    بفرمائید و در نظرا ت خود بنده را راهنمائی کنید تا بتوانم ایرادات و معایبم را اصلاح کنم.
    لازم به ذکر است که اسامی افرادی که در این داستان (خاطرات واقعی اینجانب) ملاحظه می نمائید واقعی است همانند
    سردار بزرگ " شهید احمد کاظمی" و همچنین نام سرداران دیگر را به یاد نمی اورم . می باید به عرض برسانم که در ان
    زمان سپاه پاسداران مانند سالهای اخیر به این صورت سازمان یافته نبود و برادران سپاهی فاقد درجه و سلسله مراتب
    بودند و اکثراً نیروهای مردمی بودند و انها بسیجی اطلاق می شدند و بعد ها همین نیروهای مردمی یا بسیجی بر مبنای
    سنوات (سابقه خدمت) جذب سپاه پاسداران قرار گرفتند و سال به سال سپاه هم مانند ارتش سازمان یافته تر شد و دارای
    درجه و سلسله مراتب فرماندهی شدند .
    بنده قصد دارم تعارف را کنار بگذارم و برعکس بعضی از نویسندگان دفاع مقدس و فیلم سازان حقایق را بنویسم هر
    چند که تلخ و ناگوار باشد و ارتش عراق را که یکی از قدرتمند ترین و پیشرفته ترین ارتش های منطقه بود را ضعیف
    جلوه ندهم که با هر یورش یا حمله ای که از طرف ایرانی ها قرار می گرفت پا به فرار می نهادند یا به گفته بعضی
    از دوستان خودشان را داوطلبانه تسلیم ایرانیان می کردند ، خیر چنین چیزی حقیقت نداشت ، ولی در بعضی از مواقع
    تعدادی از انها که شیعه بودند و مخصوصاً انهائی که گرایشی به انقلاب اسلامی داشتند هر وقت فرصتی پیدا می
    کردند و خطری انها را تهدید نمی کرد به ویژه به دور از چشم بعثی ها خود را تسلیم ایرانیان می کردند و باید در
    اینجا متذکر شوم تقریباً انهائی که وابستگی هایی در عراق از جمله وابستگی خانوادگی ( بدلیل انکه باید دست ازخانواده ،
    بستگان و تاًهل ، که باید دست از همسر و فرزندان خود می شست و انها را در کشورشان رها کنند وتازه معلوم نبود
    چند سال دیگر جنگ تمام می شود ) و مهم تر از همه اینکه صدام و حزب بعث برای اینکه حساب دست افرادی با
    این طرز تفکر خطرناکی که باعث پایین آمدن روحیه ارتش و نیروهای دیگرش نشود و هیچوقت به این مسئله فکر
    نکنند با قساوت وحشیانه و هر چه تمام تر با خانواده انان برخورد می کردند و هرکدام از عراقی ها قبل از اینکه به
    این موضوع فکر کنند که داو طلبانه خودشان را تسلیم ایرانیان کنند اول باید " فاتحه" خوانواده خود را می خواندند
    و بعد دست به این کار می زدند .
    یک دلیل دیگری هم برای تسلیم شدن بود که می توان به این صورت بیان کرد " بر خلاف عراقی ها که با اسیران
    جنگی ایران خیلی بد رفتار می کردند ، ایرانی ها بیش از حد ممکن با اسیران عراقی مدارا می کردند و به جراًت می
    توان گفت تمام سختی اسارت انان همان ساعات اولیه اسارت بود و بعد از اینکه از خط مقدم به پشت جبهه انتقال
    می یافتند همانند میهمان با آنان رفتار می شد و آنقدر با ملایمت رفتار می شد و آنها راحت بودند که این گونه برخوردها
    دهان دهان در بین عراقی ها پیچیده بود و اکثر انان می دانستند که اگر چنانچه اسیر شوند حداقل بعد از پایان جنگ به
    کشور خود و نزد خانواده هایشان باز خواهند گشت ، بر همین اساس آنهایی که از مرگ هراس داشتند بد شان نمی آمد که
