PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : برنامهء نوروزی راديو غربتستان



mAni
Thursday 19 March 2009, 06:14 PM
به نام خدا
البته ببخشید برنامه مال سال 87 است.
در حين برنامه تنها آهنگ ايرانی پخش ميشه. در کنار ترانه*های بهاری، چند شعر نوروزی خواهيد شنيد. اميدوارم بپسنديد. سال نو مبارک.
دریافت برنامه با کيفيت بالا - حدود ۲۲ ام*بی:
[فقط کاربران عضو می توانند محتویات این قسمت را مشاهده کنند، در صورتی که عضو هستید وارد شوید و در غیر این صورت ثبت نام کنید.]
کيفيت پايين:
دریافت قسمت اول - حدود ۵ ام*بی:
[فقط کاربران عضو می توانند محتویات این قسمت را مشاهده کنند، در صورتی که عضو هستید وارد شوید و در غیر این صورت ثبت نام کنید.]
دریافت قسمت دوم - حدود ۴ ام*بی:
[فقط کاربران عضو می توانند محتویات این قسمت را مشاهده کنند، در صورتی که عضو هستید وارد شوید و در غیر این صورت ثبت نام کنید.]
ين هم شعرهايی که در برنامهء نوروزی راديو غربتستان ميشنويد، يا قرار بود بشنويد و متأسفانه به علت کمبود وقت حذف شدند (اين قسمت برنامه*سازی بيشتر از همه زجرآوره که کلی مواد خام خوب و آهنگهای زيبا داشته باشی و نتونی ازشون استفاده کنی):
مولوی

امروز جمال تو بر دیده مبارک باد
بر ما هوس تازه پیچیده مبارک باد
گل*ها چون میان بندد بر جمله جهان خندد
ای پرگل و صد چون گل خندیده مبارک باد
خوبان چو رخت دیده افتاده و لغزیده

دل بر در این خانه لغزیده مبارک باد
نوروز رخت دیدم خوش اشک بباریدم
نوروز و چنین باران باریده مبارک باد
بی گفت زبان تو بی*حرف و بیان تو
از باطن تو گوشت بشنیده مبارک باد

فريدون مشيری
آسمان كبود
بهارم، دخترم، از خواب برخيز
شكرخندی بزن شوری برانگيز
گل اقبال من ای غنچه ناز
بهار آمد، تو هم با او بياميز
بهارم، دخترم، آغوش وا كن
كه از هر گونه گل آغوش وا كرد
زمستان ملال*انگيز بگذشت
بهاران خنده بر لب آشنا كرد
بهارم، دخترم، صحرا هياهوست
چمن زير پر و بال پرستوست
كبود آسمان همرنگ درياست
كبود چشم تو زيباتر از اوست
بهارم، دخترم، نوروز آمد
تبسم بر رخ مردم كند گل
تماشا كن تبسم*های او را
تبسم كن كه خود را گم كند گل
بهارم، دخترم، دست طبيعت
اگر از ابرها گوهر ببارد
و گر از هر گلش جوشد بهاری
بهاری از تو زيباتر نيارد
بهارم، دخترم، چون خندهٔ صبح
اميدی می*دمد در خندهٔ تو
به چشم خويشتن می*بينم از دور
بهار دلكش آينده تو

سيمين بهبهانی
پیک بهار
آه! ای پیک دل انگیز بهار
که صفا همره خود می*آری
با توام! با تو که در دامن خود
سبزه و سنبل و سوسن داری
دم به دم بر لب جوی وسرِ کشت
می نشینی و گلی می کاری

آه! ای دخترک افسونکار

پای هرجای نهی سبزه دمد
دست هرجای زنی گل روید
در تنت پیچد امواج نسیم
لطف و خوشبویی و مستی جوید
با بناگوش تو مهتاب بهار
قصهٔ بوسهٔ عاشق گوید

آمدی باز و سپاس است مرا

دوش تا صبح در آن باغ بزرگ
همه دانند که مهمان بودی
گاه سرمست و صراحی در دست
پای*کوبان و غزلخوان بودی،
گاه افتاده در آغوش نسیم
شرم ناکرده و عریان بودی

