صفحه 13 از 13 نخستنخست ... 3111213
نمایش نتایج: از 121 به 130 از 130

موضوع: برگزیدهای فریدون مشیری

  1. #1
    کاربر ارشد Mehdi1 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Jan 2007
    محل سکونت
    تهران-اصفهان
    نوشته ها
    3,878
    تشکر
    1,286
    از ایشان 5,982 بار
    در 2,044 پست تشکر شده

    love برگزیدهای فریدون مشیری

    با سلام به همه دوستاران شعر وهنر مخصوصا شعر نو ......

    در اینجا قصد دارم مجموعه از بر گزیدهای فریدون مشیری را براتون بذارم .....امیوارم خوشتون بیاد!

    در ابتدا گوشه ای از زندگی نامه این بزرگ مرد........
    فریدون مشیری در سی ام شهریور 1305 در تهران به دنیا آمد . جد پدری اش اش به واسطه ماموریت اداری به همدان منتقل شده بود و از سرداران نادرشاه بود ، پدرش ابراهیم مشیری افشار فرزند محمد در سال 1275 شمسی در همدان متولد شد و در ایام جوانی به تهران آمد و از سال 1298 در وزارت پست مشغول خدمت گردید ، او نیز ازعلاقه مندان به شعر بود و در خانواده او همیشه زمزمه اشعار حافظ و سعدی و فردوسی به گوش می رسید .

    فریدون مشیری سالهای اول و دوم تحصیلات ابتدایی را در تهران بود و سپس به علت ماموریت اداری پدرش به مشهد رفت و بعد از چند سال دوباره به تهران باز گشت و سه سال اول دبیرستان را در دارالفنون گذراند و آنگاه به دبیرستان ادیب رفت . به گفته خودش : " در سال 1320 که ایران دچار آشفتگی هایی بود و نیروهای متفقین از شمال و جنوب به کشور حمله کرده و در ایران بودند ما دوباره به تهران آمدیم و من به ادامه تحصیل مشغول شدم . دبیرستان و بعد به دانشگاه رفتم . با اینکه در همه دوران کودکی ام به دلیل اینکه شاهد وضع پدرم بودم و از استخدام در ادارات و زندگی کارمندی پرهیز داشتم ولی مشکلات خانوادگی و بیماری مادرم و مسائل دیگر سبب شد که من در سن 18 سالگی در وزارت پست و تلگراف مشغول به کار شدم و این کار 33 سال ادامه یافت . در همین زمینه شعری هم دارم و با عنوان عمر ویران . "

    مادرش اعظم السطنه " خورشید " ، به شعر و ادبیات علاقه مند بوده و گاهی شعر می گفته و پدر و مادرش ، میرزا جواد خان موتمن الممالک نیز شعر می گفته است و " نجم " تخلص می کرده ، دیوان شعری هم دارد که چاپ نشده است .

    مشیری همزمان با تحصیل در سال آخر دبیرستان در اداره پست و تلگراف مشغول به کار شد، و در همان سال مادرش در سن 39 سالگی در گذشت که اثر عمیقی در او بر جا گذاشت . سپس در آموزشگاه فنی وزارت پست مشغول تحصیل گردید .

    روزها به کار می پرداخت و شبها به تحصیل ادامه می داد. از همان زمان به مطبوعات روی آورد و در روزنامه ها و مجلات کارهایی از قبیل خبرنگاری و نویسندگی را به عهده گرفت . بعدها در رشته ادبیات فارسی دانشگاه تهران به تحصیل ادامه داد . اما کار اداری از یک سو و کارهای مطبوعاتی از سوی دیگر، در ادامه تحصیلش مشکلاتی ایجاد می کرد ، اما او کار در مطبوعات را رها نکرد . از سال 1332 تا 1351 مسئول صفحه شعر و ادب مجله روشنفکر بود. این صفحات که بعدها به نام هفت تار چنگ نامیده شد ، به تمام زمینه های ادبی و فرهنگی از جمله نقد کتاب ، فیلم، تئاتر، نقاشی و شعر می پرداخت.

    بسیاری از شاعران مشهور معاصر، اولین بار با چاپ شعرهایشان در این صفحه معرفی شدند . مشیری در سالهای پس از آن نیز تنظیم صفحه شعر و ادبی مجله سپید و سیاه و زن روز را برعهده داشت . فریدون مشیری در سال 1333 ازدواج کرد ، همسر او اقبال اخوان دانشجوی رشته نقاشی دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران بود . او هم پس از ازدواج ، تحصیل را ادامه نداد و به کار مشغول شد . فرزندان فریدون مشیری ، بهار (متولد 1334) و بابک (متولد 1338) هر دو در رشته معماری در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران و دانشکده معماری دانشگاه ملی ایران تحصیل کرده اند .