    از فرصتهای پیش امده استفاده کرده و خودشان را از این جهنم سوزان که اگر جنگ ، توپ و تانک را کنار بگذارند با
    گرمای سوزان تابستان در بیابانهای استان بصره در فصل تابستان چیکار کنند و باور داشتند که اگر اسیر شوند برای
    انان بهتر است و با " یک تیر دو نشان می زدند" هم جانشان را نجات می دادند و هم از ان جهنم خلاص می شدند ، اما
    بخش های بزرگی از ارتش عراق که همانند بعثی ها چنان تنفر شدیدی از ایرانیان داشتند که اگر قادر بودند و توانشان
    اجازه می داد ، آرزویشان این بود که ای کاش می توانستند که تا اخرین نفر از ایرانیان را کشته و نسل اقوام مختلف
    ایران را از روی زمین بردارند ولی غافل از این بودند که خودشان و رهبر جنایت کارشان این ارزو را به گور
    می برند .
    خیلی سرسختانه مقاومت می کردند . البته نمی شود ادعا کرد که به اندازه ایرانیان پایبند به اصولشان بودند و به اندازه
    ایرانیان فداکاری می کردند اما هر چه بود انها هم از کشورشان دفاع می کردند بخصوص که در این عملیات برخلاف
    گذشته این ایران بود که می خواست به خاک عراق حمله کند و انها در موضع دفاعی قرار گرفته بودند به این دلیل در
    بعضی از مواقع تا پای جانشان دفاع می کردند و هر وقت که هر کدامشان راهی برایشان نمانده بود انوقت تسلیم می شدند
    و جمله "الدخیل خمینی" را عراقی ها خوب یاد گرفته بودند .
    ممکن است به مذاق بعضی ها خوش نیاید ولی ایا درست است که تمام مدت هشت سال جنگ را تحریف کنیم و
    بعضی از حقایق را برای مخصوصاً قشر جوان که بیشترین درصد جمعیت کشور را شامل می شود باز گو نکنیم .
    ممکن است بعضی از دوستان که در نوشته های قبلی بنده به گفته های اینجانب شک کرده بودند به خاطر اتفاقات
    وحشتناکی که در این روایت اتفاق افتاده و باز گو خواهم کرد بنده را مورد لطف قرار داده و اینجانب را به متهم به
    نشر اکازیب کنند ولی باید یادآوری کنم که شاهد من افریدگار توانا و تمام دلاورانی که از ان عملیات جان سالم بدر
    بردند و همچنین بنده در داخل این کشور هستم و باید در برابر گفته هایم جوابگو باشند و ای کاش معجزه رخ میداد و
    این خاطرات را یکی از فرماندهان تیپ های مذکور که در سنگر فرماندهان یا حداقل یا رزمنده یا جان بازی که در ان
    نقطه از عملیا ت حضور داشتند و به دلیل اینکه من و دو نفر دستیارم تنها ارتشی هایی بودیم که قبل از شب عملیات دران
    جا بودیم ، برای برادران و مخصوصاً فرماندهان سپاه اسان است که بنده را بجا اورند .
    و اما بعد
    بعد از اینکه به خود آمدم بلند شدم و در کنار نقشه خیلی بزرگی که تمام منطقه بصره را در بر می گرفت ایستادم
    و رو به فرماندهان کردم و پرسیدم .
    تاریخ عملیات چه روزی می باشد؟
    یکی از فرماندهان پرسید؟ تاریخ عملیات رو واسه چی میخوای؟
    جواب دادم : می خواهم ببینم چقدر فرصت داریم.
    یکی دیگر گفت : مهندس شما با این مسائل کاری نداشته باشید .
    جواب دادم : چرا کار نداشته باشم مگر اشکالی دارد؟
    همان فرمانده گفت : بله که اشکال دارد ، خیلی محرمانه است.
    جواب دادم: مگر من نامحرم هستم ، اگر چنین است اینجا چیکار میکنم!