تا سحر هیچ نیارامیدی

لیک از خانهٔ همسایه چرا
گوشت آوای تمنا نشنید؟
در پس دیدهٔ چندین کودک
دیده*ات بارقهٔ شوق ندید
وین سرانگشت تو در باغچه*اشان
هیچ نقش گل و سوسن نکشید

از چه پای تو بدانجا نرسید؟

آه از آن کوزه که با شوق و امید
دستی اندود بر او تخم ِ*گیاه
رفت و آورد سپس کهنهٔ سرخ
تا بدوزد پی آن کوزه کلاه!
کودکان در بر او حلقه زدند
خیره بر کوزه فکندند نگاه

آخر آن کوزه چرا سبز نشد؟

دانم ای پیک! در آن خانهٔ تنگ
جز غم و رنج دل*آزار نبود،
این چنین خانهٔ اندوه*فزای
در خور آن گل بی خار نبود
لیک با این همه این دل*شکنی
به خدا از تو سزاوار نبود

کودکان دیده به راهت دارند…

سعدی
برخیز که می*رود زمستان
بگشای در سرای بستان
نارنج و بنفشه بر طبق نه
منقل بگذار در شبستان
وین پرده بگوی تا به یک بار
زحمت ببرد ز پیش ایوان
برخیز که باد صبح نوروز
در باغچه می*کند گل افشان
خاموشی بلبلان مشتاق
در موسم گل ندارد امکان
آواز دهل نهان نماند
در زیر گلیم و عشق پنهان
بوی گل بامداد نوروز
و آواز خوش هزاردستان
بس جامه فروختست و دستار
بس خانه که سوختست و دکان
ما را سر دوست بر کنارست
آنک سر دشمنان و سندان
چشمی که به دوست برکند دوست
بر هم ننهد ز تیرباران
سعدی چو به میوه می*رسد دست
سهل است جفای بوستانبان

حافظ
روز هجران و شب فرقت يار آخر شد
زدم اين فال و گذشت اختر و كار آخر شد
آن همه ناز و تنعم كه خزان می*فرمود
عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
شكر ايزد كه به اقبال كله گوشه گل
نخوت باد دی و شوكت خار آخر شد
صبح اميد كه بد معتكف پرده غيب
گو برون آی كه كار شب تار آخر شد
آن پريشانی شب*های دراز و غم دل
همه در سايهٔ گيسوی نگار آخر شد
باورم نيست ز بدعهدی ايام هنوز
قصهٔ غصه كه در دولت يار آخر شد
ساقيا لطف نمودی قدحت پر می باد
كه به تدبير تو تشويش خمار آخر شد
در شمار ار چه نياورد كسی حافظ را
شكر كان محنت بی*حد و شمار آخر شد

خيام
بر چهرهٔ گل نسيم نوروز خوش است
بر طرف چمن روی دلفروز خوش است
از دی که گذشت هر چه گويی خوش نيست
خوش باش و مگو ز دی که امروز خوش است

نعمت آزرم
يک بار دگر نسيم نوروز وزيد
دل*ها به هوای روز نو باز تپيد
نوروز و بهار و بزم ياران خوش باد
در خاک وطن نه در ديار تبعيد

نوروز! خوش آمدی صفا آوردی
غمزخم فراق را دوا آوردی
همراه تو باز اشک ما نيز دميد
بويی مگر از ميهن ما آوردی

بر سفرهٔ هفت*سين نشستن نيكوست
هم سنبل و سيب و دود كندر خوشبوست
افسوس كه هر سفره كنارش خالی ست
از پاره*دلی گمشده يا همدم و دوست

هر چند زمان بزم و نوش آمده است
بلبل به خروش و گل به جوش آمده است
با چند بهار لالهٔ خفته به خاک
نوروز كبود و لاله*پوش آمده است

نوروز رسيد و ما همان در ديروز
در رزم نه بر دشمن شادی پيروز
اين غصه مرا كشت كه دور از ميهن
هر سال سرآمد و نيامد نوروز

نوروز نماد جاودان نو شدن است
تجديد جوانی جهان كهن است
زينها همه خوبتر كه هر نو شدنش
بازآورِ نام پاک ايران من است