    مشیری سرودن شعر را از نوجوانی و تقریبا از پانزده سالگی شروع کرد . سروده های نوجوانی او تحت تأثیر شاهنامه خوانی های پدرش شکل گرفته است .

    اولین مجموعه شعرش با نام تشنه توفان در 28 سالگی با مقدمه محمدحسین شهریار و علی دشتی به چاپ رسید (نوروز سال 1334). خود او درباره این مجموعه می گوید: «چهارپاره هایی بود که گاهی سه مصرع مساوی با یک قطعه کوتاه داشت ، و هم وزن داشت ، هم قافیه و هم معنا، آن زمان چندین نفر از جمله نادر نادرپور، هوشنگ ابتهاج(سایه) ، سیاوش کسرایی ، اخوان ثالث و محمد زهری بودند که به همین سبک شهر می گفتند و همه شاعران نامدار شدند ، زیرا به شعر گذشته بی اعتنا نبودند.

    اخوان ثالث ، نادرپور و من به شعر قدیم احاطه کامل داشتیم ، یعنی آثار سعدی ، حافظ ، رودکی ، فردووسی و ... را خوانده بودیم ، در مورد آنها بحث می کردیم و بر آن تکیه می کردیم. مشیری توجه خاصی به موسیقی ایرانی داشت و در پی همین دلبستگی طی سالهای 1350 تا 1357 عضویت شورای موسیقی و شعر رادیو را پذیرفت و در کنار هوشنگ ابتهاج، سیمین بهبهانی و عماد خراسانی سهمی بسزا در پیوند دادن شعر با موسیقی، و غنی ساختن برنامه گلهای تازه رادیو ایران در آن سالها داشت.

    علاقه به موسیقی در مشیری به گونه ای بوده است که هر بار سازی نواخته می شده ، مایه آن را می گفته ، مایه شناسی اش را می دانسته، بلکه می گفته از چه ردیفی است و چه گوشه ای ، و آن گوشه را بسط می داده و بارها شنیده شده که تشخیص او در مورد برجسته ترین قطعات موسیقی ایران کاملا درست و همراه با دقت تخصصی ویژه ای همراه بوده است.

    فضل الله بایگان دایی وی در تئاتر بازی می کرد و منزل او در خیابان لاله زار (کوچه ای که تماشاخانه تهران یا جامعه باربد در آن بود) قرار داشت و در آن سالهایی که از مشهد به تهران می آمدند هر شب شب موسیقی گوش میکردند. مهرتاش، مؤسس جامعه باربد، و ابوالحسن صبا نیز با فضل الله بایگان دوست بودند و شبها به نواختن سه تار یا ویولون می پرداختند و مشیری که در آن زمان 15-14 سال داشت مشتاقانه به شنیدن این موسیقی دل می داد .


    فریدون مشیری در سال 1377 به آلمان و آمریکا سفر کرد و مراسم شعرخوانی او در شهرهای کلن، لیمبورگ و فرانکفورت و همچنین در 24 ایالت آمریکا از جمله در دانشگاه های برکلی و نیوجرسی به طور بی سابقه ای مورد توجه دوستداران ادبیات ایران قرار گرفت . سفری نیز به سوئد داشت و به شعر خوانی در چندین شهر از جمله استکهلم و مالمو و گوتبرگ پرداخت . وی سرانجام در دوم آبان ماه سال 1379 در سن 74 سالگی دارفانی را وداع گفت .

  2. خرید آنتی ویروس ناد 32
  • 2 کاربر زیر از Mehdi1 برای ارسال این پست سپاسگزاری کرده اند :


  • #121
    کاربر سایت F@T68 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Mar 2011
    محل سکونت
    zire asemune gorgan
    نوشته ها
    76
    تشکر
    484
    از ایشان 146 بار
    در 71 پست تشکر شده