    گفت : وظیفه شما این است که در این میدان های مین برای ما یک معبر باز کنی تا نیروها عبور کنند.
    جواب دادم: باید ببینم چقدر وقت دارم تا این مناطق را شناسایی کنم ، از ان گذشته مگر این نقشه محرمانه نیست ، پس
    چرا به من نشانش می دهید.
    ناگهان عصبانی شد و گفت : داری خیلی تند میری ، این صحبت ها در اندازه شما نیست و کار خودت را بکن.
    جواب دادم: برادر عزیز مگر من چی گفتم که اینقدر شما را برافروخته کرد ، از این گذشته مگر شما خودتان گروه
    تخریب ندارید ؟ بگوئید انها معبرتان را باز کنند خیالتان راحت تر است و بنده را مرخص کنید ، بنده به این صورت
    قادر نیستم برای شما خدمتی انجام دهم .
    جلسه متشنج شد هر کسی چیزی می گفت ، مثل این بود که تا بحال کسی اینطوری با ایشان صحبت نکرده بود به
    همین دلیل نمی توانست خودش را کنترل کند ، ولی من که جزوء افراد این فرمانده نبودم و از ایشان دستور نمی گرفتم
    و باکی هم نداشتم ، اکثر حاضرین شروع کردن به پشتیبانی از ان فرمانده و بحث بالا به طوری که به این نتیجه
    رسیده بودند که من را مرخص کنند ، اما در همین زمان سردار کاظمی مجبور به دخالت شد و دیگر فرماندهان را
    ارام کرد و جلسه را مدیریت کرد ، فهمیدم که فرماندهی جلسه را سردار کاظمی به عهده دارد .
    سردار کاظمی بعد از اینکه مقداری صحبت کردند رو به بنده کرد و با مهربانی گفت : مهندس عزیز شما هم زیاد سخت
    نگیرید ایشان منظوری ندارد و ناراحتی او به خاطر حساسیت خیلی زیادی است که این عملیات دارد و با تمام
    عملیات ها فرق دارد.
    من هم گفتم سردار این که اولین معبری نیست که در این عملیات می خواهم باز کنم بلکه در اکثر عملیات گذشته بنده
    نقش مهمی داشتم و قصد من این است که کارم را به بهترین وجه انجام دهم که انشااله تلفات کمتری داشته باشیم
    و بنده در این چند سال چه در کردستان و چه در جنگ با عراق فداکاری خودم را برای وطنم به اثبات رساندم وحال
    هم می خواهم همین کار را انجام بدهم و روسفید باشم به همین دلیل باید از یک سری جزئیات با خبر باشم .
    سردارکاظمی کفت : می دانم چه می گویی و کاملاً درک می کنم ما به شما اطمینان کامل داریم وگرنه تو را به اتاق
    جنگ نمی بردیم و به قول خودت نقشه عملیات را به این مهمی نشان تو نمی دادیم از این گذشته ما در در خواستمان
    از ارتش خواسته ایم زبده ترین و با تجربه ترین متخصص تخریب را که ترسی از شهادت نداشته باشد ، برای اینکه
    باید به داخل نیروهای عراقی نفوذ کند و ارتش شما را پیشنهاد داد برای این خاطر است که شما الان اینجایید.
    صحبت های سردار ارامشی وصف نا پذیر به من دست داد و سرشار ازغرور و افتخار به خاطر وطنم و مردم کشورم
    که شامل خانواده ام هم می شد ، خودم را برای هر ماموریتی که از ان سخت تر نباشد اماده کردم و با اینکه می دانستم
    شانس برگشت از یک به هزار هم کمتر است ، اصلاً برایم مهم نبود ، اسیر یا زخمی ( مثل انان که قسمتی از جسمشان
    را در میدان مین جا گذاشتند) یا شهید شوم .
    باز کنار نقشه ایستادم و مانند یک مکانیک که به داخل موتور ما شین نگاه می کنند تا ببینند عیب از کجاست به
    نقشه نگاه کردم هرچه بیشتر دقت می کردم به عمق خطر بیشتر پی می بردم و مطمعن می شدم این عملیات