دلتنگ ز غربتيم و شادان باشيم
از آنكه درست عهد و پيمان باشيم
بادا كه چو نوروز رسد ديگر بار
با سفرهٔ هفت*سين در ايران باشيم

فريدون انوشه

گرچه اينجا از بهار ميهنی
سرزمين سرد غربت خالی است
می*شود اما به عشق آن بهار
در هوای عيد و فروردين نشست
از همين*جا می*شود با گوش دل
بانگ مرغان بهاری را شنيد
می*شود گل*های دشت و خانه را
از همين*جا، از همين*جا بو کشيد

می*شود چون لاله*های پيش*رس
از بهار، از عيد استقبال کرد
در کمال سادگی چون عارفان
می*شود با شعر حافظ حال کرد!

می*شود از عيد و از نوروز گفت
می*شود از فرودين، از گل سرود
می*شود از جويبار، از آبشار
از بهار، از باغ، از بلبل سرود

گرچه اينجا فصل بوران است و برف
می*شود از گرمی خورشيد گفت
می*شود از سورهٔ سيزده*به*در
می*شود از آيهٔ اميد گفت

می*شود از اشتياق، از انتظار
می*شود از آبی فردا نوشت
می*شود از بهمن، از ارديبهشت
می*شود از ميهن زيبا نوشت

می*شود از قطره، از دريا نوشت
می*شود از چشمه، از باران سرود
می*شود از خاطرات کودکی
از وطن، از خانه، از ياران سرود

می*شود از روی الگوی بهار
دل به فرداهای سرسبزی سپرد
تلخی هجران و رفت عمر را
لحظه*هايی چند هم از ياد برد

گرچه اينجا هفت*سين بی*رونق است
می*شود از سفره گفت، از گل نوشت
می*شود از سدر و سنجد حرف زد
می*شود از سوری و سنبل نوشت

می*شود از روشنايی*ها نوشت
از چراغ، از مهر، از مهتاب گفت
از قمر، از قدر، از قوس و قزح
از قلم، از قصه*های ناب گفت

می*شود شب تا سحر بيدار ماند
از شباهنگ، از صبا، از ژاله گفت
از قناری با تواضع ياد کرد
با سلام از خون سرخ لاله گفت

می*شود عاشق*تراز ايام پيش
خاک وخورشيد و خدا را دوست داشت
التهاب کوچه*ها را لمس کرد
از دل و جان، توده*ها را دوست داشت

فاصله کم نيست می*دانم، ولی
قلب*ها را می*شود پيوند زد
می*شود از راه دور، از خاک سرد
بر بهار ميهنی لبخند زد

پروين اعتصامی
نوروزسپیده*دم، نسیمی روح*پرور
وزید و کرد گیتی را معنبر
تو پنداری ز فروردین و خرداد
به باغ و راغ بد پیغام آور
به رخسار و به تن مشاطه کردار
عروسان چمن را بست زیور
گرفت از پای بند سرو و شمشاد
سترد از چهره گرد بید و عرعر
ز گوهر ریزی ابر بهاری
بسیط خاک شد پر لولوی تر
مبارک*باد گویان در فکندند
درختان را به تارک سبز چادر
نماند اندر چمن یک شاخ کانرا
نپوشاندند رنگین حله در بر
ز بس بشکفت گوناگون شکوفه
هوا گردید مشکین و معطر
بسی شد بر فراز شاخساران
زمرد، همسر یاقوت احمر
به تن پوشید گل استبرق سرخ
به سر بنهاد نرگس افسر زر
بهاری لعبتان آراسته چهر
به کردار پریرویان کشمر
چمن با سوسن و ریحان منقش
زمین چون صحف انگلیون مصور
در اوج آسمان خورشید رخشان
گهی پیدا و دیگر گه مضمر
فلک از پست*رائیها مبرا
جهان ز آلوده*کاریها مطهر
وبلاگ سازنده:
[فقط کاربران عضو می توانند محتویات این قسمت را مشاهده کنند، در صورتی که عضو هستید وارد شوید و در غیر این صورت ثبت نام کنید.]