    پیش فرض

    بی تو مهتاب شبی باز از ان کوچه گذشتم



    همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم



    شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم



    شدم ان عاشق دیوانه که بودم



    در نهانخانه ی جانم گل عشق تو درخشید



    باغ صد خاطره خندید ، عطر صد خاطره پیچید



    یادم امد که شبی با هم از ان کوچه گذشتیم



    پر گشودیم و در ان خلوت دل خواسته گشتیم



    ساعتی بر لب ان جوی نشستیم



    تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت



    من همه محو تماشای نگاهت



    اسمان صاف و شب ارام



    بخت خندان و زمان رام



    خوشه ی ماه فرو ریخته در اب



    شاخه ها دست بر اورده به مهتاب



    شب و صحرا و گل و سنگ



    همه دل داده به اواز شباهنگ



    یادم امد تو به من گفتی



    از این عشق حذر کن



    ساعتی چند بر این اب نظر کن



    اب ائینه ی عشق گذران است



    تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است



    باش فردا که دلت با دگران است



    تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن



    با تو گفتم حذر از عشق ندانم



    سفر از پیش تو هرگر نتوانم ، نتوانم



    روز اول که دل من به تمنای تو پر زد



    چون کبوتر لب بام تو نشستم



    تو به من سنگ زدی من نرمیدم نگسستم



    باز گفتم که توصیادی و من اهوی دشتم



    تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم



    حذر از عشق ندانم ، نتوانم



    اشکی از شاخه فرو ریخت



    مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت



    اشک در چشم تو لرزید



    ماه بر عشق تو خندید



    یادم اید که دگر از تو جوابی نشنیدم



    پای در دامن اندوه کشیدم



    نگسستم ، نرمیدم




    رفت در ظلمت شب ، ان شب و شب های دگر هم



    نگرفتی دگر از عاشق ازرده خبر هم



    نکنی دیگر از ان کوچه گذر هم



    بی تو اما به چه حالی من از ان کوچه گذشتم
    خیاط خوبی ست خدا...اما...دل مرا، به عمد یا سهو،نمی دانم!!...شاید بی هوا
    تنگ به سینه ام کوک زد...

  • خرید آنتی ویروس ناد 32
  • 2 کاربر زیر از F@T68 برای ارسال این پست سپاسگزاری کرده اند :


  • #122
    کاربر سایت F@T68 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Mar 2011
    محل سکونت
    zire asemune gorgan
    نوشته ها
    76
    تشکر
    484
    از ایشان 146 بار
    در 71 پست تشکر شده

    پیش فرض

    به من یک تار مو دادی امانت

    که بی تو سوز دل با او بگویم

    مرا تا یک نفس در سینه باقی ست

    امانت دار این یک تار مویم

    تو می دانی که در هر تار مویی

    ز مو باریک تر صد راز باشد

    اگر مو را زبان آشنا نیست

    مرا چشم حقیقت باز است

    نه پنداری که پیمانی که بستیم

    از این یک تار مو محکم نگردد

    به گیسوی دلاویز تو سوگند

    که یک مو از وفایم کم نگردد

    تو هم ای روشنی بخش حیاتم

    نمی گویم مرا پیوند جان باش

    نمی گویم به دردم مرهمی نه

    به قدر تار مویی مهربان باش

    چو مو باریک باشد رشته ی عمر

    بیا قدر جوانی را بدانیم

    بیا با تار جان پیمان ببندیم

    بیا تا پای جان با هم بمانیم
    خیاط خوبی ست خدا...اما...دل مرا، به عمد یا سهو،نمی دانم!!...شاید بی هوا
    تنگ به سینه ام کوک زد...

  • #123
    کاربر سایت F@T68 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Mar 2011
    محل سکونت
    zire asemune gorgan
    نوشته ها
    76
    تشکر
    484
    از ایشان 146 بار
    در 71 پست تشکر شده

    پیش فرض

    بوسه ی گرم تو در نومیدی

    نوش داروی امیدم بخشید

    چشم پر مهر تو با من می گفت:

    «هیچ نومید به جایی نرسید»

    پیش چشمم همه چیز بود سیاه

    نا امید از همه چیز و همه کس

    سیر از خویش و گریزان از خلق

    کرده پیوند به نومیدی و بس

    آرزو ها همه تاریک و تباه

    سخنم تلخ چراغم خاموش

    مرگ بر زاری من می خندید

    زندگی بار گران بود به دوش

    پرده ی یاس نمی داد امان

    تا ببینم که چه زیباست جهان

    دست در دامن امید زدم

    یافتم زندگی جاویدان

    حالیا چشم دلم بر همه چیز

    کند از روزن امید نگاه

    چه شکوهی ست در این کلبه ی تنگ!

    چه فروغی ست در این شام سیاه!
    خیاط خوبی ست خدا...اما...دل مرا، به عمد یا سهو،نمی دانم!!...شاید بی هوا
    تنگ به سینه ام کوک زد...