    غیرممکنه اما چه کسی به حرف های من گوش می داد مگه من چکاره بودم .
    ایندفعه رو به سردار کاظمی کردم و سئوال حساسیت برانگیز را از سردار کاظمی پرسیدم و باز گفتم چقدر دیگر وقت
    دارید ، می خواهم کار شناسایی پشت خط دشمن را بررسی کنم که بعد از باز کردن معبر اولین میدان مین که درست
    جلوی خط دشمن بود ، برای اینکه به میدان اشراف کامل داشته باشند ، ولی با خط ما خیلی فاصله داشت ، سراغ لایه
    بعدی و تله های انفجاری بروم .
    سردار لبخندی زد و نگاهی به فرماندهان دیگر انداخت و به من گفت متاًسفانه زمان زیادی نداریم و حدوداً کمتر از
    یک هفته بیشتر وقت نداریم ، اما شما باید همین امشب یا فردا شب کار را تمام کنی .
    بعداً شبی که عملیات شروع شد برای بنده معلوم شد که در اصل دو یا سه روز بیشتر نمانده بود و فکر می کنم
    شب بیست و یکم ماه مبارک رمضان بود که عملیات شروع شد .
    من زیر بار نمی رفتم و اعتقاد داشتم که نقشه این عملیات درست نیست و نباید در چنین عملیاتی حساس و با این
    وسعت مخصوصاً اینکه برای اولین بار است که اینچنین عملیات سرنوشت ساز در خاک دشمن قرار است انجام شود
    نباید بی گدار به آب زد و ممکن است خدای ناکرده به فاجعه تبدیل شود.
    اما چه فایده بنده که کاره ای نبودم و منصبی نداشتم و اجازه اظهار نظر نداشتم و هر نظری که می دادم با واکنش
    تند برادران مواجه می شدم ، یک ارتشی ساده بودم که ماًموریتی بس حساس به من واگذار شده بود و جان تعداد
    زیادی از برادرانم به این بستگی داشت که بنده کارم را به نحو احسن انجام دهم .
    بد موقعیتی قرار گرفته بودم ، یک طرف نمی توانستم فرماندهان محترم را قانع کنم ، طرف دیگر نمی توانستم بی
    تفاوت باشم صحبت از چندین هزار نفر بود که قرار بود به بنده اطمینان کنند و ا ز معبری در میدان های مین
    دشمن به عرض یک خیابان یا جاده یک طرفه که به اندازه ای باشد که یک یا دو وسیله نقلیه مانند تانک ، نفربر
    یا کامیون بتوانند از انجا عبور کنند ، منظور من نشان دادن پهناء یا عرض معبر بود که برایتان شرح دادم اما ناگفته
    نماند که در مرحله اول قرار نیست که تانک یا خودروی از انجا عبور کند ، بلکه در مرحله اول "خط شکنان دلاور
    و متهور ، قهرمان ، پهلوان ، بی باک ، دست از جان شسته ، که زبانم قاصر است و هیچ کلمه ای در جهان پیدا نمی شود
    که لایق این فداییان اسلام ، ایران و وطن باشد که انها را با ان نام صدا کرد . جوانان شجاعی که مرگ را به سخره
    می گرفتند و چقدر زلال و صاف بودند و کم ادعا که هیچوقت تظاهر و ریا نمی کردند و اگر کار قهرمانانه ای انجام
    می دادند بازگو نمی کردند و گمنام می ماندند (اشک چشمانم را فرا گرفته و مانیتور را نمی بینم و نمی توانم ادامه دهم)
    توضیح : لازم است که به عرض عزیزانم برسانم که خدا گواه است این نوشته را حقیر ویرایش نکردم و هرچه
    از دلم برخواست تایپ کردم لذا چنانچه ایراد و اشکالی مشاهده نمو دید بنده را عفو کنید و لطفاً تذکر دهید تا ویرایش
    و غلط های املائی را اصلاح کنم . از همه شما که این داستان را دنبال می کنید سپاس گذارم . کاوه
    ادامه دارد...

  2. خرید آنتی ویروس ناد 32
  • 5 کاربر زیر از kaveh blk برای ارسال این پست سپاسگزاری کرده اند :


  • #2
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Sep 2011
    نوشته ها
    53
    تشکر
    94
    از ایشان 22 بار
    در 8 پست تشکر شده

    پیش فرض

    دوست عزیز اگه میشه حتما مطلبرو ادامه بده

    خیلی زیبا بود

    ممنون

  • کاربر زیر از دوست گرامی جناب faraz-abi برای ارسال این پست سپاسگزاری کرده است :


  • #3
    عضو جدید
    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    نوشته ها
    3
    تشکر
    0
    از ایشان 9 بار
    در 3 پست تشکر شده

    پیش فرض سپاس

    فراز عزیزم ، سپاسگذازم از محبت جنابعالی .

    بر روی چشمم ، اگر عمری بود و زنده ماندم ، با کمال میل .

    سعی میکنم ادامه بدهم ، موفق باشی

  • 2 کاربر زیر از kaveh blk برای ارسال این پست سپاسگزاری کرده اند :


  • #4
    عضو جدید
    تاریخ عضویت
    May 2012
    نوشته ها
    1
    تشکر
    0
    از ایشان %1$s بار در 1 پست
    تشکرشده

    پیش فرض

    خیلی ممنون از داستنانتون مشتاقانه منتظر ادامه داستان هستم

  • کاربر زیر از دوست گرامی جناب 110ALIREZA برای ارسال این پست سپاسگزاری کرده است :


  • #5
    عضو جدید
    تاریخ عضویت
    May 2012
    نوشته ها
    1
    تشکر
    0
    از ایشان %1$s بار در 1 پست
    تشکرشده

    پیش فرض درخواست ادامه

    با سپاس از اینکه اطلاعات واقعی را در اختیار خوانندگان می گذارید، به شدت درخواست ادامه داستان را دارم.

  • کاربر زیر از دوست گرامی جناب anaram_mb برای ارسال این پست سپاسگزاری کرده است :


  • #6
    عضو جدید code.maste آواتار ها
    تاریخ عضویت
    May 2014
    نوشته ها
    1
    تشکر
    0
    از ایشان %1$s بار در 1 پست
    تشکرشده

    پیش فرض

    آقا یه رفرنس هم بده ، تا اینجاش که عالی بود. منتظر ادامه هستیم.

  • کاربر زیر از دوست گرامی جناب code.maste برای ارسال این پست سپاسگزاری کرده است :


  • #7
    عضو جدید
    تاریخ عضویت
    Jun 2015
    نوشته ها
    1
    تشکر
    0
    از ایشان %1$s بار در 1 پست
    تشکرشده

    پیش فرض

    اقا خیلییییییئیییییییییییییی عالی بود لطفا. وخواهشا ادامشو بگذارید

  • کاربر زیر از دوست گرامی جناب zanjirani برای ارسال این پست سپاسگزاری کرده است :


  • #8
    عضو جدید
    تاریخ عضویت
    Jul 2015
    نوشته ها
    1
    تشکر
    2
    از ایشان %1$s بار در 1 پست
    تشکرشده

    پیش فرض

    آقا تورو خدا، تورو هرکه می پرستی، تورو بحق حرمت تمامی این اتفاقات قسمتون میدم که ادامه بدید تا اشک چشمانم خشک نشود . . . التماستون میکنم . . .