  • #124
    کاربر سایت F@T68 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Mar 2011
    محل سکونت
    zire asemune gorgan
    نوشته ها
    76
    تشکر
    484
    از ایشان 146 بار
    در 71 پست تشکر شده

    پیش فرض

    نيمه شب بود و غمي تازه نفس؛

    ره خوابم زد و ماندم بيدار.

    ريخت از پرتو لرزنده شمع

    سايه دسته گلي بر ديوار

    همه گل بود ولي روح نداشت

    سايه اي مضطرب و لرزان بود

    چهره اي سرد وغم انگيز وسياه

    گوئيا مرده سرگردان بود!

    شمع خاموش شد از تندي باد

    اثر از سايه به ديوار نماند!

    كس نپرسيد كجا رفت؛ كه بود

    كه دمي چند درين جا گذراند!

    اين منم خسته درين كلبه تنگ

    جسم درمانده ام از روح جداست

    من اگر سايه خويشم ، يارب

    روح آواره من كيست؛كجاست؟
    خیاط خوبی ست خدا...اما...دل مرا، به عمد یا سهو،نمی دانم!!...شاید بی هوا
    تنگ به سینه ام کوک زد...

  • 2 کاربر زیر از F@T68 برای ارسال این پست سپاسگزاری کرده اند :


  • #125
    کاربر سایت banafshe آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Apr 2011
    نوشته ها
    52
    تشکر
    550
    از ایشان 93 بار
    در 44 پست تشکر شده

    پیش فرض

    لب دريا، جدال تور و ماهي،

    ز وحشت مي رود چشمم سياهي،

    تپيدن هاي جان ها بود بر خاك،

    كنار هم، گناه و بيگناهي !

  • #126
    کاربر سایت banafshe آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Apr 2011
    نوشته ها
    52
    تشکر
    550
    از ایشان 93 بار
    در 44 پست تشکر شده

    پیش فرض

    به سنگ ساحل مغرب شكست زورق مهر،

    پرندگان هراسان، به پرس و جورفتند .

    هزار نيزه زرين به قلب آب شكست .

    فضاي دريا يكسره به خون و شعله نشست .

    به ماهيان خبر غرق آفتاب رسيد .

    نفس زنان به تماشاي حال او رفتند !

    ز ره درآمد باد،

    به هم بر آمد موج،

    درون دريا آشفت ناگهان، گفتي

    هزاران اسب سپيد از هزار سوي افق،

    رها شدند و چو باد از هزار سو رفتند !

    ***

    نه تخته پاره زرين، كه جان شيرين بود؛

    در آن هياهوي هول آفرين رها بر آب !

    هزار روح پريشان به هر تلاطم موج،

    بر آمدند و به گرداب فرو رفتند !

    ***

    لهيب سرخ به جنگل گرفت و جاري شد .

    نواگران چمن از نوا فرو ماندند .

    شب آفرينان بر شهر سايه افكندند .

    سحر پرستان، فرياد در گلو، رفتند !

  • #127
    کاربر ارشد zuopir آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Mar 2011
    محل سکونت
    روزمين زيرآسمون
    نوشته ها
    2,170
    تشکر
    933
    از ایشان 4,102 بار
    در 1,673 پست تشکر شده

    پیش فرض

    بی تو، مهتاب شبی ، باز از آن کوچه گذشتم
    همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم

    شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
    شدم آن عاشق دیوانه که بودم

    در نهانخانة جانم ، گل یاد تو درخشید
    باغ صد خاطره خندید،
    عطر صد خاطره پیچید :
    یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم
    پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

    ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
    تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
    من همه، محو تماشای نگاهت

    آسمان صاف و شب آرام
    بخت خندان و زمان رام
    خوشه ماه فرو ریخته در آب
    شاخه ها دست برآورده به مهتاب

    شب و صحرا و گل و سنگ
    همه دلداده به آواز شباهنگ
    یادم آید ، تو به من گفتی : از این عشق حذر کن
    لحظه ای چند بر این آب نظر کن ،
    آب ، آیینه عشق گذران است

    تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است ،
    باش فردا ، که دلت با دگران است !

    تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن
    با تو گفتم : حذر از عشق !؟ - ندانم
    سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم
    دوستان عزیز نام کاربری من از bankmeli
    به zuopir تغییر کرد

  • #128
    کاربر سایت banafshe آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Apr 2011
    نوشته ها
    52
    تشکر
    550
    از ایشان 93 بار
    در 44 پست تشکر شده

    پیش فرض

    به خارزار جهان ، گل به دامنم ، با عشق
    صفاي روي تو ، تقديم مي كنم ، با عشق
    درين سياهي و سردي بسان آتشگاه
    هميشه گرمم ، هميشه روشنم با عشق
    همين نه جان به ره دوست مي فشانم شاد
    به جان دوست ، كه غمخوار دشمنم با عشق
    به دست بسته ام اي مهربان ، نگاه مكن
    كه بيستون را از پا در افكندم ، با عشق
    دواي درد بشر يك كلام باشد و بس
    كه من براي تو فرياد مي زنم : با عشق

  • #129
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Sep 2012
    نوشته ها
    71
    تشکر
    8
    از ایشان 68 بار
    در 41 پست تشکر شده

    پیش فرض

    بي تو سي سال , نفس آمد و رفت ,

    اين گرانجان پريشان پشيمان را .

    کودکي بودم وقتي تو رفتي , اينک ,

    پير مردي است ز اندوه تو سرشار , هنوز .

    شرمساري که به پنهاني , سي سال به درد ,

    در دل خويش گريست .

    نشد از گريه سبک بار هنوز !

    آن سيه دست سيه داس , سيه دل که ترا ,

    چون گلي , با ريشه ,

    از زمين دل من کند و ربود ;

    نيمي از روح مرابا خود برد .

    نشد اين خاک به هم ريخته , هموار هنوز !

    ساقه اي بودم , پيچيده بر آن قامت مهر ,

    ناتوان , نازک , ترد ,

    تند بادي برخاست ,

    تکيه گاهم افتاد ,

    برگهايم پژمرد ... .

    بي تو , آن هستي غمگين ديگر ,

    به چه کارم آمد يا به چه دردم خورد ؟

    روزها طي شد از تنهائي مالامال ,

    شب , همه غربت و تاريکي و غم بود و , خيال .

    همه شب چهره ي لرزان تو بود ,

    کز فراسوي سپهر ,

    گرم مي آمد در آينه ي اشک فرود .

    نقش روي تو , درين چشمه , پديدار هنوز !

    تو گذشتي و شب و روز گذشت .

    آن زمان ها ,

    به اميدي که تو , بر خواهي گشت ,

    مي نشستم به تماشا , تنها ,

    گاه بر پرده ابر ,

    گاه در روزن ماه ,

    دور , تا دورترين جاها ميرفت نگاه ;

    باز ميگشتم تنها , هيهات !

    چشمها دوخته ام بر در و ديوار هنوز !

    بي تو سي سال نفس آمد و رفت .

    مرغ تنها , خسته , خون آلود .

    که به دنبال تو پرپر ميزد ,

    از نفس مي افتاد .

    در نفس ميفرسود ,

    ناله ها ميکند اين مرغ گرفتار هنوز !

    رنگ خون بر دم شمشير قضا ميبينم !

    بوي خاک از قدم تند زمان مي شنوم !

    شوق ديدار توام هست ,

    چه باک

    به نشيب آمدم اينک ز فراز ,

    به تو نزديک ترم , ميدانم .

    يک دو روزي ديگر ,

    از همين شاخه ي لرزان حيات ,

    پر کشان سوي تو مي آيم باز .

    دوستت دارم ,

    بسيار ,

    هنوز ...
    http://mtn1.irسامانه رسمی خرید کارت شارژ/ایرانسل/همراه اول/تالیا/نماینده رسمی ایرانسل و همراه اول/مطمئن و ارزان شارژ بخر!

  • کاربر زیر از دوست گرامی جناب starmaker برای ارسال این پست سپاسگزاری کرده است :


  • #130
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Jun 2019
    نوشته ها
    103
    تشکر
    122
    از ایشان 0 بار
    در 0 پست تشکر شده

    پیش فرض

    این دلاویزترین حرف جهان را همه وقت
    نه به یک بار و به ده بار، که صد بار بگو
    «دوستم داری؟» را از من بسیار بپرس
    «دوستت دارم» را با من بسیار بگو

  • صفحه 13 از 13 نخستنخست ... 3111213

    کلمات کلیدی این موضوع

    علاقه مندی ها (Bookmarks)

    علاقه مندی ها (Bookmarks)

    مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •  
    درباره اینجا
    اینجا مکانی است شما با طرح سئوالات/مشکلات/درخواست های خود در زمینه کامپیوتر و دانلود می توانید از دیگر کاربران تقاضای راهنمایی کنید البته توجه داشته باشید دیگر کاربران در حد توان و وقت آزاد خود از جواب به شما دریغ نخواهند کرد و البته شما نیز متقابلاً با راهنمایی دیگران لطف آنان را جبران می کنید ;)
    به ما بپیوندید
    امتیاز دهید