    کجاید آقا کاوه؟ سه ساله که از پست شما میگذره - آخه چرا ؟ چرا؟ چرا نخواستید ادامه بدید؟ آخه چرااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااا ... ؟
    ویرایش توسط farzad6818 : Sunday 26 July 2015 در ساعت 04:22 PM

  • کاربر زیر از دوست گرامی جناب farzad6818 برای ارسال این پست سپاسگزاری کرده است :


  • #9
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Apr 2015
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    63
    تشکر
    1
    از ایشان 11 بار
    در 11 پست تشکر شده

    پیش فرض

    داستان خیلی جالبی بود
    ممنون

  • کاربر زیر از دوست گرامی جناب aliasbahi برای ارسال این پست سپاسگزاری کرده است :


  • #10
    عضو جدید kaveh h آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Jan 2017
    نوشته ها
    1
    تشکر
    8
    از ایشان 0 بار
    در 0 پست تشکر شده

    پیش فرض

    هزاران سلام و درود
    فرزاد عزیزم .. من برگشتم فقظ به عشق شما..
    شرمنده ام.. ولی دست خودم نبوده.. باور بفرمایید..
    از انها باید پرسید؟؟؟ که گناه من چی بوده...
    جز گفتن حقایق.. جز دفاع از میهن عزیز و مطلومم..
    من با تمام توانم در خدمت شما عزیزانم هستم
    فدایی شما : kaveh


    عزیزانم..
    من کاوه هستم. نه به پسوورد. نه ایمیل و نه به تلفنم دسترسی ندارم..
    لذا با یک اکانت جدید وارد سایت شدم..
    چنانچه شما عزیزانم هنوز در سایت فعال هستید.. اعلام بفرمایید تا در خدمتتان باشم...
    ولی اینبار تفاوت بسیاری با چند سال پیش دارد..
    بدون سانسور . بدون هراس و بدون ملاحضه

    تقدیم با ارادت..
    Angehngte Grafiken Angehngte Grafiken
    ویرایش توسط kaveh h : Saturday 28 January 2017 در ساعت 12:28 AM

  • موضوعات مشابه

    1. رفع واترمارک"Created with Trial Version..." در برنامه Alligator Flash Designer 8.0.24
      توسط navid_8 در انجمن درخواست کرک و سریال
      پاسخ: 4
      آخرين نوشته: Sunday 11 March 2012, 03:07 AM
    2. پاسخ: 0
      آخرين نوشته: Thursday 3 April 2008, 08:58 PM
    3. " LG Vu " و "Access Samsung " به تلویزیون مجهز می شوند
      توسط nima1024 در انجمن گوشی های متفرقه
      پاسخ: 0
      آخرين نوشته: Wednesday 2 April 2008, 07:58 PM
    4. HP MONITOR LCD Vivid Color 24",22",20" PROFESSIONA
      توسط bestbuy در انجمن مقالات سخت افزاری و تکنولوژی
      پاسخ: 0
      آخرين نوشته: Tuesday 27 November 2007, 01:46 PM
    5. Britney Spears "Gimme More"
      توسط Merlin در انجمن سایر موارد
      پاسخ: 0
      آخرين نوشته: Friday 14 September 2007, 11:29 AM

    کلمات کلیدی این موضوع

    علاقه مندی ها (Bookmarks)

    علاقه مندی ها (Bookmarks)

    مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •  
    درباره اینجا
    اینجا مکانی است شما با طرح سئوالات/مشکلات/درخواست های خود در زمینه کامپیوتر و دانلود می توانید از دیگر کاربران تقاضای راهنمایی کنید البته توجه داشته باشید دیگر کاربران در حد توان و وقت آزاد خود از جواب به شما دریغ نخواهند کرد و البته شما نیز متقابلاً با راهنمایی دیگران لطف آنان را جبران می کنید ;)
    به ما بپیوندید
    امتیاز دهید